تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند!

.: شمال گردی پائیزی :.

به نام زیباترین مهربان

چند روزی مهمون داشتم. خودم هیچ وقت پاییز شمال رو ندیده بودم، البته 5-6 ماهم که بوده پاییزی رفته بودیم شمال و هرچی خاطره هست از عکسهائیه که از اون سفر به جا مونده. الآن فضا درست مثل اون عکسها بود. درختها رنگهایی بین خاکی، زرد، نارنجی، قرمز و سبز، هوا ملس و آفتابی. استاد عکاسی مون که هفته پیش نیومد یعنی کلاً دیگه تکلیفی باقی نمی موند. سخت ترین و وقتگیرترین کارمون عکاسیه واسه این می گم بی تکلیف بودیم. دیگه چند روز رو به خوش گذرونی گذروندیم و من شدم مهمونِ مهمونم و تنها کاری که انجام می دادم بلده راهی و مترجمی بود. دیگه جای شما سبز و باقی، از دریا و جنگل و بازار نزدیک بگیر تااااااااا جنگل و سد دور، رو یه دل سیـــــــر گشتیم.  

توی اون جنگل دوری که گفتم، رفتیم به والِک خوری و یه عالمه هم جمع کردیم واسه سوغاتی(درسته؟!). والِک یه میوه جنگلیه که ساختمان کُلیش شبیه زالزالکه، اما ریزتر و سیاه و گردتر، با مزۀ ملس رو به شیرین، خوشه ایه و تو هر خوشه مثلاً ده بیستا دونه هست. یه عالمه هم کنار سد، پونه چیدیم. یه عالمه ای که می گم یه عالمۀ راست راستکیه هاااا!

روز آخر، وقت برگشت، تو ماشین، رو به آفتابی بودیم که داشت می رفت پشت کوه. همسفرم گفت سه تا صلوات بفرست و دعا کن، حتماً مستجاب می شه.

یه آن یادم افتاد به دوستم. شروع کردم واسه دوستهای دانشگاهم به دعا کردن. هر کدوم یه جور گیر و گرفتاری بدجور داشتن.

رسیدم خونه و sms زدم به اون دوستم که اول از همه براش دعا کرده بودم. برام جواب داد که دعام مستجاب شده. انقدر ذوق زده شدم که نمی دونستم چه کار کنم. مهمونم رو بغل کرده بودم و هی جیغ می زدم و می بوسیدمش. به تمام دوستهام هم زنگ زدم و خبرش رو دادم. خیلی حس خوبی بود. خیلی. شما هم بی زحمت الآن، براش یه دعای خوب بکنین.

دیگه خلاصه این از این چند روز، بعدشم که امروز صبح مهمونم رفتن، منم رفتم تو کار بشور و بساب و به قول یکی از دوستان کوزتینگ اساسی. بعدشم مشقهام رو نوشتم و انجام دادم و یه عالمه تلویزیون دیدم و الآن در خدمت شمام.

 


نوشته شده در ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: علی بن موسی الرضا :.

به نام خدایی که بودنش کافیست

سلام

من بر گشتم.

هیچ وزنی ندارم.

سبک. آروم. راحت، به لطف خدا و علی بن موسی رضا که درود خدا بر او باد.

می خوام براتون تعریف کنم. که چی شد رفتم. چی شد بین اوووووووون همه آدم بودم... ازاول اول.

من یه اتفاقی واسم افتاد که دلم تنگ شد. تنگ برای کسی نه، از چیزی. دل ِ یه مشتی ام شد یه سر سوزن. دلم ریز شد، شد قد یه اتم. دلم له شد.

قهر کردم. به خاطر این ریز شدن و تنگ شدن دل، قهر کردم. قهرم هم نه از نوع قهر بد باشه. قهر دلگیری. دل شکستگی بود. وگرنه من کی باشم.........؟؟؟

نرجس خیلی زور زد. خیلی زار زد. خیلی خواست. من اما نه. تنها کاری که کردم و اون رو هم با دلم انجام ندادم، رزرو بلیط بود. بر خلاف تصورم بلیط هم بود. فقط از یکی از کلاسهام می افتادم. گفتم ولش و روزرو کردم.

صبحها وقت صبحانه که "صبح عالی به خیر" می دیدم، گزارشهای مستقیم این هومن نمی دونم چی چی رو که می دیدم دلم تنگ تر می شد و قهرم عمیق تر. تمام اون یه هفته، من عنق رفتم دانشگاه و از اونجایی که عنق من با حال عادیم زمین تا آسمون فرق داره(یعنی خیلی خوش اخلاقم مثلاً بیاین از نرجس بپرسین!!!) دوستهام صداشون در اومده بود. بهم می گفتن عاشقی؟ چیزی شده؟ خبریه؟ چه می دونستن چه مرگم بود...

تمام این یه هفته صد کیلو وزن روحم بود. مغزم گنجایش اینهمه فکر و داغونی رو نداشت. نداشت. جداً نداشت....

تمام اینها رو گفتم که دلم نبود برم به یه سری دلایل و دلم بود که برم به یه سری دلایل دیگه.

تا روز آخر به جمع دونفری من و نرجس هی دو نفر اضافه شد، سه نفر کم شد و روز آخر نرجس موند تنها. وضعیت جامون هم مشخص نبود. دو سه نفر که به شدت باهاشون رو دروایسی داشتیم بهمون شماره دادن که بیاین پیش ما بلاخره جا رو یه کاریش می کنیم. اعصاب خردی اینکه بخوام برم وسط یه خانواده که اصلاً نمی شناسمشون که سه تا مرد هم همراهشونه و همه هم یک جا هستن، یا همراه دو نفر بشیم که با یکیشون آشنا نیستیم و با یکیشون هم رودروایسی در حد تیم ملی داریم، یا یه گروه خانم که برای خودشون هم جا کم بود چه رسد به ما که تازه دوستهای مامان بودن و مارو تا حالا ندیده بودن، دیوانه ام می کرد. من و نرجس هر دو اخلاقی داشتیم که توی جمع زود دوست و راحت بشیم، اما فکر اینکه غذامون به پای اونهاس، جا واسه خواب، حموم و غسل زیارت دم به دم و این چیزها تعذب آور بود حتی با خانواده چه رسد به غریبه ها ...

ولی بلاخره دل رو زدیم به دریا و بی خیال سفر نشدیم. گفتیم نهایتش یه جوری خودمون رو با شرایط وفق می دیم دیگه.

عصر دوتا کلاس داشتم. یکی رو رفتم اون یکی هم رفتم تکالیفم رو نشون دادم و گفتم نمیام سر کلاس، اگه تکلیفامو نبرده بودم راضی به اومدنم نمی شد. ولی به این وسیله غیبت هم برام نزد و پیچوندیم و راه افتادم به سمت خونه.

کلید رو انداختم توی قفل ِ در که، گوشیم زنگ خورد. هیچ دقت کردین امام رضا یه سری خادم اسمی و رسمی داره، که توی حرم هستن و لباس به تن. یه سری خادم عملی داره که بی نام و نشونن و واسه زائرای امام رضا کار می کنن؟ اسمش رضا بود. اونی که پشت تلفن بود. گفت با آقای اعتماد هماهنگ شدین. برین خدا به همراه و التماس دعا. آقای اعتماد. آقای اعتماد. آقای اعتماد..........

سوار ماشین شدیم. یکی از اون دو نفر ذکر شده، تماس گرفتن که ما سوئیت تر و تمیز گرفتیم. جا هم داره. عالیه و خوبه و می تونین بیاین پیش ما. منم گفتم فعلاً جا داریم. بریم ببینیم می پسندیم، اگه نه میایم اونجا...

رسیدم مشهد. نرجس نیم ساعت زودتر رسیده بود. اون از تهران رفته بود. همدیگرو بعد اووووه روز دیدیم و بوس و این حرفها. اول کار به توصیه همه عزیزان رفتیم بلیط برگشتمون رو بگیریم که گفتم روز حرکت بیاین تهیه کنین اونم حضوری. مام داغ بودیم حالیمون نبود چی شنیدیم. شاد و سر خوش گفتیم چشم و راه افتادیم.

تاکسی گرفتیم. رسیدیم. چمدونمون رو بردن بالا. ما اصرار که شما چرا آخه زحمته. اونام که نه خواهش می کنم خسته می شین، ما اینجائیم واسه این کارها. خب همش یه بار تو عمرم بیشتر هتل نرفته بودم. سفرهای ما هتل بردار نیست. ما بیابونی سفر می ریم. فکر کنین اگه بخوایم به جای کمپ تو هتل بخوابیم چقدر هزینه مون می شد. علاوه بر اون خواب توی کمپ و از سرما بیدار شدن، از صدای همسایه پریدن و از بوق ماشینها تب خال زدن صفای دیگه ای داره... جدی می گم.

بگذریم.

رفتیم بالا و گفتیم مهمون آقای اعتمادیم. تا کمر خم شدن واسمون. وارد اتاق که شدیم سرم گیج رفت. همینجور فکرهام از یه هفته پیش تا اون روز اومد و رفت. اومد و رفت. اومد و رفت....

بغضم گرفته بود نا فرم. نشستم روی تخت. به در نگاه کردم که آقاهه بدون انعام گرفتن برخلاف فیلمها، رفت... من و نرجس همدیگرو نگاه می کردیم و سر تکون می دادیم...

صبحانه سلف سرویس و رسیدگی خاص آقایون گارسُن...

اول البته سرد بودن. یواش یواش رفیق شدن. روز اول یه ساعت طول کشید بیان منو بیارن، روزهای بعد وقتی فهمیدن مهمون آقای اعتمادیم نفر اول می اومدن سر میز ما. روز آخر وارد که شدیم از جزء ترین کارگر رستوران تا مسئول رستوران اومدن سلام و عرض ادب می کردن. من و نرجس چشمامون گرد شده بود قد یه گردو. کوچیک هم نمی شد مثلاً قد یه نخود یا نه اصلاً قد یه فندق.

این از هتل...

بعد از صبحانه که رفتیم حرم. نگاهم که افتاد به آقا، ... دل تنگم، یواش یواش منبسط شد. باز شد. بهشون گفتم خجالت زدم. شرمنده ام....

در تمام ثانیه هایی که مشهد بودم، هر جا که بودم، از دلم هیچی نگذشت که بهش نرسیده باشم. از خوردنی بگیـــــــــر تاااااااااااااا حال و روز و ووووووووووووووووووو

من غدیر مشهد بودم، عاشورا مشهد بودم، تولد امام حسین مشهد بودم، شعبان رجب .... هیچ وقت هیچ وقت جمعیت اینجوری نبود. من و نرجس در عرض یک ثانیه ساعتها همدیگرو گم می کردیم. تو حرم گوشی آنتن نمی داد. حرم به حرم آنتن نمی داد. حرم به بیرون، بیرون به حرم چرا. نه اس ام اس می رفت و می اومد نه تماس برقرار می شد. آخرشم مادرها به دادمون رسیدم. مادر امام رضا و ام البنین......................

شب تولد آقا بود. رفته بودم بلیط بخرم. روز قبل از حرکت. گفت برای آمل تموم شده. خیلی اعصابم خرد شد. رفتم واسه نرجس بلیط گرفتم و موندم که چی کار کنم... از ترمینال، گنبد معلومه. ایستادم جلو گنبد آقا و گفتم چی کار کنم حالا؟؟؟ تنها راه برگشتن تهران بود و از اونجا آمل. این کار رو اکثر شهرستانی هایی که باید بر می گشتن انجام دادن. یه شیرازیه هم تو اتوبوسمون این کار رو کرد. برای تهران اتوبوس فت و فراوون بود. چه مصیبتی کشیدم!!! چقدر این بانکداری الکترونیک خداپسندانه است. در بدترین شرایط مالی، برام پول ریختن عصر رو پنج شنبه. چه حرصی خوردم چه حرصی خوردم... به نماز مغرب نمی رسیدم. خیابونها جای مورچه راه رفتن نداشت. پیاده رفتم. دسته راه می رفت. مثل دسته امام حسین. طبل و شیپور و سنچ. آهنگهای فیلم امام رضا و شعرهای مرتبط به امام رضا. ملت همه گل به دست. یه دسته شادمانی... بوی اسفند. وای ....

....................................................................................

روز تولد آقا... روزی که... و من .... من یه ....

آقا حتی نذاشت... نذاشت چشمم بیفته.... نذاشت دلم بلرزه. نذاشت اشکم اینجوری جاری بشه که حروم بشه..........

روز تولد آقا، بعد نماز جمعه. بعد نماز... با یه حال خاصی با نرجس رفتیم پیش آقا، زیارت نامه خوندیم، به نیت تمام کسایی که دلشون اونجا بود و نبودن. ایرانی خارجی زمینی آسمونی عرب عجم فارس و غیر فارس و ... یه نماز هم به همین نیت. که هر کی پرسید منو یاد کردی جواب داشته باشیم.

به یاد یه سری نبودم. خودشون می اومدن جلو چشمم. ما این رو نشون این می دونیم که دلشون اونجاست و محتاج دعا. کاری هم نداریم آیا واقعاً اینجوری هست یا نه. از اون جمله مهدی و هادی ِ استرالیا بودن. این رو نوشتم چون می دونم دنبال می کنن. می نویسم تا بدونن.

از اون جمله مهدی ِکانادا بود. از اون جمله انواع و اقسام فامیلها و دوستهای دور و نزدیک که اصلاً فراموش کرده بودم به یادشون باشم.

آخرین ساعت رو توی ایوون مقصوره بودیم. همه درهای ورودی به همه صحنا بسته بود از ازدحام جمعیت. خیلی تلاش کردیم به هر نحو شده آقا رو دوباره ببینیم. خدا رو شکر همه درهای حرم رو از بر بودیم و آخرین لحظه یکی که ممکن نبود بسته باشه به ذهنمون رسید و رفتیم و رسیدیم. جلو که چه عرض کنم، حتی تا سه چهار متری ضریح هم نمی شد رفت. دورادور حرفهای آخر رو زدم. و وقتی آخرین جمله رو می گفتم حس کردم روحم دیگه وزن نداره. دیگه حاضرم بیفتم بمیرم(جون خودم....)

می دونین؟! این سفر عاشقانه بود. این سفر عاشقانه ترین سفرم در تمام این ایام بود. نه به خاطر هتل چند ستاره. نه به خاطر احترامی که گذاشتن. نه به خاطر هیچ کدوم از این حرفها و کارها. به خاطر اینکه حرف به ذهنم نرسیده بود به گوش آقا می رسید. به خاطر حال خرابی که سالم شد. به خاطر دل اتمی ای که قد جهان هستی شد. به خاطر اینکه در 8/8/88 در جوار علی بن موسی رضا بودم........................

رفتیم سوار اتوبوس بشیم. یه راننده ای که احتمالاً باز آقای اعتماد فرستاده بود اومد جلوی در و ساکهامون رو گرفت و برد گذاشت توی اتوبوس و یه جای گرم و نرم هم تقدیممون کرد.

خدایا...


پی نوشت:

1-   آقای اعتماد رو هیچ وقت ندیدیم. اصلاً نمی دونیم چه کاره اون هتل بود. چه داستانها که با نرجس، برای تک تک کارمندهای اون هتل ساختیم.

آقای اعتماد، بابا لنگ دراز بود.

آقای اعتماد آقای، اعتماد، بود. آقایی که می شه همیشه بهش اعتماد کرد. آقا علی بن موسی الرضا شاید...

2-   یه روز که خیلی به این روزها دور نیست، نشستم یه داستان نوشتم به اسم "نور". و این امروز من رو دیوانه می کنه. به خاطر اینکه حتی یک کلمه اش رو خودم ننوشتم.

3-      من بر نگشتم آمل. دلم نخواست که برم. موندم در آغوش خانواده.


نوشته شده در ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: مصر :.

به نام مهربان

درست همون شبی که نوشتم دلم سفر طولانی تنهایی می خواد داود زنگ زد گفت میاین مصر؟

در ادامۀ مطالب گزارش سفرم رو می خونین.

قرار بود عکس هم داشته باشه ولی برام نفرستادن. ایشالا رسید یه سفر نامۀ مصوّر هم می گذارم.

دو روز و نیم سفر با بچه ها، بالطبع گزارش طولانی ای داره. پیشاپیش گفتم که اگر خواستین بخونین، Save کنین که مشکل پریدن اکانت نداشته باشید بعد منو نفرین کنین.

موفق باشید.

 

یا علی مدد

 


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بارش طلسم شده :.

گزارش رصد بارش شهابی برساوشی بامداد چهارشنبه

فقط برای علاقه مندان

به ادامۀ مطلب مراجعه فرمایید!


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: مشهد :.

برنامه مشهد اینجوری بود که: ساعت 3 بریم حرم تا 7، بیایم خونه صبحانه و خواب. 11 بریم حرم و بعد از نماز بر گردیم، نهار و خواب، 7 بریم حرم تا 10 شب، شام و خواب.

خیلی خیلی خیلی خیلی شلوغ بود. اکثریت زائرین اصفهانی، اعراب اهواز، عربستان سعودی، پاکستان و عراقی ها بودن.

دفعه اول که رفتیم حرم، ملیت سعودی ها رو نمی دونستم، فقط می دیدم اینها از تمام اعرابی که تو زندگیم دیدم، تمیزتر، شیک و مرتب تر هستن. هم خانمها هم آقایون. خانمها مانتوهای خیلی بلند و شالهای تزئین شده مشکی با پوشیه،می پوشیدن. آقایون هم دشداشه هایی که از تمیزی و سفیدی برق می زد می پوشیدن و این روسری سفیدها با بند هم روی سرشون بود. چهره ها هم از تمام اعرابی که تو زندگیم دیدم (بغیر از لبنان) زیباتر و جذابتر بود. روزهای بعد که فهمیده بودم اینها سعودین دلم می خواست ساعتها بهشون نگاه کنم. دائماً تو ذهنم این فکر موج می زد که وقتی بریم مدینه و مکه پرپر می زنیم یکی از شیعیان رو پیدا بکنیم، سعی می کنیم از فروشنده شیعه خرید کنیم، با شیعیان مراوده داشته باشیم و ... و حالا اینها کنار من به نماز ایستاده بودن...

اصفهانی ها هم که طبق... الله اکبر آخه خب مشکل دارن که آدم هی می گه دیگه، هر جا می دیدی صدایی بلند شده دعوایی صورت گرفته باید مطمئن می بودی هر چی هست زیر سر اصفهانیس...

و اما پاکستانیها، دلم نمی خواست این رو بنویسم اما خب جزو دیده هامه. آدمهای تمیزی نبودن. مثلاً از این آبخوری بین صحنها که آب جاری می شه، برای نماز تا دم اونها فرش پهن می کردن، بعد این بندگان خدا با پای برهنه و سیاهشون می رفتن تو این خیسیها و با همون حالت بر می گشتن روی فرش و احیاناً روی جانماز تو... خلاصه اینکه تمیز کاری تو کارشون نبود، مرتب هم نبودن. ما با این تصور یه روز دیدیم کنارمون یه خانم پاکستانی داره نماز می خونه ولی بر خلاف بقیه، بسیار مرتب و شیکه. رنگهای لباسش به هم نمیخورد (شال بلند کرم پر رنگ لباس مشکی و شلوار سنتی دم پای تنگ آبی پر رنگ) اما مرتب و تیز بود، دستبند ظریف به دستش بسته بود، عینک مطالعه داشت و بعد از مطالعه توی جای عینک و داخل کیفش گذاشت و خیلی با طمأنینه نماز می خوند. بعد از اینکه نمازش تموم شد بهم نگاه کرد، به هم لبخند زدیم گفتم قبول باشه چهره اش نشون نداد متوجه شده، گفتم تقبل الله باز هم متوجه نشد. بهش به رسم بعد از نماز دست دادم. همینجور مات و مبهوت نگاهم می کرد. بلند شد که بره. نرجس هنوز سر نماز بود. اومد کنارم پرسید : انگلیش؟ منظورش این بود که می تونی حرف بزنی گفتم یکم. ازم پرسید این آقایون(اشاره به روحانی هایی که داخل حرم روضه می خونن کرد) کی هستن و چی کار می کنن. موندم همینجور. به نرجس گفتم نمازش رو تموم کنه. که اومد توضیح بده، دوباره پرسید نه منظورم اینه که چی می گن. جون دادیم که روضه رو ترجمه کنیم نشد. آخرش گفتم زندگی و چگونگی فوت و شهادت ائمه رو می خونن. خوشش اومد. به خانمی که پاسخ مسائل شرعی می داد اشاره کرد که اون کیه و چی کار می کنه. گفتیم پاسخگویی به سوالات. چشمهاش برق زد گفت من خیلی سوال دارم. مثلاً خمس. رفتیم از خانمه پرسیدیم می تونه انگلیسی توضیح بده که نمی تونست و آدرس بخش بین الملل که تو کنار مسجد گوهر شاد بود رو داد که هم بخش انگلیسی داره هم اردو. بهش گفتیم می بریمش. داشت بال در می آورد. تا به اونجا برسیم کلی حرف زدیم. دلش نذری می خواست و می پرسید از کجا می تونه بگیره. گفت که باورش نمی شه انقدر محوطۀ حرم بزرگ باشه، از تعداد صحنها و عظمتشون شگفت زده بود. اولین بارش بود می اومد ایران، شکایت کرد که چرا تو دانشگاهها خوب زبان یاد نمی دن و بیچاره شده تو این چند روز که اومده. ازش پرسیدیم چی کار می کنه گفت پزشکه. کاملاً از حرف زدن و برخورد و منشش معلوم بود. بسیار به دلم نشست. اسمش عفیفه بود. بیش از 40-35 سال نداشت. زیبا هم بود. رسوندیمش به بخش بین الملل. روی در به اردو چیزی نوشته بود. انقدر ذوق زده شده بود از دیدن جملات اردو که حد و حساب نداشت. رفتیم داخل. یه اتاق بزرگ که دور تا دور میز چیده بودن که هر کدوم متعلق به یه زبان بود. اولی انگلیسی بود که پشت میز کسی نبود. تندتر جلو رفتم تا اردو رو پیدا کنم. پیدا کردم. انقدر انقدر انقدر خوشحال بود که یه جا با زبون خودش می تونن به سوالاش  پاسخ بدن که حد و حساب نداشت. برای خداحافظی هفت هشت بار همدیگرو بوسیدیم. هیچ یادم نبود ازش عامل ارتباطی بگیرم. تلفن، آی دی. بعد کلی افسوسش رو خوردیم چون به دل هر دوتامون خیلی نشسته بود.

عراقیها هم که چند جمله اساسی فارسی یاد گرفته بودن برای موارد خاص و اضطرار. مثلاً: مگه نمی بینی نماز می خونم؟ یا ببخشید پشتم به شماست. کلی باحال بودن.

اهوازیها هم که عزیز دل. کاملاً معلوم بود ایرانین. کاملاً معلوم بود هموطنن. دل چسب.

این از آدمهای جذاب.

امام رضا هم تو مصرف برق صرفه جویی می کردن. صبحا به محض روشن شدن هوا چراغهای اضافی رو خاموش می شد، برای چراغونی اعیاد هم از ریسه های کم لامپ  استفاده کرده بودن. تمام چلچراغها هم لامپ کم مصرف بود. ما باس یاد بگیریم.

صبح قبل از تولد امام حسین علیه السلام اول رفتیم ایوون مقصوره (مسجدگوهرشاد). پر بود آدم، ساعت سه شب. سینه زنی بود، اما سینه زنیش جوری نبود دل آدم بگیره. همه یه حالی شده بودن، چشمها گریوون، تو حال خودشون. جو بی نظیری بود.

صبح هم که داشتیم بر می گشتیم یه گروه عراقی نشسته بودن. مداحی فوق العاده ای انجام می دادن، با اینکه سواد عربی شنیدنم در حد جلبکه، اما بازم تأثیر گذار بود. این مرد و زنهای عراقی صداهای گیرا و قوی ای دارن. بر عکس صدای ظریف و نازک زنهای سعودی که جون می ده برای خوانندگی(حداقل تو اینهایی که من دیدم). آخر ِمداحی هم دعا برای اسلام و مسلمین و جمهوری اسلامی ایران و ... و چیز جذابش دعا برای ام البنین و پسرهاش بود که دل همه رو لرزوند.

اما شب تولد امام حسین بابا خسته بودن زود رفتن خونه. من و نرجس هم تا دیر وقت موندیم حرم. وقت برگشت از صحن کوثر اومدیم. صحن کوثر رو ملقب کنیم به صحب عربها بهتره، هیچ فارس زبانی توش پیدا نمی شد. داشتیم از در صحن خارج می شدیم که دیدیم یه جا ازدحام جمعیته. رفتیم جلو یه سری جوون سعودی ریخته بودن وسط چیزی مثل تعزیۀ ما اجرا می کردن بدون ابزار. رجز خونی. بینش هم به رسم خودشون حرکت کوچکی به پا و کمر می دادن و ادامۀ کار. باز هیچی نفهمیدم، یه جورایی هم از جو خوشم نیومد اومدم کنار. اما کنار که بودم به این فکر می کردم که الآن اینها چه احساس آزادی می کنن برای رسا بیان کردن نام حسین و عباس، مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشه. خیلی دلم می خواست زار بزنم. اما گفتم که از جو خوشم نیومد و زود برگشتیم خونه.

ایام عید، صحن انقلاب و رواقها شاهد هزاران عقد متبرک بود. چنین مسئله که به خودی خود زیبا و مقدس هست، تو اون جو روحانی، بیش از پیش تأثیر گذار بود. قبل از عقد اطراف عروس و داماد فقط خانواده هاشون بودن اما بعدش تمام اطرافیان جمع می شدن و تبریک می گفتن. لبخند و اشک که باهم قاطی بشه یه آرامش قلبی ایجاد می کنه که هیچی نمی تونه از بینش ببره.

***

برگشتمون ظهر تولد امام حسین بود. نوشته بودم که برای برگشت 6 تا بلیط داشتیم. 2 تا رو فروختیم. حالا دل دل می کردیم که همسفرا کی هستن. البته فرقی هم نمی کرد. ما یه جورایی آدم شرایط سختیم. محمد وارد شد. سرش رو تکون داد و متأسف بود. من از لبه پنجره نگاه کردم، رنگ خاکی لباس باعث شد به اشتباه فکر کنم سربازه. رفتیم تو، یه آقای عرب بود با دشداشۀ خاکی رنگ. ما که اومدیم تو زل زد بهمون. با اصرار بهش فهموندیم که من و نرجس می خوایم بریم کنار پنجره. همین حال و هوا بودیم که نفر ششم هم اومد. یه پسر 17-18 ساله که خیلی از حضورش پیش ما راضی نبود. قطار حرکت کرد. بابا تلاش کرد با مرد عرب ارتباط برقرار کنه. شکسته و تیکه پاره کلمات رو کنار هم می گذاشت و با زمانهای اشتباه با آقای عرب حرف می زد و در نهایت متوجه شدیم آقا اسمشون رضا سلیمان هست و اهل عراق و ساکن بغداد. 68 سالش بود برخلاف اینکه نهایتاً 50 بهش می خورد. شغلش کشاورزی و دامپروریه. کلی کشور رو دیده و یه جورایی مارکوپولوئیه واسه خودش. شش تا بچه داره که پنج تا رو زن داده، یکی مونده. به اینجا که رسیدیم محمد به اصرار بهم گفت اگه پرسید، تو شوهر کردی. شوهرت هم مسافرته. انگشترش رو هم در آورد داد دستم کنم که خیلی بزرگ بود و ضایع بود و بی خیالی سیر کردیم. تو دلم کلی خندیدم. دوست دارم اینجوری می شه، چون فقط در موارد لازم اینجوری می شه. هر کاری می کردم مرد عرب چشم ازم بر نمی داشت.  آخرش چادر رو کشیدم رو صورتم خوابیدم.

بعد از نهار با نرجس با یه جست خودمون رو رسوندیم بالا، محسن، مسافر ششم هم بعد از نهار که پیش مادرش اینها تو کوپۀ مجاور خورده بود اومد بخوابه. محسن اهل مشهد بود و برای زیارت با خانواده به قم می رفت. خیلی سر به زیر و موجه و آروم بود. راحت بودیم باهاش. من و نرجس که رفتیم بالا محمد و محسن رو تخت دوم خوابیدن، بابا و مرد عرب هم اول.  

بعد از نماز مغرب، بابا کلی با همون شیوۀ شکسته و تیکه پاره با مرد عرب مشغول صحبت شد. می دونی آدم بدی نبود. گرم بود. خوش مشرب بود. باهوش بود اما خب نمی شد باهاش حرف زد. دور از فرهنگ ما برخورد می کرد و حرف می زد. محمد و محسن هم با هم عیاق شده بودن.

مرد عرب تا به تهران برسیم صد بار اصرار کرد که از دخترهای ایرانی حاضر در کوپه عکس داشته باشه. هی هم می گفت دخترهای ایرانی جمیل. دیگه آخرش بود. از اون اصرار و از ما انکار. خونم به جوش اومده بود. تمام مدت توی قطار جز برای نماز و وضو از بالا پایین نیومدیم تازه.

ما شاممون رو بالا خوردیم. اما آقا رضا سفره اش رو کف قطار پهن کرد(وارد کوپه که می شد صندلش رو در می آورد، خیلی راحت هم سفره رو کف کوپه پهن کرد و نشست.) و طالبی مشهدی رو قاچ کرد و با نون به هممون داد. من البته لب نزدم.

محسن هم یواش یواش یخش آب می شد و چندتا کلمه عربی می پروند. راستی این توضیح رو هم بدم که نرجس مترجممون بود. همه کف بر شده بودیم. در صورتی که محمد خیلی ادعاش می شد. نرجس هم خوب می فهمید هم خوب جمله و کلمه و زمان و فعل و فاعل بلد بود. 10-11 هم خوابیدیم تا اینکه 3 بامداد رسیدیم تهران.

***

نجمه تو تمام لحظات همراهم بود، دست راستم بود. اسمش رو می بردم و همزمان دست بابا و محمد و نرجس می رفت بالا و برای برآورده شدن حوائجش دعا می کردن. دوستان مشترکمون هم بلافاصله بعدش فیلم وار به یادم می اومدن. آقای محمدی، آسیه، حبیبه، عاطفه، محدثه، آزاده. هر بار که از مقابل پنجرۀ فولاد رد شدم، برای مریضهای منظور و متعلقین و متعلقاتشون دعا کردم. هر عروس و دامادی که دیدم برای رضوان(رضوانی که عامل آشناییمون امام رضا بود) و راحله و احمد و صادق- فاطمه دعا کردم. هر عراقی رو که دیدم، به یاد موحد بودم، هر بار که دعای عهد خوندن به یاد روح الله بودم (علاوه بر زمانهایی که چندین نفر مثلش دیدم) و طاها هم که جای خود داشت، مریم رو هم هر بار که اذن دخول می خوندم به یادم می اومد چراش رو نمی دونم. احمد. سیمین و سینا رو روز آخر که برای ثبت نام، کافی نت رفتم و کامنتهاشون رو دیدم، بالای سر امام دعا کردم. محبوبه رو چندین بار تو صحنها دیدم و دعا کردم. زینب و زهرا و فهیمه. پیشوایی اولین نفری بود که روز اول تو صحن انقلاب دیدم و دعا کردم. به یاد باقرها هم بودم. یه بار هم صدای ثنایی رو از پشت سر شنیدم. خلاصه فکر نمی کنم کسی باقی مونده باشه که التماس دعا گفته یا نگفته باشه و من دعاش نکرده باشم و اسمش رو به زبون نیاورده باشم.

      


نوشته شده در ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: اعیاد مبارک :.

اول اول اول از همه اعیاد شعبانیه رو تبریک می گم.

 

میلاد

امام حسین علیه السلام

  حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

امام سجاد علیه السلام

مبارک

 

* * *

قصد داشتیم حتماً برای خورشید گرفتگی بریم سرخس، چون در کل ایران مدت گرفت بیشتر از هر جای دیگه بود. چیزی مثل موقعیت تبریز در گرفت 9 فروردین چند سال پیش.

از یکی دو ماه گذشته برای بلیط اقدام کردیم اما تا یک هفته قبل از  کسوف هنوز نتونسته بودیم تهیه کنیم. خیلی اتفاقی، خیلی غیر منتظره به یاد یکی از اقوام دور که تو شرکت راه آهن کار می کنه افتادیم. بابا تماس گرفتن و ماجرا رو گفتن. باید بلیط مشهد تهیه می کردیم و از اونجا هم دوباره با یه قطار دیگه عازم سرخس می شدیم. بعد از بیان موضوع و این حرفهای برای آقای آشنا، بدون هیچ دلخوش کردنی، گفت سعیم رو می کنم، تا حالا چند نفر دیگه هم تقاضا داده بودن نتونستم براشون کاری کنم. حالا تا قسمت چی باشه و امام رضا کی رو بطلبه. گوشی رو قطع کردیم. یک ربع نشد دوباره تماس گرفت گفت حله، چه روزی چندتا. انقدر هول و هیجان زده شده بودیم که حد و حساب نداشت. نمی تونستیم تصمیم بگیریم چند روز و چه روزهایی رو می خوایم. بلاخره از 10 تا 15 مرداد جور شد. بابا بلیط رو خریدن و دیگه برای جور کردن نفرات مصیبت داشتیم. برای رفت 4 و برگشت 6 تا بلیط تهیه کرده بودیم. بعد از حذف و اضافه تا شب حرکت، نهایتاً قرار شد با، بابا و نرجس و محمد، بریم.

بعد از خداحافظی با مادر بزرگ و پدر بزرگ و دعای خیر اونها، به موقع به راه آهن رسیدیم. به محض ورود، مسافرگیری قطارمون رو اعلام کردن. سوار شدیم، واگن8 کوپه1.

قطار، سیمرغ بود و تا به حال سوار نشده بودم. بسیار شیک و مرتب با امکانات فوق العاده. نسیم خنک کولر و تلویزیون و چای و خوراکی ها که روی میزها چیده شده بودن کلی سر حال آوردمون. برنامه تلویزیون روی شبکه رجا، منتخب برنامه هایی که به سفرمون مربوطه رو پخش می کرد. قطار حرکت کرد و سفر شروع شد. تا به حال چهارتایی مسافرت نرفته بودیم. کلی از دست محمد خندیدیم.

جمعه ساعت 6 صبح رسیدیم. باید بلیط سرخس رو می خریدیم، خونه هم می گرفتیم و وسایل رو جمع می کردیم و راه می افتادیم.

قبل از حرکت تو اینترنت کلی گشتیم و دنبال اطلاعات در مورد مکان اقامت و امکانات و طریقه رفتن به سرخس گشتیم. اولینش ساعتهای حرکت رفت و برگشت قطار بود. می دونستیم تو روز 11 صبح یه قطار می ره و  7 عصر برمی گرده. اومدیم جلو در باجه که ساعت 8 باز می شد، تمام اطلاعات پشت در نوشته شده بود. ساعت حرکت رو دیدیم، یه آن مغزمون سوت کشید. روزی دوتا قطار می رفت. اما زمان ما فقط با رفت هماهنگ بود و اگر می خواستیم با قطار بر گردیم باید یه روز رو سرخس می موندیم و این یعنی خستگی مضاعف و از دست دادن یک روز مشهد. دیگه چی کار کنیم چی کار نکنیم، قرار شد بابا و نرجس برن دنبال خونه و پرس جو برای برگشت با وسیله نقلیه دیگه، من و محمد هم باشیم که هی بار نکشیم این ور و اون ور.

ساعت 9:30 شد. تو این مدت محمد با مسئول باجه کلی صحبت و نظر سنجی در مورد برگشتمون کرد و بلیط رو هم خرید، بابا اینها هم با کلید یه سوئیت مجهز و اطلاعات بازگشتمون، برگشتن. چمدون رو به امانت داری ایستگاه تحویل دادیم و وسایل نهار رو خریدیم و وقتی برگشتیم باید سوار می شدیم که حرکت کنیم به سمت سرخس.

 

تا اینجا باشه.

 اگه مایل بودین ما بقی رو در ادامه مطلب بخونید،  و گرنه ممنون از حضورتون


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 12- مهارلو، سروستان ، آباده :.

   

                                    سرو ...

شهر سرو. یا همون بته جقه. حالی کردیم. عاشقشم. سرو رو می گم.

قبلش هم دریاچه مهارلو رو دیدیم، صورتی بی انتها. نمک خالص.

                              دریاچه نمک مهارلو. روز کاملاً صورتیه

و بعد هم شیراز که نوشته ام قبلاً و بعد روز سیزده راه افتاده بودیم. ماشین نیاز به یه رسیدگی کوچیک داشت. کلی، دو جا، ایران خودرو سر کار گذاشتمون. بعد هم بی خیال راه افتادیم. رسیدیم به آباده. لنت تموم کرده بودیم. هیچ جا باز نبود. دیگه خدا خواست که ما از اون شهر اومدیم بیرون.

7-8 تا موتور سوار دوترک هم تو شهر ایجاد نا امنی کرده بودن (دزدی) که جلو روی ما تحت تعقیب قرار گرفتن. کلی هیجان انگیز بود.

بعد از شهرضا که قبلاً نوشته بودم اصفهان شب سردی رو گذروندیم و در نهایت هم قله دماوند و شهر زیبا و تمیز خودم و میلاد کوچولو و ... فقط 13 روز اینجور تمیزه. حالا دوباره کثیف شده.


پی نوشت:

  1. تولد امام حسن عسگری (ع) مبارک.
  2. سفرنامه عید تموم شد.
  3. در این لحظه تا اطلاع ثانوی پایان مجوز ورود حال بد را اعلام می کنم. سه چهار روز باید پاک بود قبل از ...

نوشته شده در ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 11- داراب :.

                                 بهار نارنج

تا به داراب برسیم کلی زحمت کشیدیم. نصف شب بود. برا بابا از کتابهایی که خونده بودم می گفتم که خوابمون نبره. بقیه خواب خواب بودن.

وارد داراب که شدیم مست شدیم از بوی بهار نارنج. تمام شهر پر بود از درخت مرکبات. حالی بود. حالی بود.

برای اسکان دچار مشکل شدیم. آقایی برای بدرقه مهمانهاش اومده بود دم در. ازش آدرس مسجدی جایی رو خواستیم. ماشینش رو برداشت. جلو راه افتاد و بردمون جلو محل اسکان و برگشت... مآآآآآآ

بعد از گرفتن اتاق آقای مسئول موتور رو برداشت و ما رو به خانه معلم رسوند. همینجور ماتمون برده بود. مآآآآآآآ

وارد که شدیم مونده بودیم تو اینهمه امکانات مآآآآآآآآ. خونه بزرگ مبله. آشپزخونه مجهز. در اتاق رو که باز کردیم کف بر شده بودیم. پتوی گلبافتی که هنوز مارک داشت. بالشتهای تمیز و خوشگل و نرم. مآآآآآ

صبح 9 فروردین داراب بودیم. دقیقاً احساس اون روز صبح زود رو داشتم.

بیدار شدیم با اینکه همه مقصدشون شهر بعدی بود، اما هیچکی راه نمی افتاد. همه صفا کرده بودن. به زور راه افتادیم. تو شهر اومدیم گشت بزنیم از دو تا پسر موتور سوار خواستیم که جاهای دیدنی شهر رو بهمون بگن بریم بگردیم. جلوتر می رفتن و همه شهر رو بهمون نشون می دادن که گم نشیم. تا همه جا رو نشون ندادن خیالشون راحت نشد.

آدمهای داراب دلنشین ترین آدمهای این سفر بودن.


پی نوشت:

باورم نمی شه که... اصلاً باورم نمی شه...


نوشته شده در ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 10- بندرعباس :.

                      بندرعباس

باز نه گرما و نه گرونی ای که می گفتن رو اینجا هم شاهد نبودیم. کلی هم خرید کردیم جای شما خالی. شلوغ بود. سر ظهر رسیدیم. در ماشین رو که باز کردیم بوی ماهی زد به صورتم.

بازار ماهی فروشها و ماهی های عجیب غریبش. ماهی گوشت قرمزی که هنوز هم نمی دونیم چیه. مثل گوشت گاو بود. هوور هم که جزو لذیذ ترین ماهی های جنوبه، دلمون می خواست. مامان نهار درست کرده بود نمی شد خرید. نمی تونستیم هم ببریم. خراب می شد.

خلیج فارس پر از کشتی بود. دورترها خارجی بودن. زود سیر شدم از دیدنش.


پی نوشت:

پشت کوه یا زیر پل یا ناکجا آباد ۲ در ادامه مطلب


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 9- قشم :.

                       لنچ بر روی خلیج همیشه " فارس"

 داستان رفتن به قشم مفصله. فقط اینکه از شیراز به بعد هر کی از نیتمون برای سفر به قشم با خبر می شد هر تمهیدی رو برای بیخیال شدنمون به کار می برد. همه می گفتن شلوغه گرونه. برین کیش. گرمه نرین. 24 ساعت باید بمونین تو صف نرین. حال اینکه ما اصلاً قصد بازار رو نداشتیم. ما قصد گشت و گذار تو طبیعت قشم رو داشتیم. از صف چندین کیلومتری هم شنیده بودیم اما نمی دونستیم برای رفت هست یا برگشت.

بعد از نماز صبح یه کوله وسایل اولیه برداشتیم به هوای اینکه ماشین رو پارک کنیم بندر پل و با قایق بریم قشم. اما دیدیم اااا ماشین رفت رو شناور. بدون اینکه بخوایم. کلی ذوق کردیم که ای ول دیگه ترافیک نیست.

خلیج بسیار زیبا و آروم بود. ماهی های ریز و درشت اطراف شناور. آبی ِنقره ایِ آب. مرغهای ماهی خوار و بندر لافت و خروج از شناور و 1 کیلومتر. 2، 3 و 15 کیلومتر ماشین توی صف قبل از بندر بود برای برگشت...

همون اول راه، تو سه راهی درگهان ماشین خراب شد.

شهر قشم. کنار دریا شلوغ بود به شدت. هوا گرم بود اما نه اون طور که اذیت بشی یا حتی بخوای عرق کنی. مطلوب بود. مخصوصاً که باد خوبی هم می اومد.

اولین سیاه پوست هموطن رو تو هلال احمر دیدم. اینها لهجه ندارن. یه زبون دارن که اگر بخوان به غیر اون حرف بزنن می شه فارسی معمولی. اهواز و آبادان اما آدم حال می کنه از حرف زدنشون. دلت می خواد همش ازشون حرف بکشی و بشنوی.  

دره ستاره افتاده (ستارگان). انقدر زیبا بود که بابا با صندل و مامان حاضر شدن سختی گشت و گذار توش رو بپذیرن و تا بالای بالاش رفتیم و یه عالمه فسیل و شقایق دریایی و صدف دیدیم.

ظهر شده بود. می خواستیم اول نماز بخونیم. اولین جا برای نماز مسجدی بود یک مناره ای. از جلو درش باید کفشهامون رو در میاوردیم. محل نماز خانمها تو ایوون روی حصیر بود. تو اون گرما بادی می اومد که روح و جانت رو جلا می داد.

بابا رفت داخل جماعت خوند. کلی ذوق کرده بودن. بعد از نماز، با نرجس رفتیم سخنرانی بعد از نماز رو گوش بدیم. امام جماعت داشت از فضائل ع م ر ... ( به قول اونها رضی الله) می گفت. انفاق و این حرفها... روز تولد پیامبر (صلوات الله علیه) و امام صادق (علیه السلام)بود.

جزایر ناز. خلوت خلوت. تندی جورابامو در آوردم رفتم تو آب. گوش ماهی های صورتی پر بود. باورت نمیشد. رنگها و طرحها هیچ کدوم عین هم نبود. خلیج صرمه ای بود. تا بی نهایت. آب گرم. موجها منظم و کوچیک. ترسی که از دریای شمال داشتم رو اینجا نداشتم. ملایم و آروم.

نهار رو خوردیم خوابیدم. وقتی بیدار شدم اوووه کلی آب رفته بود جلو. جذر.

کلی جا مونده بود که بریم. نگران برگشت بودیم. زود رفتیم درگهان. به قصد خرید نرفته بودیم، فقط سر زدن. هیچ حس خوبی تو بازار نداشتم.

12 شب رفتیم تو صف درست زیر تابلوی " لافت 15 کیلو متر" تا صبح من و محمد و بابا نوبتی نشستیم. نماز رو کنار جاده خوندیم. اولین نفر من بودم. بعد که هوا داشت روشن می شد همه ماشینها. فضای قشنگی بود سمت راست ِماشینها، نماز. سمت چپ نامردی و دعوا و خون و خونریزی و شیشه شکسته. یه سری آدم زیادی زرنگ...

8 صبح رو کشتی بودیم. با سرعت می رفت. زیبا ترین بخش دریا، زیر کشتی بود و اون لحظات. اونجا که کشتی آب رو می شکافت و می رفت جلو.

قراره انشالله فصل تخمگذاری لاک پشتها دوباره برگردیم. این بار با هواپیما.


پی نوشت:

 فکر کنم اشتباه برداشت شده. پی نوشتها به متون اون پست ربطی نداره ها!!!


نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 8- بندر خمیر :.

                           درختان حرّا

قبل از ورود به شهر، صحنۀ تصادفی رو دیدیم و یه نیسان نیرو انتظامی که پشتش 8 تا پا از زیر پارچه ای که روش کشیده بودن زده بود بیرون...

سه راهی بند خمیر و بندرعباس رو به روی پاسگاه که رسیدیم یه پژو دیدیم که درش کامل رفته بود تو. سر نشینها سالم بودن اما همه زن و مرد یه بند زار می زدن. بدجور ترسیده بودن. اتوبوسها رو کامل می گشتن. به شدت تو این قسمت نیرو انتظامی در حال فعالیت بود. یاد " داستان یک شهر" احمد محمود بودم.

به سمت بندر خمیر که می رفتیم، سمت چپمون جنگلهای حرّا بود و خلیج همیشه فارس. البته نمی شد تا تهش رو دید. غبار و مه تمام اون چند روز مانع دیدن وسعت خلیج فارس بودن.                           

تو مسیر چپ و راست جاده پر بود از مساجدی که یه مناره داشت. مسجد سنی ها.

پوشش خانمها هم عوض شده بود. شلوارهایی که دمپای تنگ دارن با اون نقابهای مشکی و پارچه ای به عنوان چادر که انقدر نازک بود هیچ حجابی به حساب نمی اومد که دور تا دور سر می پیچیدن و اگر باز می شد شده بود دیگه...

ستاد اسکان بهمون اتاق که داد کلی از بدی اوضاع و بی امکاناتی نالید. وقتی وارد اتاق شدیم و باد خنکِ کولر گازی به صورتمون خورد همینجور مونده بودیم ...

آبشون گرم و شور بود و تو روز اصلاً نمی شد به آبشون دست زد بس که داغ بود. مسواک هم که می زدی دل و روده ات می اومد جلو چشمت، ...

بعد شیراز انقدر از گرونی آب و نون و شلوغی بندر شنیده بودیم که شب با نرجس و بابا راه افتادیم ببینیم اینجا هم همونجوریه، که شکر خدا خوب بود. همون قیمت خودش. آبِ، آب شیرینکن ها هم لیتری 10 تومن. بعد از تفحص رفتیم اسکله. پر بود قاچاقچی. البته بعد فهمیدیم. اول فکر می کردیم ماهیگیرن. اونجا اگر کسی قاچاق نیاره زندگیش نمی گذره واسه همین یه امر کاملاً طبیعی بود. حالا ما انقدر هیجان زده شده بودیم که نگو. یکمی هم می ترسیدیم. اسم قاچاقچی کلاً رعب آوره.

شب که برگشتیم دلم گرفته بود. از اذان مغرب و عشای سنی ها. از نماز جماعتشون. دلم داشت می ترکید. تازه اینها هموطنن معاند هم نیستن، کلی اسم برو بچه هاشون حسن حسین و علی فاطمه اس. خدا قسمتم کنه برم حج اونجا چی کار کنم؟؟؟

قیمت اجناسش هم خب بود. هم قیمت قشم یا حتی خیلی کمتر. هواش هم ظهر اصلاً قابل تحمل نبود. تا ساعت 5-6. بعد عالی. اینجا برای اولین بار قوطی حلبی بزرگ کره بادوم زمینی دیدم. چرا نخریدم؟؟؟


پی نوشت:

هر چی میام خانم باشم. فکرهای خوب بکنم. برداشت خوب داشته باشم نسبت به این موضوع. نه خیر نمی شه که نمی شه... من واقعاْ اصولاْ بد بین نیستم. اما در این مورد.........................


نوشته شده در ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 7- لارستان :.

                         

                                          بازار قیصریه لار

ستاد نوروزی فعالی داشت. تنها جایی که هلال احمرش مثل هلال احمری های پارسال بود. یه بسته راهنمایی دادن شامل سی دی، بروشور، نقشه و حلوا لاری لقمه ای.

اسم امام زاده ای که توش مستقر شدیم یادم نیست، اما نوه بی واسطه امام سجاد (ع) بودن. غروب شده بود. نماز رو خوندیم. همه می گفتن شب حرکت نکنین. بنابراین تو همون صحن حرم جایی که صبح آفتاب نیفته، چادر زدیم و شب موندیم. امام زاده زیبا و شیکی بود.

بخش قدیم شهر هیچ گونه نظافتی نداشت. اما بخشهای جدید زیبا بود. گل کاغذی گل مرسوم این نواحیه. رنگش از گل کاغذی های شمال خیلی غلیظ تر و پر رنگ تره، به قول ثنا Sharp.

صبح تو مدتی که وسایل رو تو ماشین بگذاریم، با راضیه و مرضیۀ 7 و 11 ساله آشنا شدیم. خیلی خوب و مؤدب و سنجیده صحبت می کردن. عصر، حنابندون عمو مهدیشون بود. دستهاشون رو حنا بسته بودن مدلی که تهران برای عروسها حنا می بندن. یکیشون که ساده کار شده بود 500 و اونی که کار ظریفتری داشت 1500 تومن( تهران خداتومنه). فرداش عقد و پس فرداش عروسی بود. عمو مهدیشون 3-22 ساله به نظر می اومد.

رسم دست بوسیدن غشقایی ها برام جالب بود. به جای روبوسی، تعدادش هم بستگی به جواب تو داشت. گاهی به سه تا ختم می شد گاهی به بیست سی تا هم می رسید. ما خب همچین کاری رو خوب نمی دونیم. وقتی دستم رو بوسیدن مو به بدنم راست شد. حس کردم خیلی پستم. بعد دیدم اینجا رسمه. تازه جواب دستبوسی شون رو هم ندادم. بلد نبودم خب.

غشقایی ها با هم ترکی حرف می زدن با ما شیرازی. ترک شیرازی جریانش اینه. دخترهاشون خدایی خوشگل بودن. چشم ابرو مشکی، موها اصولاً خیلی بلند. پوست سبزه اما زیبا. قامت کشیده.

لباسشون هم دیگه هیچی. پارچه های برقی برقی. رنگهای فوق العاده. یه چیزی مثل تونیک بلند با چاک بلند، رو. زیر یه دامن پُر پُر پُر پُر چین بلند که رو زمین می کشه. چادر مشکی می پوشن، رنگی هم می پوشن. روسری نخی و ساتن هم می پوشن. خیلی اینها سنتی نمونده.

بازار قیصریه لار فوق العاده اس نه برای خرید. نه، حتی برای خرید، همه چیز مفت و زیباست. بازار وکیل شیراز رو از روی اینجا ساختن. اینطور می گفتن. پارچه فروشی هاش، برق برق پارچه ها و رنگهاش مسحورت می کرد. هر چقدر که بدت بیاد از خرید و پارچه.

ادویه ها و خواروبار جدید هم دیدیم. ماهی و میگو خشک برای دم کردن لای پلو. میوه هایی که تا حالا ندیده بودیم. کُنار. زیتون( یه نوع میوه اس)و ... و تنباکو و یادی کردیم از دودیهای گروه.

کشک لار رو حتماً امتحان کنین.


نوشته شده در ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 6- جهرم :.

                         نخلستون

من ِ ندید بدید ِ نخل، اینجا که رسیدیم دائم داشتم جیغ می زدم. تصاویر عالی بود. از کنار جاده تا بالای کوه تو یه ردیف به عرض 7-8 تا نخل، نخلستون بود و کنارش باغ مرکبات با همون طول و عرض نخلستون. بو عـــــــــــــــــالی بود، بهار نارنج. تصویر فوقالعاده بود. سبز کمرنگ،سبز پررنگ. کلی چپ و راست از نخلها و نخلستون عکس گرفتم.

برای نماز رفتیم یه امام زاده، دیدیم ختمه. اینجا رسمه که ختمِ خانم، خانمها و ختمِ آقا، آقایون شرکت می کنن. می خواستیم بدونیم اینجا با چی پذیرایی می کنن. بابا به شوخی گفت آقا ما هوس خرما کردیم، به این هوا که برن خرمای ختم رو بیارن که ببینیم. آقاهه گفت "به چشم" و رفت. تو این مدت رفتیم پیش چند آقای دیگه، برامون توضیح دادن که اینجا به هیچ وجه تو ختم خرما نمی دن. روز اول حلوا سر مزار. یه روز میوه. یه روز هم کیک و ساندیس. از انواع خرما گفت و ... که یه دفعه آقاهه با دوتا بسته خرمای بزرگ اومد و داد دست بابا. ما رو می گی... " مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ".

گفت: " تو که به من نگفته بودی بسته خرما برات بیارم. رفتم و آوردم پس اسمت روش نوشته شده بوده. مال تو بوده. سهمت بوده." مرام کش شدیم شدید. خرمایی که داد اسمش "خرمای شاهانی"بود. بهترین نوع خرمای جهرم.


پی نوشت:

میشولک بهار با اون لپاش دیدنی بود ماشا الله.


نوشته شده در ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 5- شیراز :.

                        دروازه قرآن

وارد شهر که شدیم، دیدیم مثل قارچ از زمین چادر در اومده. هر جایی که میشد چادر زد، زده بودن. باشگاهها و سوله ها هم همه لب به لب. ما قرار بود فقط یه شب بخوابیم بقیه راهمون رو بریم و وقت برگشت بریم سراغ فامیل. با این وضع نمی شد جایی تو خیابون موند. خدایی شد جا گیرمون اومد، صبح ادامه مسیر دادیم.

برگشت اما چهار روز موندیم. همه دلخور شدن. فقط به عیادت رسیدیم و به قول اونا سُک سُک کردن. سیزده به در هم همه رو پیچوندیم. خیلی خسته بودیم. با اینکه دلمون راضی نشده بود، اما توان بیشتر موندن رو نداشتیم.

سد میر احمد(شاه چراغ) اونقدری بهم حال نداد که سد میر محمد. صفاش بیشتر بود. سر مزار شهید دستغیب هم شکایت کردم. می گیره. اینطور می گن. چند نفری به یادم اومدن. دعاشون کردم. دروغ نمی گم. همه رو دعا نکردم. خواص فقط.

                        به قول شیرازیها "سد میر احمد". ولی همون شاهچراغ خودمون.


پی نوشت:

گور بابای بعضی ها شدیـــــــــــــــــــــــــــــــــد.

دلم می خواد یه روز بگم. چرا؟ نمی دونم. اما خدایی ارزشش رو نداره. ولش. همین تو بمونه بپوسه بوی گندش در نیاد بهتره. چون از دل سوخته بر میاد، بدجور خواهد سوزاند. چه فایده؟ اگه هنری هست تو دل نسوزوندنه. هر چقدر هم سوختی........................


نوشته شده در ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 4- سعادت شهر :.

                          روز نجوم در سعادت شهر مقابل رصدخانه. کلی از ردیف اولیها خارجیهای آشنا و بچه های تهران هستن.

سعادت شهر به ناسلامتی تو باشگاه نجوم، "شهر نجوم" معروفه. شهری که روز نجوم برق شهر رو قطع می کنن و رصد عمومی می گذارن، بستنی و نون مجانی می دن، اگه عروسی ای تو یه شب نجومی باشه خانواده های عروس داماد می رن جایی که رصد هست و ...

وارد شهر شدیم که نهارمون رو ساعت 9 شب بخوریم. از یه آقایی آدرس جای مناسبی رو پرسیدیم و در ادامه از نجومی بودن مردم شهر سوال کردیم. نه اون و نه چند نفر دیگه که همصحبتمون شدن چیزی نمی دونستن و فقط می دونستن تو این شهر یه رصد خونه هست.

مِن بعد اگه کسی اومد حرفی از نجومی بودن سعادت شهریها بزنه اونم با این غلظت، مخالفت خواهم کرد. اونجام حتماً علاقمندانی به نجوم داره، حتی شاید خیلی زیاد. اما این غلوّ بخشودنی نیست. (آخه به شدت روی تمام سعادت شهریها مانور می دن)


نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 3- پاسارگاد :.

تصویر بالا، فرشته نگاه دارنده محدوده پاسارگاد هست با دو شاخ و چهار بال در حال نیایش در دروازه شهر

پاسارگاد اسم روستایی هست که مقبره کوروش داخلش قرارداره. وقت ورود که تو صف طویل متوقف بودیم، آقای جوانی بهمون گفت :" در شهر خبری نیست. نرین! ". اولاً که به زور اونم چون دیگه مهلت تموم شده بود بیرونمون کردن وگرنه مونده بودیم همچنان، ثانیاً که خیلی هم جالب بود. یکی از چیزهای جالب جهت دفن کوروشه. اسلامی دفن شده بوده. به جهت قبله. درضمن الآن اونجا نیستها. دزدیدنش. اوووووه. یه عالمه سال قبل.

تو محوطه پاسارگاد 7-8 تا کاخ و مقبره و چیزهای دیگه هم هست. حتماً هم باید با ماشین برین چون فاصله هاشون از هم زیاده. اما از آب و زیر آب رفتن و این چیزها خبری نبود. خشکسالی مطلق... آسمون زیبا و بکری هم داره.


نوشته شده در ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 2- شهرضا :.

                       امام زاده رضا و مزار شهدا و " شهید همت "

رفت و برگشت قد یه نماز توقف داشتیم.

رفت، فقط به خاطر دل من بدون اینکه بدونم، بابا وارد شهر شد و بعد با نرجس رفتیم سر مزار شهید همت...

اول فکر می کردم که شبه قبر باشه. وقتی از شهر خارج شدیم و بروشور شهر رو خوندیم دیدیم نه مزارشونه. دلم گرفت.

وقت برگشت زمان جوری شد که به مغرب خوردیم و نزدیکترین مکان برای نماز اونجا بود.

نتونستم باور کنم. اعتقاد دارم هر جا که اراده کنم اونجا محل حضورشونه. اصلاً مزار برای شهید معنی نداره...


نوشته شده در ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: 1- اصفهان :.

                      پل خواجو

چهار روز اول و روز آخر سفر رو اونجا گذروندیم. همه جا رو سال جنگ عراق دیده بودیم و این بار فقط به خاطر همراهامون موندیم. از اصفهان فقط این رو بگم که از رانندگیشون به خدا پناه می برم. البته روز آخر که دیگه تعطیلات تموم شده بود دیدیم که خوب رانندگی می کردن و اون طرز رانندگیشون فقط مهمان نوازی ای بیش نبود. مثل صف نون و میدون امام و فروشنده هاش و ...

می دونم دارم گور خودمو با این حرف می کنم، اما کلاً از این شهر و همه چیزش بدم میاد. البت جز صنایع دستیش.


نوشته شده در ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: با خودم واسه خودم :.

    1. چهارشنبه خیلی بهم برخورد. من بودم، اون هم بود. وقت گذاشته بودم اومده بودم. تازه نه برای خودم. اما خب این برخورد برام خوشایند نبود. دو کلمه "فعلاً نه" می تونست اوضاع رو بهتر از این بکنه.
    2. همه چیز مرضیه فوق العاده بود. برام سواله چی می شه آدم تو شادترین لحظه غمگین باشه اونم واسه خاطر ... ولش.
    3. فکرش رو هم نمی کردم انقدر گرم باشه. حالا دیگه نه تنها ازش بدم نمیاد. دوستش هم دارم. به خودم به خاطر این تغییر، تبریک می گم.
    4. نمی دونم آدم تو این مواقع باید چی کار کنه. من نه می تونم -4K باشم نه +4K... چی کار کنم خدایــــــــــــــا؟!؟!؟!
    5. گزارش بارش شهابی جوزایی در قصر بهرام رو می تونین در " ادامۀ مطلب" بخونین.

نوشته شده در ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: دارآباد :.

صبح قرار بود بریم گردش با بچه ها که اون تألم خاطر که مربوط به پست قبلیه، پیش اومد و تا چند ساعت، حالمون گرفته بود.

10 بود که آماده شدیم و حرکت کردیم. اول به خاطر اینکه محل دوربرگردونها یکمی عوض شده بود گیج زدیم، ولی در نهایت بلاخره به دارآباد رسیدیم، حالا باید بچه ها رو پیدا می کردیم...

بعد از یه عالمه تماس می گفتن :" اول سربالایی هستیم." حالا دار آباد تمامش سربالاییه. آخرش حدود مسیر رو فهمیدیم. رفتیم به جایی که هزار بار ازش رد شده بودیم، توقف کرده بودیم و پیاده هم شده بودیم. مهندس می گفت همینجاس. من اما چون اثری ازشون نمی دیدم موافق نبود. از طرفی هم نگران معطل شدنشون بودم، مهندس پیاده شد. شدت عصبانیتم قدری بود که علناً داد می زدم. مهندس هم با آرامش می گفت: " آخی این سگه رو ببین چه ناز خوابیده... وای اینجا چه خوشگله و ..." من هم که داشتم منفجر می شدم رفتم نشستم تو ماشین که برم زنگ بزنم به بچه ها بگم برین خوش باشین ما نمیایم. هر چی تو ماشین منتظر موندم نیومد. برگشتم دیدم با مریم داره میاد.

کوله رو برداشتم و رفتم سمتشون.  واقعاً که. رفتن لای دار و درخت اون پایین مایین ها نشستن انتظار دارن... دیگه خلاصه فقط سلام کردم و از ماچ و بوسه خبری نبود. این از این.

بعد رفتیم پیش بچه ها دیدم ای ول. جز خودمون دخترها(مریم، الهه، سمانه)، باقر و امیر فقط هستن. حرکت کردیم. از بین رود و جنگل و سنگ رفتیم و رفتیم تا بلاخره بعد از چند بار جا عوض کردن، به مکان مطلوبی دست پیدا کردیم. کنار رود و صداش و مسیری پر از درختهای نیمه پاییزی. بسیار زیبا. بسیار زیبا.

بین راه کلی خندیده بودیم. عصبانیتم همون اول کاملاً فروکش کرد. نماز خوندیم و حرف می زدیم. امیر هم موسیقی موبایلش رو می گذاشت که حدس بزنیم مال چه فیلمیه. فقط باقر بلد بود. بعد از حرف و شوخی و خنده و کلی فیلم به زبان افغانی بازی کردن و یافتن شبکه های داخلی- خارجی و گزینه های متعدد، رفتیم سراغ نهار.

نهار رو تو جو گرمی خوردیم. واقعاً لذت بردیم. بعد هم تنقلات و باقر رفت ...

هر چی منتظرش موندیم برنگشت. 3:30 بود که یواش یواش وسایل رو جمع کردیم و عکس و حرکت به سمت پایین. بین راه هر بار یکی خورد زمین. خیلی خطرناک نبود. خدا رحم کرد.

پایین دم دستشویی کلی کلی کلی به باقر خندیدیم و اذیتش کردیم. بعد رفتیم دم ماشین، بساط چای رو آماده کردیم و یه چای مفصل خوردیم که به نظر من اگر نبود بدجور خستگی به جونمون می موند. 4:30 سوار ماشین شدیم. نحوه قرار گرفتن تو ماشین خیلی خنده دار بود. انقدر که باید می چپیدیم و آروم آروم جا به جا می شدیم. مهندس جلو، روی پای مریم نشست. عقب الهه روی پای سمانه کنارشون باقر و امیر.

تو راه دو سه تا از این ساندویچ های خیلی بزرگ کف خیابون(سرعت گیر) گیرمون اومد که خب اولی رو سرعت داشتیم که سر عقبی ها کوبیده شد به سقف بقیه اش رو هم به یاد اولی کلی خندیدیم انقدر که  به بچه ها گوشزد کردم بس کنن چون کنترل ماشین واقعاً از دستم داشت خارج می شد. مخصوصاً که از  پشت و دست راست هم اصلاً دید نداشتم. خلاصه، بعد از ترافیک عصرگاهی و روان اتوبان صدر بلاخره به مترو رسیدیم، صحیح و سالم الحمدلله. روز کوتاه و عالی ای بود. شاید 6 ساعت هم با هم نبودیم. اما با این حال خیلی خوش گذشت.

وقت برگشت به سمت خونه، مهران دوستی از قیصر می گفت...

اولین بار بود انقدر زودتر از همه به خونه می رسیدم. خسته نبودم. اما حالم گرفته بود. در عین حال خوب هم بود.

نوشته شده در ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آخرین جمعه تعطیلات :.

نکته: این پست رو یه بار تا نصفه نوشتم بعد برق رفت ...

راس ساعت 7 طبق قرار قبلی زنگ زدم به مریم و گفت یک ساعت دیگه بریم سر قرار.

تا راه بیفتیم طول کشید. 8:15 سر قرار رسیدیم. نبودن. رفتیم زنگ زدیم گفتن که سر قرار منتظرمونن.

سوار شدم موحد رو دیدیم که خیلی خوشحالم کرد، چون قرار بود برگرده و تو لیست نبود. بعد جلال با یه گریم جدید، و بعد هم بقیه و … طه… همه از دم چشمها پف کرده، خواب خواب.

یکمی نشستیم و شیطونی و حرف زدیم و ...

باید می رفتیم دنبال روح الله. چندین بار زنگ زده بود و کلی ساعت معطل شده بود. همه شاد و شنگول بودیم و تو سر و کله هم می زدیم جز طه. آروم و پکر و سرماخورده.

رسیدن به روح الله کلی ماجرا داشت، قرار بود سر جاده کرج روبه رو مترو صادقیه بریم دنبالش حالا بچه ها یا اشتباه شنیده بودن یا توجه نکرده بودن که ما رفتیم تو جاده و اونم دم به دقیقه زنگ می زد و جویای حال می شد .... بلاخره بهش گفتیم بره زیر پل فردیس منتظر باشه تا برسیم. طه به شدت نگران بود.

توی راه همون برنامۀ سفرهای همیشه در جریان بود. پر شور و حال تر. بچه ها هم تا تهران خوب خوابیده بودن و شرایط کاملاً مناسب بود. همه چیز می تونست جو رو شاد تر از اینی که بود بکنه. از دوچرخه سوار جاده تا بوق کامیونها...

جایی که باید می رسیدیم به روح الله رو اشتباه دور زدیم و محمد این طرف داد می زد :" آی آقا داری اشتباه می ری!" و راننده بی خیال می رفت. دیگه انقدر داد و بیداد کردیم که نگه داشت. هر چی به روح الله زنگ می زدن جواب نمی داد. طه پیاده رفت سمت پل، مریم دنبالش. بچه ها هم پیاده شده بودن و تفریح می کردن. روح الله پیدا شد و سوار شدیم و برگشتیم سمت جاده صحیح تا به احمد و سید احمد رسیدیم. ناراحتی از دیر کرد چندین ساعته رو فقط با تکون دادن سر از روی تأسف نشون دادن... . رضا آخرین فردی بود که باید سوار می شد. بعد رفتیم به سمت برغان. ( خدا پدر جمالزاده رو بیامرزه که اگه آلو برغون تو درس کباب غاز دوم دبیرستان نداشتیم عمراً بلد بودم چه جوری نوشته می شه)

پیدا کردن جای مناسب احوالاتمون سخت ترین بخش ماجرا بود. برای همه و از همه مهم تر برای مریم و احمد که لیدر بودن. باید یه جوری اینهمه آدم رو راضی می کردن. در نهایت تو یک باغ خانوادگی که ورود افراد مجرد به اون ممنوع بود جای خوبی گیر آوردیم، کنار رود زیر دار و درخت، امکاناتش خوب بود.

اولین کاری که بچه ها کردن، روشن کردن آتیش برای درست کردن و چای و ذغال قلیون بود.

مریم و الهه به شدت خیس خیس شدن. توسط کی، رو نمی دونم اما من خیسی مطلق رو دیدم.

بعد دیگه هرکی به کار خودش مشغول بود و هر کی یه گوشه داشت حرف می زد. نماز رو که خوندیم نهار رو آماده کردیم. این بین مریم و سید احمد و احمد و رضا رفتن تو رودخونه همدیگرو خیس خیس خیس کردن. لباسها رو عوض کردن گذاشتن خشک بشه و خدا رو شکر که محسن لباس اضافه همراهش بود. کاپشن امیر هم اینجا خوب به درد خورد.

برای نهار مریم کلی زحمت کشیده بود. بیشتر کار اون بود. الهه هم کشک بادمجون آورده بود که ته ظرف رو هم نون کشیدن خوردن از بس خوشمزه بود.

بعد از نهار یه سری رفتن واسه خودشون بازی کردن یه سری هم این طرف پانتومیم بازی کردیم. چند نفر هم خوابیدن.

کاملاً هنگ کرده بودیم. هم من هم مهندس. موضوعات خیلی به نظر ساده بود. جونمون بالا اومد. در عوض بقیه فوق العاده بودن. سمانه. سید احمد. احمد. شیخ جعفر. خلاصه همه جز ما دوتا! بعد از اینکه همه یه دور اجرا کردیم رفتیم سراغ چای وهندونه و تار. حسابی که حالمون جا اومد، حسابی که عوض تمام روز که آروم بودیم شلوغ کاری کردیم، حسابی که دیر شد، جمع کردیم و حرکت کردیم.

می شه گفت تقریباً راه برگشت به سکوت گذشت. بیشتر دو به دو با هم حرف می زدن.

پسرها می خواستن برن ورزشگاه آزادی واسه پیکان- پرسپولیس. دیگه رفت تا بچه ها رو افطار روز قدس خونه امیر اینها ببینیم تازه اونم نه همه رو. ( هر کی خواست بیاد یه آف بگذاره بگذاریمش تو برنامه، جیب ما که نیست، جیب امیره و البته جیب ما و امیر هم نداره).

بعد از ترافیک جاده کرج، پیاده شدن ما هم کلی درد سر داشت. می تونستیم جاده کرج پیاده بشیم، نشدیم و رفتیــــــــــــــــم تا حرم امام.

جلال و محمد همراهمون تا مترو اومدن، ما رو به مترو سپردن و خودشون برگشتن. تو مینی بوس فقط این دوتا و مریم و امیر و محسن( فکر کنم) مونده بودن از اوووون همه آدم.

ما (محسن، الهه، سمانه و من و مهندس)  هم خیلی خوب جا گیرمون اومد و راحت رسیدیم به خونه هامون.

تو اتوبوس سیما رو دیدیم که خیلی هیجان انگیز بود. کلی تعریف وقایع و روزی که گذرونده بودیم تا خونه سرگرممون کرد.

9:30 مِیِت رسیدیم خونه و تازه نشستیم سر یانگوم ...


نوشته شده در ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: شبی با شهاب :.

مامان بابا تازه ساعت 12 شب رسیدن خونه، یعنی برنامه لواسان به هم خورد، ریلکس نشستم جای شما خالی هندوانه تگری خوردم و بعد رفتم بالا تو اتاقم. کوله رو در آوردم و هر چیزی که لازم بود رو ریختم توش و لباس گرم پوشیدم و دوباره رفتم پایین. هر کی دید منو هرهر خندید. چله تابستون، مانتو پشمی، کوله ای که ارتفاعش از قدم زده بود بالا (خدا وکیلی اینهمه راه می افتیم می ریم تو برّ و بیابون، هم وزن کوله سبکتره هم یک سوم این هم پر نمی شه)و شلواری که پاچه هاش رفته بود تو جوراب پشمی، منظره ای بود که می دیدن. خلاصه کلی همه خندیدیم، من تشک ابری ها رو برداشتم و با بابا رفتیم بالا که مستقر بشیم.  

روی پشت بام، باد سری می اومد، کلاً تو حالت عادی خونه ما به نسبت بقیه نقطه های شهر خنک تره، اما دیشب سرد بود.

دراز که کشیدم و آسمون رو نگاه کردم، یاد اوایلی که با نجوم آشنا شدم افتادم، اون موقعها هنوز رصد نمی رفتم و تمام کار رصدم رو پشت بام انجام می شد، اون موقع شهروند رو هنوز نساخته بودن و قدر آسمون بالای سرمون کم بود، حتی حَمَل و اسب کوچولو رو هم می تونستم ببینم. حالا جز آسمون بالای سرت، تقریباً بقیه جاها نور خالیه. دلم گرفت که چرا باید انقدر بی مبالات از نور استفاده کنیم؟ خوش به حال مامان بابا هامون به خاطر آسمونی که دیدن، خوش به حال بچه های شهرستانهای خیلی دور به خاطر سقف پر ستارۀ بالای سرشون.

بابا تونستن دو تا شهاب ببینن، من اما هیچی. حال نداشتن، خوشحال و شارژ رفتن پایین.

تو کویر باید یه شب تا صبح به آسمون نگاه کنم تا صبح بتونم ستاره های صور فلکی رو از هم تمیز بدم، اما حالا فقط کافی بود آسمون رو نگاه کنم و همه شکلها جلو روم باشن و اصلاً هم نگردم که کدوم به کدومه.

مهندس هم اومد و اون به سمت غرب دراز کشید من به سمت شرق، چون آسمونش تاریک تر بود.

از چپ و راست می اومدن، اصولاً هم نازک و کشیده، حتماً تو کویر این الآن بیشتر یه آذرگوی بوده تا شهاب. زیباست شهاب. هنوز شانس رصد بارش شهابی تو دل کویر رو نداشتم (بارش اسدی پارسال که با بچه های قم رفتیم، درست زمان اوج بارش یخ مطلق بودیم و برگشتیم کاروانسرا) ، اینقدر یه چیزی رو دوست داشته باشی و شرایطش پیش نیاد!

ما یه هفت هشتایی دیده بودیم که خان داداش هم اومد. وای عزززیزم، وقتی کوچیک بودیم، خیلی خیلی کوچیک، شب که تو خیابون می موندیم و ماشین گیرمون نمی اومد، یه شعر کوتاه معروف که وردش بود رو می خوند و ده بیست تا ماشین جلومون توقف می کرد، همه اعتقاد داشتیم دیگه. حالا اومده بود و هر چه می کرد نمی تونست شهابهایی که ما می دیدیم رو ببینه. داشت اشکش در می اومد. یه دفعه به یاد وردش افتاد و خوندش، همون موقع دو سه تا شهاب تو زاویه های مختلف از جلو چشمش رد شد و باز نتونست ببینه. یکمی که می گذشت و چیزی نمی دیدم با مهـــندس می گفتیم: "بخون بخون"، اونم می خوند و دوباره رد می شد ولی خودش نمی دید. گفت:" اینجور نمی شه، اینهمه من خوندم شما ببینین حالا شما بخونین من ببینم".  اولش من خوندم، واقعاً یکی رد شد. درست تو زاویه دیدش. کلی حال کرد. حالا نوبتی می خوندیم و واقعاً هم تا مدتی می اومد. هر بار جیغ یکی مون در می اومد. حالا توجه داشته باشین همسایه طبقه پایین چه پدری ازش در اومد از صدای ما که درست زیر کولر خاموشش بودیم. بعد از یه ساعتی دیگه ورده کار نمی کرد و ما امیدوار نگاه می کردیم. قبل از اذان خان داداش هم رفت پایین. تو مدتی که بود انقدر خندیدیم که سِر شدیم.

خواب اومده بود به چشمام. هر از گاهی یکی می اومد و می رفت و مهندس جیغ می زد و من از خواب می پریدم. انقدر خسته بودم که سرم رو کردم زیر پتو و بی خیال خوابیدم.

آسمون روشن نشده بود که نماز رو همون بالا خوندیم و بار و بنه رو برداشتیم و راه افتادیم. از نردبان که که می اومدم پایین، یاد آهو افتادم، بچه که بودیم خیلی ترسو بود، یه بار بردمش پشت بام و اومدم غالش بگذارم و در برم یکمی جیغ بزنه حالش جا بیاد، از پلۀ اول نرده بان که اومدم پایین حس کردم رو هوام و بعد فقط یه درد شدید تو پای راستم حس کردم، اون از اون طرف من رو در حال پرواز می دیده و فکر می کرده واقعاً قراره پرواز کنم و شیرین کاریه که دارم انجام می دم، وایساده بود به نگاه کردن. وقتی که افتادم، با اینکه خیلی بچه بودم، انقدر غُد بودم که گریه و ناله نکنم ، فقط از صدای وحشتناک سقوطم که تمام خونه رو پر کرده بود همه اومدن به نجاتم. چقدر این یه گُله جا برام خاطره داره.

شب فوق العاده ای بود. بیش از 50 شهاب دیدم. حال خوبی بود.

ساعت 5 تخت توی تختم خوابیده بودم.


نوشته شده در ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بیابون خوش آب و علف :.

شب که خوابم نبرد، نشستم کتاب خوندم. صبح ساعت 5، بابا من و مهندس و مامان رو رسوندن سر جاده. تقریباً زود ماشین گیرمون اومد. اما جای خوبی نصیبمون نشد. روی بوفه نشستیم. گرم. صندلی ها ناراحت. پام به زمین نمی رسید. برادر افغانی و مبایلش و ... هم مقابل و تو زاویه دیدم بود,  اعصابم خرد شد. مامان و مهندس خوابیدن. من نشستم کتاب خوندم. 7:35 رسیدیم قم.

رأس ساعت 8 سر قرار بودیم. مامان هم رفتن حرم. کنار مینی بوس فقط مریم و سمانه و امیر بودن. خیلی سوختم.

گل گفتیم و شنفتیم و محمد با مامان فاطمه رسید. محمد دیشب ساعت 12 از اصفهان راه افتاده بود که به موقع به قرار برسه. خسته گرسنه خواب الود. چند دقیقه بعدش هم الهه و جلال و مسعود اومدن. همین. مریم و مامان فاطمه موندن و بقیه ساعت 8:30 حرکت کردیم.

باز هم بحث شیرین کارتونها و زمان کودکی در جریان بود تا بین راه شیخ جعفر و یه دوست دیگه و باقرخان  که خیـــــــــــــــــــــــــــــلی وقت بود ندیده بودمش سوار شدن. زمان زیادی تو گرما منتظر مونده بودن.

شیخ جعفر اینها که سوار شدن یکمی همچین بگی نگی سرگرم شدیم، همون جریان سفر قبل. البته با تعداد کم و تو روز روشن اونقدری حال نمی داد.

ساعت 11 رسیدیم نراق. یه بیابون بی انتها. کوههای خیلی خوشگل و عجیبی داشت. مثل دیوار بودن به رنگ قرمز با یه عالمه شیار. اون پشتها، سبزی به چشم می خورد. ماشین رو تو جاده پارک کردیم که مریم اینها گممون نکن. خودمون وسایل رو برداشتیم و رفتیم سمت سبزی ها. از خار و ملخ و بوته ها که گذشتیم انگار رسیدیم به بهشت.

یه ردیف درخت، رود زلال جاری، برعکس چند متر اونطرف تَرش خنک.

مسیر درختها رو پیش گرفتیم و رفتیم و رفتیم تا به یه آبگیر فوق العاده زیبا رسیدیم.  کنارش زیر انداز رو پهن کردیم. جورابها رو در آوردیم و رفتیم تو آب. شکست نور گولمون زده بود. عمیق بود. یه متر بیشتر نمی شد جلو بری مگر اینکه قید خیس شدن تا سینه رو بزنی. یخ بود. چند دقیقه بیشتر نمی شد توش بایستی. حس فوق العاده ای بود.

ما که همینجور مشغول تفریحمون بودیم، از آسمون یه صدایی اومد. سرمون رو کردیم بالا، خدای من. الهه به قول خودش رفته بود "پشت بوم درخت"، اونم یه درختی که ارتفاعش زیاد بود و شاخه های قوی و مطمئنی هم نداشت. دخترۀ...  چی بگم آخه.

بعد از آب بازی، بچه ها ولو شدن و صحبت می کردن. از ظهر گذشته بود. باز هم برای قبله دچار مشکل شده بودیم. من همینجوری از روی حرکت خورشید یه قبله ای رو گفتم چند نفری به اون سمت خوندیم، به قول محمد خطا تا 180 درجه قبول، بیشتر از اون نه دیگه.  

بعد از بازی و نماز ، امیر و الهه دوباره مشغول آشپزی و الویه شدن. امیر با ده تا انگشت رفته بود تو غذا و ماساژ می داد. سس رو روی مچش می ریختن و اونم از روی اون جمع می کرد و می ریخت تو غذا، حالا تو این وضع یهو همینجوری  یهو انگشت کوچیکش زخمی شد و تا قبل از گلگون شدن الویه کنار کشید. غذا که نمی شد همینجوری بمونه، الهه جان تشریف بردن توش. دیگه بماند ...

نهار رو تو ظرف ریختن و گذاشتن تو رودخونه خنک بشه تا بچه ها بیان.

باقرخان و اون دوست دیگه رفته بودن کوهنوردی، برگشتن، یکمی بازی نشسته و بی سرو صدا انجام شد.

مریم دیر کرده بود شیخ جعفر باگوشی امیر زنگ می زد باهاش حرف می زد. حرف می زد... می گفت: " ...  بگو، موبایل که مال من نیست تو راحت باش... " دیگه کلی سر این خندیدیم.

ساعت 2 بود که مریم و احمد اومدن، ماشین راحت گیرشون نیومده بود، هر دو خسته و گرما زده بودن.

یکمی نشستیم حرف زدیم. الهه هم عدسی به شیوۀ خودش بار گذاشته بود، که همه چی توش پیدا می شد، راستی آتش رو با کلی زحمت جلال و محسن روشن کرده بودن.

نهارها که روی هم رفته الویه و ژامبون و کوکو بود رو گذاشتیم و شروع کردیم. بچه ها فقط ژامبون می خوردن. خود امیر اول و بعد یواش یواش همه جز مسعود و احمد از الویه خوردیم. جداً می گم طمعش فوق العاده و به یاد ماندنی بود.

بعد از نهار آقایی که ساکن اونجا بودن، اومدن از کنارمون رد شدن، قبله رو ازشون پرسیدیم که درست 110 درجه با قبلی تفاوت داشت، اگه به فتوای محمد عمل می کردیم، نمازهامون درست بود  .

بعد از نهار و نماز. جلال تار زد. بچه ها باهاش می خوندن. خیلی خوب بود خیلی.

کم کم وسایل رو جمع کردیم و آماده حرکت شدیم. آب معدنی ها تموم شده بود. یه چشمه بود که بطری ها رو اونجا پر و بعد هم حرکت کردیم. عدسی رو هم ... ریختیم و امدیم.

وقت برگشت با اینکه بدجوری خسته بودیم، شر و شورمون بیشتر شد...

تو جاده به خاطر نداشتن معاینه فنی جریمه شدیم. آقا عبدی پکر شد. 

محمد دلیجان پیاده شد که بره اصفهان. خیلی زود جدا شد. 

بین راه برای تجدید وضو یه توقف کردیم. وقتی دوباره سوار شدیم تا قم یک بند دیگه شلوغ کاری کردیم. احمد هم یواش یواش همشلوغکاریمون شد.

خیلی زود رسیدیم.

با سمانه و احمد راهی تهران شدیم.

تهران هم با هم رفتیم مترو. یکمی قطار دیر اومد. ایستگاه شلوغ شد. قطاری هم که اومد شلوغ بود. قرار شد بریم تو واگن خانمها، احمد سوار شده بود ما تا اومدیم سوار بشیم در بسته شد و ده دقیقه معطل شدیم تا یکی دیگه اومد، این بین صحنه های جالب توجهی دیدیم که بماند.

10 خونه بودیم. له لورده و آش و لاش.


نوشته شده در ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بهرام که گور می گرفتی همه عمر/// دیدی که چگونه گور بهرام گرفت :.

صبح زود رفته بودم دانشگاه و از گرما و خستگی نا نداشتم.  

قرار ساعت 4:30 بود، به خاطر سابقه شون نیم ساعت قرار رو عقب کشیدیم و تو تولد جوجه رو در حد یه بستنی خوردن شرکت کردیم، اونم با لباس رصد. بازم خوب بود.

با طمأنینه آروم آروم رفتیم و ساعت 5 رسیدم، فکر می کردیم کاش اومده باشن و کلی معطلمون شده باشن ولی سر قرار هیچ خبری نبود. تماس گرفتم و درست همزمان، اونا هم رسیدن.

گرم بود، نشستیم صندلی اول، جا کافی نبود. دو نفر باید روی موتور می نشستن.

چند نفری جدید بودن. بچه ها ته مینی بوس جمع شده بودن و شلوغ بازی ها مال اونجا بود، سر مینی بوس خلوت و ساکت بود، برای شلوغ بازی و سرگرم شدن باید می رفتم ته که جا نبود بنابراین، اولاش با حرف زدن خودم رو سرگرم کردم، بعد شروع کردم به کتاب خوندن. هوا که تاریک شد، به دعوت بچه های ته، بچه های سر هم وارد شلوغ بازی ها شدیم و کلی خندیدیم.

اینکه چقدر مکافات کشیدیم تا بلاخره ساعت 9 شب به مسیر اصلی رسیدیم، بماند... ساعت 9 به نگهبانی منطقه حفاظت شده که رسیدیم بچه ها مرتب منظم نشستن، یه سری تا اون آقا بیاد سنگ کوب کردن.

آقای مودب و خوش اخلاقی بود، بچه ها رو یه بررسی کرد و دنبال دوستش گشت(یاد آهو و دوست خوبش افتادم)، اجازه داد عبور کنیم، رفتیم اون طرف خط توقف کردیم. بعد از 7-8 ساعت بچه ها یکمی راه رفتن پاهاشون نرم شد. نمازهامون رو خوندیم و راه افتایم.

از اونجا تا قصر بهرام 2-3 ساعت راه بود. این مدت رو با پانتومیم گذروندیم. وقتی که واقعاً دیگه توان نداشتیم بازی و شلوغ کاری کنیم، موحد شروع کرد به طرح سوال، سه تا سوال پرسید، همه مینی بوس باید فکر می کردن و جواب می دادن. نظرات و حس های بچه ها برام جالب بود.

من یکی فکر نمی کردم دیگه برسیم، شرایط هم طوری نبود که بگیم مثل ناکجا آباد می ریم تو بیابون مستقر می شیم. (هم مار به وفور یافت می شد، هم عقرب).

ساعت 12:30 بود که بلاخره دیوار قصر از توی تاریکی مطلق نمایان شد و رسیدیم. نگهبان برای داخل شدن و مستقر شدن یکمی اذیت کرد، مجوزمون رو نگهبانی منطقه گرفته بود، حالا اینجا هم اون رو می خواستن. دیگه با فکسِ نامه و بیسیم زدن و این جور کارها اجازه دادن مستقر بشیم.

شاه نشین رو بهمون دادن که کنارش دو فرشِ تا شده داشت. وقتی بازشون کردیم اولین عقرب رو زیارت کردیم، انتظار نداشتم انقدر کوچیک و ظریف و بی رنگ باشه. اندازه دوتا بند انگشت و به رنگ خاک بود که روی فرش قرمز معلوم می شد. بچه ها کشتنش. غم انگیز بود.(باقر به شد از عقرب می ترسید چندبار خار به سمتش پرت کردم و صد متر پرید هوا، خیلی حال می داد. می گفت تو که مارمولک دست می زنی عقرب هم دست می زنی دیگه، خطر ناکی.)

فرشها که پهن شد، دور هم جمع شدیم، الهه و امیر دوباره رفتن الویه درست کنن، بقیه سفره رو انداختیم. ساعت 1 شام رو با ماه زیبا که از مقابل شاه نشین داشت طلوع می کرد، شروع کردیم. طلوع مساوی بود با رصد بی رصد.

شام صمیمانه رو که می خوردیم یهو بچه ها جیغ زدن پریدن هوا، یه عقرب افتاده بود تو یقۀ محمد اونم پرتش کرد تو سفره و راننده بلافاصله کشتش. آقایون نگهبان به سرو صدامون اعتراض کردن، ولی بچه ها محل نگذاشتن، اونا هم برق رو قطع کردن. سفره رو جمع کردیم، جلال تارش رو کوک کرد و بقیه وسایلها رو برداشتیم و رفتیم روی بام.

اینکه تنها بودیم خیلی خوب بود. سری پیش انقدر شلوغ بود که نمی فهمیدیم کی به کیه. 

روی یکی از گنبدها نشستم، جلال تار می زد، ماه جلوی روم ، هوا هم نیمه ابری، حال خوبی بهم داد.

یکمی که گذشت از پایین داد زدن که :" ساکت شین می خوایم بخوابیم"، دیگه بچه ها ساکت شدن.

محمد علی و مهدی سیارات و یه سری صورت فلکی به بچه ها نشون می دادن. من رفتم یکمی دور زدم، بعد دوباره رفتم سر جای قبل رو گنبد دراز کشیدم و تو حال خودم بودم. نسیم تندی می وزید ، یکمی سردم شده بود، نمی خواستم خودم رو محروم کنم از این حس خوب. تو این بین بچه ها هندوانه و طالبی قاچ زدن خوردن.

خیلی زود شب به سر رسید. اذان که شد، همه رفتیم پایین. نماز رو خوندیم و روح الله از روی گوشیش دعای عهد گذاشت. جو جالب و خوبی شد. بعد از نماز، هوا داشت روشن می شد که رفتیم تولد روز جدید رو روی بوم جشن بگیریم.

رنگهای فوق العاده و زیبای طلوع نمی گذاشت نگاهم به زاویه ای غیر از اون منحرف بشه. یه تابلوی پر از رنگ به عظمت شرق تا غرب (در اصل شمال تا جنوب) پیش روم بود که هر ثانیه رنگی بهش اضافه و کم می شد. حالا این تصویر با صدای قشنگ ساز دهنی امین همراه شد که خیلی هیجان انگیز بود.

خورشید که از پشت کوهها خودش رو کشید بالا، براش قیام کردم، یواش یواش تو افق به شکل یه گوی صورتی کمرنگ ظاهر شد. خوشگل من.

اومدم پایین. چندساعت بود نخوابیده بودم؟ نزدیک به 24 ساعت. دراز کشیدم و بلافاصله خوابم برد. چشمم رو باز کردم همه اومده بودن پایین و وسایلشون رو جمع می کردن که راه بیفتیم بریم. از روی ساعت 10 دقیقه خوابیده بودم.

کوله مون رو تو ماشین گذاشتم و یکمی سر به سر تمیزنظیف کاری های امیر گذاشتیم. سر هزینه اقامت یکمی چونه زدیم، زور می گفت، به هر حال دادیم و اومدیم بیرون. چندتا عکس دسته جمعی با در ورودی و حرکت.

از همون سر صبح هوا گرم بود. حالا 24 ساعت بود نخوابیده بودم.

تو مینی بوس، الهه و مهندس و مهدی برای بچه ها لقمه الویه درست می کردن، ماشا الله ته مینی بوسی ها که سر دسته شون شیخ جعفر بود، هنوز با وجود خستگی و گرسنگی انرژی ورجه وورجه کردن داشتن.

مهندس بهم چای داد. یهو حس کردم لیوان داره از دستم می افته. خوابم برده بود، اونم یخ شده بود. چای رو که خوردم سر حال تر شدم، جز محمد علی که به شدت بد خواب شده بود، همه بیدار بودن و شارژ و سر حال همچنان شعر و شیطونی و جیغ و داد. آدم روش نمی شد بگه خسته اس با دیدن اونهمه انرژی.

یکمی حرف زدیم. گرم بود. خیلی. به قول سمانه پوستمون شده بود عین لواشک. چسبناک.

1 ساعت زودتر از رفت، به نگهبانی رسیدیم. عقرب سیاه دیدم که سرش رو منحدم کرده بودن.  اون آقای مهربون هم به مهدی و مریم دوتا عقرب زنده تو بطری هدیه داد. بعد از اینکه حسابی دیدیم و لذتش رو بردیم، تو جاده پرتشون کردن بیرون.

زود رسیدیم تهران.

سر اینکه کجا پیاده بشیم کلی گشت زدیم و در نهایت رفتیم ترمینال جنوب و مسیر همیشه.

رانندۀ واقعاً صبور و آرومی داشتیم. خیلی اذیتش کردیم اما خیلی آروم و بی حرف کارش رو می کرد. یه علی تپل و نازی داشت که از دیوار صدا در می اومد از اون نه. 12 ساعت رفت و تمام راه برگشت جز "لطفاً آب بدین" و " ممنون میل ندارم" و " ممنون" هیچ حرفی نزد. حتی سرش رو بر نمی گردوند ببینه پشت که انقدر شلوغه چه خبره. دلم می خواست لپهاش رو بکشم بسکه ناز بود. نمک خالص.

تهران با سمانه و محسن و روح الله و آتنا رفتیم مترو. از اونجا هم خونه. 1:15 خونه بودیم.

 


نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آرامش. تفکر:.

جاده پر پیچ و خم. امامزاده هاشم. مخمل سبز.

مخمل سبز با دونه های قرمز. با شقایق عاشقِ عاشق. سرخ مثل خون. به رنگ خون. حتی به جلای خون.

آرامش. سکوت. باد. آرامش. باد. مارمولک. آرامش. صدای زنندۀ ماشینها. حرکت. صمیمیت. نشاط. فریاد. .آرامش. جیغ. آرامش. آواز. حرکت.آرامش. راندن.

رود. خروش. آرامش. حرکت. محبت. صمیمیت. جذابیت. تفکر. تفکر. تفکر. تفکر .......

رود. آب بازی. خیسی. جیغ. آرامش. یخی. سنگ. آب. زخم. آب بازی. یخی. آرامش. تفکر. تفکر. تفکر ...

تساوی. هر چقدر من. تو هم.

تفکر. تفکر. تفکر...

حرکت. آرامش. آرامش. آرامش. تفکر. راندن. تفکر. آرامش. شلوغی. دود. ترافیک. گرما. تفکر. تفکر. تفکر .تفکر...

آرامش. تفکر. آرامش. تفکر.

 

پی نوشت:

هیچ وقت مجبور نبودید. نیستید. نخواهید بود. هیچ وقت.

 


نوشته شده در ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: این بار دریاچه نمک :.

کوله سفر رو با خودمون به حرم امام بردیم که از اونجا (عوارضی) با بچه ها همراه بشیم.

بعد از مراسم زنگ زدیم به معین که لیدر بود تا اطلاع بدیم، فهمیدیم یه عالمه از بچه ها کنسل کردن. بنابراین یا رصد کنسل می شد یا هزینه می رفت بالا که اگه اونجور بود ما نمی رفتیم. معین سپرد مُرَصد جور کنیم.(یه کار عجیب). زنگ زدم بچه های قم، که امتحان داشتن و مشغول درس...

 

چون فرصت داشتیم رفتیم سر قرار. تو راه برگشت با خانواده قرار گذاشتیم اگه کنسل شد بریم خونه نهار بخوریم نماز خونیم راه بیفتیم به سمت تنکابن خونه دوست بابا که دیگه انقدر اصرار کرده بود شرمنده شده بودیم.

وقتی رسیدیم دیدم کلی از بچه ها جدیدن. ته دلم راضی به رفتن نبود. اما...

در کسری از ثانیه با مشورتی که با نفیسه و زهرا کردیم و قول معین که " هزینه زیاد نمی شه" به نتیجه رسیدیم که بریم رصد.

بابا وسایل رو دادن و رفتن. ما هم روی چمنهای رصدخونه نمازامون رو خوندیم، اتوبوس اومد و سوار شدیم. یه اتوبوس آبی خنک خنک. یه عالمه هم که جا داشتیم. خوشحال.

فقط...

قصد دارم فقط اتفاق های خیلی هیجان انگیز و خوب رصد رو بنویسم.

 

تو صفِ عوارضی که بودیم، اتوبوس و مینی بوس شهرستانهای خیلی خیلی دور رو می دیدیم که برای سالگرد امام، با کاروان اومده بودن، حس خوبی بود.

 

ساعت 9:30 شب رسیدیم کاروانسرای مرنجاب. بچه ها پیاده شدن تا یه استراحتی بکنن و آماده بشن برای یه شب رصدی باحال رو رمل ها.

دور تا دور تو افق رعد و برق می زد. بسیار زیبا. ما فقط برق رو می دیدیم، فاصله زیاد بود و صدای رعد رو نمی شنیدیم . محشر بود. هر کدومش که شکل خاصی داشت " واااااااااای" بچه ها رو از هیجانِ زیاد، در می آورد. این تجربه خیلی خیلی جدید و عالی ای بود.

 

هوا خیلی گرم بود. بچه ها ترس مار و عقرب  رو داشتن و به هم انتقال داده بودن. یکمی جو متشنج شده بود. شک و تردید و انتخاب...

آخر سر امیر و مهندس با بچه ها صحبت کردن و متقاعدشون کردن که اگه قراره عقربی باشه، همه جا هست حتی تو کاروانسرا.  بنابر این قرار شد راه بیفتیم به سمت رمل ها که بتونیم تا ساعت 1 که طلوع ماه بود، یه رصد کوتاهی داشته باشیم.

 

ساعت 11چون اتوبوسمون خیلی آروم می رفت هنوز به رمل نرسیده بودیم. همینجور داشتیم می رفتیم دیدیم ماشین غژغژ صدا می ده ولی راه نمی ره.

راننده صبور، جوون، باحال و با انصافی داشتیم. از اتوبوس پیاده شد، یهو داد از نهادش بلند شد.

ماشین گیر کرده بود تو شنزاری که نم خورده بود و خشک شده بود. دور هر چرخ گودال بزرگی درست شده بود. رسماً زیر اتوبوس روی زمین بود.

این راننده آروم که اونجوری شد، همه جدی گرفتیم و ریختیم پایین. یه سری دور لاستیک ها رو خالی و مرتب می کردن. یه سری هل می دادن. منم فیلم برداری می کردم که بعد دیدیم هیچ کدوم از اون لحظات Save نشده و حال همه گرفته شد. مشکل سخت افزار دوربین بود.

خلاصه اینکه بعد از کلی جلو عقب کردن ماشین تونستیم از اون وضع نجات پیدا کنیم و چاره ای نداشتیم جز برگشت.

معین سر جریان اومدن به رمل خیلی اعصابش خرد شد( عقرب و این حرفها). همه پشتش رو خالی کردیم. اما خب اینجا جبران کردیم. یه جورایی پشیمون شده بودیم.

راننده گفت "بریم یه راهنما با خودمون بیاریم و برگردیم". بچه ها دیگه انقدر خوشحال و راضی بودن که نهایت نداشت. برگشتیم کاروانسرا.

به محض اینکه اومدیم پایین ... توفان شن شروع شد.... تا حالا تجربه کردین؟

توفان وحشتناکی نبود. اما همونش هم داشت پدر چشمها و پدر خودمون رو در می آورد. بلافاصله چادرها رو برپا کردیم و به محض اینکه هر کدوم برپا می شد چند نفر می پریدن توش که باد نبردش.

تو این چادر ده نفر بودیم. یه سری از بچه ها با پناه چادر، آتش برپا کردن و نشستن دورش.

من به بخش رو به بادِ چادر تکیه داده بودم. کاملاً از زور باد کم آورده بودم و کمرم کاملاً خم بود. تصور کنین چه شدتی داشت.

داخل چادر پر بود از شن. صدای برخوررد شن با چادر، صدای باد. همه چیز جدید و فوق العاده بود.

ساعت 1 بامداد بود که شام رو دادن. خوردیم. رصد که منتفی بود چون علاوه بر توفان هوا هم ابری شده بود. همونجور به کوله ها تکیه دادیم خوابیدیم.

تا ساعت 4 صبح تو چادر موندم. چرا؟ چون تنها کسی بودم که اون تو بودم و اگه نمی موندم چادر می رفت به آسمون. تمام اون مدت حس می کردم آلیس هستم و هر آن ممکنه با چادر به پرواز در بیام.

ساعت 4 تازه به این نتیجه رسیدم که کوله های بچه ها رو بچپونم ته چادر. کوله ها سنگین بودن و میتونستن کمک کنن.

تمام شب سهیل تنبور زد و معین هم که کلی تو آواز پیشرفت کرده بود،کنار آتش میخوند، تو خواب و بیداری می شنیدم و لذت می بردم.

 

رفتم وضو بگیرم، صدای باد بین برگهای درخت گز، حس کنار دریا رو برام تداعی می کرد. درست مثل صدای موج دریا که به سنگها برخود می کنه.

نماز صبح رو خوندیم. رفتم کنار بچه ها دور آتش. خداروشکر همچنان آواز و موسیقی در جریان بود.

آفتاب که در اومد. با بچه ها به سمت دریاچه نمک حرکت کردیم. ساعت 5 راه افتادیم.

طی مسیر با مصطفی کلی عکاسی کردیم.

رفتیم و رفتیم و رفتیم، از شنزار گذشتیم، از نمکزار گذشتیم، از بوته زار گذشتیم و رسیدیم به دریاچه نمک.

فوق العاده بود. هر متر که جلوتر می رفتیم شکل ظاهری نمکها تغییر می کرد. اوایل مثل برف تازه بود که روی زمین خاکی نشسته بعد شبیه فالوده رشته رشته شد. بعد شبیه مرجان. آخرش هم Polygon

خیلی خیلی حس خوبی بود.

 

هر بار که رفتم مرنجاب یه چیزش رو تجربه کردم. هیچ کدوم تکراری نبود. یه بار پیاده رَوی، روی رملها و تپه نوردی. یه بار نمکزار و مارمولک و این بار دریاچه نمک. سفید بی پایان...

یه سمت سفید بی پایان بود. یه سمت خاکی بی پایان.

    

ساعت 7 برگشتیم. خسته تشنه گرسنه.

آب خوردن نداشتیم. امیر نون محلی داد خوردیم. بعد راننده بیدار شد ماشین رو روشن کرد که پمپ آب ماشین روشن بشه. کلی آب خوردیم.

بعد بساط چای فراهم شد. امیر لقمه نون پنیر گوجه خیار می گرفت می داد بهمون. چای رو که خوردیم راه افتادیم.

تا روی صندلی نشستیم بلافاصله همه خورو پفشون بلند شد.

یه سری هم که مریض، کلیک کلیک عکس، قرقر فیلمبرداری از خواب ملت. خدا بنیانگزارش رو انشّاالله به راه راست هدایت کنه.( آمین یا رب العالمین)

 

ساعت 12 که بیدار شدم دیدم تقریباً همه با هم بیدار شدیم. کاشان بود. استراحتی تو مجتمع تفریحی مهتاب داشتیم. خرید کردیم و سوار شدیم.

 

ساعت2:30رسیدیم تهران. نفری 2000 تومن اضافه باید می دادیم.

 

آخرش هم که حلالیت و آرزوی موفقیت و آرزوی دیدار مجدد و این حرفها.

 

سفر فوق العاده جدیدی بود. جوّ، گروه، لیدر، محیط، شرایط، همه و همه. در کل خوش گذشت.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: مینی بوس و قصر بهرام :.

 

.: مینی بوس و قصر بهرام :.

خیلی دیر، وقت آنتراکت به باشگاه رسیدم. سارا کلی منتظرم بود. شرمنده اش شدم، بیشتر به خاطر فراموش کردن ساک کتابهاش که کنار ساک همراهم بود، ...

رفتیم تو. یه برنامه مونده بود، مال علی و امیر و باقیمونده سخرانی اصلی که مال امین تفرشی بود.

سارا بهم گفت :" مریم این بار هر جا رفتین منم ببر." قول دادم. بعد از باشگاه، به محض اینکه سارا از محوطه خارج شد، علیرضا رو از چنگ دوستهاش در آوردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.

عکسهای سفر ناکجا آباد رو آورده بود. عکس دور قطبی من هم بود، اولین تجربه ام خوب بود به گفته علیرضا، هرچند که من اونها رو عکس خودم قبول ندارم.

همینجور که آلبوم رو ورق می زدم یهو گفت:" راستی بچه های قم دعوتتون کردن؟"

 

جریان از این قرار بود که بچه های دانشگاه قم ازش به عنوان کارشناس نجوم برای رصدشون دعوت به عمل آورده بودن، اونم به سالار قول داده بود. در نهایت قرار شد دو تا گروه با دو ماشین مختلف همراه بشن برن به یک مکان که همون " قصر بهرام" یا پارک ملی کویر هست.

تو اتوبوس بودیم که مریم زنگ زد به علیرضا برای هماهنگی های نهایی، اونم با کلی پیاز داغ اضافه اعلام کرده بود که این دو خواهرون ناراحت شدن که دعوت نشدن(البته حقیقت نداشت)، مریمِ مهربون که لیدر سفر بود هم با کلی اصرار ما رو دعوت کرده بود، اینکه چی شد خودمون راضی شدیم بریم و چه جوری رضایت رو با توجه به شرایط خاصی که وجود داشت از والدینمون گرفته بودیم و چقدر شکه شدیم که مامان با این کلام: " خب برین" اجازه رو بهمون دادن بماند که خودش کلی طولانیه...

 

ساعت 12 شب تماس برای هماهنگی گرفته شد.

 

قرار ساعت 1:30 ظهر افسریه بود. با توجه به ترافیک روز پنج شنبه و سر ظهر ماشین گیر نیومدن با ترس بد قول شدن، ساعت 1:35 سر قرار رسیدیم.

به علیرضا زنگ می زدم می گفت ما داریم میایم، به مریم زنگ میزدم می گفت ما رسیدیم، چقدر معطل شده باشیم خوبه تا این " الآن می رسیم" به حقیقت بپیونده؟؟؟

علیرضا و مینی بوس بچه های فرهنگسرا خاوران که لیدرشون سالار بود 2:30 به ما رسیدن. تو این ماشین همه آشنا بودن، اما فقط به چهره و بعضی هم به اسم، تو باشگاه دیده بودمشون، اما  آشنای درست حسابی فقط علیرضا، مُری و هادیان و خود سالار بودن.

مُری اومد پایین، لب جدول تو اون گرما نشستیم تخمه خوردیم تا اینکه 3 بلاخره بچه ها پیداشون شد. یه اتوبوس بودن.

وقتی سوار شدم و به دست چپم نگاه کردم چند دقیقه شکه شدم.

یه اتوبوس دختر که داشتن از در و دیوار ماشین بالا می رفتن. یکی رو فرمون بود، یکی زیر کلاج، یکی تو بوفه، یکی تو یخدون، بلبشویی بود. شکه شدم و خنده ام گرفت. مریم کلی ابراز شرمندگی کرد به خاطر تاخیر. دو تا از دوستهاش که تمام سفر با هم بودیم هم مثل پروانه دورمون میگشتن، شرمنده شده بودیم.

جا به جا شدیم و حرکت کردیم.

مریم برامون نهار گرفته بود( خدا خیرش بده) خوردیم و از همون لحظه اول با هم شروع کردیم به صحبت.

ما سر اتوبوس بودیم. بچه های آروم و خانم و متین  مریم و اعظم و اونیکی دوستشون هم از وسط تا انتهای اتوبوس رو گرفته بودن زیر بال و پرشون و خلاصه بساطی واسه خودشون فراهم کرده بودن.

کم کم با یلدا و مهرزاد( دوتا دوستهای مریم) راحت شدم و خودمونی. مهندس کتاب درسیش رو می خوند و گاهی هم تو بحثهامون شرکت می کرد.

پل ارتباطی ما با مینی بوس من بودم از طریق گوشی مریم با علیرضا که نماینده مینی بوسی ها بود.

راننده مینی بوس خیلی سریع می رفت. همون ابتدای راه راننده ما اومد شیرین کاری کنه، سرعت گرفت، بعد یه پرایدی اومد پیچید جلوش، هر چی ترمز گرفت سرعت کم نمی شد، تمام اتوبوس سکوت بود. تا اینکه آخرش هم کوبید به چراغ پشتش و از اینجا بدبختی ما شروع شد...

بعد از روبوسی و گرفتن رضایت از راننده پراید سوار شد و آخ غُر زد، آخ غُر زد،...

به مریم می گفت:" هی میگی تند برو تند برو، آخرش دیدی پراید زد بهمون؟؟؟؟"

؟؟؟؟؟ توجه داشته باشین که پراید زده بود به ما!!!!!!!!

چشمتون روز بد نبینه، خیلی خوش اخلاق بود، این اتفاق باعث شد که دیگه خلقش حسابی باهامون جور بشه. بچه ها حتی دست هم اجازه نداشتن بزنن...

 

یه جا توقف کردیم برای نماز بچه های ما.

هر دو گروه از ماشینها پیاده شدیم، بچه ها، تحفه های  گروه سالار رو دیدن و ...

 

راننده متوجه شد که مقداری از راه خاکیه. بامبولی در آورد دیدنی.

(با لهجه آبودانی بخونین) :" خدا شاهده من که اصلاً خاکی برو نیستم، ماشینم نمی کشه، این 10 کیلومترم نمیتونه تو خاکی بره چه برسه به 60 تا. نه را نِداره..."

سالار مریم رو کشید کنار، :" این مشکلش فقط پوله، نرخ رو ببرین بالا تا کوه قاف هم می برتتون"

تمام پسرهای خاوران که محمود تو مخ زدن استاد تر بود جمع شدن و مخ راننده رو زدن که بیاد، باز می گفت نمی آم. " باید باهام هماهنگ می کردین، خدا شاهده اتوبوس با مینی بوس فرق می کنه، نمیام. اصلاً را نِداره..."

من یکی که انقدر بحث جدی بود و راننده قاطی، به مری گفتم:" ُمری ما برگشتنی شدیم"، علیرضا هم شوم شده بود، مسخره به جای اینکه دلداری بده میگفت:" به من چه. باید بهش می گفتین." و می خندید...

(حالا قصور از مسئول هماهنگی دانشگاه بوده نه مریم بی چاره که همه حرفها رو به اون زد...)

خلاصه چه عذابتون بدم، بلاخره زبون راننده مینی بوس و محمود نرمش کرد که بیاد، اما اون همچنان غُرِش رو به جون ما می زد.

سالار که می گفت: " تند جمع شین سوار شین که این یارو مووودیه شدید. بدویین تا پشیمون نشده"

دیگه اتاق و تلسکوپ و مال و اموالمون رو بخشیدیم به مُری، درصورتی که زنده نرسیدیم صاحب داشته باشه، حلالیت طلبیدیم و راه افتادیم.

آخ یه بند دری وری می گفت، آخ حرص در می آورد، اما ما تصمیم داشتیم بهمون خوش بگذره، فقط به حرفهاش میخندیدیم و جایی خنده مون اوج گرفت که مسئولش زنگ زد و اونم شروع کرد به تعریف ماوقع از زبون یه آبودانی با خصوصیات کاملش: " آقا را نِداره خدا شاهده، 240 تا خاکی داره( دو برابر رفت و برگشت)، من که اصلاً نمی برم این که کنار، اما اگه بخوامم ببرم نرخ می ره بالا، اما بگما من نمی برم..." دیگه روده هامون دستمون بود از بس خندیده بودیم. حالا یارو به من یکی حساس شده بود بسکه تیکه انداخته بودمش بهش، حرف بچه ها رو در قالب تیکۀ بدون مقصد می فرستادم و درست هم میخورد به هدف، از تو آیینه نگام می کرد و سرش رو تکون می داد...

 

رسیدیم به یه سراشیبی خیلی تند. قسم می خورد که ماشین نمیتونه بره، دوباره کلی کلفت بار علیرضا کرد که هیچی حالیش نیست و اومده راهنما شده...

همه از اتوبوس پیاده شدیم، از هر دو ماشین. قاطی پاطی شده بود.

 

واقعاً سراشیبیه نافرم بود. کامل کف ماشین می کشید به زمین. راننده زیر بار نمی رفت بیاد پایین. می گفت یا یه راه دیگه یا برمی گردیم. همه مضطرب بودیم که حالا چی می شه.

امیر می گفت :" اینها دانشجوهای چی هستن؟ اگه زیست شناسین این موجود خوبیه برای آزمایش..." کلی خندیدیم. 

علیرضا با صدای بلند گفت:" می شه. تو بیا. اگه نشد هر چی خواستی به من بگو. " راننده به سرعت رفت سمتش. گفتم خوابوند زیر گوش علیرضا. با داد همزمان که میخواست یقه اش رو بگیره گفت:" تو نمی فهمی. چی حالیته. رد نمی شه بابام جان. رد نمی شه..."

راننده مینی بوس جدا شون کرد. دیگه با کلی من بمیرم تو بمیری راضیش کرد که بره بشینه حداقل امتحان کنه.

زیر ماشین کشید به زمین. اگزوز ترک برداشت ولی در نهایت رد شد. نفس راحتی کشیدیم. هر بار سالار من یکی رو دید گفت: " شمام با این راننده تون. از کجا آوردینش"

سوار که شدیم، بچه ها یکی یکی می پرسیدن، " ببین اون آقا ریـــش داره اسمش چیه؟" می گفـتم:" مرد ریش دار" میخـندیدن می رفـــــتن. یکی دیگه اومد:" ببین اونی که لباس سبز تنشه اسمش چیه؟" می گفتم:" مرد سبز پوش" ... بعد از چند دفعه تکرار کسی دیگه نیومد سوال بپرسه، با مریم و مهندس کلی خندیدیم...

 

بچه ها از راه خسته شده بودن، ساکت نشسته بودن و چیز می خوردن تک و توک هم حرف می زدن، اما به محض اینکه مینی بوس از کنارمون رد می شد، اتوبوس می رفت رو هوا. بزن و بکوب و ...

بیچاره خانم حسینی حراست دانشگاه. کاری ازش بر می اومد. کی رو می تونست بگیره؟ بی خیال شد و فقط حرص خورد به همراه ساقه طلایی. به مریم می گفت تذکر بده، مریم خودش ختم بچه شلوغ بود...

حرفهایی که بعد از هر سوار پیاده شدن از ماشین زده می شد تو ماشین ما واقعا مفرح بود...

حتی حمید با اون رویی که داره و سابقه و ... از کنار اینها که رد می شد کلی سرخ و سفید و بنفش می شد...

 

دیگه واقعاً خسته شده بودیم. تاریک هم شده بود و مناظر بیرون هم قابل رؤیت نبود، گفتیم چه کنیم چه نکنیم؟؟؟ پانتومیم بازی کنیم.

قواعد رو توضیح دادیم و ده نفر جلوی اتوبوس مشغول شدیم و طبق معمول به اواسطش که رسیدیم توجه کل اتوبوس به ما جلب شد.

تازه کار بودن، خوب بازی نمی کردن، اما خب بازم کیف داد.

 

8:30 شب رسیدیم.

جایی که کلی رصدگر حرفه ای تو شبهای مسابقه مسیه شب رو به صبح رسونده بودن، زیر آسمونی پر از ستاره. همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم، حس خیلی خیلی خوبی بود.

مقابلۀ ماه و زهره بود، یکی از زیبا ترین خلقتهای خدا. عکاسی کردیم حسابی و رفتیم داخل.

خیلی خیلی شلوغ بود. عین مسافر خونه. باورم نمی شد انقدر داغون باشه. همیشه روی بامش رو دیده بودم که فوق العاده زیبا بود.

زمانی که منتظر بودیم همه بیان و وسایل رو بگذاریم و به کارهامون برسیم یهو حس کردم یه آشنا از کنارم رد شد. شناختمش. محمد بود. گفتم:" ای بابااااا، چرا هر جا ما میایم رصد تو هم هستی" ( اگه یادتون باشه تو مرنجاب هم ملاقاتش کرده بودم) مهندس بیشتر ذوق زده شد، چون یه پایۀ کار نجومی باحال پیدا کرده بود. گفت که کارشناس بچه های امیر کبیره، کارش هم معرفی آسمون و دم صبح هم مسیه زدنه. قرار شد بعد از شام بریم بالا پیشش.

با بچه های مینی بوس رفتیم روی بام. مُری کلافه بود. تو مووود نبود، ... علیرضا هم تند و تند مشغول کارهاش بود. به بچه های خودمون پیوستیم.

نماز رو خوندیم، ساندوچیها رو درست کردن دادن دستمون، خوردیم و بعد به سمت پشت بام حرکت کردیم.

بچه های سالار وسایل رو آماده کرده بودن و کارشون رو شروع کرده بودن. یکم پیش اونها بودیم. بعد یکمی رفتیم پیش محمد. صور فلکی رو نشون می داد و داستانهای شیرینشون رو تعریف می کرد. آخرش هم رفتیم پیش بچه های خودمون.

همه ریخته بودن دور تلسکوپ 8" که زهره ببینن. بی خیال شدم.

 

" مریم چرا زهره قرمز نیست؟ مگه نباید قرمز باشه؟"، ...

" ببین صورت فلکی دب اکبر کدومه؟ دمش چرا انقدر بلنده؟ خرس دم بلند کی دیده تا حالا؟؟؟" ...

و البته خیلی ها هم سوالهای درست  حسابی می پرسیدن که من تا اونجایی که بلد بودم می گفتم، جایی که کم می آوردم می سپردم به استاد علیرضا.

علیرضا که داشت توضیح می داد، من و مریم یه گوشه نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم، گاهی علمی گاهی غیر علمی، خیلی آروم، به محض اینکه مهرزاد و یلدا بهمون می پیوستن صداهامون می رفت بالا، علیرضا حواسش پرت می شد و نور می انداخت تو چشمم که:" هسته شرارت اینجاس" حالا برو ثابت کن که من یه کلمه هم حرف نزدم.

بچه ها کلی با علیرضا می جوشیدن، یه مو از خرس کندن هم کلی بود. البته این تازه اولش بود...

یه سری هم اومده بودن به مریم گفته بودن:" این بچه های مینی بوس بهمون تیکه انداختن" گفتیم چی گفتن چی کار گردین که گفتن. معلوم شده بود خنگ بازی در آوردن یا یه چیزی تو این مایه ها و اونهام گفته بودن " تقصیر شما نیست، قمی این دیگه." کلی به بچه ها بر خورده بود...

 

به شدن خواب آلود بودم. باد می اومد. ای، سرد بود.

عقرب که در اومد با مریم رفتیم تو باروی کاروانسرا و به پناه دیوارش از باد فرار کردیم حالا دیگه چندتایی از بچه های سالار اومده بودن پیش ما با بچه ها صحبت می کردن، چندتایی هم برای کمک به علیرضا اومده بودن. هنوز جایی که بودیم برای کسی کشف شده نبود، به حرف بچه ها گوش می دادیم، دم دمای صبح جای خانم حسینی بالا خیلی خالی بود.

مریم اینها با بچه هاشون به رمز و شوخی حرف می زدن:" آی فلانی، فردا می خوام ببرمت مسافرت پیش مسافرا که یه گفت و گویی با هم داشته باشین"، " فلانی مسافرت پیش مسافر خوش بگذره" و ...( مسافر مسئول حراست دانشگاهه )

نزدیک صبح همینجوری که با مریم به دیوار تکیه داده بودیم خوابمون برد، یکی از بچه ها که اسمش رو یادم رفت بپرسم که فوق العاده ماه بود رومون پتو کشید و رفت.

 

نماز صبح رو که خوندیم، دیگه جمع و جور می کردیم که بریم.

رفتم پیش محمد. تا صبح یه بند سر پا بود، مهندس فوق العاده شارژ بود، اما اون نه، خسته بود، قرار بود برن بیابون گردی چهار ساعته بعد هم که اومد تهران بره دانشگاه شهرری که ساعت 3 عصر تا 9 شب اونجا برنامه اجرا کنه به مناسبت روز نجوم. ( عجب توانی وجود داره تو این بشر، عادم عاشق عجب مقاومه) از رتیلی که دیشب تو وسایلش پیدا کرده بود تعریف کرد و علاقه اش به کشتن حشرات. من که دیشبش اصلاً حواسم به این چیزها نبود، می دونستم اونجا جشن تولد عقرب و رتیله، اما بی خیالش بودم...

بعد, از طلوع و بچه ها و گروهها و خانم و آقای امینی که سوژۀ باحالی بودن کلی عکس گرفتیم. جمع کردیم و راه افتادیم...

 

به محض نشستن تو اتوبوس همه خواب بودن، علیرضا نبود اما مریم که بود، از همه بچه ها تو خواب عکس گرفت، من خیالم راحت بود چون از من 400 تا عکس خواب داشت.

 

9 بود که تقریباً همه بیدار شدیم. صبحانه خوردیم و دوباره شلوغ پلوغ کردیم.

 

سالار اینها زودتر از ما راه افتادن، اما چندباری تو راه دیدیمشون، کلی با هم رفیق شده بودن، یه سری از می گفتن :" آقا ضایع بازی در نیارین، میگن قمی هستینا"

ما دیگه جلو ضعف کرده بودیم از خنده.

 

امینی دیگه حرصم رو داشت در می آورد :" خانمهای تهرانی بیاین با مینی بوس دوستهاتون برین ما می خوایم از جاده کمر بندی بزنیم بریم" من یکی زیر بار نرفتم، به غیر از من و مهندس چندتای دیگه از بچه ها هم تهران میخواستن پیاده بشن، ما هم گفتیم مینی بوس دوستهامون واسه خودشون سر پا هم جا ندارن، چه برسه به دوتا یار اضافه.

دوباره راننده غُر زد، هرچند که از دیشب کلی حال کرده بود. می گفت:" یعد از اینکه من اومدم خوابیدم دیگه چیا دیدین؟ ... من فکر می کردم شما دارین می رین گردش و تفریح و خوشگذرونی ( خیلی فرقی نداشت البته) نمی دونستم کارتون به این مهمیه" کلی باز شروع کردیم به خندیدن.

راننده به صِدام حساس شده بود، تا حرف می زدم تندی تو آینه نگاه می کرد ببینه چی دارم تیکه می اندازم. سر کِیفش بود تازه. حالا من بدبخت تو راه برگشت دیگه یه کلوم هم در موردش حرف نزد بودم...

 

آخر کار گفت:"مریم خانم"

بچه ها رو می گین، کلی مسخره بازی در آوردن و این حرفها حالا اینکه با من بود یا مریم خدا عالمه، ولی کلی خندیدن و مسخره کردن که راننده به اسم صِدام کرده.

آخرش هم خداندار ترمینال پیاده مون نکرد. جایی که درست از مقابلش رد می شد. میگفت:" واسه خاطر شما از کمربندی نیومدم. پیاده شین تا ترمینال نمی رم" هر چی کشیدم از این امینی کشیدم. نه هرچی می کشم از مهدی می کشم که جاش رو داد به امینی و خودش زد زیر همه چی. واقعاً به یه مرد درست و حسابی و پر رو تو اتوبوس خودمون نیاز داشتیم. مردی که زن و بچه همراهش نباشه و سرش خلوت باشه تا بتونه بیشتر و بهتر به کارهایی که موظف بوده انجام بده رسیدگی کنه...

 

12 خونه بودیم.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: یزد، شهر قنوت، قنات، قناعت :.

.: یزد، شهر قنوت، قنات، قناعت :.

 

در ادامه ایرانگردی خانوادگی، اینبار قرعه به اسم شهر عزیز "یزد" در اومد. البته اول قرار بود به "شیراز" بریم، طی یه سری مشکلات، و فقط به خاطر من، سفر کنسل شد و مسیر کاملاً عوض شد و مقصد یزد اعلام شد.

در مسیر از قم، کاشان، نطنز، اردستان، نائین، اردکان، میبد عبور کردیم تا در نهایت به یزد رسیدیم. یک روز هم تفت سرسبز و زیبا رو گشتیم.

با راهنمایی و کمک بچه های هلال احمر که ابتدای هر شهر چادر زده بودن، تو آثار دیدنی هر شهر، چند مورد برترین رو، انتخاب و بازدید می کردیم. به اندازه تمام لحظاتی که تو این سفر بودم چیز برای گفتن دارم اما می دونم که خارج از حوصله تونه. پس فقط چند مورد از:

مردم ماه یزد:

آخ که وقتی ساعت 1 شب از خیابون رد می شدم و می دیدم هنوز خیلی از مغازه ها باز هستن و شهر زنده اس چقدر کیف می کردم، وقتی یه جنس رو تو چند تا مغازه قیمت می کردم و می دیدم همه شون یه قیمت رو می گن چقدر لذت می بردم. وقتی انقدر قانع بودن که اصلاً سر پول اجناس و هزینه ها باهات بحث نمی کردن طوری که دلت می خواست دو سه برابر بهشون بدی دلم غنج می زد. وقتی اصلاً نیاز نبود لهجه ات رو عوض کنی تا نفهمن غریبی تا سرت کلاه نگذارن حال می کردم. وقتی می دیدم نانوا و انار فروشِ محل دبیر و تحصیلکرده هستن و اوقات فراغتشون رو به این کارها اختصاص دادن چقدر لذت می بردم. آخ که چقدر حظ می کردم وقتی ازشون یه آدرس می پرسیدی تا خود پلاک و مغازۀ بغلی مکان مورد نظر رو بهت می گفتن که یه وقت گم نشی. چقدر بهم حال می داد که با آرامش می شد از پارکهاشون رد شد بدون نگاه چپی و اذیت و آزاری. آخ که چه لهجه ناز و گرمی داشتن.

 

هوا :

شانس آوردیم تمام روزها ابری بود. روز اول نیمه ابری بود. هر بار که ابر کنار می رفت و آفتابی می شد قشنگ صدای جلز و ولز زدن پوستمون رو می شنیدیم. (وای به حال مردم تو تابستون). اما ابری که بود، دمای هوا خوب بود. سرد نبود. ولرم مثل هوای اردیبهشت تهران. البته بسیار لطیف.

اگر تو روز بارونی می اومد چند قطره بود. که جیگر رو حال می آورد. نم هم نمی شدی چه برسه به خیس. اما شبها بارونهای خوب و مفصلی می اومد.

 

ابنیه تاریخی:

همه خشتی و عظیم. اکثراً از بیرون زیباتر ( البته جز خونه ها که تمام زیباییش تو اُرسی و شاه نشین و هشتی و دالاناش بود). زیبا کلمۀ خیلی کم و ناچیزیه برای بیان عظمتِ زیباییِ شاهکارهای معمار ایرانی...

 

                        میدان امیر چخماق  بافت قدیمی و بادگیر یزد  

 

تنقلات:

از شیرینیهای حاج خلیفه رهبرِ، تو امیر چخماق که چیزی نگم بهتره و فالوده یزدی شیر حسینِ چهار راه 22 بهمن و شولی و کباب برۀ میدون امیر چخماق هم باز چیزی نگم بهتره.

 

                                         باقلوا

 

در کل: من رو به زور به تهران آوردن من قصد اومدن نداشتم ...

 

پی نوشت:

فعالیت جمعیت هلال احمر، مسئولین ستاد اسکان، راهداری، نیروی انتظامی و  راهنمایی رانندگی واقعاً قابل تقدیر بود.

کجا و چه جوری باید این تشکر رو به گوش مسئولینشون برسونم نمی دونم. فقط می تونم بگم:

 

خدا قوت و خسته نباشید

 

 


نوشته شده در ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ناکجا آباد :.

شماها: "واااااااااای واااااااااااااای واااااااااااااااااااااای ... باز این مریم یه سفر رفته... خب باشه بابا. قبول بنویس،  اما تو رو به خدا کمتر..."

من: " باور کنین خودمم نمی خوام زیاد بنویسم. هی میام از سر و ته قضیه می زنم که کم بشه باز نمی شه. اگه دوست دارین سیو کنین بعد بخونین. ولی نظر رو بدین لطفاْ."

 

 

.: ناکجا آباد :.

چهارشنبه شب که رفته بودیم باشگاه نجوم، قرار و مدارهامون رو با علیرضا گذاشتیم که کی راه بیفتیم و چی کار کنیم و ...

اول اول قرار بود بریم قصر بهرام، کویر مرکزی ایران یا همون پارک ملی کویر، اما خب به دلایلی نشد و ده نمک مقصدمون اعلام شد که هم برا مهندس و هم من تکراری اما خاطره انگیز بود، چون هر دو رصد جدی رو از اونجا شروع کرده بودیم.

قرار ما و علیرضا 2:30 زیر پل تهرانپارس بود. هم ما هم اون آن تایم بودیم و دیر رسیدن هم برامون کسر شأن بود، اما تا ساعت 2:25 هر چی منتظر مینی بوس موندیم، نیومد و ما هم اضطراب که با شخصی بریم... درست همین موقع یه مینی بوس گیرمون اومد از این مامان خوشگلا، که خدا رو شکر سریع هم می رفت. ساعت 2:35 رسیدیم سر قرار اما خبری از علیرضا نبود. یکمی خیالمون راحت شد. تا اومدیم دور و برمون رو نگاه کردیم، دیدیم با کوله اش که یه چند سانتی از قدش زده بود بالاتر، رسید. اونم بیچاره هول کرده بود و فیلم نتونسته بود بخره، بقیه کارهاش رو هم هول هولکی انجام داده بود.

بلافاصله سوار ماشین شدیم. به الهه SMS زدیم که کجائین، جوابی نرسید. تماس گرفتیم، باز هم جوابی نرسید...

با بچه های قم سر اتوبان افسریه ساعت 3 قرار داشتیم. خدا رو شکر اونقدرها شلوغ نبود و سر ساعت رسیدیم ولی هر چی دور و بر رو نگاه کردیم خبری نبود، دوباره زنگ زدیم این بار جواب دادن، فرمودن:" ما تازه از قم راه افتادیم..."

حالا ما باید تو اون مدت چی کار می کردیم؟؟؟ نه سر پناهی نه امکاناتی. علیرضا نهار هم نخورده بود.

رفتیم کنار یه دکه روزنامه فروشی کوله هامون رو کنار هم گذاشتیم، یه کوه شد که طبق معمول مورد توجه مردم قرار گرفته بود و هی نگاه می کردن ببینن جریان چیه...

ماشینها هم که هـی فـــرت و فـــرت بوق می زدن که :" ترمینال جنوب؟؟؟ " ... آخه با کوله آدم می ره ترمینال جنوب؟؟؟

هوا خوب بود اما باد سرد می وزید و فشارمم افتاد و خلاصه لرز کردم چه لرزی، برا گذران وقت کلی حرف زدیم و مخ همدیگرو خوردیم. هی هم با بچه ها در تماس بودیم که ببینیم کجان.

5 و خورده ای زنگ زدن که رسیدیم شما کجائین؟...حالا بماند که با چه مکافاتی فهمیدیم کجا هستن و تونستیم خودمون رو بهشون برسونیم...

رسیدیم دم مینی بوس. چندتایی از بچه ها پیاده شده بودن. از دیدن همه شون کلی ذوق زده شده بودم، همه بچه های مرنجاب سری قبل بودن + سورپرایز عظیم یعنی : مهدی یا همون " شیخ جعفر "

رفتم بالا. چند نفری غایب بودن، خیلی ها هم که امیدی نبود بیان ( واسه خاطر کنکور ارشد) اومده بودن و دوتا از خانمها که جدید بودن و یک کوچولو به اسم فاطمه که انتهای مینی بوس خوابیده بود.

 

در بدو ورود محمد علی گفت: "همه عکستو دیدن". مونده بودم کدوم عکس. مثلاً چه عکسیه که دیدنش اونقدر مهمه که در بدو ورود اعلام بشه.

بعد عکس رو بهم داد. "دستم و مارمولک ترسیده و رنگ و رو پریده" بود که واقعاً ماهرانه عکاسی شده بود. علیرضا کلی تعجب کرد و چپ چپ نگاهم کرد که :" خدایی خودتی؟ تو؟ " که خب اشتباه می کرد.

وسایل رو گذاشتیم و سریع حرکت کردیم. نمی دونم من فرق کرده بودم یا واقعاً جو عوض شده بود، با مرنجاب متفاوت بود، آره من خودم فرق کرده بودم خب البته با بچه ها هم آشنا بودم اما اون بار هم غریب نیفتاده بودم. چمیدونم ... ولش...

دیگه بچه ها کلی تحویل گرفتن و خوش و بش و این حرفها، علیرضا با اینکه فقط با مهدی آشنا بود، در چند ثانیه اول کلی آشنا پیدا کرد. اما مهندس سوالهاش رو در مورد افراد می پرسید و به روش خودش آروم آروم با بچه ها آشنا شد.

یکم نشستیم. جا کم بود و دو تا صندلی سیار وسط مینی بوس در حرکت بود. احمد یکیشونو آورد نزدیک من و گفت:" من موندم تو این سرعت. واقعاً چه طوری روز اونهمه اتفاق افتاده بود و شب همه اش رفته بود رو سایت ؟؟؟"

گیج شدم. نفهمیدم منظورش چیه. بعد یهو دوزاریم افتاد. یک نفوذی آدرس وبلاگم رو به بچه ها داده بود و چند نفری خونده بودن و مابقی هم از این و اون جریانش رو شنیده بودن که یکیشون احمد بود. یکمی شکه شدم. بعد یاد جلال افتادم که اون هم اومده بود، البته فکر نکنم پست مربوط به مرنجاب رو خونده باشه، اما خب بهم سر زده بود.

بعد خواستم کتاب بخونم دیدم اصلاً حسش نیست. اما مهندس شروع کرد به خوندن.

وسط راه برای تجدید وضو یه توقف کوتاه انجام دادیم و بعد هم یه توقف برای نماز.

فاطمه بیدار شده بود. تقریباً تمام پسرها به وجد اومده بودن. کلی با هم رفیق شده بودن و فاطمه یه شبه شونصدتا عمو پیدا کرده بود. این برام خیلی خیلی عجیب بود با توجه به حس خودم به بچه...

وقتی سوار شدیم، مهندس جاش رو عوض کرد و من تنها موندم. به حرف بچه ها گوش می دادم. دوباره ملت غیور فکر کرده بودن ناراحتم یا غریبی می کنم.

بعد گروهی که جلو مینی بوس بود، شروع کرد به پانتومیم بازی کردن. خوب هم بازی می کردن. یواش یواش کل مینی بوس وارد بازیشون شدیم. مهندس مثل همیشه تو معلومات قدرتنمایی کرد و خیلی ها از جمله امیر.خ رو متعجب کرده بود، بعد این بین فاطمه هم یه گروه رو دور خودش جمع کرده بود و براشون پانتومیم اجرا می کرد که به گفته بچه ها خوب هم اجرا می کرد. من توجهی نداشتم.

خلاصه انقدر این بازی انرژی از آدم صلب می کنه که بعد از یه مدت بازی کردن و حرص و جوش خوردن دلت می خواد فقط بشینی و نگاه کنی. و این اتفاق افتاد و بعد یواش یواش خوابم برد و علیرضا دوباره شروع کرد به عکاسی از خواب و اضافه کردن عکس به آلبوم" Others " اش.

همچنان بچه ها مشغول صحبت بودن. کار خاصی در جریان نبود که بنویسم.

 

هی دور خودمون چرخ می زدیم. هی دور خودمون چرخ می زدیم. مقصد عوض شده بود. چون گویا کاروانسرای ده نمک شلوغ بوده و مملو از بچه های تهران و نمیشده توش وارد شد، حالا قرار بود به یه مکانی بریم که حداقل امکانات یعنی دستشویی یا آب رو داشته باشه. ( بچه های قم مثل ما نیستن که همیشه با خودشون مهمون ویژه شون رو با خانواده اش بردارن بکشن این ور و اون ور( مهمون= آفتابه، خانواده اش= دبه های آب))

خلاصه، چه عذابتون بدم. ما هی می رفتیم و به امام زاده نمی دونم چی چی که قرار بود محل رصدمون باشه، نمی رسیدیم...

محمد علی که وضعش با بقیه متفاوت بود، حرص و جوش یه مکان مناسب با آسمون قدر پایین رو می خورد و بچه های دیگه هم دیگه از نشستن تو ماشین و چرخ زدن خسته شده بودن و دیگه صداشون در اومده بود و معترض شده بودن.

در نهایت هر چی گشتیم، به جایی نرسیدیم، دیگه بچه ها فقط می خواستن از ماشین پیاده بشن حالا شده وسط بیابون. بنابر این وارد یه جاده فرعی شدیم که فکر می کردیم ممکنه انتهاش امام زاده باشه. رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به ... بازم به جایی نرسیدیم. بی خیال شدیم و آقا عبدی، راننده مون، ماشین رو کنار جاده پارک کرد و قرار شد اون کنارها چادر بزنیم و مستقر بشیم.

 

احمد و علیرضا که رفته بودن پایین، می گفتن هوا خوبه. اما در رو که باز می کردیم سردمون می شد. تو مینی بوس به لباس گرم مجهز شدیم و پیاده شدیم. واقعاً هواش خوب بود و در رابطه با یه شب رصدی می شه گفت حتی گرم بود. بیشتریا فقط یه دست لباس گرم که خیلی هم کلفت نبودن تنشون بود. اما خب بعضی ها هم مثل باقر سرمایی بودن تا آتیش برپا شد چسبیدن بهش.

اون جاده منتهی می شد به معدن فکر کنم گچ. چندتایی کامیون از کنارمون رد شدن و توقف کردن، به هوای اینکه اگه مشکلی برامون پیش اومده بهمون کمک کنن. اما می دیدن آتیشی برپاست و بساط بگو بخندی. متوجه می شدن که از قصد توقف کردیم. یکیشون پرسید:" چرا اومدین اینجا تو این تاریکی، پاشین برین شهر " علیرضا جوابش رو داد:" از شهر فرار کردیم اومدیم تو تاریکی". صد در صد تو دلش گفته: "که اینا دیگه کیَن؟ آخر والزمون شده!!! "

 

از علیرضا خواستم اجازه بده اون شب با دوربینش عکاسی کنم، قبول کرد. رفتیم دوربین رو مستقر کردیم و اول از هم سماک رامح رو شکار کردیم. خیلی راه دستم نبود و اگه علیرضا چک نمی کردش نمی تونستم مطمئن باشم که سوژه ام درست وسط ویزور قرار گرفته، نکات اصلی رو برام توضیح داد، برای نیم ساعت دیافراگم باز رو باز گذاشتیم و برای شام به بچه ها پیوستیم.

ساعت رسیدنمون به مکان و شام خوردنمون یادم نیست. هر چی داشتیم تقسیم کردیم و دور هم خوردیم، بعد از شام محمد علی و سمیرا هم رفتن برا عکاسی، ما هم رفتیم یه دور قطبی برا دو ساعت تنظیم کردیم و اومدیم دور آتیش. آره اومدیم دور آتیش. حتی علیرضا رفت بخوابه. اینها خیلی عجیبه، اما خب.... اصلاً آسمون خوبی نبود، قدرش هم اندازه قدر آسمون شهر بود، همون ستاره هایی که اونجا بود تو تهران هم دیده می شد. در یک کلام: آسمون تو بغلمون نبود... سعیده، مامان فاطمه هم برا اولین بار بود می اومد رصد، اما خب متاسفانه بخت باهاش یار نبود که آسمون خوب نصیبش بشه. 

 

باقر شعر می خوند، بچه ها شیطونی می کردن، صحبت می کردیم، چندین بار یاد جلال رو گرامی داشتیم که اگه بود کلی لذتمون از فضا بیشتر می شد. چند نفری از جمله سعیده رفتن خوابیدن، فاطمه هم دست عمو احمد و عمو امیرش بود، کلی برا بچه ها نمک ریخت و چوب تو آتیش می ریخت و از آتیش مواظبت می کرد. اونم خسته شد و رفت خوابید و تقریباً امیر، باقر، روح الله، طه، مریم و  ما دو تا خواهرا، به طور ثابت تا صبح کنار آتیش نشستیم و صحبت کردیم.

اواخر شب محمد علی و سمیرا هم اومدن یکمی گرم بشن. بعد هم با اونها+جمع ذکر شده رفتیم تا یکمی قدم بزنیم. هوا همچنان خوب بود. زودبرگشتیم...

 

نزدیک اذان بود. آب برا وضو نداشتیم. به باقر گفتم بره از جوی آب بیاره، ترسناک بود، یکی هم از بالای جاده وایساده بود نگاهمون می کرد، هر چی هم نور می انداختیم متوجه نمی شدیم کیه، باهاش رفتم، باقر یه سنگ به اندازه یه توپ هندبال برداشت که بزنه تو سر فرد ناشناس.

اولش نمی ترسیدم. اما بعد دیدیم هر چی می ریم بهش نمی رسیم. یعنی در حرکت بود (یاد هوشو (هوشنگ مرادی کرمانی) افتادم و قصه بابابزرگش که یکمی از دستمال سرش باز شده بود و اومده بود جلو چشمش و فکر کرده بود یه آدم قد بلنده که داره جلوش می تازه و هر چی هم ایست می گه وای نمیسه تا اینکه صبح میفهمه تمام شب مرد قد بلند دستمال سرش بوده)، حتی به جلو چشمم هم دست کشیدم که اگه مو یا چیزی مثل این هست بره کنار و خب ... چیزی نبود... یهو شبهه راهش رو عوض کرد و من قلبم یهو بد جور شروع کرد به نواختن آهنگ ترس، تا اینکه باقر گفت:" احوال داش امیر؟؟؟"

امیر.ت بود. نفس راحت کشیدم، باقر هم سنگ رو پرت کرد و رفتیم از جوی آب آوردیم، خیلی یخ بود، اومدیم کنار آتیش، وضو گرفتیم، اذان شده بود و اشعه های کم فروغ و زیبای آفتاب هم تو افق کبود نمایان شد، زیر اندازمون چرب چرب بود. روغن کنسرو ریخته بود روش، رو زمین خاکی ایستادم و نمازم رو خوندم، با اینکه خاکش یکمی زبر بود اما خیلی صفا داشت.

بقیه هم یواش یواش از مینی بوس پیاده می شدن، اول می اومدن سمت آتیش که با تلاش هر بار یکی (امیر، باقر و در نهایت سمیرا) زنده مونده بود، گرم می شدن و  بعد هم نماز.

یواش یواش هوا روشن شد و آفتاب در اومد و تازه زیبایی محل توقفمون نمایان شد. کوههایی با هزار و یک رنگ و برشهای منظم و هماهنگ که همینجور که آفتاب بالاتر می اومد شکلهای زیبایی با سایه هاشون روی کوه ایجاد می کرد، کوهی با تونالیته صورتی و دور تر کوهی با تونالیته خاکستری به سبز. درست مقابل افق شرق هم یه چندتا تپه بلند وجود داشت که مانع می شد طلوع با خصوصیات خاصش رو شاهد باشیم، اما یه ردیف درخت پای تپه بود که اگه تپهه نبود ضد نورهای توپی می شد ازش گرفت.

علیرضا برای عکاسی بیدار شد، رنگهای مختلف آسمون تو افق آدم رو سِحر می کرد...

چای که جیره بندی شده بود تا بسته اصلیش پیدا بشه، رو خوردیم.

تا نزدیک 8 دیگه همه بیدار شدن و وسایل رو یواش یواش جمع کردیم. آخرش هم چارصدتا عکس با یک بکگراند ثابت با دوربینهای مختلف گرفتیم و حرکت کردیم.

 

خب تمام شب چی نداشتیم. بله، اصل اساسی قانون بقا. حال خیلیها بد بود. آقا عبدی، هم باید تند می روند هم آروم. تند که بچه ها رو به جایی برسونه، آروم که یه وقت آب تو دل بچه ها تکون نخوره و خدای نکرده اتفاقی نیفته...

احمد صبحانه رو تقسیم کرد، ساندیس و کیک.

به یه کاروانسرای مخروبه رسیدیم، یه چیزهایی از تکنولوژی پشتش دیده می شد، آنتن صدا و سیما و احتمالاً جایی که به اون مربوط بود و اونجا هم حتماً می تونست نیاز بچه ها رو رفع کنه...

اونایی که حالشون خیلی بد بود تندی پریدن پایین تا به سر منزل مقصود برسن، بقیه رفتیم کاروانسرا رو دیدیم. تو بیابون چیزی که به وفور یاقت می شه باده، منم لباسهای گرمم رو عوض کرده بودم و اصلاً جلو فکم رو نمی تونستم بگیرم، تا اینکه مریم مهربونی کرد و جلیقه اش رو بهم داد و صدای فکم رو خوابوند.

ارتفاع دیوارهای کاروانسرا کم بود، سنگی بود و قبه قبه، در کل خوشگل بود اما نگاهش که می کردی، حس می کردی الآنه اس که بریزه، الهه پاشد رفت بالاش به قدم زدن، اون پایین هشصد نفر قلبشون تاپ تاپ از ترس می زد که نکنه یهو زیر پاش خالی بشه.

بعد از اینکه حسابی و موشکافانه کاروانسرا رو بررسی کردیم، رفتیم به سمت همون سر منزل ... جالب بود، یکی یکی باید از مرز رد می شدن می رفتن داخل، فقط یه دونه دستشویی داشت و در مقابل سیل علاقه مندان مقدار ناچیزی بود، اما خب خدا رو شکر که بود.

کنار مینی بوس با گنبد سرداب چندتا عکس گرفتیم، بچه ها یواش یواش اومدن و راه افتادیم، رفتیم کاروانسرای ده نمک. پشت بام کاروانسرا و خاطرات خسوف اردیبهشت 82 و اتاقمون و وقایعی که اون شب اتفاق افتاده بود، ...

 

به سمت تهران حرکت کردیم، یکی دو جا تو پمپ بنزین توقف کردیم.

فاطمه بیدار شده بود و سر عموهاش رو گرم می کرد، حالا بعضی از این عموها انقدر خسته بودن که حین خوندن داستان یهو سکوت می کردن. بعد می دیدی که خوابه، نه، از خستگی غش کرده...(محمد)

رسیدیم تهران، ( مینا، ما، علیرضا، امیر، روح الله و طه) ترمینال جنوب پیاده شدیم.

باز هم حس بد خداحافظی و امیدوار بودن به، به امید دیدار، گفتن...

 

روح الله و طه که ماشین داشتن ما هم قرار شد با مترو برگردیم.  

موقع خداحافظی احمد گفت:" امشب رو سایتیم دیگه؟؟؟ " ... چی بگم والا... نمیآن بخونن می دونم.

حرکت به سمت مترو که کلی پیاده روی بود، اونم با بار سنگین.

یواش یواش از هم جدا شدیم، آخرش فقط مینا و ما مونده بودیم. تو مترو چشمهام از خسته گی باز نمی موند. مطمئن بودم سوار اتوبوس بشیم از ایستگاهمون رد می شیم.

سوار اتوبوس که شدیم یکی از همسایه های خیلی خیلی قدیمی مون رو دیدیم. همینجور که شرح حالشون رو می شنیدم، رفتم آسمون هفتم. تمام تصاویر سفر رو مجدد خواب دیدم.

مهندس بیدار مونده بود و خدا رو شکر از ایستگاه جا نموندیم.

 

4 رسیدیم خونه. خیلی گشنه بودم. رفتم سر قابلمه. اما میل نداشتم. نماز رو با جون کندن خوندم و خوابیدم. فقط سه ساعت. بیدار شدم تا مشغولیت ذهنم رو با انگشتهام کم کنم تا بتونم راحت تر بخوابم...

 

 


نوشته شده در ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

آخرین قسمت

 

.: روز چهارم. تاسوعا :.

با صداي باد از خواب بيدار شدم. همش فكر مي كردم مثل "اليس در سرزمين عجايب" الان خونه از جا كنده مي شه و مي ره هوا. مرغ و خروسهاي تو حياط كه پشت به باد مي ايستادن سر و تهشون با هم جا به جا ميشد.

صبحانه حليم خورديم. خيلي حال داد.

فرشته گفت:" بيا بريم شازده حسين". بعد بلافاصله از حرفش پشيمون شد و گفت:" ما الآن بريم از خونه بيرون باد خودش يه راست مي برتمون شازده حسين."

 

تاسوعاس. دلم عزاداري مي خواد. شايد هيچ جا دلم نمي خواد باشم جز مشهد مقابل پنجره فولاد يا نهايتاً تهران. مثلاً قرار بود امروز من مشهد باشم. پارسال بودم اما امسال...

 نهار رو با هم درست كرديم كه حسابي مشغولمون كرد. بعد هم با كامپيوتر ور رفتيم و نهار خورديم و صحبت كرديم.

مامان فرشته قرار بود بيان پيشمون. منتظرشون بوديم. هر دو خيلي بي حوصله بوديم. يكمي دراز كشيدم كه مامان فرشته اومدن. نهارشون رو داديم و من خوابيدم.

عصر بيدار شدم و تا شب بي كار و بي حوصله بودم. يكمي تلويزيون و سخنراني ها و برنامه هاي مناسبتي رو ديدم و فرشته هم خونه تكوني بعد از امتحانا رو انجام مي داد.

باد امروز وحشتناك بود. واقعاً حس مي كردم هر آن ممكنه سقف خونه كنده بشه و بره هوا. اما مهم نيست، نه مي خوام نه مي تونم روز عاشورا تو خونه بمونم. خيلي دلم گرفت امروز، تاسوعايي نبود.

شب تا ساعت نزدیکای 2 نشسته بودیم حرف می زدیم، من دیگه چشمهام باز نمی موند. تو تمام این روزها اون شب خسته تر بودم. جاهامون رو انداختیم و خوابیدیم.

 

 

                                                                                                                                                    

.: روز پنجم. عاشورا :.

ساعت رو کوک کرده بودیم که زود بیدار بشیم، ولی بیچاره تا زنگ زد هر دو بهش حمله کردیم و خاموشش کردیم.

 

9 نشده بود که بیدار شدیم.

به هوا نگاه کردم ببینم چه طوره، باد نمی اومد، اما بلافاصله از ذهنم گذشت که " امروز اگه طوفان بیاد، سیل بیاد، آسمون بیاد زمین، زمین بره آسمون، تو خونه نمی مونم. بمونم ور دل در و دیوار که چی روز عاشورایی؟" صبحانه رو آماده کردم و خوردیم. فرشته زانوش بد جوری درد می کرد. خب تمام این چند روز پا به پای من راه رفته بود. می گفت :" کارمه" اما خب بیچاره اگه من نبودم خیلی از این پیاده رووی ها رو لازم نبود انجام بده.

آماده شدنمون خیلی طول کشید. مامان فرشته گفتن خونه می مونن. راه افتادیم.

از کنار خیابون ایستادن و دسته دیدن متنفر بودم و هستم. اما اونجا کسی به خاطر چیز دیگه ای بیرون نمی رفت. خیلی خورد تو حالم. هیچ جا یه برنامه عزاداری درست حسابی نداشت. اگر هم داشت انقدر تبلیغاتش ضعیف بود که هیچکی فکر نکنم ازش خبر داشت، چون چند روز بود دنبال یه جای مناسب می گشتیم.

دیگه ما هم گفتیم توکل به خدا. می ریم تا برسیم قسمت آباد.

می دونین آخه بد بختی چی بود؟ این بود که دسته هاشون هم حال خوبی به آدم نمی داد. نوحه هاشون، طرز عزاداریشون اصلاً به دلم نمی نشست. یاد خیابون پیروزی خودمون افتادم که اکثر نمازهای ظهر عاشورا رو اونجا خونده بودم. بیشتر دسته ها شور و حال و هوای خاصی داشتن.( نوشتم بیشتر نه همه.)

یاد پارسال بودم که اون موقع و اون لحظات و قبل از نماز ظهر تو مسجد گوهر شاد بودیم. نماز رو هم اونجا خوندیم و بعد یه عزاداری نیم ساعته سر پا که کوچیک و بزرگ پیرو جوون رو تحت تاثیر قرار داده بود و بعدش هم رفته بودیم صحن انقلاب و رو به گند نشسته بودیم و تو حال خودمون بودیم و گاهی هم با دسته ها همکلام می شدیم و ... اون گروهی که ... اون گروهی که خدام همه ریختن و هدایتشون کردن و نگذاشتن عزاداری کنن. خودتون دیگه تصور کنین اوضاعشون چقدر خراب بود..................

در همین فکر ها و حا و هوا بودم که یه آن صحنه ای رو دیدم که مو رو به بدنم سیخ کرد، فرشته کپ کرد و سرجاش ایستاد. من حالم بد شد تکیه دادم به دیوار و ناخوداگاه از جهل مردم اشکم سرازیر شد..... فقط گفتم بیچاره امام زمان، وقتی می گن وقتی بیان اوضاعشون از پیامبر تو زمان جاهلیت بدتره راست می گن.........( نخواین که بنویسم)

با حال بد این بار با سرعت از طول خیابون عبور کردیم. به دسته ها این بار هیچ توجهی نکردم هر چند که قبلش هم همینطور بود. دلم می خواست برسم به یه جایی که بتونم جیغ بزنم و ناله کنم داشتم خفه می شدم...

رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به هیچ جا نرسیدیم... دیدم سر راهمون یه مسجد هست. از مردمی که اون اطراف بودن پرسیدیم این دسته ها جایی برای نماز می ایستن؟ هیچ کس نمی دونست. هیچ کس نمی دونست که نماز ظهر عاشورا زیر سقف آسمون برگزار می شه یا نه...

رفتیم داخل حیاط مسجد. در باز شد، رفتیم داخل و یه جا نشستیم. نماز جماعت خوندیم و ... رفتیم خونه...

 

تو همون خیابون پیروزی تهران، بعد از این مراسم، هر ماشینی اگه حتی یه جا هم داشته باشه نگه میداره و صلواتی ملت رو تا جایی که مسیرش باشه می بره. وانت و موتور و سیلو هم نداره.

اینجا اما ...

 

رفتیم خونه، هر دو حالامون گرفته بود. نهار که قیمه نذری بود خوردیم، من وسایلم رو جمع کردم و بعد خوابیدیم.

بابای فرشته عصر اومدن.

از قبل برنامه این بود که فرشته هم با ما برگرده، اما یه سری از کارهای ثبت نامش مونده بود و مجبور بود بمونه. قرار علیصدرمون هم به خاطر فصل که خیلی خلوته به هم خورد و رفت برا یه فرصت بهتر. فرشته هم به حد کافی این چند وقت خسته شده بود و صلاح نبود بیشتر بمونم. به همین خاطر با مامان و باباش به سمت تهران حرکت کردیم.

6 از همدان خارج شدیم، نماز رو بین راه خوندیم.

تمام راه داشتم فکر می کردم. رادیو هم روشن بود و صدای کریمی و حاج منصور حالی بهم داده بود و همش حسرت می خوردم. می دونستم مامانم اینها طبق معمول همیشه زیارت عاشورا رو بازار پارچه فروشها خوندن. می دونستم الآن طبق معمول هر سال خانواده ام بیت رهبری هستن.. و دلم اونجا بود....

10:30 رسیدم خونه. کسی خونه نبود.

رفتم سر تلویزیون، اخبار داشت. تا عزاداری همدان رو دیدم،  بلافاصله خاموش کردم...

تا ساکم رو باز کردم، مامان اینها رسیدن. مهندس باهاشون نبود. در حالی که دیروز باید می اومد خونه. پرسیدم: " پس مهندس کجاست؟؟؟" ... گفتن: "شیراز..."

...

 

 


نوشته شده در ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

اين رو تو پست قبل يادم رفت بگم. شب با آقاي حلاجيان كه تو داروخونه كار مي كنن صحبت كردم. مي خواستم بدونم اون محلول با اون ظاهر و قيمت غير طبيعييش قابل اعتماده يا نه.

يه سري فاكتور رو ازم پرسيدن و من ديدم محلوله هيچ كدوم اونها رو نداره. گفتن استفاده نكن. واي فقط خدا مي دونه چقدر حالم گرفته شد. ولي بعد مثل بابايي به اين نتيجه رسيدم كه فداي سرم لابد خيريتي توش بوده كه بعد معلوم مي شه.همين. اينجا خواستم تشكر كرده باشم.

 

.: روز دوم.لاله جين :.

قرار بود من برم خونه درنايكي ديگه از دوستهام ، فرشته هم بره دانشگاه و چند جاي ديگه واسه ثبت نام و ...

زنگ زدم به درنا. گفت: "واي مريم من فردا ژوژمان دارم تو رو خدا نيا خونه زندگيم به هم ريخته اس به خدا آماده گي پذيرايي مهمون ندارم" ... گفتم:" برو بابا ما كه با هم اين حرفها رو نداريم. غذا هم با من. تو به كارت برس. اخه نمي دوني كه اين فرشته داره من رو از خونه بيرون مي كنه. تو رو به خدا من رو پناه بده و نگذار تو خيابون بمونم (: " ... با بي ميلي قبول كرد. منم مثل پر روها آدرس رو نوشتم و آماده شدم كه بريم.

فرشته تو اينترنت داشت به راحتي ثبت نام دانشگاهش رو با دو تا کلیک انجام مي داد. ياد خودمون افتادم كه بايد از ساعت 5 صبح پاشي بري تا 8 نوبتت بشه. تازه كلي هم نامردي كنن و جات رو بگيره و شماره ات رو عوض كنن و آخرشم ساعت 3 عصر با يه برنامه مذخرف و كاملاً ناراضي و اميدوار به حذف و اضافه بري خونه.

بهاره دوست فرشته زنگ زد. كسي كه قرار بود با هم برن به كارهاشون برسن. حالش خوب نبود بنابر اين برنامه اي كه براي فردا ريخته بوديم يعني سفر به لاله جين رو قرار شد همون روز انجام بديم.

دير بود. بايد زود راه مي افتاديم. تندي حاضر شديم. هماهنگي ها با آشناهاي فرشته تو لاله جين صورت گرفت و حركت كرديم.

با ميني بوس بايد مي رفتيم. سوار شديم. تا پر بشه يه زماني گذشت، سعي مي كردم با فرشته حرف بزنم و از تو خودش بكشمش بيرون و حواسش رو پرت كنم.

به اواسط راه كه رسيديم يه آن چشمم افتاد به پنجره ...

واي خداي من. اينهمه برف؟ اونم دست نخورده؟ اگه تهران بود ملت برفها رو خورده بودن . مي دونين چي بود؟

مزرعه هاي كنار هم كنار هم رو تصور كنين كه روشون رو يه لحاف سفيد مخملي برفي پوشونده. اون وسطها تك درختهاي عريان هم سر از زمين در آورده بودن كه عين طرح روي لحاف بود. هيچ ابزاري براي عكاسي نداشتم نه موبايل نه دوربين.

تازه اينها به كنار. نمي دونم الوند رو ديدين يا نه. هيچ وقت فكر نمي كردم كوهي به اين زيبايي ببينم. اصلاً البرز بايد بره پي كارش در مقابل اين. من نمي دونم چرا ملت مسحور اين زيبايي نمي شن؟ نمي دونم چرا هر بار كه به چند درجه بالاتر از افق نگاه مي كنن جيغشون در نمي آد كه " وااااااي چقدر خوشگله"...

حالا با اين توضيحات اين كوه رو با اون برشها و كنده كاريهاي زيباش كه روشو برف پوشونده تصور كنين كه بكگراند تصوير لحاف برفي با درختها و يه جوي پهن كه قرار بوده مزرعه ها رو سيراب كنه و حالا يخ زده و فورگراند تصويرمونه... آخ چقدر سوختم كه رضايت دادم مهندس دوربين رو با خودش ببره.

ساعت 12 ظهر و فقط يكي دو تا مغازه باز بود.

نمي دونم مي دونين كه لاله جين شهر چيه؟ شهر سفال و گِله. شهر رنگ آرامش بخش خاكيه. شهر آرامشه. البته نه براي كسي كه ساكن همدان يا اونجاس. براي مني كه براي چند ساعت اومدم بازديد و مي خوام زود برگردم.

مغازه اول يه چيزي خريديم براي دوستم كه دو روز از وقتش رو گذاشته بود و باهام (كاربردي2) كار كرده بود. بعد ديديم همه جا بسته اس. با اين برنامه كه نهار خورديم رفتيم خونه آشناي فرشته.

خيلي خيلي رودروايسي داشتن. حالا من انگار نه انگار كه بار اولمه اونها رو مي بينم.

ما رفتيم طبقه بالا تا اونها نهارشونو بخورن. بعد كلي با نسترن (دختر صاحبخونه) حرف زديم و جريان دوستي چندين و چند ساله مون رو تعريف كرديم و شيطنت هايي كه انجام داده بوديم. نسترن مي گفت:" اين(فرشته) كه هيچ، اما تو؟ تو واقعاً اين كارها رو كرده بودي؟؟؟" خودمم باورم نمي شد.

بعدش همه گي با هم رفتيم خريد. يه فروشگاهي به نام بوعلي. كلاً از سفال و خاك و سفالگري و اين جور چيزها خوشم مياد. حالا اومده بوديم مركزش. ذوق زده شده بودم و حس مي كردم هر آن ممكنه از خوشي پس بيفتم. گشتيم و گشتيم و گشتيم و ساعتها رو اونجا گذرونديم و من دلم نمي اومد بيام بيرون.قيمتهاي اون مغازه وحشتناك بود اما اجناسش فوق العاده زيبا بودن. به فرشته گفتم : "من باشم مي رم جلو در مي گم آقا همه رو بپيچ كُلُهُم رو خريدارم."

با هر مشقتي بود دل كنديم اومديم بيرون و بقيه شهر رو گشتيم كه نيمه باز بود. دماي اونجا چند درجه كمتر از همدان بود. سوز و سرما صورت و دستهام رو با وجود تمهيداتي كه انديشيده بودم، سوزونده بود.

فرشته ديگه بريده بود. خسته و سرما زده بود. بلاخره يه چيزي پيدا كردم كه به درد اونيكي دوستم بخوره كه تمام پوسترهاي پروژه گرافيكم رو درست كرده بود.

بلاخره سوار ميني بوس شديم و برگشتيم. تا چند لحظه قبلش حال فرشته بهتر بود اما دوباره بد شد.

رسيديم همدان و از گرسنگي قزلغورت شده بوديم. رفتيم رستوران غذا خورديم و يه عالمه حرف زديم و حس پراكنديم و 7 شب بود كه راه افتاديم به سمت خونه.

تا سر خيابون رو پياده رفتيم. دريغ از يه مغازه كه باز باشه. دريغ از يه موجود زنده. دريغ از يه سوسك. درست عين ساعت 2-3 بامداد خيابون فرجام. باورم نمي شد.

تا رسيديم خونه فرشته دوباره رفت به زندگيش برسه. منم نشستم به نوشتن و بعدش هم خوندن. اين بار لبخند مي زد و گاهي مي خنديد و خوشحال بود. خدا رو شكر كردم. امروز دهنم رو سرويس كرده بود از بس حالش بد بود.

بعد اون گرفت خوابيد من نشستم. دوباره كلي حرف زدم و فرشته هم هي با هر تايپ من از خواب مي پريد.

منم روم كم شد و اومدم خوابيدم.

* * *

.: روز سوم. شهر باستاني :.

فرشته صبح با بهاره براي همون كارهايي كه ديروزش كنسل شده بود، قرار داشت .

قرارش ساعت 9 بود، پنج دقيقه به 9 راه افتاد.

من موندم خونه و نشستم پاي كامپيوتر و يه پست نوشتم آپ كردم.

قرار بود ظهر بريم غار عليصدر. وقتي اومد رايش رو بععععضيها !!! زده بودن كه خطر داره و خلوته و اين حرفها.

بنابر اين قرار شد بريم هگمتانه. زنگ زديم گفتن تا 4 عصر هستن. يه چيزي خورديم و راه افتاديم. از درنا شنيده بودم كه گشتن تو هگمتانه دو ساعت وقت مي بره.

وروديه خريديم و رفتيم تو.

برف چند روز پيش همچنان پا برجا بود. يه قسمتهايي برف از زير آب شده بود و يه قشر يخي خيلي نازك كه زير يه وجب خالي بود. خيلي زيبا بود. همچنان خودم رو براي نبردن دوربين نفرين مي كردم.

از زيبايي بي انتهاي طبيعيش بگذريم مي رسيم به معماري...

خداي من. شهري از دوران مادها مقابلم بود. متاسف بودم به خاطر بي توجهي. متاسف بودم كه فقط يه تيكه رو طاق زده بودن و بقيه جاهارو با كيسه پوشونده بودن. آينده ها حقي براي ديدن اين معماري ندارن؟ ...

حيرت زده شده بوديم. هر دو.

رو برفها راه مي رفتيم. يه جا تا ساق پا تو برف بوديم و جاهايي كه سايه بود تا بالاي زانو. خيلي حال خوبي بود.

پا روي جا پاي پرنده ها و سگ و گربه كه همديگرو تعقيب كرده بودن، گذاشتيم و كلي داستان ساختيم كه چه جرياناتي پيش اومده و كلي خنديديم!!!

به قصر رسيديم. قصر؟!؟!؟!؟!؟!؟ باورم نمي شد اونجا يه روزي روزگاري محل زندگي چه آدمهايي بوده. باورم نمي شد كه كيا اونجا زندگي كردن و حالا جز آجر و خاك و سنگ هيچي نمونده و از اون آدمها هم هيچ خبري نيست.

حال هردومون خراب بود. فرشته مي گفت:" فكر كن مريم. يه روزي آينده گان ميآن و ما رو كشف مي كنن. آخر و عاقبتمون همينه. خاك و ..."

قدم ميزديم و فكر مي كرديم.

تو سربالايي پر برف راه رفتن خسته مون كرد. يكمي نشستيم و به سكوتي كه خيلي هم بكر نبود گوش مي داديم. زمين مسطح پر برف مقابلمون وسوسه مون كرد بپريم روش. رفتيم و دراز كشيديم. آسمون بالاي سرمون آبي آبي بود و تيكه هاي ابر خوشگل سفيد مثل برف بود، نقاشيش كرده بود. يخ كه كرديم دوباره بلند شديم و ادامه داديم.

به يه خونه متروكه قجري ساز رسيديم و بعد هم كليساي ارتودوكس و پروتستان كه كنار هم بودن و مدرسه. درب كليسا پروتستان بسته بود. پنجره هاش با شيشه هاي رنگي تزئين شده بود. تنها چيزي كه اونجا ديديم چندتا سنگ قبر بود. بعد اومديم از پله ها بريم بالا ديديم يه آقاي پشت در كنار پنجره خوابه.

رفتيم سمت اونيكي كليسا. يكمي گشتيم. در اون هم بسته بود. فقط يكمي ادا اصول در آورديم و بعد رفتيم سمت يه خونه مخروبه ديگه.

از پشت سر شنيديم كه يكي صدامون كرد. آقايي كه خواب بود بيدار شده بود و گفت:" اگه مي خواين بياين كليسا رو بهتون نشون بدم." ما هم ذوق كرديم و رفتيم. در رو باز كرد. خيلي قديمي نبود. مال زمان قاجار بود و يه ده سالي بود كه ديگه ازش استفاده نكرده بودن. اما همه چيز سر جاش بود. جا شمعي و صندلي ها و ميز خطابه. عكسها رو نگاه كرديم. تاريخچه اش رو خونديم و تشكر كرديم و اومديم بيرون.

رفتيم سمت خونه مخروبه هه. يهو با صدايي يه متر پريدم هوا. يه سگ پشتمون بود و پارس مي كرد. فرشته گفت:" بيا بابا نترس. تا با مني نترس." به اصرار اون رفتيم داخل حياط خونه هه كه در و پيكري نداشت. سگه ساكت شد. يهو دوباره چهار متر پريدم هوا چون صدا نزديك تر بود. فكر كردم سگه اس. برگشتيم ديديم صاحب سگه ست. قلبم تند تند مي زد. گفتم:" چه خبره آقا ترسيدم"... گفت:" جاي ترس هم داره". بعد عذر خواهي كرد و گفت:" اينجا معتادا ميآن و چوب مي دزدن فكر كرديم اونهان". بعد سگه رو گرفت و رفت.

فرشته برام از معماري روسي گفت و گفت خونه هاي خيلي قديمي همدان با اين معماري ساخته مي شده. جالب بود.

قدم زنان رفتيم تا به موزه رسيديم.

واي خداي من. از زمان پارت بگير تا قاجار ظروف و اشياء قديمي جمع آوري شده بود.

همش فكر مي كردم چه طوري با بي ابزاري اينها رو ساختن. الآن اگه بود كار دو سوت بود اما اون موقع...

وارد يه سالني شديم. همينجور پيش رفتيم تا اينكه انتهاي سالن فرشته خشكش زد. يه اسكلت كامل انسان بود كه مثل جنين دفن شده بود. بالاي دستش هم لاك يك لاك پشت قرار داشت.

فرشته به ديوار تكيه داد و زل زد به اسكلت. مي گفت:" مريم آخرش اين مي مونه اين. تازه اين هم نمي مونه اينم چند وقت ديگه پودر ميشه و مي پوسه" .به حرفهاش كه فكر مي كردم خيلي چيزها به ذهنم مي رسيد و تصميمات... ، چي مي شد اين تصوير هيچ وقت از يادم نمي رفت؟؟؟

اين بين حالا تو اون سكوت موزه هي صداي جيغ SMS فرشته بلند مي شد ...

دو تا اتاق كوچيك بود و ما بيش از نيم ساعت طول كشيده بود به آخرش برسيم. چيزي كه هر دومون رو هيجان زده كرد، ستونهاي زمان هخامنشي مربوط به كاخهاي تابستاني بود.

با مسئولين موزه از موزه خارج شديم. تازه بيچاره ها يه ربعي هم براي ما وايساده بودن.

از هگمتانه تا امام زاده عبدالله رو پياده رفتيم. امام زاده اي كه مقبره اش وسط يك ميدون بود.

حال عجيبي بودم. با آمادگي نرفته بودم. حتي شايد دلمم نمي خواست برم. اما وقتي رفتم و نشستم ديگه دلم نمي خواست بلند بشم.

دلم به شدت گرفته بود. از چي نمي دونم براي چي نمي دونم. زيارت حس خوبي بهمون داد.

تا به قول همداني ها ميدان (ميدون امام خميني كه ميدون اصلي شهره و به 6 خيابان منشعب مي شه و كپي برداري شده از ميدون انقلاب تهرانه با اين تفاوت كه اين طلائيه اون سبز) با اتوبوس رفتيم. جالبي قضيه اينجاست كه فرشته همينجور وسط خيابون وايسا منم از خيابون رد شده بودم. هي بهم نگاه مي كنه مي گه اتوبوس اتوبوس. حالا نه پيش مياد نه پس مي ره. كشيدمش اينور و آقا د بودو. همه نگاهمون مي كردن. انگار دنبال دزد بوديم. خدا رو شكر رسيديم بهش. وگرنه فرشته كه ديگه زانوهاش همراهيش نمي كرد منم حس تو تنم نبود.بعد هم يكم خريد كرديم و رفتيم خونه.

نهارمون رو ساعت 7 خورديم. من نشستم به نوشتن فرشته نشست كتاب من رو خوند. بعد هم ساعت نشون داد كه نوبت اونه و من رختخوابها رو پهن كردم و 9خوابيدم. اون هم نزديك 1 اومد خوابيد. اون كه خوابيد من خوابم تكميل شده بود و افتادم به شب گردي و همش مي ترسيدم بيدارش كنم چون خوابش سبكه. كلي زحمت كشيدم تا دوباره خوابم برد ...

ادامه دارد...

 


نوشته شده در ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: روز اول.ماجراي داروخونه :.

.: روز اول.ماجراي داروخونه :.

فرشته هم ديشب دير خوابيده بوده و حسابي خسته بوده واسه همين پا به پاي من تا 10 خوابيد. از زور گرما از خواب بيدار شدم. آفتاب درست تو چشمم بود. بلند شدم. هيچي لباس نازك همراهم نبود. فرشته يه لباس خنك داد. باورم نمي شد صبح چه سرمايي رو تحمل كرده بودم و حالا چي تنمه.

صبحانه رو درست كرديم و خورديم.

من بايد يه محلولي رو از داروخونه تهيه مي كردم. فرشته گفت:" بدو تا مغازه ها نبسته". مغازه ها ببنده؟ اين وقت روز؟؟؟

هوا سوز خيلي بدي داشت. شالم رو سه لا كردم و طوري پيچيدم دور صورت و بيني ام كه نفس نمي تونستم بكشم.

از ميدون پيش آهنگي شروع كرديم به گشتن. هر داروخونه اي كه مي ديديم مي پريم تو و حالمون همش گرفته مي شد چون محلول مورد نظرمو نداشت. هيچ مغازه ديگه اي باز نيست. مگه ساعت چنده؟ نزديك 12. چرا اينجوريه اينجا؟

شايد بيش از 10-12 تا داروخونه پرسيديم. آخري بهمون گفت:" بريد از تجهيزات پزشكي بگيريد." فرشته گفت :" تو مهديه پر تجهيزات پزشكيه" يهو يه لوازم آرايشي رو مي بينيم كه محلول مورد نظرم رو رو شيشه اش نوشته كه داشت. رفتيم تو.

قيمتش 1/5 قيمت معمولش بود. شك كردم، فرشته گفت بيا بريم يكي دو جا ديگه رو ببنيم. من اما ديگه حوصله اش رو نداشتم. شايد بيش از يك ساعت تو خيابونها دنبالش گشته بودم. خريدم و اومديم خونه.

نهار خورديم. يكمي عكس ديديم تا غروب شد. اونم غروب جمعه يه روز زمستوني. بعد از نماز رفتيم بلوار بعثت رو گز كرديم. كلي حرف زديم. به ازاي يه سالي كه دور افتاده بوديم. يكي دو ساعت بعد، برگشتيم چون فرشته با كامپيوتر كار داشت...

نمي دونم اينجا چرا هيچ خبري از محرم و عاشورا نيست. همه خيلي معمولي ان. انگار نه انگار. تهران كه بودم، شبها صداي دسته ها نمي گذاشت درس بخونم. نه اينكه اذيتم كنن. حالم رو عوض مي كردن.

اومديم خونه. اون نشست سر كارش منم نشستم دفتر آبي رو نوشتم. بعد هم " شما كه غريبه نيستين" رو باز كردم و يكمي خوندم. ازش خوشم اومد اما تو موودش نبودم.

فرشته ناراحت بود بد جور. حال بدش به من هم سرايت كرد. كاري از دستم بر نمي اومد. يازده و خورده اي بود كه شام درست كرديم و خوردم چون اون اشتها نداشت.

بعد از شام من اومدم اينترنت. يكمي با بچه ها بعد از مدتها حرف زدم. يه مقدار زيادي اصول حرف زدن اينترنتي رو فراموش كرده بودم. فرشته هي تو خواب ناله مي كرد و مي پريد. سر و ته حرف زدن رو هم آوردم و خوابيدم.

ادامه دارد. ایشالا فردا...

 


نوشته شده در ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: حركت :.

 .: حركت :.

با بابا ساعت 1:30 رسيديم ميدون آزادي. عين سعي صفا و مروه از اين طرف به اون طرف دنبال اتوبوس همدان. نمي خواستم با اتوبوس معمولي برم چون دو سال پيش برام تجربه شده بود و مي دونستم بهم سخت خواهد گذشت، اما هيچ خبري نبود نه از معمولي هاش و نه از ولوو. نا اميد تو سرما وايساده بوديم كه يهو يكي اومد و در جا پر شد.

تنها خانم اتوبوس من بودم. بابا به كمك راننده سفارشم رو كرد و رفت.

صندلي اول كنار يه آقاي سن داري نشستم و بلافاصله حركت كرديم.

هيچ ميله يا دستگيره يا چيزي مثل اينها جلوم نبود. از دست اندازها كه رد مي شد حس مي كردم هر آن ممكنه برم تو شيشه جلوم. به كمك راننده گفتم جام رو عوض كنين اينجوري من تا صبح خواب ندارم. گفت:" كمر بندت رو ببند راحت بگير بخواب" بستم و واقعاً حس آرامشي بهم دست داد و خوابيدم تا زماني كه مسافر بين راهي سوار كرد و من از خواب بيدار شدم و يكمي جا به جا شدم و به كمر بندم نگاه كردم كه هر كدومشون يه ور بودن. دوباره بستمشون و امتحان كردم. دست نزده باز شد...

تا دوباره خوابم ببره به شيشه جلو روم زل زدم و تصور مي كردم اگه تصادف كنيم يا يه ترمز بد بگيره اول كدوم قسمتم مي ره تو شيشه. با دستم مانع مي شم يا اول دماغم فرو مي ره و از اون طرف شيشه خودم رو تصور مي كردم كه چه ريخت مذخرفي پيدا مي كردم...

***

دست راستم رو حس نمي كردم. بيدار شدم و با دست چپ دست راستم رو لمس كردم... يخ بود يخ...

دوباره خوابم برد. وقتي چشم باز كردم حس كردم هيچي نمي بينم. دلم هرّي ريخت. يكمي دقت كردم ديدم شيشه جلوي روم يخ زده. از پشت اون اتوبوسها رو مي ديدم و در كنارش توضيح راننده بسيار بسيار باحالمون كه: "يخ زدن و نمي تونن راه برن".

دوباره خوابم برد و اين بار با صداي مردم كه از ترس بود (جونم بالا اومد نتونستم صداش رو بنويسم) بيدار شدم. درست چند ميليمتري شيشه اتوبوس يه كاميون بود. گويا راننده ما مي خواسته سبقت بگيره اون پاش رو گذاشته رو ترمز و ...

دفعه آخر كه از خواب بيدار شدم از شيشه مقابل راننده به بيرون نگاه كردم. تا به حال چنين منظره اي نديده بودم. يه آن حس كردم هر جاي ديگه هستم جز زمين و اونجايي كه بودم. انگاري درخت و شمشاد و آسفالت و همه چيز الماس پوش شده بود.

مه غليظ و سرماي شديد اين تصاوير رو ايجاد كرده بودن. رويايي و خاطره انگيز. هيچ وقت فراموش نمي كنم.

تصاويري نبود كه قابل عكاسي يا فيلم برداري باشه. بايد تو ذهنت حك مي كردي. نگاه مي كردم و سعي مي كردم به خاطر بسپارم و اگه يك روز يكي گفت: "به چيزاي خوب فكر كن" فقط اونرو به خاطر بيارم.

هنوز مونده بود تا برسيم. راديو پيام روشن بود و از خيابونها و هواي تهران مي گفت. همه از زور سرما بيدار بودن ساعت نزديك 6 بود. خود راننده هم به كمكش مي گفت پاهام حس نداره. وقتي يكي از سرما صداش بلند مي شد، راننده با متانت توضيح مي داد كه : "سيستم گرمايي يخ زده وگرنه روشن بوده."

از راننده كه هر چي بگم كم گفتم. از بعد از ديدن اون تصاوير باحال بيدار موندم و به طرز حرف زدنشون توجه مي كردم. اولاً كه قيافه اش درست عين اين راننده خلافه تو سيا ساكتي بود. كمكش هم جوون بود و هر دو به شدت لهجه همداني غليظ داشتن. همديگر رو با اسم+ آقا خطاب مي كردن. به همديگه شما مي گفتن. خيلي آروم و متين بودن و خلاصه برخلاف اولش كه خيلي ازشون دل خوشي نداشتم به خاطر جام، آخرش كلي ازشون خوشم اومده بود. تمام شب به خاطر اينكه خوابشون نبره فقط با هم آروم صحبت مي كردن، نه ضبط نه تخمه نه سيگار. برام خيلي جالب بود.

6 و خورده بود كه رسيديم. چند دقيقه قبل از رسيدن، كمك راننده رفت برام ساكم رو آورد و گفت داريم مي رسيم. از اينهمه ادب متعجب شده بودم. با توجه به اينكه سفر زياد مي رم، با همچين موردي تا حالا مواجه نشده بودم.

***

فرشته سپرده بود كه رسيدم زنگ بزنم. تا پياده شدم حس كردم الآن يه مجسمه يخيم، عين اين كارتونها. خشك شدم. يكمي كه ايستادم ديدم مي تونم تكون بخورم. تندي زنگ زدم. رفتم سمت آژانس. رو درش نرخها رو زده بود. مي دونستم كرايه ام 700 تومن مي شه. فقط يه راننده بود. اومد و سوار شدم.

ازش پرسيدم: "اينجا هميشه اينجوريه؟" با يه حالتي كه انگار داره با يه ... نمي دونم چي، حرف مي زنه گفت: " نه خانم اينجا بهار هم داره، تابستان هم داره" بدم اومد. گفتم :" منظورم زمستونش بود"... گفت :" نه تا به حال اينجوري نبوده، امسال اوضاع سرما وحشتناكه. همه فلج شدن." ... " شما اهل همدان نيستي؟" گفتم نه. گفت:" پَ اينجا شي موكوني تو اي سرما؟" گفتم :"براي تعطيلات اومدم."

رسيديم. گفتم:"چقدر شد؟" گفت:" 1000 تومن" بهش دادم، حس كردم تو دلش داره قند آب مي شه كه تونسته سرم رو كلاه بگذاره. هيچي نگفتم و پياده شدم و در برام خود به خود باز شد. حال كردم. شايد يه هفته پيش برف اومده بود اما هنوز برف چندين سانتي زير پام بود و هنوز هم تازه بود. منظورم اينه كه مثل برف مثلاً تهران به هم نچسبيده بود و يخ نزده بود. هنوز حالت پفكي داشت.

تا اومدم تو، داد و بيداد راه انداختم كه اينجا كجاس قبول شدي تو. مُردم از سرما. خنديد رفتيم تو. خيلي وقت بود همديگرو نديده بوديم.

برام رختخواب انداخته بود. نماز خوندم و خوابيديم. اون تي شرت تنش بود من با پالتو خوابيدم. تصور كنين...

تا سرم رو گذاشتم رو بالشت خوابم برد.

ادامه دارد، شايد فردا، شايد امشب...

 


نوشته شده در ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سرما، مروارید، ؟؟؟ :.

 

 

.: سرما، مروارید، ؟؟؟  :.

 

سلام

این پست رو خیلی دلم می خواد پر ملات بنویسم. همه چی حتی چیزهایی که هیچ ارتباطی بهتون پیدا نمی کنه و از شعار وبلاگم هم فراتر برم …

خیلی طولانی می شه. خسته می شین. اگه خواستین نخونین. من واسه دلم نوشتم.

 نمی خوام مختصرش کنم، در عین حال نمی خوامم اذیتتون کنم.

هر جور راحتین

 

 

خیلی اتفاقی یه روز با یه آف از موحد مواجه شدم که نوشته بود" مرنجاب که می آین؟"

گفتم اِ خب یه رصد دیگه گذاشتن. طبق معمول اینهمه راه رفتن تا اونجا برام سخت بود و هی قلقلکم می داد که بی خیال بشم.

 به مهندس گفتم:" بچه های قم رصد گذاشتن". گفت:" کجا؟" گفتم:" مرنجاب". همین.

یه شب تو مسنجر با اختر می چتیدم پرسیدم:" جریان مرنجاب چیه؟"   گفت:"  الهه یه رصد گذاشته برا مرنجاب. می آین؟"   گفتم:" نمی دونم. حالا ببینم."

 

بررسی کردیم دیدم شرایط تا حدودی جوره واسه رفتن، جز اینکه یه روز مهم درسی رو باید می گذاشتم و می رفتم. اونم شنبه .

برای بارش شهابی اسدی برنامه ریخته بودن. خبر دادم که میایم. من و مهندس هردو.

چهارشـــنبه که باشـــگاه نجوم بود، بحث سر همین بارش بود و تو آنتراکت همه داشتن برنامه ریزی می کردن که فردا و پس فرداش رو مرنجاب باشن. هر چند که اوج بارش یکشنبه بود ولی خب چون وسط هفته بود، بچه ها اینجوری برنامه ریزی کردن.

 

مهندس برای استراحت رفت به دیار  حافظ و سعدی. من موندم تنها. تو باشگاه هر کی می رسید بهم می گفت:" میای رصد؟"  می گفتم:" کی، کجا؟"  می گفتن:" فردا .مرنجاب" می گفتم : " قولش رو به گروه قم دادم." شاید 5-6 تا گروه بهم پیشنهاد دادن و جوابمم همین بود.

باشگاه این ماه یه حس دیگه ای داشت ...

 

قرار بود اختر بهم خبر بده دوستاش کسی از تهران با ماشین می ره که باهاشون برم؟، کسی نبود. قرار شد یه سفر تنها رو شروع کنم. بار دوم در تمام زندگیم بود که تنها سفر می کردم. دفعه قبل همدان با 7 تا از بچه های دیگه. این بار کویر مرنجاب. مجاور دریاچه نمک.

 

جمعه صبح ساعت 6 بیدار شدم. ساعت 1 شب خوابیده بودم. صبحانه رو آماده کردم. با مامان، بابا خوردیم. مامان رو به کلاس رسوندیم و بعد برای کاری خونه مامان بزرگم رفتیم. با کلی قربون صدقه و سلام و صلوات راهیم کردن و با بابا رفتیم سر جاده قم تا سوار ماشین بشم.

تا ماشین رو نگه داشتیم یه ولوو اومد. بابا اومدن بالا و وسایلم رو گذاشتن و رفتن پایین. باز اون نگرانی همیشه تو چشمهاشون بود  "مگه من چندتا مریم دارم؟"

بلافاصله بعد از مستقر شدن، مشغول کتاب خوندن شدم. یه آن به خودم اومدم دیدم خانم کنار دستیم صدام کرد و گفت آخرشه. تندی وسایلم رو جمع و جور کردم و پریدم پایین. کرایه رو حساب کردم. ماشین دربستی گرفتم چون کوله ام خیلی سنگین بود، حوصله نداشت سر کرایه چونه بزنم.

ساعت 12:05 رسیدم فلکه جهاد. زنگ زدم به اختر که رسیدم، اونا کجا هستن؟ گفت که زود اومدم. آخه قرار 12:30 بود. کنار دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره) بودم. جا برای نماز ندیدم. رفتم از نگهبانی پرسیدم می تونم برم تو نمازم رو بخونم یا نه؟  گفت: " برو تو اتاق انتظار بخون." زیر انداز و مهر هم داد.

بعد از نماز که رفتم سر قرار، چند نفری اومده بودن. از 1:00، یکمی گذشته بود که تقریباً همه بچه هاجمع شدن. فقط الهه، عاطفه، اختر، موحد و باقر رو می شناختم. سوار ماشین شدیم، من تا سوار شدم، تندی دوباره شروع کردم به کتاب خوندن تا اینکه، جایی برای استراحت توقف کردیم.

پیاده نشدم. بچه ها که برگشتن به کتاب خوندنم اعتراض کردن. رفتم کنار عاطفه و مشغول صحبت شدیم. باقر فکر کرده بود غریبی می کنم. اما نه، این بار از سری قبل که رفته بودیم ابیانه راحت تر بودم.  

اصولاً تو این گروهها که با بچه ها آشنا نیستم و مراسم معارفه هم ندارن، باید از صدا کردن هاشون بفهمم هر کی اسمش چیه، به همین خاطر یه سری رو به اسم یه سری رو به فامیل و یه سری رو به لقب شناختم.

بچه ها تنقلاتی که آورده بودن رو تقسیم کردن، خیلی ها نه صبحانه خورده بودن نه نهار.

چای به روش خاصی توسط احمد ریخته می شد و بین بچه ها تقسیم می شد. کار خیلی با نمکی بود. کلی انرژی می گذاشت سر این مسئله.( فلاسک خراب بود و باید دگمه اش رو خیلی فشار می داد تا چای ازش سرازیر بشه).  طه آهنگهایی که روی گوشیش داشت رو برامون گذاشته بود.

جاده شنی و بیابونی شد، یعنی داریم نزدیک می شیم.

 

اسفند ماه 84 به مرنجاب رفته بودم. به شرایطش و جوّ و امکاناتش واقف بودم. تنها استرسی که بهم گاهی دست می داد ترس از سرما بود. مریم که شب گذشته رو هم اونجا گذرونده بود دائم دم از سرمای وحشتناکی می زد که حال دو تا از بچه ها رو خراب کرده بود. فکر نمی کردم وضع به این بغرنجی باشه.

 

ساعت 6-7 بود که رسیدیم به کاروانسرا. امکانات خوبی داشت.برق که قرار بود 9:00 خاموش بشه ، آب، حجره های داخل کاروانسرا، دستشویی و در آخر علاءالدین، در حالی که ما سری قبل فقط برای دستشویی اومدیم کاروانسرا و شب تا صبح رو روی تپه های شنی(رمل ها) که با ماشین یک ربعی تا کاروانسرا فاصله داشت سپری کردیم و هیچ کدوم از این امکانات رو نداشتیم.

 

نماز رو 2 بار به خاطر اشتباهی که مریم تو اعلام جهت قبله کرد بود، خوندیم که خیلی جریان با نمکی بود و آتویی بود دست بچه ها تا هیچ حرف دیگه ای رو از مریم رو قبول نکنن( حالا مریم اشتباه کرد، ما مثلاً با ستاره ها آشنا بودیم و از طریق اونا باید قبله رو خودمون تشخیص می دادیم. ولی خب اعتماد بی جا...)

 

اینجا محل توقف و استراحت منجم ها و توریستها بود. ما که مشغول نماز بودیم یه اتوبوس رسید. من سر نماز بودم. یکی از بچه ها یک مهمون رو برای اقامه نماز به حجره دعوت کرد. بعد از نماز دیدم محمد.گ خودمونه. (اون کسی که باهاش تو رصد شهمیرزاد هم گروه بودم و با هم کار می کردیم.) کلی حال و احوال وفهمیدم اتوبوس مال تور بچه های باشگاه نجومه. چند نفری آشنا بودن.

از کارهایی که قرار بود انجام بده برام گفت... گفت تا باهاش برم، جا داشتن ولی نمی شد. دلمم نمی خواست برم، یه جورایی رفیق نیمه راه بود. لیدرشون هم تعارف کرد، قبول نکردم،از چند و چون رصدمون با خبر شد و دیرشون شده بود. می خواستن برن رو تپه ها. آرزوی شبی پر کار و پر شهاب برای هم کردیم و رفتن.

 

بعد از نماز موحد پیشنهاد داد بریم بیابون گردی. هوا کمی سرد شده بود. چند نفری از بچه ها گرسنه بودن و اصرار کردن اول شام رو بخوریم. من خودم که اصلاً اشتها نداشتم. دیگه انقدر بچه ها اصرار کردن شام ها رو در آوردن و مشغول شدن. من نه شامم رو در آوردم نه چیزی خوردم. پیش بچه ها نشستم و یکمی حرف زدیم و بعد از شام نوبت چای بود. دیگه از وقت تلف کردن خسته شدم. لباس گرمهام رو پوشیدم و زدم بیرون. یه 100 متری از کاروانسرا دور شدم که نورش مانع دیدم نشه. دراز کشیدم روی زمین زل زدم به سقف آسمون. آهنگهای یانی شکوه آسمون رو  برام صد چندان کرده بود.

 

 ZHR یعنی، تعداد شهابی که در عرض یک ساعت از ناحیه ای از آسمون عبور می کنه، ZHR این بارش خیلی کم بود. نظرهای مختلفی بود. به گمونم درست ترین این نظر ها 35 باشه.

توی اون مدتی که دراز کشیده بودم چیزی ندیدم. حوصله ام سر رفت. بچه ها هم قرار بود 9:00 بزنن بیرون. 9 و چند دقیقه رفتم دیدم آماده شدن. ما بقی لباس گرمهام رو پوشیدم. وسایل رصد و چادر ها رو برداشتن و با همراهی یک جیپ که وسایلمون رو می آورد  به سمت دشت حرکت کردیم.

تنها بودم و خودم این طور می خواستم، الهه و عاطفه و باقر فکر می کردن از جوّ خوشم نیومده و کناره گیری می کنم. اما خب نه، دلم میخواست تنها باشم.

 

بچه ها چادرها رو نصب کردن. آتشی هم بر پا کردن که تمام قدر آسمون رو گرفت و دشت رو روشن کرد. یکی دیگه از دلایلی که از جمع دور شدم همین بود، دوری از نور آتش.

یواش یواش داشت سرد می شد. باد ملایمی می وزد که پوست صورتم رو می سوزوند. اون بین علاوه بر دراز کشیدن و زل زدن به آسمون، تنها کار خدا پسندانه ای که کردم یکی دو تا صورت فلکی رو به موحد نشون دادم. موسیقی گوش می دادم و از صدای جمع هم دور بودم. دلم می خواست برم خیلی دور خیلی دور اما خب اصل اساسیِ همراهی با گروه مانعم بود. وگرنه کوچکترین ترسی نداشتم شاید چون روز اون دشت رو دیده بودم و می دونستم تو این فصل کوچکترین خطری تحدیدم نمی کنه.

 

سرد شد. بد جور. دور آتش جمع شدیم. جلال تار می زد و باقر غزلیات حافظ رو دکلمه می کرد. دور آتش بود که خیلی از آشنایی ها نسبت به افراد پیدا کردم...

یه چیز این گروه هیچ جوره تو کتم نمی رفت اونم دودشون بود. سیگار. پیپ. قلیون. برام هیچ کدوم قابل قبول نبود.

تا ساعت 2 چندین بار از دور آتش متفرق شدیم و برگشتیم. آخرین باری که متفرق شدیم، به سمیرا و محمد رسیدیم که داشتن کار علمی جدی می کردن. مثل بچه های گروه خودمون، با دو آقایی که جیپ مال اونها بود، جرم می زدن. یه چند تا جرم دیدم، اون طرف تر هم اختر عکاسی می کرد و صدای فریاد:   " چراغتو خاموش کن " که مختص تمام عکاسای نجومیه رو سر می داد.

این بین حال باقر بد شد. فشارش حسابی افتاد و بردنش تو چادرها. ما هم نشستیم و طلوع اسد(صورت فلکی اسد)  رو رصد کردیم و چند شهاب محشر اسدی و غیر اسدی. دو تا از اون چندتا بی نهایت زیبا و پر نور بودن طوری که ردشون تو آسمون به جا موند. قدر پایین ( پر نور) و سرعت کم. محشر... خلاصه اینکه اگه تو یه شب رصدی معمولی حداقل 15-16 تا شهاب می دیدم، این بار فقط 8-9 تا اونم تازه چندتاش اسدی و مربوط به این بارش بودن. این مسئله حالم رو می گرفت.

 

2:00 دیگه دووم نیاوردیم و رفتیم کاروانسرا. بچه ها گرسنه بودن. من هنوز گرسنگی حس نمی کردم.

بچه ها چای خوردن و یه سری رفتن حجره کناری تا بخوابن و مابقی صحبت می کردیم. با بچه ها تقربباً دیگه آشنای آشنا بودم.

اون اطراف دیوان حافظ الهه افتاده بود. غزل فالی که چند وقت پیش اختر برام گرفته بود رو آوردم و برای چندمین بار اما این بار با یه حس دیگه خوندمش. دیدم چقدر فکری که می کردم با این اتفاقاتی که افتاده بود متفاوت بود. چون فقط به بیت اول توجه کرده بودم، حال اینکه تو بیتهای دیگه چیزای دیگه ای آدم دستگیرش می شد. به اختر نشون دادم. گفت یه فال براش بگیرم. گرفتم. اما نمی دونم چقدر با نیتش هماهنگ بود، خودم که چیزی دستگیرم نشد.

 

4:30 بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم. من که خیلی خسته بودم و بدون هیچ مشکلی خوابم برد، اما بقیه انگار از دست الهه و امیر( خاقانی) ، سخت خوابیده بودن.

الهه با تکنیک خاصی همه رو برای نماز بیدار کرد، طوری که با اولین بار صدا کردن مثل میخ از جا می پریدیم. روح الله برام یه لیوان از آب کتری که ولرم بود آورد و رفتم تو پستو  وضو گرفتم، بنابر این سردم نشد. اما بقیه کلی لرز کرده بودن. علاءالدین هم خاموش شده بود.

بچه ها به هوای اینکه حجرۀ ما گرمتره، حجوم آوردن تا نماز رو اونجا بخونن.جایی برای خواب بعد از نماز نموند. تا خروج مجدد بچه ها نشستیم و بعد خواب تا 8:30 صبح و باز با صدای الهه پریدیم. هوا خوب شده بود. لباس گرمها رو عوض کردم و رسیدگی به وضع ظاهری و مسواک و آماده شدن برای صبحانه. همه منتظر بودن ببینن این رژیمی من چیه، ( غذای من به رژیمی معروف شده بود.) با بچه های حجره خودمون نشستیم خوردیم.

بعد از صبحانه که باز اشتهایی برای خوردنش نداشتم، رفتم تو دشت پیاده روی.

یه چندتا چاه پیدا کردم. بعد هم نمای دور کاروانسرا رو با بکگراند دریاچه نمک تماشا کردم و  صدای موسیقی رو قطع کردم و به صدای صبحگاهی پرنده های اطراف گوش دادم که چقدر آرامش بخش بود. دیدم مینی بوسی مقابل کاروانسرا توقف کرد و ازش کسی پیاده نشد. حدس زدم باید مینی بوس برای ما اومده باشه.

 برگشتم کاروانسرا. همه بیدار شه بودن. وسایل رو جمع کرده بودن و آماده بودن برای حرکت. منم صبح وسایلم رو جمع کرده بودم. یه کیک صبحانه برداشتم و کوله به دوش به سمت مینی بوس حرکت کردیم. وسایل رو تو ماشین جا دادیم. صندلی های بیشتری داشت اما فاصله بینشون کم و  این کلی دردسر برای بچه های قد بلند ایجاد می کرد.

با عاطفه رفتیم و از دور نمایی که من دیده بودم عکاسی کردیم و برگشتیم. آخرین لباس گرمها رو هم در آوردیم چون دیگه خیلی گرم شده بود. به سمت دریاچه نمک رفتیم.

شن. سکوت. نمک و طعم شوری که با وزش باد حس می کردی.

تا جایی پیش رفتیم که سفیدی نمک روی خاک و کلوخها به چشم می خورد. کمی چشیدم. تلخ و شور. اما می ارزید. عکس گرفتیم. برگشتیم.

توی مسیر یه مارمولک کوچولو دیدم. ویرم گرفت که بگیرمش. دیگه با همکاری بچه ها و پا رو دم گذاشتنش از زیر بغلهاش گرفتمش و مواظب بودم دمش رو به دستم نزنه. خیلی زیبا بود. حس خوبی بود. قلبش یکی در میون می زد. پوست نرم و نازکش مچاله شده بود. بچه ها یه چندتا عکس گرفتن و ولش کردیم تا بره به زندگیش برسه، مدتی طول کشید به حالت عادی برگرده.

 

با آب خنک و شور دست و روم رو شستم و آرزوی جرعه ای از آب تهران رو تو دل پروروندم.

سوار شدیم. طعم تلخ خاک هنوز تو دهنم بود.

 

حرکت کردیم. اول کار بچه ها میوره خوردن و  کار خاصی انجام ندادیم. یکمی که گذشت به شنزار رسیدیم. پیاده شدیم.

من عاشق شنهای بیابونم. سری قبل که رفتیم لذت لمسش رو چشیدم. هفته بعد از رفتن ما، گروه دیگه ای از بچه ها رفتن و سفارش دادم برام یه ظرف شن بیارن. روز تولدم بهم هدیه اش کردن. یکی از بهترین هدایای زندگیم بود.

هر وقت خیلی دلم گرفته، حالم خوب نیست و پکرم، می شینم بهش نگاه می کنم و لمسش می کنم و واقعاً معجزه می کنه. به عنوان هدیه احساسی یه بسته هم به پرستو دادم تا با خودش به استرالیا ببره، برق چشمش یادم نمی ره.خاک ایران. اونم کویر ایران...

 

سوار که شدیم موحد صدام کرد برم پانتومیم بازی کنم. چند نفری بیشتر نبودیم. (باقر، جلال، اسماعیلی و من تو یه گروه، موحد، محمد، سمیراو (؟) هم تو یه گروه) انتهای مینی بوس پانتومیم و ابتدای مینی بوس آواز در جریان بود.

به جرعت می تونم بگم بهترین پانتومیم زندگیم رو انجام دادم. اولش تو مینی بوس دو بخش بودم. پانتومیم و آواز. اما آخرای کار به گروه هامون آدم اضافه می شد و تمام مینی بوس متوجه ما و موضوعات و پانتومیم هامون بودن. عالی بود عالی.

اون بین توقفی برای ما تهرانی ها که به نماز ظهر و عصر نمی رسیم، صورت گرفت. نمازها رو خوندیم و سوار شدیم و ادامۀ پانتومیم. دیگه از حال داشتیم می رفتیم که بازی رو تموم کردیم.

 

رسیدیم قم. راننده یکمی مسخره بازی در آورد که ما رو به فلکه جهاد نرسونه. آخرشم با کلی غر و منت و حرفهای کلفت زدن به رانندۀ اصلی خودمون، به مقصد مورد توقع رسوندمون.

 

آی دی و تلفن گرفتن آخر رصد، معمولی ترین کاره و اینجا هم رواج داشت و حلالیت طلبیدن و خداحافظی، بدترین لحظه سفر.

 

قرار بود با طه و روح الله برگردم. مریم و (؟) رو تا یه جایی رسوندیم و به سمت تهران حرکت کردیم.

 

توی راه حرفهای خوبی شنیدم. جالب بود. دیدم رو بازتر کرد.

 

ایستگاه مترو نواب پیاده شدم . تو مترو و اتوبوس به حرفهایی که با روح الله و طه زده بودم و شنیده بودم فکر کردم...

 

7:30 شب به منزل رسیدم.

 

 

Sorry :> :>

 

 

پی نوشت:

دیشب یه بار این پست رو نوشتم و آپ کردم. خسته بودم و زود خوابیدم و صبح که دوباره خوندم یکمی اشکال داشت و اشکالاتش رو رفع کردم. اومدم بیام اینترنت دیدم هی یه نفر داره رو خط حرف می زنه. فکر کردم تلفن اشغاله، گوشی رو برداشتم و شماره گرفتم آقایی فرمودن: " مشترک گرامی تلفن شما به علت بدهی قطع می باشد. در صورت پرداخت صورتحساب و مراجعه به واحد آبونمان در مرکز مربوطه مجدداً وصل خواهد شد."

این یعنی چی؟ یعنی اینکه، اگرم نت برم هفته ای یه بار، زمانشم معلوم نیس. چت و مت و نامه و میل تموم شد و رفت. باهام تماس بگیرین.

به خاطر اینکه ممکنه به جای کافی نت برم دانشگاه مهندس و اونجا هم مسنجر نداره پیغامهاتون رو میل بزنین.

آلان با داش خان تو کافی نت سر کوچه ایم. دیرش شده و عصبیه. اماخب مگه چندتا آبجی مریم داره؟

خب دیگه، مواظب مدت استفاده از تلفنتون باشید، از شبکه هوشمند لعنتی هم استفاده نکنین. مواظب خودتون هم باشید. تا هفته دیگه خداحافظ. تنهام نگذارید.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..طلسم..

 

..طلسم..

 

30 تیر ماه

1- امیر برای رصد به طور رسمی دعوتم کرد. همه چی فراهمه. من و آبجی خانم، وسایلمونو هم آماده کردیم ...

 

2- تلفن زنگ می زنه. مامان گوشی رو بر می دارن.

مادر بزرگ: عمه فردا مهمونی گذاشتن. محض رضای خدا همه تون بیاین.

 مامان: آخه نمی شه دخترا فردا دارن می رن سفر.

مادر بزرگ: اینا که دائم دارن می رن سفر. یکمی هم به فکر روابط خانوادگی باشن. صلۀ رحم هم صواب داره به خدا...

مامان: چشم بهشون می گم. اما نمی دونم که بتوننن هماهنگ کنن یا نه.

 

3- تلفن بلافاصله بعد از تماس مامان بزرگ دوباره زنگ می زنه و دوباره مامان گوشی رو بر می دارن.

عمه: شنیدیم بچه ها فردا نمی خوان بیان.

مامان: نه...نه... ایشالا برنامه شونو جور می کنن. بلاخره خانواده مهم تره...

عمه: پس همه می آین. مطمئن باشم؟

مامان: بله ایشالا.

 

4- مامان: بچه ها نرین. عید دیدنی هم که نبودین به قول خودتون رفته بودین رصد کسوف. روز مادر هم که نیومدین. این بارم نیاین دیگه .... من راضی نیستم برین...

من و آبجی خانم : .....

 

5- من: امیر ما نمی آیم.

امیر: چرا؟ دیوونه نیاین دیگه می ره تا شهریورها.

من : نمی شه. اگه بیایم از خانواده طرد می شیم ...

امیر: صلاح مملکت خویش خوسروان دانند...

من: ایشالا یه فرصت دیگه...

 

* * *

5 مرداد ماه

ساعت 19 تلفن زنگ می زنه.

1- پروانه: مریم پایه ای بریم رصد؟

من: آره کجا؟

پروانه: دریاچه تار.

من: آره...

پروانه: با آبجی خانم دیگه؟

من: نه مشغول پایان نامه اس . تنها می آم.

پروانه: باشه. پس تا فردا.

 

2-بدو بدو وسایل رو جمع می کنم. همه چی مرتبه. ساعت 22. تلفن زنگ می زنه.

پروانه: مریم رصد کنسل شد.

من: آخه چرا؟

پروانه: حد نصاب نرسید. اونایی هم که پایه بودن (برای رصد آماده بودن) کنسل کردن.

من:

 

* * *

11 مرداد ماه

1- عصر... مدتهاست از اختر بی خبرم. چایی عصرونه رو می ریزم و می رم تو اینترنت.

آفام رو می خونم. یه دفعه on می شه بعد از بیشتر از یک هفته بی خبری.

اختر: با یه سفر هیجان انگیز چه طوری؟

من: کجا؟ کِی ؟ چند؟

اختر: مرز بازرگان، پس فردا، مجانی.

من: دوتا گوش بلند رو سرم می بینی؟

اختر: به خدا جدی می گم.

من: چند روزه؟

اختر: سه چهار روزه.

من: اگه راست بگی آره. من و آبجی خانم.

اختر : باشه. منتظر پیغام من باش.

 

2- تا فردا نه زنگ زد نه آف گذاشت. زنگ زدم بهش. هنوز خبری نیست. یه روز سفر به تعویق افتاده. هنوز برای دخترها نتونستن شرایط سفر رو فراهم کنن. اگه خبری بشه بهم زنگ می زنن.

 

3- مامان یه عالمه کارای تابستونی ریخته سرم. هویج پاک کن... لوبیا پاک کن... بادمجون سرخ کن... خسته شدم. چرا این اختر تماس نمی گیره؟

 

4- ساکمون رو بستیم و آماده ایم که هر وقت گفتن جورابامونو بپوشیم راه بیوفتیم.

 

5- ساعت 24... می رم اینترنت. آفلاین اختر رو توی لیست می بینم. اول اون رو می خونم.

اختر: اگر بار گران بودیم رفتیم. اگر نا مهربان بودیم رفتیم.

من: ....

 

* * *

14 مرداد ماه

1- توی لیست آفلاینها یه پیغام که معلومه send to all هست از اختر دارم.

دعوت برای گردش در مشهد اردحال هست و شرایط و برنامه و هزینه ووو

یکمی هزینه برای یه همچین سفری زیاده. اما نمی خوام شانسم رو از دست بدم. بلافاصله آفلاین می گذارم و آمادگی خودم و آبجی خانم رو اعلام می کنم.

 

2- برای روز پدر، به خاطر اینکه این ترم، آخرین ترمی هست که کلاس زبان می رم و کلاسم تموم می شه بعد از 5-6 سال که شاگرد کارپسند هستم براش یه هدیه گرفته ام که کمتر از پدر نبوده برامون توی این چند سال. حتی قرونی برام باقی نمونده. با این حال سعی می کنم پول رو جور کنم.

 

3- آبجی خانم درگیر پایان نامه هست و اصلاً از پای کامپیوترش تکون نمی خوره. حتم دارم بعد از دفاع، شماره چشمش چند شماره ای بالا بره ... باهام هماهنگ نیست که بیاد ... تصمیم می گیرم برم. با اینکه از تنها سفر کردن بدون اوون لذت نمی برم.

 

4- دائم با اختر در تماسم و قراره نفر جور کنم. گویا آدم کم آورده.

در نهایت روز قبل از سفر دو نفر رو می تونم جور کنم و بهش خبر می دم.

 

5- برای مهمونی خونه مُری هستیم.

قراره شب برای هماهنگی نهایی اختر تماس بگیره.

هر چه می کنم بچه ها بلند نمی شن که زودتر بیایم خونه تا برای فردا آماده بشم.

بلاخره 9 شب به خونه می رسم.

مامان: مریم اختر تماس گرفت.

من: خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان: گفت برنامۀ فردا ... کنسل شده.

من: ...

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.::پلور، پایِ غولِ سپیدِ پای در بند::.

 

بسمه تعالی

مورخ:

پنج شنبه و جمعه

۸۵/۰۳/۰۴-۸۵/۰۳/۰۵

 

--------------------------------------------------------------------------

با بچه ها قرار گذاشته بودیم که جایی بین راه من و آبجی خانم و خاله و مروارید رو، سوار کنن.

اول ما به محل قرار رسیدیم. نم نم بارون کم کم تبدیل به سیلی از جانب آسمان شد.

بچه ها آمدند، خیلی دیر و من که برای تماس گرفتن با آنها یکی دو کیلومتری را پیاده طی کرده بودم خیس خیس به آنها پیوستم.

لیدر رضا و داوود بودن. این بار تعداد بچه ها بیشتر شده بود و اتوبوس، وسیلۀ نقلیۀ سفرمان شده بود.(به خاطر کاهش هزینه)

برای اولین بار تعداد پسرها خیلی بیشتر از دخترها به نظر می رسید و می شود گفت رصد و سفرمان پسرانه بود.

پذیرایی شدیم با آب پرتقال و تی تاپ و میوه.

از تهران که خارج شدیم رفته رفته هوا رو به سردی برد و بر حجم ابر افزوده شد.

بین راه در چند روستا توقف کردیم یک بار به جهت رفتن به دستشویی( آخرین دستشویی ای که در تمام طول شب می توانستیم برویم) برای این مسئله حدود 30 دقیقه ای معطل شدیم چون تعداد زیاد بودند و دستشویی ها جواب گو نبودند.

دفعات بعد برای جمع آوری هیزم برای سوزاندن و گرم شدن در طول شب توقف کردیم که بعضی از پسرها به کمک لیدرها رفتن و کمک کردند.

به محل مورد نظر رسیدیم. حدود سه ساعتی در راه بودیم. هوا سرد بود و بیشتریها لباسهای گرم پوشیدیم( لیدرها از قبل چندین بار توصیه کرده بودند که با لباس گرم و کفش مناسب برویم. منطقه کوهستانی است و ...)

تعداد وسایلمان بسیار زیاد بود. بیشتر بچه ها با دستهای پر به کلبۀ سنگی ای که در دور دست به چشم می خورد و محل اقامتمان به حساب می آمد رفتند، بعضی هم جوانمرد بودند و این مسیر را چندین بار رفتند و برگشتند تا همۀ وسایل منتقل شد.

به محض رسیدن بچه ها چادرها را زدند. چیزی به غروب نمانده بود و هوا هنوز روشن بود.

مناظر اطراف بچه ها را به سمت خود می کشید. لیدرها هم دائم متذکر می شدند که چون نزدیک غروب است دور نشویم و زود بر گردیم.

آوای پرندگان، در لحظۀ غروبی که در پشت ابرها پنهان بود، من را به تنهایی خود فرو برد.

بر خلاف بقیۀ رصدها که نزدیک صبح بعد از یک کار رصدیِ طولانی آتش روشن می کردیم اینبار از همان ابتدای شب این کار را انجام دادیم( علی رضا و حجت آتش را برپا کردند).

محمد هم شد سلطان آتش و مسئول سر پا نگه داشتن آن تا صبح و الحق هم این کار را به نیکی انجام داد.

شام را دور هم داخل کلبه با مهربانی خوردیم. همه نوع غذایی داشتیم. کباب تابه ای، کالباس و دو زمانه (این اسم را خود محمد بر روی غذایش گذاشته بود. خوشمزه بود اما بی نهایت تند بود و معلوم نبود چی توش هست) و ...

بعد از شام همگی مثل قبل در دور آتش حلقه زدیم.

حجت صدایی داشت آینه و عالی. ما را به فیض رساند تا صبح. به قول خودمون مُلذذ شدیم و کلی وزنمون اضافه شد.

هوا بی نهایت صاف بود. همۀ ابرها رخت بر بسته بودند و هجرت کرده بودند. اما هیچ کس نه جرئت دوری از آتش را داشت و نه توانش را. باد به شدت می وزید و ما را بر سر جایمان ( دور آتش ) میخ کوب تر از قبل می کرد.

رضا حرس می خورد و تهدید می کرد که به کار مشغول شویم اما کسی گوشش بدهکار نبود. حتی علی که نفر اول ماراتن مسیۀ امسال شده بود. البته اوایل شب کمی کار کرد و چند جرمی گرفت اما بعد، او هم به پیش ما بازگشت.

صبح نمی شد که نمی شد. تازه 1 بامداد بود. سردم بود. به چادری رفتم و یک کیسه خواب توپ و نو پیدا کردم و خوابیدم.

در تمام طول این زمان از آنچه در اطرافم می گذشت با خبر بودم و می دانستم در هر چادر و دور آتش چه بحثی در جریان است. 

بین تمام صحبتها، بحث بچه های دور آتش برایم جالب تر بود و دوست داشتم که پیش انها باشم اما سرما بیش از حد در من رسوخ کرده بود و اجازه نمی داد از داخل کیسه خواب خارج شوم.

سه صبح نشده بود که بر سرما پیروز و از چادر خارج شدم. به اندازۀ شب سرد نبود اما باد همچنان می وزید.

علی مشغول کار شده بود و تعدادی از بچه ها دورش را گرفته بودند تا اجرامی که می گیرد را مشاهده کنند. دور آتش هم چند نفری ایستاده بودندو بازی می کردند. چند نفری از بچه ها هم در چادرها به خواب رفته بودند.

هم تلسکوپ داشتیم هم دوربین هم تعداد زیادی عکاس و دوربین عکاسی برای انجام کار علمی در آن هوای و آسمان پاک. اما هیچ کس کار خاصی نمی کرد. اپتیکها که رویشان را شبنم گرفته بود و کار عملاً غیر ممکن می نمود. بیشتر عکاسها هم که سرما حسشان را ربوده بود و دور آتش بودند.

برای رصد به پیش علی رفتم. شوانسمان واخمانِ( دنباله دار) چهار پاره و چندین جرم دیگر را به همراه بچه ها می دیدیم و لذت می بردیم.

نماز را در سرمای بسیار شدیدی خواندیم. به طوری که به وضوح می لرزیدیم و تکان می خوردیم.

آفتاب آرام آرام بالا می آمد تا مِهرش را بر جهان ارزانی دارد. به این امید بودیم که با بیدار شدنش گرما هم به میانمان بیاید.

طلوع آفتاب، زهرۀ زیبا و هلال صبحگاهی ذوق بچه ها را برای عکاسی بیدار کرد و آنها را مشغول کار کرد.

ما بقی رو به آفتاب به امید مورد لطف قرار گرفتنش نشستند.

باد بی نهایت حسادت می ورزید و اجازه نمی داد که فراموشش کنیم و هر لحظه بیشتر سوز و سرما را به ما هدیه می داد. آتش همچنان به لطف محمد بر قرار بود.

بچه ها از غول سپید پای در بند که تازه از چنگال ابرها آزاد شده بود و مناظر اطرافش عکاسی می کردند. کار با ارزش  بچه ها جمع آوری زباله ها و منتقل کردن آنها به خارج طبیعت بود.

هفت صبح با اتوبوسمان به مکانی به نام دشت شقایقها رفتیم ولی هیچ اثری از آنها نبود.

اما زیبا بود، رنگهای زردِ گلها، انواع سبزِ سبزه ها و علفها و بوته ها، قرمزِ خاک، آبیِ آسمان و سپیدی ابرها هر لحظه زیبایی هایی را می آفرید و روح را جلا می داد.

باد هم از اینهمه زیبایی به نوا در آمد، گلها و بوته ها را به سما وا داشته و آنها را واله کرد و به این طرف و آن طرف می برد.

بیشتر پسرها و نفیسه و زهرا فوتبال بازی کردند. نرجس هم تماشاچی بود. من هم  دور از جمع بچه ها به زیبایی ها می نگریستم و در فکر و حال خود بودم.

از بچه ها خیلی دور شده بودم. اتوبوس دو بوق با فاصله زمانی 5 دقیق زد. اولین بوق مرا به خود آورد و حرکت کردم. دومین بوق من را به تپه ای راند که در پای آن اتوبوس توقف کرده بود. خاله را در میانۀ راه دیدم که چه شیرین بر تخته سنگی به خواب فرور فته بود. بیدارش کردم و به سمت پایین تپه حرکت کردیم. بین راه موجودی همانند سمندر دیدم. سیاه و نقره ای. بسیار براق و زیبا بود. به نظرم آمد که سمی باشد و گرنه با خود به داخل اتوبوس می بردم.

سوار شدیم. بیشتر بچه ها که خواب بودند بیدار شدند. صبحانه نداشتیم . همه تنقلاتی که به همراه داشتند  را بین تمام اتوبوس تقسیم کردند و اینگونه خود را به امام زاده هاشم رساندیم... توقفی به جهت دستشویی که طرفداران زیادی داشت وخرید صبحانه صورت گرفت.

زیارتی هم رفتیم و وقتی به پای ماشین بازگشتیم، سمیرا با حلوایی که نمی دانم از کجا رسیده بود، حجت با گوجه سبز قوطه ور در آب زرد آلو و علی رضا با نانِ تازه ازما پذیرایی نمودند.

یکی دوساعت بعد اولین نفراتی بودیم که از گروه جدا و پیاده می شدیم.

خیلی خیلی خوش گذشته بود. مخصوصاً به خاطر باد که  سفری خاطره انگیز تر از قبل برایمان ایجاد کرده بود.

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

  • محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. امام خمینی (ره)

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ