.: شمال گردی پائیزی :.
به نام زیباترین مهربان
چند روزی مهمون داشتم. خودم هیچ وقت پاییز شمال رو ندیده بودم، البته 5-6 ماهم که بوده پاییزی رفته بودیم شمال و هرچی خاطره هست از عکسهائیه که از اون سفر به جا مونده. الآن فضا درست مثل اون عکسها بود. درختها رنگهایی بین خاکی، زرد، نارنجی، قرمز و سبز، هوا ملس و آفتابی. استاد عکاسی مون که هفته پیش نیومد یعنی کلاً دیگه تکلیفی باقی نمی موند. سخت ترین و وقتگیرترین کارمون عکاسیه واسه این می گم بی تکلیف بودیم. دیگه چند روز رو به خوش گذرونی گذروندیم و من شدم مهمونِ مهمونم و تنها کاری که انجام می دادم بلده راهی و مترجمی بود. دیگه جای شما سبز و باقی، از دریا و جنگل و بازار نزدیک بگیر تااااااااا جنگل و سد دور، رو یه دل سیـــــــر گشتیم.
توی اون جنگل دوری که گفتم، رفتیم به والِک خوری و یه عالمه هم جمع کردیم واسه سوغاتی(درسته؟!). والِک یه میوه جنگلیه که ساختمان کُلیش شبیه زالزالکه، اما ریزتر و سیاه و گردتر، با مزۀ ملس رو به شیرین، خوشه ایه و تو هر خوشه مثلاً ده بیستا دونه هست. یه عالمه هم کنار سد، پونه چیدیم. یه عالمه ای که می گم یه عالمۀ راست راستکیه هاااا!
روز آخر، وقت برگشت، تو ماشین، رو به آفتابی بودیم که داشت می رفت پشت کوه. همسفرم گفت سه تا صلوات بفرست و دعا کن، حتماً مستجاب می شه.
یه آن یادم افتاد به دوستم. شروع کردم واسه دوستهای دانشگاهم به دعا کردن. هر کدوم یه جور گیر و گرفتاری بدجور داشتن.
رسیدم خونه و sms زدم به اون دوستم که اول از همه براش دعا کرده بودم. برام جواب داد که دعام مستجاب شده. انقدر ذوق زده شدم که نمی دونستم چه کار کنم. مهمونم رو بغل کرده بودم و هی جیغ می زدم و می بوسیدمش. به تمام دوستهام هم زنگ زدم و خبرش رو دادم. خیلی حس خوبی بود. خیلی. شما هم بی زحمت الآن، براش یه دعای خوب بکنین.
دیگه خلاصه این از این چند روز، بعدشم که امروز صبح مهمونم رفتن، منم رفتم تو کار بشور و بساب و به قول یکی از دوستان کوزتینگ اساسی. بعدشم مشقهام رو نوشتم و انجام دادم و یه عالمه تلویزیون دیدم و الآن در خدمت شمام.
نوشته شده در ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |




