.: کدبانوگری :.
به نام مهربان دوست داشتنی
مامان که داشت می رفت، صد و بیست و پنج بار توصیه کرد سه تا کیسه شیر داخل یخچال رو بخوریم که خراب نشه. حالا نه من بخورشم نه محمد. دیروز دیدم یه روز دیگه بمونه فاسد می شه، تصمیم گرفتم ماستش کنم.
ماست رو فقط یه بار، دوم راهنمایی، برای درس "حرفه و فن" درست کرده بودم و الآن اوووووَه سال از اون موقع می گذره. دیگه هی تلاش کردم یادم بیاد مامان چی کار می کرد و مراحل رو انجام دادم و کلی ذکر و اینها هم فرستادم فوت کردم بهش و گذاشتمش زیر کابینت.
صبح که از توی کابینت درش آوردم، انقدر گرمش هم سفت بود که حد و حساب نداشت، یه سَر ماستی هم بسته بود دیدنی. خلاصه کلی ذوق کردم و گذاشتمش توی یخچال. بعد دیدم ای دل غافل، شاه توتی که همسایه هر سال از درختش می کنه و بین همسایه ها پخش می کنه همینجور مونده و چیزی به خراب شدنش باقی نمونده. روز اول یکی دوتاشو چشیدم. انقدر شیرین بود که حالم بد شد.
چشمم برق شیطنت زد (از اون برقهایی که چشم شیپورچی توی پسر شجاع می زد)و لامپ بالای سرم روشن شد (از اون لامپهایی که توی کارتونها یکی یه چیزی به ذهنش می رسه بالای سرش روشن می شه) و تندی یه ظرف لعابی برداشتم شاه توتها رو ریختم توش و از خاله اندازه شکر رو پرسیدم و شکر رو هم اضافه کردم و عصری مشغول پختن مربا شدم. بعد یک ساعت، یه شیشه کوچولو مربای خیلی خیلی خوشمزۀ شاه توت روی میز بود.
همیشه حسم این بوده که اگه مامان کارمند نبود، اگه این اجازه رو از وقتی خیلی کوچیک بودم بهم نمی داد که همه چیز رو تجربه کنم، اگه از اینهایی بود که تا یه کاری رو اشتباه انجام می دادم می گفت " ولش کن خودم درستش می کنم" چون همیشه می گفت "به من چه خودت یه کاریش کن" یا توضیح می داد که چی کار کنم که درست بشه و من همیشه حرص می خوردم که چرا نمیاد خودش انجام بده، حالا می بینم اگه تمام این کارها رو نمی کرد من الآن آدم مستقلی که حالا هستم نمی شدم.
یه چیزی رو می دونی؟ من اولین غذای زندگیم رو ۷ سالگی پختم. یه روز که مامانم خونه نبود رفتم سر یخچال و دیدم شام نداریم(ما همیشه از هزار سال پیش شام حاضری می خوریم نمی دونم چرا اون موقع فکر کردم چون برنج نداریم شام هم نداریم) و برای شام یه پلوی دون و فرد اعلا پختم و همون بار هم برای اولین بار دستم رو سوزوندم. چسبید به لبۀ قابلمه. سوزوندن شیرینی بود. مامان که اومد، تو ذوقم نزد. کلی از برنج تعریف کرد. دستم رو هم بوس کرد و گفت خوب می شه و من واقعاً حس می کردم جای سوزش دستم بهتر از قبل از بوس مامانه. هیچ وقت فراموش نمی کنم اون روز رو.
راستی امروز نقره هم دیدنی بود. همیشه دیدنیه. من آدم نوستالژیکیم. و عاشق به خاطر آوردن گذشته و حرف زدن و نوشتن در موردش.
دلم تنگه.
نوشته شده در ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
