تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند!

.: قلعۀ حیوانات :.

به نام بخشنده... و مهربان

مثل همیشه متأسفم که ملتی اینجا من رو می شناسن و سخت می تونم حرف بزنم. مهم نیست. من حرفم رو می زنم...

یه حکمت از امام علی علیه السلام خوندم که اگر صفتی رو توی کسی می بینی و دوستش نداری اول تو خودت جستجوش کن. تو این یکی دو سالۀ اخیر، تنهایی تو یه سری جمعهایی قرار گرفتم که وقت ورود هیچ شناختی نسبت به هم نداشتیم. یعنی اگه بخوام خود خودم رو تجزیه تحلیل کنم، باید تو این چند مورد بچرخم. اکثر آدمهایی که اولین بار بدون هیچ سابقۀ قبلی با من مواجه می شن، من رو آدم سخت و سنگ و نفوذ ناپذیر دیدن، بعدش بسته به برخورد خودشون من رو زمین تا آسمون متفاوت با اونچیزی که دیدن می بینن، اکثراً هم این تفاوت رو آخر کار ابراز می کنن. نوشتم که بسته به برخورد خودشون، این دقیقاً چیزیه که منظور نظرمه.

تحت هیچ شرایطی علاقه به مواجهه و همکلام شدن با آدمهایی که خیلی از خودشون متشکر هستن رو ندارم. این خودبرتر بینیه که بخواد هی هم ابراز بشه تا به چشم بیاد، انقدر برام تنفر انگیزه که برخلاف خیلی آدمها که این کار براشون خیلی جلوه داره و وقتی می بینن یکی خودشو خیلی گرفته می رن دور و برش، من صد فرسخ ازش فاصله می گیرم. بعد یهو تو خطبه 192 نهج البلاغه هم دیدم که راهکار مواجهه با آدمهای متکبر همینه که بهشون بی محلی بشه. بلکه رام بشن.

***---------***----------***----------***----------***

تو کلاس نویسندگی استاد اصل اساسی رو روی مطالعه گذاشته بود. هر هفته اول کلاس در مورد کتابهایی که بچه ها تو طول هفته خونده بودن صحبت می کردیم. آخر هر جلسه هم طبق درسی که داده می شد، چند کتاب مرتبط با درس معرفی می شد که به علت خارجی بودنشون من موفق به خوندن هیچ کدوم نشدم. نه اینکه گیر نیاوردم یا نخواستم بخونم ها نه. مثلاً درست یک سال پیش همین روزها به مدت دو ماه جنگ و صلح کنار بالشتم بود که هر شب قبل خواب بخونمش و آخرشم هرچقدر زور زدم بیش از نیمی از کتاب رو نتونستم بخونم و نهایتاً هم جریمۀ عظیمی در بدترین و یکی از سر نوشت سازترین روزهای زندگیم، پرداختم.

یک کتاب دیگه که استاد در زمینۀ قصه بسیار اصرار روی مطالعه اش داشت هری پاترها بود که اونها هم آمل که بودم، بیش از سه چهار ماه، در بیکارترین روزهای زندگیم، جلوی چشمم بود، ولی کوچکترین رغبتی به مطالعه اش در من ایجاد نکرد و ...

تا اینکه وقتی داشتم از کتابخونۀ جدید فاطمه دیدن می کردم، چشمم به " قلعۀ حیوانات" افتاد و صدای استاد توی سرم موج زد که قلعۀ حیوانات یه نمونۀ عالی برای قصه هست و چنین و چنان و بلافاصله برداشتمش.

با اینکه قطور نبود بیش از ده روز مطالعه اش طول کشید. "خرمگس" هم کتاب چپی بود اما با علاقۀ بیشتری مطالعه اش می کردم و گاهی خیلی زیاد  هیجان زده می شدم و ... اما به جد به غیر از نگاه داستانی ای که می شه به قلعۀ حیوانات داشت از داستان و روندش لذت نبردم. وقتی خرمگس تموم شد به مامان اعتراف کردم که اگر قبل از انقلاب می خوندمش بی برو برگرد انقلابی می شدم ولی قلعه نه. دوستش نداشتم. کارها و حرفها و استدلال و منش و هیچ چیزش رو دوست نداشتم. مخصوصاً به خاطر ارتباطاتی که داده می شد به...

 


نوشته شده در ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سرلوحه ها :.

به نام دانای کل هستی...

اولین کتابی که از امیر خانی بهم توصیه شد من او، اما اولین کتابی که ازش به دستم رسید داستان سیستان بود که در عرض دو سه ساعت خوندم و خندیدم و گریه کردم و مشتری شدم.

وقتی "من ِاو" رو می خونم در به در دنبال یکی می گشتم که باهاش در موردش صحبت کنم. دیگه گروه پنج افاقه نمی کرد. برای همین فقط کافی بود یکی یک کلمه از این کتاب به زبونش بیاد تا باب تخلیۀ انرژی و حسهام باز بشه. سال 84 بود. خیلی جو گیر بودم. تو نمایشگاه ندیدیمش(خدا را سپاس) تا بلکه با خودش یکمی در مورد کتابش حرف بزنیم. وقتی وارد غرفۀ سورۀ مهر شدیم کاشف به عمل اومد که تا ساعتی قبل اونجا حضور داشته. حالمون گرفته شد. داشتیم از غرفه می اومدیم بیرون که جلوی در غرفه روی یک میز CD ای دیدیم به نام "لوح" و توضیحات مسئولش رو که شنیدیم، فهمیدیم نوشته های امیر خانی هم توش هست از سایت لوح که همه رو با هم جمع آوری کردند. بی درنگ تهیه کردیم.

4 سال از اون سال گذشت و جز یکی دو تا از نوشته هاش رو نرسیدم بخونم. از کتابهای دیجیتالی برای همین بدم میاد. انسان را از کار و زندگی می اندازد در حالی که کتاب ورقی را می توانی در هر جا و هر لحظه که اراده کنی بخوانی و از کار و زندگی هم نیفتی.

نمایشگاه امسال که هول هولکی رفتم و در حد نیاز خرید کردم، تو غرفۀ سورۀ مهر آقاهه گفت امیر خانی کتاب جدید در دست احداث داره. بسی متعجب شدیم که چطور بیوتن را در 7 سال نوشت، چگونه یک ساله کتابی را در دست بهره برداری دارد؟؟؟؟

ما که برگشتیم دیار درسمون و در عوض خواهر گرامی چندین روز از نمایشگاه بازدید کردن و کتاب در دست احداث رو هم خریداری کردند که همانا "سر لوحه ها" می بود. همو که بنده بعد از 4 سال فرصت مطالعه اش بهم دست نداد. امیر خانی سرلوحه های خودش رو این بار به ترتیب موضوع و به شرط بیات نشدن، منظم چاپ کرده بود.

خیلی طول کشید تا حس خوندش بیاد. اما وقتی خوندم راضی بودم.

نظرات امیر خانی رو به طور کلی قبول ندارم. فقط در بعضی موارد. مثلاً سرلوحه ها که به ترتیب امکنه، سیاسیات و فرهنگی بود، فقط از بخش فرهنگی لذت بردم.(مابقی رو خوندم که خونده باشم بتونم قسم بخورم که خوندم و یا نخوندم)

انقدر صغری و کبری چیدم همین رو بگم. آقای امیر خانی ممنون از بابت چاپ سرلوحه ها برای منی که مشتری لوح نبودم که داغ داغ بخونم و تنبل بودم که لوح CD رو بخونم.

سرلوحه ها مثل سایتهای شخصی برام جذابیت داشت. دونستن فلسفۀ یه سری چیزها از نظر یه سری آدمها، خوندن یه سری خاطرات مخصوصاً خاطرات سفرها از دید یک نویسنده که کارهاش رو دنبال می کنم، عقاید و ...

              

مزه پرانی بی مزه:

من اگه بخوام یک پر رویی توی زندگیم بکنم و شاید یک خبط، نوشته های روزانۀ این وبلاگ رو چاپ می کنم. اونوقت ناشرم رو بد بخت و بی چاره می کنم ...     


 پی نوشت:

۱. بابا به پیر به پیغمبر من مرید این آدم نیستم. اصلاً نصف بیشتر فکراشو قبول ندارم. فقط خوب می نویسه منم خوشم میاد کارهاشو دنبال کنم. دِ هَ آتیشی میشماااااااا

۲. قبلاً گفته بودم که یهو یه عالمه کتابی که یه عالمه وقت بود می خواستم بخونمشون به دستم رسید. اینها چندتا حسم به چندتا از اون کتابهاس که تازه وقت کردم بنویسمشون. دیگه شرمنده همش یهو با هم نوشته می شه. شبیه افاضه فضل شده(یعنی مثلاً من خیلی کتاب خونم جون خودم...)

 


نوشته شده در ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بیوتن :.

به نام خدای مهربان

بیوتن امیر خانی رو که خوندم اگه یادتون باشه نوشتم که فعلاً حرفی برای گفتن ندارم تا کمی بگذره فکر کنم. 

حالا بعدِ بیش از یک سال دوست دارم از حسم به این کتاب بنویسم. این حس بعد خوندن " گنجشکها بهشت را می فهمند" حسن بنی عامری بهم دست داد به خاطر تشابهش فقط از یک جهت. تشابه در، نوشته شدن چندین داستان در بدنۀ یک داستان. با تمام وسواس و دقتی که شده هنوز از هم جداست و به هم نمی چسبه.

امیر خانی از اینکه بیوتنش رو با منِ اوش مقایسه کنیم بیزاره(در جلسۀ نقد در دانشگاه تهران و چند پاسخ به نقدهای بیوتن به این نتیجه رسیدم). چراش رو نمی دونم.  چون این امر طبیعیه و خودش هم حتی این کار رو انجام می ده که مثلاً: "فلان کتاب فلانی از فلان کتابش بهتره". من هم فقط از این جهت که دو رمان این نویسنده از لحاظ نگارش شباهتهایی به هم دارن مقایسه می کنم.

من او هم چندین داستان بود در پیکرۀ اصلی، اما ساخته و پرداخته شدنش انقدر ظریف و دقیق صورت گرفته که وقتی می گن "من او" یک کلیّت به ذهنم میاد. اما بیوتن نه. همه چیز پخش و پلاست. جنگل جدا. آپارتمان جدا. دیسکو جدا. قبل ازدواج جدا. بعد ازدواج جدا. چیزیست مثل ناصر ارمنی ِمجموعه داستان. یا امثال این.

نگارش این کتاب بعد از هفت سال به پایان رسیده! هفت سال زمان زیادیه برای تجربه کردن و دیدن و نوشتن. و حالا که "سر لوحه ها"  رو خوندم این رو می فهمم. می فهمم که یک سری از عناصر این داستان از همین تجربه ها ناشی شده. نماز توی دیسکو. چراغ سبز بالای برج. ساعت دیجیتالی و چیزهای دیگه.

                                   

 این بود نظر من.


پی نوشت:

1.       فراموش نمی کنم پارسال این روز و شبها رو که درد اَمونم رو بریده بود و وقتی به آیۀ ۱۵۲ انعام رسیدم گفتم خدایا دیگه طاقت ندارم و بعدش چقدر سِیر بهبودم سریع پیش رفت...

            خدایا به خاطر سلامتی حیات و همه چیز، ازت ممنونم...

2.       این روزها یعنی تا به این جزء که خوندم و دقت کردم، هر آیه ای که ربنا داره و می شه ازشون توی سجده و قنوت استفاده کرد، بلافاصله بعدش اومده "و ما اجابت کردیم". یعنی چی؟

       اول: اینکه دعا کنین. دعا های خوب که خدا می شنوه.

      دوم: اینکه دعاهاتون رو خدا براتون مستجاب می کنه. یعنی به دعا کردن هاتون به دید برآورده شدن نگاه کنین.

۳.   هر شب "نردبام آسمان" رو می بینم و لذت می برم. درستکار رو گفته بودم دوست ندارم اما ادبش و احترامی که برای مهمانهاش قائله و طرز برخورد باهاشون، بسیار احترامم رو بهش زیاد کرده. برخلاف احسان علیخانی ماه عسل که انگار داره با کلفت و کنیزش حرف می زنه. اونم با متواضع ترین و متشخص ترین آدمها...


نوشته شده در ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: گنجشکها بهشت را می فهمند :.

به نام خدا

"گنجشکها بهشت را می فهمند" ِحسن بنی عامری رو فقط به خاطر تجربۀ خوب فرشته ها بوی پرتقال می دهند خریدم. یکی از عادتهای بسیار بدم در زمینۀ کتاب خری همینه. که یه اثر خوب از یه نویسنده ببینم بازم ازش کتاب می خرم(که اگه بخونم اونقدر ضرر نمی کنم تا اینکه بخرم). همین فروردین امسال یه ساک پر کتاب نوی دوست نداشتنی به عمو دادم تا برام آبش کنه. اما این کتاب، کتاب دوست نداشتنی نیست.

اگر مجموعه داستان بود بسیار دوست داشتنی می شد. این یکی از نقدهام به این کتاب هست. نقد دیگه ام کش دار بودنشه. نفست بند میاد هی هم از این شاخه به اون شاخه می پره جون به سرت می کنه آخرشم اونجایی که جون به سرت کرده معلوم نمی شه چی شد، چون به بدنۀ اصلی ربط نداشت. یا انقدر دیر گره باز می شه که اصلاً اصل گره رو فراموش کردی که چی بود. باید برگردی عقب تا بفهمی. واسه همین می گم اگه مجموعه داستان بود بهتر می شد. درست و اساسی به هر کدوم از داستانها از اول تا آخر رسیدگی می کرد و جیگر مخاطب بدبخت هم توی دهنش نمی اومد له لورده بشه. از این جمله یه منظور دیگه هم دارم. اینکه هر کدوم از این داستانها پتانسیل و جذابیت و اهمیت ِ یک داستان و یا حتی رمان مستقل شدن رو داشتن.

آخر داستان هم با اینکه خیلی سورئال شد باز هم خوب بود. یعنی من نمی گم واسه  اینکه سرو تهش رو هم بیاره از این شیوه استفاده کرد. آخه خودم وقتی چیز می نوشتم آخرشو نمی دونستم چی کار کنم به مدد عناصر اربعه و ابر و باد و مه خورشید، وقایع رو یه جوری ماست مالی می کردم بره پی کارش. ولی جداً کلاً با آخر سورئال مشکل ندارم. خیلی تو بند پی بردن به منطق برای آخر داستانها نیستم. می فهممش.

ولی فرشته ها بوی پرتقال می دهند بسیار بسیار بسیار دل، نشین، تر بود.

 


نوشته شده در ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: $$$ God bless you $$$ :.

"بیو تن"  رو بسمل کردم. بعد از نمازو  با وضو.

هرچی پیش رفتم، دیدم شخصیتها مخصوصاً شخصیت اصلی، خیلی برام گنگه، دوست دارم بیشتر بشناسم. مثل وبلاگهای خصوصی که از چیزها و کسهایی که برای مخاطب آشنا نیست حرف می زنن(عین خودم) مخاطب هم هیچی متوجه نمیشه یا نهایتاً بتونه یه چیزهایی حدس بزنه.

اما این فرق داشت، کلمات آشنا بودن، باید یادم می اومد. صفحه 39 بود که کتاب رو بستم و رفتم از تو کتابخونه "ارمیا" رو برداشتم. فیییییییر، تند ورق زدم که کلمات و آدمهای آشنایی که مد نظرمه رو پیداکنم. دیدم نمی شه. پس:

بیوتن رو بستم گذاشتم کنار، ارمیا رو از اول شروع کردم به خوندن. به فصل 9 که رسیدم دیدم دارم از هدفم دور می شم، مابقی داستان هم یادم اومد، فقط آخرش یادم رفته بود، دو فصل آخر رو هم خوندم...

دوباره بیوتن رو باز کردم...

صدای زنگ ساعت نرجس که اومد، ساعت رو نگاه کردم، اااا حتی صدای اذان مسجد رو نشنیده بودم. نماز خوندم، باز دوباره شروع کردم. یه آن احساس کردم کمرم داره یه صداهایی می ده، درد دو سه روزۀ چشمم اما خب شده.

اورکا اورکا، فهمیدم، چشمی که درد می کنه باید باهاش کتاب خوند تا خوب شه.

کمرم رو که صاف می کردم صدا می داد، تق تق تق، کج می کردم، صدا می داد تق تق تق. فکر کنم یه سیلور من شدم. نگاه کردم به ساعت10 صبح بود. تمام اتاق پر نور آفتاب بود. من هنوز از دیشب نخوابیدم...

$$$

حالا که دارم می نویسم بیست ساعتی از باز کردن اولین صفحۀ می گذره. تمومش کردم، بیشتر از رو فضولی.

نقد و بررسی واسه بعد، باید فکر کنم. هنوز هضم نشده. اما به هر حال چون اول نوشتم، اینجا هم بگم:

البته که خوندن "ارمیا" مفید است، اما واجب نیست. تنها چیزی که توی ارمیا بود و با بیوتن فرق می کرد  اینه که سهراب مخلوطی از دو تا آدمه.

بعداً نوشت


پی نوشت:

با اینکه ارمیای "ارمیا" رو هیچ کس دوست نداره، اما من به شدت خودم رو مثل اون می بینم. شاید یه سری برخوردم مثل اون نباشه اما حسهام خیلی بهش نزدیکه. 29 اردیبهشت.


نوشته شده در ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: تنگسیر :.

داستانی از خطه گرم جنوب.

از مردم دلربایش.

به قلم" صادق چوبک " با نام " تنگسیر " و چاپ شده در انتشارات " نگاه ".

تنها یک کلام :

تنگسیر خواندنیست.

استفاده کنید.


نوشته شده در ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ابر و ابریشم و عشق :.

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و شد دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام بهشت است و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشۀ دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریز ببارد.

یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می آییم و دیده می شویم. اما لطافت هر چیز که حد بگذرد، ناپدید می شود

یا لطیف! کاشکی دوباره، مشتی، تنها مشتی ازلطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و میوزیدم و نا پدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که نا پیدایی... یا لطیف مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...

 

پس نوشت:

در سینه ات نهنگی نهفته است، ار عرفان نظر آهاری.


نوشته شده در ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: او هست! تو پیداش کن... :.

.: او هست! تو پیداش کن... :.

 

شاید این متن تکراری باشه. من هم قصد نوشتنش رو نداشتم.

طبق شرایط حسم اومد و نوشتم.

 

***

 

مردی برای اصلاح سر و صورت به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها دربارۀ موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع "خدا" رسیدند آرایشگر گفت: " من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد"

مشتری پرسید:"چرا باور نمی کنی؟"

: " کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خداوجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت، نباید درد و رنجی وجود داشت. نمی توانم خدای مهذبانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد."

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:" می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند."

آرایشگر با تعجب گفت:" چرا چنین حرفی را می زنی؟ من اینجا هستم، من آرایشگرم، من همین الآن موهای تو را کوتاه کردم"

مشتری با اعتراض گفت:" نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد"

:" نه بابا آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند."

مشتری تأئید کرد: " دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد."

 

 پرستوابراهیمی

 

 


نوشته شده در ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نیمه پنهان ماه:.

 

.: نیمه پنهان ماه:.

تا یه ماه پیش عبور از اتوبان دوران و همت و باقری و چمران همونقدر برام عادی بود که عبور از خیابون رسالت. دیدن اسم " دبیرستان شهید کلاهدوز" همونقدر برام ساده بود که دیدن دبیرستان توحید و ... اما از یه ماه پیش که شروع کردم به خوندن سری کتابهای " نیمه پنهان ماه" کاملاً نظرم عوض شده.

شاید دیگه حس خون و خاک و خاکریز و دود سیاه و ... رو ندارم، درست از زمانی که اولین کتاب از این سری رو خوندم که مال " شهید همت" و " شهید حمید باکری" بود.

چند باری قدیمها، تو تلویزیون صحبتهای خانم همت رو شنیده بودم، " هیوا" ی مرحوم ملاقلی پور رو دیده بودم که بر اساس داستان زندگی حمید باکری بود، اما از اونجایی که همیشه خوندن یه ماجرا برام خیلی لذت بخش تر و تاثیر گذار تر از شنیدن یا دیدن فیلم اون ماجراست، جداً یه جاهاییش مو به بدنم سیخ می شد و تا مدتی یه چیزی تو گلوم راه نفسم رو بند می آورد. کلی متحول شده بودم و کلی رفته بودم تو فکر.

این آغاز خوندن مابقی سری "نیمه پنهان ماه" و بعد "آسمان" و بعد هم "یادگاران" بود. وقتی از صاحبان این کتابها، کتابها رو قرض می گرفتم، یکمی تعجب می کردن که " تو ؟؟؟ " ، بعد می دیدن که کلی مشتاقم، با ذوق و شوق می پرسیدن، " فلانی رو هم خوندی؟"  یا  "این رو دیدی تو فلان کتاب؟"

سر کتاب شهید ناصر کاظمی، تو راه یزد بودیم، خوشرنگ ترین و کلفت ترین این کتابها بود، عکس پشت جلد جذبم می کرد، نگاه عجیبی بود. از همون ب بسم الله تا آخرش زار می زدم. دقت کنید گریه نمی کردم زار می زدم. اصلاً هم دست خودم نبود. داش خان کلی سر به سرم می گذاشت...

بعضی جملاتش مغزم رو سوراخ می کرد...  ( بعد فهمیدم صاحب کتاب و کسای دیگه ای که این سری کتابها رو خونده بودن سر این کتاب مثل من شدن.)

 

حالا دیگه با اسمهاشون گوشم رو تیز می کنم تا ببینم چی می خوان در موردشون بگن، یا اینکه دیگه تصورات قبلی رو نسبت به هیچ کدومشون ندارم.

حالا دیگه اونها رو یه سری آدم بی نهایت رمانتیک و احساساتی، مهربون به توان n می بینم، آدمهایی که ظریب هوشیشون از 100 هم بالاتر بوده، یه سری آدمی که علائقی داشتن، کلی دلبستگی داشتن، زندگیشون رو دوست داشتن ولی به خاطر وطن پرستیشون، به خاطر غیرتشون، به خاطر دین و ایمان قلبیشون، از همه اونها چشم پوشی کردن و رفتن تا ما راحت و بی منت و در آرامش راه بریم، بخوابیم، بخندیم و ...

دیگه اونها رو یه سری نور رنگی روشن می بینم، همه خوشرنگ، همه شاد، دیگه خبری از تصویر خون و خاک تو ذهنم وجود نداره. با اینکه قبل هم براشون ارزش قائل بودم و بهشون احترام می گذاشتم، اما حالا ارزششون برام صد چندان شده. چون می بینم ونها هم یکسری ادم بودن عین ما فقط به شدت کانکت بودن با بالاسریشون...

 

فقط یه لطف کنین به تاریخ ها یه نگاه بندازین و یه حساب سر انگشتی بکنین... 

 

                                                           

ابراهیم همت                                                  مصطفی چمران                            

تولد: 12 فروردین 1334                                        تولد: 18 اسفند 1311

ازدواج: دی 1360                                                ازدواج: 1356

شهادت: 16 اسفند 1362                                    شهادت: 31 خرداد 1360

 

ناصر کاظمی                                                  حمید باکری

تولد: 10 خرداد 1335                                           تولد: اول آذر 1334

ازدواج: 28 اسفند 1360                                       ازدواج: 30 دی 1358

شهادت: 6 شهریور 1361                                     شهادت: 6 اسفند 1362

 

ولی الله چراغچی                                           مهدی باکری

تولد: او ل مهر 1337                                            تولد: 30 فروردین 1333

ازدواج: 10 دی 1361                                            ازدواج: 11 آبان 1359

شهادت: 18 فروردین 1364                                   شهادت: 25 اسفند 1363

 

مهدی زین الدین                                               یوسف کلاهدوز

تولد: 18 مهر 1338                                              تولد: اول دی 1325

ازدواج: 31 خرداد 1361                                          ازدواج: 29 تیر 1352

شهادت: 27 آبان 1363                                          شهادت: 8 مهر 1360

 

عباس دوران                                                     جواد فکوری

تولد: 20 مهر 1329                                               تولد: 7 دی 1317

ازدواج: 22 تیر 1358                                               ازدواج: 8 اسفند 1343

شهادت: 31 تیر 1361                                            شهادت: 8 تیر 1360

 

                                           حسن باقری

                                   تولد: 25 اسفند 1334

                                   شهادت: 9 بهمن 1361

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: لیلی نام تمام دختران زمین است :.

 

.: لیلی نام تمام دختران زمین است :.

 

نکته!: توصیه ام اینه که هر بخش رو جدا جدا بخونین و حسابی فکر کنین.

هول نشین. هر شب یه بخشش رو بخونین. حالا حالا ها آپ نمی کنم. دیر نمی شه.

 

 

.: 1 :.

خدا گفت : " زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟"                 

لیلی گفت:" من "                                                                               

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.

خدا گفت: " شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش"                                         

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا کرد.

لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:" اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سرد بود"

 

 

.: 2 :.

لیلی گفت: "امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟"

خدا گفت: " خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم"

لیلی گفت: " کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد"

خدا گفت: " مادری بهانه عاشقی است، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی"

لیلی گفت: " دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب"

خدا گفت: " اما من تب و تابم، بی من تو می میری ... "

لیلی گفت: " پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون، پاین قصه ام را عوض می کنی؟"

خدا گفت: " پایان قصه ات اشک است، اشک دریاست، دریا تشنگی است و من تشنگی ام و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟ "

لیلی گریه کرد.

لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

 

 

.: 3 :.

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی ست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: " راز زیستن فقط همین بود. فقط کافی است انار دلت ترک بخورد "

 

 

.: 4 :.

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از اینکه با خبر شود، عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: " به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است. عشق . و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می اورد. کمندم را بگیرید"

خدا گفت: " عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من. با من گفتگو کنید."

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: " عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند"

 و لیلی مشتی نور شد در دستان خدا.

 

 

.: 5 :.

خدا به شیطان گفت: " لیلی را سجده کن. شـیطان غرور داشت سجده نکرد. گفت : " من از آتشم و لیلی گِل است"

خدا گفت: " سجده کن، زیرا که من چنینی می خواهم"

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد. اما گفت: " نمی توانی، هرگز نمی توانی، لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود. و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.او بدنامی را می خواهد. بهانۀ بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد. لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

 

 

.: 6 :.

خـدا گفت: " لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش"

شیطان گفت: " تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد"  انان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: " لیلی درد است. درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن"

شیطان گفت: " آسودگی ست. خیالی ست خوش"

خدا گفت: " ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: " لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن"

شیطان گفت : " لیلی سخت است و دور از دست"

شیطان گفت: " ساده است. همین جایی و دم دست"

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجاییلیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: " لیلی زندگی ست. زیستنش از نوعی دیگر"

للی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون زیستی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

 

.: 7 :.

شمع بود. اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند: " شمع عشق است و پروانه عاشق"

و زمین پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت: " شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند. پروانه ای که به شمع نزدیک می شوزد، عاشق نیست"

شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود . شمع خدا پروانه می خواست، لیلی، پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.

بالهای لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است.ماه روشن است؛ اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

 

 

.: 8 :.

لیلی گفت: " موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است... نمی خواهی دلت را آویزان کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی من را ببینی؟"

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: " نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم "

لیلی گفت: " چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟"

 مجنون چشمهایش را بست و گفت: "هزار سال است عکسم ته جام شوکران است. تلخ، تلخی مجنون را تاب می آوری؟"

لیلی گفت: " لبخندم خرمای رسیده نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟"

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: " من خار را دوستتر دارم"

لیلی گفت: " دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر"

مجنون گفت: " اما من از این پل گذشته ام. انکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد"

 

لیلی گفت: " قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده.این اسب را برای خودت می بری؟"

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشته، صدای تاختن می آمد. اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.

 

 

.: 9 :.

لیلی می دانست مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر.

هزار سال لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.

 

درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

 

 

 

.: 10 :.

قصه نبود. راه بود، خار بود و خون.

لیلی، راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود، معرکه بود. میدان بود؛ بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود؛ گوی بود. لیلی، گوی میدان؛ بی چوگان. مجنون نبود.

 

لیلی زخم بر می داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود. نا پیدا و کم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.

 

لیلی گفت: " پس قصه، قصه من و توست"

پس مجنون تویی!

خدا گفت: "

قصه نیست

    راز است

 این راز من و توست

 بر ملا نمی شود،

الا به مرگ

لیلی!

تو مرده ای... "

 

لیلی مرده بود.

 

 

.: 11 :.

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: " کاش اینگونه نبود "

خدا گفت: " هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.لیلی قصه ات را عوض کن."

لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت : " لیلی عشق می رزیدتا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد،

دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

 

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

 

لیلی به قصه اش برگشت.

  این بار اما نه به قصد مردن.

              که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

 

 

پی نوشت:

 

بر گرفته از" لیلی نام تمام دختران زمین است "، نوشتۀ عرفان نظر آهاری

 چون نمی تونم زیاد بیام زیاد می نویسم. اما دلم می خواد در مورد  هر بخش نظرتون رو بدونم و بدونم که از کدومشون بیشتر خوشتون اومد.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: چراغها ... :.

 

.:  چراغها ... :.

 

چراغها را من روشن می کنم، و روز همراه با کار و زحمتم آغاز می شود.

چراغها را من خاموش می کنم، و روز پر زحمت و دغدغه را به پایان می رسانم.

 

* * *

هیچ قسمت کتاب نبود که خسته ام کرده باشه یا حوصله ام ازش سر رفته باشه. عالی بود. کتاب اینجوری دوست دارم.

همه چیز به موقع و به جا کنار هم استفاده شده بود. داستان پردازی به این می گن...

یه چیز جالب برام اتفاق افتاد:

سر یه بخش رسیدم، کتاب رو بستم از اتوبوس پیاده شدم، تا برسم خونه و استراحت کنم و به کارهام برسم و دوباره شروع کنم به خوندن یه زمانی گذشت، (نمی دونم همه اینجورین یا فقط من اینجوریم، که همه صحنه های کتابها رو تصور می کنم و تو ذهنم می سازم، بعد هم همیشه می گم کاش از رو این کتاب فیلمش رو هم می ساختن، این موضوع شامل همه کتابها و مخصوصاً کتابهایی که توصیفهای خوبی دارن می شه، و این کتاب از لحاظ توصیف می تونم بگم از بهترینها بود)، داشتم می گفتم که یه زمانی طول کشید تا دوباره برم سر کتاب. این بین داشتم تمام صحنه هاش رو یاد آوری می کردم و به جایی رسیدم که دیگه هیچی یادم نیومد، گفتم :" اَه بد جایی تموم شد، راستی چه فیلمی بود، یادم باشه هفته دیگه ببینم" از فکرم خنده ام گرفت. خودتون دیگه تصور کنین چه جوری این کتاب رو خوندم.

 

حالا بعد از تموم شدنش به این فکر می کنم که چقدر مامانامون مظلومن. این فکر برای سومین بار تو این مدت به سراغم اومده، یه بار بعد از دیدن میم مثل مادر، یه بار سر نامه به کودکی که هرگز متولد نشد، و حالا بعد از خوندن این کتاب، هر کدوم هم به یه جنبه از وظایف سخت و کمر شکن مادر بودن یا شاید زن بودن اشاره داره.

 

یاد مامان خودم افتادم که چقدر کار می کنه، کار بیرون، کارخونه، حرص و جوش ماها و رسیدگی به کارهامون، درسها و کلاسهای خودش و ... دلم کباب شد. با خودم قرار گذاشتم بیشتر هواش رو داشته باشم. چه گناهی کرده مادر شده.

دارم به این فکر می کنم که منم قراره مثل یه ماشین با روشن کردن چراغ، یا در اصل روشن شدن خونه با نور آفتاب کارم رو شروع کنم و شب با خاموش شدن چراغ کارم رو به پایان برسونم، مثل یه ماشین که با باطری نوری کار می کنه؟؟؟

نباید اینجوری فکر کنم می دونم، اما کاش کسی باشه که یکمی حداقل به این چیزها فکر کنه که، یه زن صرفاً یه ماشین و مسئول خدمات نیست. مگه مامان من فقط برای این کارهاس؟

نه، معلومه که نه، در اصل باید بگم من خودم ، آرمن و آرمینه و آرسینه و شاید تمام بچه های روی زمین که شاید کلی هم به جون ماماناشون غر می زنن، حاضریم که مامانامون هیچ کدوم این کارها رو نکنن، اما پیشمون باشن و نگاهمون کنن. موافقین؟

 

یه پیام جدی:

هوای مامانامون رو بیشتر داشته باشیم

 

 

 

 

پی نوشت:

چراغها را من خاموش می کنم

نویسنده : زویا پیرزاد

نشر: مرکز

 

 


نوشته شده در ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: چشمهایش :.

 

.: چشمهایش :.

 

1

15. چشمهایش و چمدان از آثار کدام نویسنده است؟                                                 1 نمره

بزرگ علوی

 

 

 

این سوال بالا به مدلهای مختلف یه بار نیم ترم و دو بار ترم تو امتحان سال دوم دبیرستانم اومده بود. شاید معلممون ازش خوشش می اومد نمی دونم. همیشه هم اگر قرار بود نام برده بشه، دو مورد بود که منم چون این دو تا اولش (چ) و راحت تر بود حفظ کرده بودم، تا اینکه ملکه ذهنم شد و حالا چشمهایش و چمدان من رو به یاد بزرگ علوی می اندازه، بزرگ علوی من رو به یاد چمدان و چشمهایش می اندازه، چمدان و چشمهایش و علوی برای من یه معنی، اونم یک نمره رو داره.

 

اصلاً ازش هیچ جا تعریفی نشنیده بودم ، هیچکی نگفته بود که علوی نثر خوبی داره، وقتی هم که از ســـارا ( با سپاس مجدد J) این کتاب رو با بقیه کتابها بهم داد، ازش پرسـیدم: " چـــطوره؟"      گفت:" بد نیس" .

به همین خاطر خیلی دلم نمی خواست بخونم، فکر می کردم باید یه نثر کوبنده و تند داشته باشه مثل نثر چپی ها بر ضد نظام اون زمان.

 

یه بار که بازش کردم به ساعت نگاه کردم 6:00 بود. سرم رو بردم تو کتاب. یه آن حس کردم دلم داره ضعف میره به ساعت نگاه کردم دیدم 11:00 شده و این گذر زمان رو متوجه نشده بودم. تازه بازم با اینکه گرسنه ام شده بود، نمی تونستم ببندم و برم و به زور کتاب رو می بستم.

خلاصه...

خیلی حال کردم خیلی... آخرش دلم می خواست پر هیجان تر باشه. اما خب خیلی آروم تموم شد. واقعاً داستان پردازی عالی ای داشت.

 

یه نکته جالبی که برام داشت، این بود که، این کتاب چندتا شخصیت داشت. یه خانم و دو تا آقا. اما اکثر داستان از زبون خانم داستان نقل می شه.

به حدی حسها و تصورات و عواطف و دل مشغولی های خانم رو زیبا پرداخته بود، که باورت نمی شد این کتاب رو یه مرد نوشته. انگار داده به خانم تا اون صحنه ها رو بنویسه و بقیه رو خودش دست گرفته.

 

جداً حسهای قشنگ و ملموسی داشت. لذت بردم. حتماً بخونینش.

 

 

پی نوشت:

چشمهایش

نویسنده: بزرگ علوی

انتشارات: نگاه

 

 


نوشته شده در ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بار دیگر ... :.

 

.: بار دیگر ... :.

 

شهری که دوست می داشتم، با یه سری جزئیات خاص بود. با بوی بهار نارنج و باغهایی با درختهای میوه و پر بار. با دیدارهای هر روزه و ...

 

حقیقتاً مسخ جملات و عبارات شدم.

دیده بودم که تو وبلاگ حجم پنجره و دفتر سیمی(؟؟؟) تکه هایی از داستان رو نوشته بودن شاید به عنوان تکه های برتر، اما من هر بار اومدم جمله ای رو به عنوان بهترین انتخاب کنم باز دیدم نه، همه جملات بنظرم چنین خصلتی رو دارن.

توصیفات و حسهاش حال خوبی بهم داده بود. الآن بعد از چند روز که دارم می نویسم هم هنوز وقتی بهش فکر می کنم حس خوبی بهم دست می ده...

دیگه بیش از این حرفی برای گفتن ندارم، فقط اینکه پیشنهاد می کنم این کتاب رو با یه ذهن باز و با طمأنینه چند بار بخونین.

 

بازم با تشکر از سارا ...

 

پی نوشت:

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

نویسنده: نادر ابراهیمی

نشر: روزبهان

111 صفحه( چاپی در سال 1373 با 121صفحه)

 

 


نوشته شده در ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: نامه به یه موجود :.

 

.: نامه به یه موجود :.

 

نامه به کودکی که هرگز متولد نشده، می تونه چه جور نامه ای باشه؟

من خودم به خاطر بی علاقه گی شدیدی که به بچه ها و بچه دار شدن دارم ممکنه وقتی متوجه بشم یه موجود داره تو وجودم رشد می کنه عصبانی بشم  و چون تنــها راه آروم کردن خودم رو تو نوشتن می بینم، شروع کنم به نوشتن یه سری نامه های پر خاشگرانه به کودکم که،  چرا؟؟؟؟؟؟

اما خب این نامه ها رو که خوندم ، نمی دونم انگار دلم نرم شد. خب اون مادر هم نمی خواست. عصبانی بود. رنج کشیده بود و تصوراتش به زندگی تصورات سیاه و کثیفی بود. و حالا موجودی رو تو وجودش داشــت می پروروند و چون تنها بود شروع کرده بود به صحبت کردن باهاش. گاهی باهاش خوش بود و گاهی از وجودش به ستوه می اومد. چون اون رو از چیزی که قبل بود خیلی دور کرده بود. از کارش و زندگی روزانه اش و هر چیز دیگه ای که دوست می داشت...

خیلی من رو به فکر برد. به خودم فکر کردم و چیزی که باعث شده بود مامان بخواد که من باشم و الآن هستم. به چیزی که مادرها تو وجودشون یه دفعه شکوفا می شه و باعث می شه اون چیزی که قبل بودن رو فدای به وجود آوردن یه موجود دیگه بکنن تا اونم باشه و بخواد تا دیگران باشن و ....

 

با تشکر از سارا که این کتاب رو برام فراهم کرد

 

 

پی نوشت:

نامه به کودکی که هرگز متولد نشد

نویسنده: اوریانا فالاچی

ترجمه: یغما گلرویی

نشر: دارینوش

118 صفحه

 


نوشته شده در ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: کیمیای سعادت :.

 

.: کیمیای سعادت :.

 

می تونم به جرئت بگم تقریباً به طور کامل از بخش اول خیلی خوشم اومد. از توصیفات و حسهایی که داشت، از داستان و همه چیز. اما بخش دوم که بیش از نیمی از کتاب رو به خودش اختصاص داده بود:

هر فصل رو که می خوندم یه نظر و حسی داشتم که با نظرات قبلم در تضاد بود. از دو جنبه می شد به داستانش نگاه کرد.

  1. یا اینکه تمام اتفاقات رو واقعی تصور می کردی و داستان رو مستند
  2.  یا اینکه به طور کامل بدون در نظر  گرفتن شخصیتهای تاریخی به داستان نگاه می کردی.

اگر قرار بود با دید اول به داستان نگاه کنم، باید بگم از مزخرف ترین کتابهایی بود که خوندم، اما از دید دوم باید بگم از شخصیت پردازی و روندش خوشم اومد.

اوایل بخش دوم شمس و داستانهایی که ایجاد کرده بود من رو  به طور کامل از داستان زده کرد، بعد همین جور با خودم کلنجار می رفتم که فقط به عنوان یه رمان بهش نگاه کنم نه یه کتاب تاریخی. آخه مامان به تازگی (شاید کمتر از یه هفته) دیوان شمس رو از محل کارشون آورده بودن خونه. اولین بار بود شعری از مولانا و شمس می خوندم. بی نهایت جذبم کرد. قرار شد پولم رو جمع کنم تا علاوه بر لیست عریض و طویلی که هر سال برای نمایشگاه کتاب می نویسم دیوان شمس رو هم توش بگنجونم و وسع خریدش رو هم داشته باشم. هیجانم و علاقه ام جایی اوج گرفت که شعر تیتراژ پایانی فیلم شبکه دو که ماه رمضون نشون می داد(اسمش رو نمی دونم چون حتی یه صحنه اش رو هم ندیدم) رو پیدا کردم.

 

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم      که ازین سوی کشندم که از آن سوی کشندم

...

 

خلاصه... آقا ما تازه کلی از اینها خوشمون اومده بود که این کتاب داشت بدجوری وجه شون رو برام خراب می کرد. من با خودم می گفتم به من چه که چی بوده و واقعیت چیه، آخه می خواستم بیفتم دنبال کتابهایی از زندگی شمس و مولانا که مهندس گفت بی خیال بشم بهتره. یعنی نه اینکه نخونم. بخونم. اما فقط در حد خوندن. چون خیلی موثق نیستند این کتابها و کلاً شمس و زندگیش مرموز بوده و این حرفها... (چقدر از این شاخه به اون شاخه می پرم) بعد رسیدم به یک سوم نهاییِ بخش دوم که به شدت به یاد بامداد خمار و رحیم و کارهای ناجوانمردانه اش افتادم و حس می کردم کپی برداری بی نقصی از اون کتاب صورت گرفته. و در نهایت آخر کتاب. حقیقتاً حال گیری بود. نمی دونم دائم فکر می کردم باید آخرش خیلی قوی تر از این حرفها باشه. نه اینکه بد تموم شد. اتفاقاً جالب بود.  اما، نمی دونم چرا انقدر خورد تو حالم.

خلاصه دوستانِ من، من از این کتاب هم خوشم اومد هم بدم اومد. باید از همون اول تکلیفم رو با خودم روشن می کردم و بعد می خوندم ولی تا همون آخرهای کتاب هم، همۀ شخصیتها و وقایع رو مستند تصور می کردم. شما خواستین بخونین به نظر من اینجوری فکر نکنین بهتره. من بعید می دونم داستان اینجوری باشه که این کتاب می گفت.

اما در کل توصیه می کنمش. چون بخشهای زیبا و توصیفات عالیش می ارزه به مابقی داستان که البته اگه به اونها به دید صرفاً رمان نگاه کنید چیز جالبی خواهد بود.

 

 

 پی نوشت:

خب از معرفی این کتاب که نفعی به من نمی رسه از لحاظ مادی. اما خودم هر جا بشنوم کتابی خوب بوده به این اطلاعات برای به دست آوردنشون نیاز دارم و به این فکر می کنم که ممکنه کسی بخواد این کتاب رو بخونه و با من هم تجربه بشه و فقط به همین منظور اینجا کتاب رو معرفی می کنم.

 

کیمیا خاتون

نویسنده: سعیده قدس

انتشارات: چشمه

285 صفحه

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: بادبادک باز :.

 

.: بادبادک باز :.

 

من هنوز هستم. نمی دونم خوشبختانه یا متاسفانه...

 

اوایل خیلی تلخ بود. تلخ مثل زهر مار. بی نهایت عصبی می شدم. نمی تونستم یه بند تا آخر بخونم. کم می آوردم. یه جاهاییش اگه آنتراک نمی دادم تا به حالت عادی برگردم، نمی دونم، شاید از ناراحتی دق می کردم. (سارا گفته بود خیلی گریه کرده. از اول تا آخرش. اما من گریه ام نمی گرفت. عصبی و ناراحت می شدم...)(سارا می گفت ما ایرانی ها از آلمانی ها هم نژاد پرست تر هستیم. نمی دونم. شاید... اما خب. نمی دونم. ولش...(یه عالمه جملۀ بی پایان))

تا وقتی که کتاب تموم نشده بود، همش منتظر یه فاجعه دیگه بودم. باورم نمی شد وقتی به صفحه آخر رسیدم و ... هر جا تا می اومد خیالم راحت بشه، یه بدبختی و یه گرفتاری جدید. به همین خاطر هنوز هم مطمئن نیستم که داستان تموم شده.

توی این رمــان، از اینکه هی گذشــته و حـــال و ذهن و خواب و رویا رو با هم قاطی می کرد خوشم می اومد و لذت می بردم.

 

* * *

 

قبلاً هر وقت اسم "افغانی" به گوشم می رسید یاد رنگ سیاه یا طوسی چرک می افتادم، یاد عمله و بناها می افتادم، یاد آدمهای چشم بادومی و کَل و کثیف و بو گندو که بی نهایت لاغرن ولی در عرض سه ســـوت تمــام اسباب و وسایل خونه ات رو از چند طبقه بالا یا پایین می بــرن در ازاش یه مزد کمـی می گیرن و بی حرف می رن و به کار دیگه ای می رسن، یاد خلاف کارها و شیره ای ها می افتادم، یاد گل شقایق و مواد مخدر و ...

اما حالا. اول از همه رنگهای یه جعبه مداد رنگی سی و شش رنگ به نظرم میآد. آدمهای خوش تیپ و خوشگل. یاد این می افتم که اون تصورم در مورد افغانی ها دقیقاً مربوط می شده به طالبان و بلاهایی که اونا سر افغانی ها آوردن، حالا که می گن افغانی یاد رسم و رسومشون می افتم، یاد آداب و رسومشون که چقدر هم جالبه و بعضی هاش به آداب و رسوم خودمون هم نزدیکه و یاد اینکه بی احتیاط و راضین به تقدیر، روزگار و روزمرگی ... و البته اینم بگم که یاد چیزهای بدی هم می افتم که نه فقط تو افغانستان بلکه ...

ولش...

 

سه روزه خوندمش. دو روز اول که مجموعاً 9 ساعت توی اتوبوس و مترو بود، و امروز از ساعت 6 صبح تا چند دقیقه پیش که ساعت 10 صبح بود. خلاصه اینکه. بعد از یک ماه بلاخره دوباره دوستم، کتاب، به سراغم اومد و دوباره آشتی. خیلی سر حالم.

 

سارا ! آخرش شبیه صحنۀ آخر "روی ماه خداوند را ببوس" نبود؟ اونجا هم بادبادک و بادبادک بازی مرد گنده با بچه ها...

شدم مثل افغانی ها. آخر داستان رو گفتم J.

 

حالا می خوام برم سراغ کتاب ادبیات دوم دبیرستانم و از بخش ادبیات برون مرزی شعر محمد کاظم کاظمی رو باز کنم یه بار با یه حس دیگه بخونمش.

 

 

* * *

 

وآتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچۀ خاطراتت

دلم گشت هر گوشۀ سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحۀ دفترت را:

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مهر و تسبیح  انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی هم سنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحر گاهِ رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسۀ آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا آخرین پارۀ پیکرت را

کجا می روی؟ ای مسافر، درنگی

ببر با خودت پارۀ دیگرت را

 

* * *

 

می گم: "حالم بده"

مهندس می گه :" کدوم بد؟ بدی که بعد از خوندن من او بودی؟ یا بدی که بعد از آبی تر از گناه بودی؟"

هیچ کدوم. مخصوصاً که با این شعره به یاد امیرَ مو حسن ...

...

 

پی نوشت:

بادبادک باز

خالد حسینی

انتشارات مروارید

422 صفحه

فروش اینترنتی: www.iketab.com

طرح جلد: صفحه ای سفید، بادبادک قرمز و بادبادک باز که حلقه های بادبادک رو تشکیل داده.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..تازه ترین کتابی که خوندم..

 

..تازه ترین کتابی که خوندم..

 

قبل از اینکه امتحانای پایان ترم شروع بشه تعریف کتابای نادر ابراهیمی رو شنیده بودم. توی امتحانام از اونجایی که آدم تا سر درس می شینه تازه یاد کارها و آرزوهاش می افته دائم به خودم می گفتم:" دندون رو جیگر بگذار این امتحانای لعنتی که تموم شد می ری هر کتابی دلت خواست با خیال راحت می خونی."

خلاصه. امتحانا تموم شد. سرمم خلوت شد ولی فرصتم برای کتاب خوندن حتی نصف زمان قبل هم نرسید. یه کتاب مذخرف هم که بعد در موردش حرف می زنم می خوندم و اصلاً از کتاب خوندن زده ام کرده بود.

 

تو یکی از پستهای دفتر سیمی به یک تکه از داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم، برخوردم. و توصیۀ او و کسانیکه نظر گذاشته بودن حاکی از این بود که این کتاب خوندنیه.

دیگه گفتم نمی شه. باید شروع کنم.

با هر جون کندنی بود اوون کتاب مذخرفه رو تموم کردم و رفتم دنبال این کتابه.

از دوستای کتابخونم که فکر می کردم ممکنه این رو خونده باشن یا داشته باشن، پرسیدم. همه خونده بودن ولی نداشتنش. اونا هم خوندن این کتاب رو توصیه کردن.

منو می گین... دیگه داشتم پرپر می زدم.

رفتم کتابخونه محلمون. اصلاً امیدی نداشتم که هیچ کتابی از این نویسنده داشته باشن. تیری تو تاریکی انداختم.  بار دیگر شهری که دوست می داشتم رو نداشتن. ولی... یک کتاب به نام تکثیر تأثر انگیز پدر بزرگ رو بهم دادن.

از در کتابخونه که اومدم بیرون تا به دم ماشین برسم دو صفحه اش رو خوندم. اصلاً شبیه کتابایی که تاحالا خونده بودم نبود. جملات خیلی سنجیده بود. تلفظ های صحیح با دقت و تأکید مشخص شده بود.

 

تا خونه تخته گاز رفتم و لباسام رو عوض کردم و روی تختم ولو شدم و دِ بخون.

 

نثر برام تازگی داشت. جملات قابل تأمل بود. گاهی بعضی جمله ها رو دو سه بار می خوندم تا کاملاً بفهمم چی می خواد بگه.

خلاصه...

از ظهر تا شب فقط یه بار(برای نهار) از اتاقم بیرون اومدم و تمومش کردم. خیلی خیلی خوشم اومده بود.

 

تا قبل از اینکه جملۀ آخر رو نخونده بودم یه استرس و ترس یا نا امیدی بهم دست داده بود و جملۀ آخر تیر خلاص بود برای من و تفکراتم و ... که خیلی آرومم کرد.

 

قبلاً گفته بودم که همیشه طبق شرایط روحی ای  که دارم کتابا به دستم می رسه. این بار هم ... خیلی خوب بود. خیلی. این خدا عجب خدائیه ها!!!

 

 

بچه ها... لطفاً به من کتابای خوب رو معرفی کنین. معاصر بیشتر می پسندم.

 

نکته! تحت هیچ شرایطی، دیگه کتاب های خارجی نمی خونم.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

مصاحبه با خدا

 

 مصاحبه با خدا

 

..شاید این متن رو، این مصاحبه با خدا رو خیلی جاها خونده باشین..

..اما خالی از لطف نیست که یه بار دیگه هم بخونینش و روش تأمل کنین..

....

خواب دیدم با خدا گفتگویی داشتم.

 

 

خدا گفت: "پس می خواهی با من گفتگو کنی؟"

گفتم: "اگر وقت داشته باشید."

خدا لبخند زد.

"وقت من ابدی است"

"چه سوالاتی در ذهن داری، که می خواهی از من بپرسی؟"

"چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟"

 

خدا پاسخ داد ...

"این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

 

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

 

این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال را فراموش شان می شود

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

 

اینکه چنان زندگی می کنندکه گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند."

 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم.

 

بعد پرسیدم...

"به عنوان خالق انسان ها،

می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟"

 

خدا با لبخند پاسخ داد،

"یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما می توان محبوب دیگران شد.

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد.

 

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم

و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

 

با بخشیدن، بخشش یاد بگیرند.

 

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

 

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

 

و یاد بگیرند که من اینجا هستم.

همیشه..."

 

(ریتا استریکلند)

 

 


نوشته شده در ساعت 5:1 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

میخوام ببوسمت...

 

میخوام ببوسمت. اِ همینجایی ...

 

(کاملاْ این تیتر به متن کتاب ربط داره. اشتباه نگیرین)

یه حس جدید دارم.آخه یه کتاب جدید خوندم. هیچ وقت حسم به کتابام یکی نبوده.

هر کدومشون یه جورن برام و گرفتن یه گوشه توی ذهنم نشستن.

 

( روی ماه خداوند را ببوس): مصطفی مستور.

از حسِ کسی که این کتاب رو بهم معرفی کرد و کسانی که این کتاب رو خوندن و خوششون اومده بود، خیلی خوشم نمی اومد. حسشونو با حس خودم متفاوت می دیدم. اما این بار من هم خیلی از این کتاب خوشم اومد مثل اونا.

درمان خوبی بود بر جراحت کتاب قبلی.

همۀ حرفای کتاب رو یعنی موضوع اصلی کتاب رو قبول داشتم. اما باعث شد که بیشتر و دوباره به چیزی که ایمان دارم فکر کنم.

صفحۀ 83 خط دوم جملۀ وسط رو که خوندم دلم هُرّی ریخت پایین، تمام موهای بدنم سیخ شد.

نمی دونم چرا این تأثیر با جملۀ به این سادگی برام اتفاق افتاد.

...

در کل، از نثرش خوشم اومد. توصیفاش خوب بود، پیش بردن زمان، بیان احساسات و ...

به نظر من همه چی خوب بود.

اگه دنبال یه کتاب می گردین که خوشگل نوشته شده باشه، مال زمان حال باشه، توش حس باشه حرف باشه و بی ضرر هم باشه بهتون توصیه می کنم بخونینش.

انتشاراتشم : انتشارات مرکز. 113 صفحه.

 

* * *

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستارۀ قرمز را دیده ام

و پلک چشمم هی می زند

و کفشهایم هی جفت می شوند.

و کور می شوم

اگر دروغ بگویم

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درخت خانۀ معمار هم بلند تر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشن تر

و اسمش آنچنان که مادر

در اول و در آخر نمازش صدا می کند

یا قاضی الحاجات است

و می تواند

تمام حرفهای سخت کتاب سوم را

با چشم های بسته بخواند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره ها را هم شسته ام

کسی می آید

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و نمرۀ مریض خانه را تقسیم می کند و سهم من را هم می دهد

من خواب دیده ام .....

 

::( اینو خوندین یا نه و حستون چه بد چه خوب رو ، بگین. چون می خوام نظر بقیه رو هم بدونم)::

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

دوستای خوب و بی آزار من ...

دوستای خوب و بی آزار من ...

 

::لطفاً عذرم را به خاطر طولانی بودن این پست بپذیرید ولی تا آخرش رو بخونین::

متشکرم

 

 

(مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد)

اختر بود که من رو با رضا امیر خانی و کتاباش آشنا کرد.

بر حسب اتفاق اولین کتابی که از امیرخانی خوندم، آخرین کتاب چاپ شُدش بود. داستان سیستان.

دوشنبه بود. صبح زود ریاضی کاربردی داشتم و بعد می اومدم خونه. عاشق این روز بودم چون اکثراً بابا ماشین رو می دادن بهم که زیاد توی راه نمونم و30 دقیقه ای مسیر 2-3 ساعتۀ اتوبوس رو، رو طی می کردم و اول  میرفتم کتابخونه تا کتاب بگیرم و بعد سه سوته خونه بودم.

خیلی اتفاقی با این کتاب مواجه شدم و نویسنده رو که دیدم، یاد اختر افتادم. بلافاصله گرفتمش. نویِ نو بود و اولین نفری بودم که می خوندمش.

خیلی دلم می خواست بدونم توش چه خبره. قبل از نهار چند صفحه ای خوندم و بی نهایت شیفته شدم تا بدونم آخرش چی می شه. نثر زیبایی داشت.

نهارم رو نتونستم بخورم و رفتم سر کتاب و تا عصر تمومش کردم.

کلی خندیده بودم و گریه کرده بودم. حس خوبی بهم دست داده بود. یه حسی که مثلاً بعد از زیارت یا یه همچین چیزی به آدم دست می ده. یه سبُکیِ غیر قابل بیان ...

 

* * *

(یا علی مددی)

بعد از اوون نوبت رسید به منِ او...

فقط انگار قسمتم بود که این کتاب رو بخونم. دوستم از نمی دونم کیه دوستش گرفت که فقط دوستش سالی یه بار با اون فامیلش ملاقات می کنه( چیزی فهمیدین؟ مهمم نیست)

اون کتاب رو در شرایط روحی بدی خوندم. بد که نمی شه گفت. ولی خب خوب هم نبود. یه جورایی عشق(اما خود عشق نبود)، گریبانم رو گرفته بود ...

آدم احساساتی ای نیستم که دائم اشکم لب مشکم باشه و هی زار بزنم، اما سر این کتاب هم کلی گریه کردم. اصلاً کتاب گریه داری نبود اما من نمی دونم چرا اینجوری شده بودم.

از کلمه کلمۀ کتاب لذت می بردم. نمی تونستم یک بند بخونمش. باید حتماً بینِش یک مدتی به خودم استراحت می دادم. بنابراین 2-3  روز خوندنش طول کشید و اثرش را تا هفته ها روم ثابت نگه داشت.

* * *

(پر پرواز)

از به کتاب سومی بود که از امیر خانی خوندم.

یکی از اقوام این کتاب رو توصیه کرده بودن.

ساعت 9 شب از دانشگاه اومدم خونه. چند وقتی بود (ازبه) رو از نمایشگاه خریده بودم ولی می خواستم توی یک شرایط مناسب بخونمش.

اما دائم بهم چشمک میزد و نمی گذاشت سر حرفم بمونم. از توی کتابخونه درش آوردم و همون روبه روی کتابخونه بی حرکت نشستم و تا 11 شب تمومش کردم.

قالب داستانش برام جالب بود. به نَقل خود امیر خانی توی روزنامۀ کیهان، این سبک اختراع خودش نیست و کتابهایی مثل بابا لنگ دراز هم به این سبک نوشته شدن.

این کتاب هم خیلی تأثیر گذار بود. ولی بیشتر خندیدم و به فکر فرو رفتم.

 

* * *

(خیابان)

ناصر ارمنی را هم در فاصله زمانی کوتاهی به اتمام رساندم. یک روز صبح که به دانشگاه می رفتم داد زد که       " بیا منم ببر تا دانشگاه بخون". دلش رو نشکوندم و بردمش (چون ممکن بود بین اونو (ازبه) دعوا بشه). بعد از ظهر می خواستم به باشگاه نجوم برم. تا به باشگاه رسیدم تموم شد.

در تمام طول زمان باشگاه ذهنم داخل داستانهای کتاب بود و فکر و ذهن نویسنده و ... و آن روز تمام 500 تومانی که برای باشگاه داده بودم رو حروم کردم. اما نه یک جای تاریک و دنج برای فکر کردن پیدا کرده بودم. نه، پولم حروم نشده بود بلکه حداکثر استفاده رو ازش برده بودم.

* * *

 

(هرچه دادی شُکر . . . هرچه گرفتی هم شُکر)

در نهایت یک هفته ای به سالگرد درگذشت امام راحل مانده بود که ارمیا روخوندم.

هیچ کس توصیه اش نکرده بود. با آبجی خانم سر خوندن کتابهای امیرخانی مسابقه گذاشته بودیم. او این کتاب رو زودتر از من خونده بود و این مسئله بد جوری حالم رو گرفت. حس می کردم بازی بسیار بزرگی رو باختم.

در هر حال...

ارمیا رو هم در شرایط روحی خاصی خوندم.

با اینکه از این جور آدمها خیلی خوشم نمی اومد اما یک سری علائق و حس هام درست مثل حسهای او بود. کاملاً منظورم حس هست نه دلایل به وجود اومدن اون حسها.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

تمام این کتابها را در طی مدت 30  روز  خوندم.

برای تمام این کتابها نقد هم دارم. اما چون نقدها اصولاً شخصی و ذائقه ایست و البته تأثیر گذار( مثلاً الآن من بگم( منِ او ) بی نقص ترین کتابی است که خوندم شما هم با همچین دیدی می روید و این کتاب رو می خونین و ممکنه اصلاً خوشتون هم نیاد(فقط یک مثال بود نه نظر حقیقی)) بنابراین قضاوت در مورد این کتابها رو میگذارم به عهدۀ خودتون.

 اینا از اون دست کتابایی هستن که اگر فایده نداشته باشن ضرر هم ندارن. بد نیست امتحانشون کنین.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

آبی و گناه؟؟؟؟

آبی و گناه؟؟؟؟

 

دلم خوش بود که نشستم  بعد از مدتها کتاب خوندم. تازه کتاب رو هم از یه عزیزی هدیه گرفتم. ولی کتاب مذخرفی بود( از نظر من) حالم رو گرفت.

یه عکس دختر قجر دارم توی اتاقم حتماً خیلی هاتون دیدینش.( لباس آبی و دامن قرمز تنشه و یه کوزه رو گرفته به دوشش) ایستادم جلوش و بجای اینکه مثل همیشه از ترکیب بندی عکس و زیبایی دختر قجر لذت ببرم، بدم اومد. از تابلو و قجر و گذشته و غیره و ذلک ...

دوتا جایزه هم برده بود توی نمی دونم کجا، به نظرم جایزه هاشونو حروم کردن.

اولش خوب بود. 10 فصل بود و از فصل 7 دیگه هیچ لذتی از خوندنش نبردم.

 

اما شاید یکی خوشش بیاد، هیچ دوتا آدمی مثل هم نیستن... برای اینکه برین اگه خواستین بخونین معرفیش می کنم.

 آبی تر از گناه اسمش بود، (آخه حالا چرا آبی؟)، نوشتۀ محمد حسینی، انتشارات ققنوس، یه 50-60 صفحه هم بیشتر نیست. من که دو ساعته خوندمش.

برین بخونین اگه خوشتون اومد به ما خبر بدین.

* * *

اولا که گفتم شاید هر روز بیام. شاید روزی دوبار بیام شایدم دو سه هفته یه بار.

اینو برای این گفتم که چون الآن وسعت زمان دارم و می تونم تند تند فکر کنم و بنویسم. اگه از اینجا خوشتون می آد و این مطالب رو می خونین ، این چند وقت هر شب سر بزنین چون هر شب خواهم نوشت و آپ خواهم بود.

 

مؤید باشید

 

 


نوشته شده در ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

سانتا ماریا و ع.ش.ق

 

سانتاماریا و ع.ش.ق

 

حرفام تلنبار شده.

یک عالمه حرف دارم و موضوع برای حرف زدن که اگه الآن نگم ممکنه از مزه بیفته.

§        از کتاب سانتاماریا می گم.

متأسفانه تمومش کردم. اما کلاسا هم تموم شده و الآن فرجه های درس خوندنمه، اما ذهنم مشغوله و طبق معمول تا ننویسم آروم نمی شم.

تا آخرین داستان که جواب سوالم رو نگرفته ام.

سوالم را از دوستی که مُرید آقای شجاعی بود و کتابهای زیادی از ایشون خونده بود، پرسیدم.

آخه خودم کتاب زیادی ازشون نخوندم اما تو این دوتا مجموعه داستانی (سانتاماریا غیر قابل چاپ)  که خوندم، توی بیشترش سوالاتی که قبل هم گفته بودم برام ایجاد شده بود.

البته درست بعد از اون پُستم(سوالهای بی پاسخ) تِم دانستانها عوض شد. یه تعداد زیادی اش داستانها و حواشیِ جنگ بود که دوتا از آنها را سناریو کرده بودند و فیلمش را هم ساخته بودند و بقیه هم شیوۀ جدیدی بود از نَقل داستان جنگ که برانم جالب بود و تازگی داشت.

داشتم می گفتم که از اوون دوستم سوالاتی که برام پیش اومده بود رو پرسیدم.

بهم گفت:" عجله نکن! یه گزارش ازشون برات میفرستم، به جوابات می رسی."

الآن یک هفته بیشتره که قولش رو بهم داده و منم بی نهایت کنجکاوم که به جوابهام برسم، اما مسافرت رفته و در دسترس نیست. ( اگر به جواب رسیدم که توی یک پست برای شما ها هم می نویسم اما اگه نرسیدم که نمی دونم چی کار کنم....)

* * *

§          نمی دونم تا به حال براتون اتفاق افتاده که چندین نفر رو به یک اندازه دوست داشته باشین و اونا هم بی نهایت شما رو، و فقط اجازه داشته باشین که یکی از اونها رو بی نهایت دوست داشته باشین؟

نمی دونم می تونین این وضع رو برای خودتون متصور بشی؟

همه شون یکسری شرایط ایده ال و یک سری غیر ایده آل برای دوست داشته شدن دارن. یعنی مثلاً نسبت خوبی ها به بدی هایشون 2-2 باشه یعنی مساوی.

اوون موقع چه کار می کنین؟

کدومشونو انتخاب می کنین؟ کدومشون رو رد می کنین؟

شرایط سختیه قبول کنین. من بعد کلی کلنجار رفتن با خودم و فکر شبانه روز، به این نتیجه رسیدم که همه را رد کنم. آره درسته الآن برام چنین اتفاقی افتاده. توی اطرافیانم.

من قرار گذاشتم یا همه رو دوست داشته باشم یا هیچ کدوم رو.

دوست دارم بدونم شما چه راههای رو انتخاب می کنین ...

فعلاً بسه دیگه. دعا کنین مغزم خالی شه تا بتونم درس بخونم. ترم بعد(5) هر جور شده باید تموم کنم این درسِ ... رو.

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

..سوالهایی بی پاسخ..

 

                                                            هو الرحیم

 

کتابخونی ام بد نیست. منظورم اینه که خیلی سریع کتاب می خونم. حالا این مزیتِ یا عیب رو نمی دونم. ولی می دونم که هر چی دستم بیاد سه سوته تا بازش کنم تا آخرش خوندم. (مخصوصاً رمان)

اما مدتیه یک کتابِ مجموعه داستان از سید مهدی شجاعی رو دست گرفته ام. قرار گذاشتم فقط در مسیر2-3 ساعته تا دانشگاه مطالعه اش کنم. چون وقت امتحانات هست و برای دورۀ اونا خیلی وقت کتاب خوندن ندارم.

به همین خاطر الآن بعد از حدود یک هفته تازه دارم به اواسطش رسیدم.

قصد ندارم زود تمومش کنم و می خوام روی هر کدوم از داستانهاش کمی تأمل کنم و بهشون فکر کنم.

کتاب اسمش سانتاماریاست( مریم مقدس).

تا به اینجایش که بسیار لذت بردم. این کتاب را از خودشون سر یک ماجرایی هدیه گرفتم و اولش را هم برام نوشتن و امضا کردن بنابر این برام خیلی کتاب با ارزشی به حساب می آد.

خلاصه مطلب اینکه:

همزمان با خوندن این کتاب که مواقع بیکاری به مطالب داخلش فکر می کنم.( مخصوصاً داستانهایی اش که اجتماعی_خانوادگیست). برام یه چندتا سوال پیش آورده که باید از خود آقای شجاعی بپرسم.

  • آیا واقعاً هر زندگی ای که از هم پاشیده می شود فقط یک علت دارد و آن هم زن است؟
  • آیا هر مردی که به انحراف کشیده می شود باعث و بانی اش یک زن بوده؟
  • . . . .

شاید بگویند نه. اما من که خودم دورادور یه آشنایی مختصری از ایشونو عقایدشون دارم یک همچین برداشتی از داستانهاشون برام پیش اومده. ببینید شاید، شاید که نه ، حتماً ایشون می خوان بگن آی خانوما آی آقایون حواستون به این مسائل هم باشه، این مسائل می تونه یک زندگی رو از هم بپاشونه.

اما حرف من چیز دیگری است.

تا به اینجایی که خوانده ام دائماً خانم داستان به زیر سوال رفته، اما نقاط منفیِ مرد هم که باعث بر هم خوردن زندگی شده در آن بین مطرح شده . . . نمی دونم . . . شاید به این نحو خواستن قضاوت رو به عهدۀ خواننده بگذارند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا . . .

 

امیدوارم تا پایان کتاب به نتیجۀ قابل قبولی برسم. مهم نیست به نفع کدوم جنس تموم بشه فقط قابل قبول باشه کافیه.

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

  • محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. امام خمینی (ره)

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ