تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: شمال گردی پائیزی :.

به نام زیباترین مهربان

چند روزی مهمون داشتم. خودم هیچ وقت پاییز شمال رو ندیده بودم، البته 5-6 ماهم که بوده پاییزی رفته بودیم شمال و هرچی خاطره هست از عکسهائیه که از اون سفر به جا مونده. الآن فضا درست مثل اون عکسها بود. درختها رنگهایی بین خاکی، زرد، نارنجی، قرمز و سبز، هوا ملس و آفتابی. استاد عکاسی مون که هفته پیش نیومد یعنی کلاً دیگه تکلیفی باقی نمی موند. سخت ترین و وقتگیرترین کارمون عکاسیه واسه این می گم بی تکلیف بودیم. دیگه چند روز رو به خوش گذرونی گذروندیم و من شدم مهمونِ مهمونم و تنها کاری که انجام می دادم بلده راهی و مترجمی بود. دیگه جای شما سبز و باقی، از دریا و جنگل و بازار نزدیک بگیر تااااااااا جنگل و سد دور، رو یه دل سیـــــــر گشتیم.  

توی اون جنگل دوری که گفتم، رفتیم به والِک خوری و یه عالمه هم جمع کردیم واسه سوغاتی(درسته؟!). والِک یه میوه جنگلیه که ساختمان کُلیش شبیه زالزالکه، اما ریزتر و سیاه و گردتر، با مزۀ ملس رو به شیرین، خوشه ایه و تو هر خوشه مثلاً ده بیستا دونه هست. یه عالمه هم کنار سد، پونه چیدیم. یه عالمه ای که می گم یه عالمۀ راست راستکیه هاااا!

روز آخر، وقت برگشت، تو ماشین، رو به آفتابی بودیم که داشت می رفت پشت کوه. همسفرم گفت سه تا صلوات بفرست و دعا کن، حتماً مستجاب می شه.

یه آن یادم افتاد به دوستم. شروع کردم واسه دوستهای دانشگاهم به دعا کردن. هر کدوم یه جور گیر و گرفتاری بدجور داشتن.

رسیدم خونه و sms زدم به اون دوستم که اول از همه براش دعا کرده بودم. برام جواب داد که دعام مستجاب شده. انقدر ذوق زده شدم که نمی دونستم چه کار کنم. مهمونم رو بغل کرده بودم و هی جیغ می زدم و می بوسیدمش. به تمام دوستهام هم زنگ زدم و خبرش رو دادم. خیلی حس خوبی بود. خیلی. شما هم بی زحمت الآن، براش یه دعای خوب بکنین.

دیگه خلاصه این از این چند روز، بعدشم که امروز صبح مهمونم رفتن، منم رفتم تو کار بشور و بساب و به قول یکی از دوستان کوزتینگ اساسی. بعدشم مشقهام رو نوشتم و انجام دادم و یه عالمه تلویزیون دیدم و الآن در خدمت شمام.

 


نوشته شده در ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: اعتقادم :.

به نام هنرمندترین

امروز رفته بودم شهر کتاب و ولو شده بودم روی زمین و تصویر سازی کتابها رو نگاه می کردم. مسئولینش مثل همیشه دور و برم نمی گشتن که "چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟" و بعد فهمیدم انقدر بچه ها اومدن دقیقاً به همین منظور، اینها دیگه براشون مسلم شده که خریدار نیستیم و گذاشتن راحت باشیم.

همینجور هی از این قفسه به اون قفسه تمام کتابهایی که تصویرگری داشت رو ورق به ورق نگاه کردم تا رسیدم به کتابی با تصویر سازی "میر حسین موسوی".

تو نمایشگاه کتاب پوسترش رو دیده بودم اما کتابه رو نه. باز کردم و از طرز قرار دادن نقاشیهای بنده خدا اول از همه ناراحت شدم. کاغذ A3 رو در نظر بگیرین که 4 تا (شامل 9 مربع) کرده بودن و هر چند صفحه یکی چسبونده بودن به کتاب که کتاب رو درب داغون کرده بود. با جون کندن اون برگه های A3 تا شده رو باز کردم که ببینم این تصویر سازی چگونه است؟ که ... هیچی بماند...

منظورم اینه که تصویر سازی این بنده خدا رو (به عنوان یه هنرمند) دیدم مثل همه کتابهای دیگه که می دیدم. این مطلب اول.

مطلب دوم اینکه تقریباً همه تون من رو بیرون از این محیط دیدین.

با اینکه هنر می خونم هنوز همونجوری ام. (با شرمندگی سیمین در بدترین لباس من رو دیده_ بعد آخرین امتحان یه ترم به درد نخور _ سیمین جان دیگه به اون بدی هم نیستم البته.)

نوشتم با اینکه هنر می خونم.... نه اینکه فکر کنین این حرف من باشه ها، نه، حرف اطرافیان دانشگاهمه. دوستهام همه فَشِن مُسَما هستن. با هم خیلی دوستیم خیلی. تمام تابستون دل و جیگرمون واسه هم له شده بود. همیشه از روی خیر خواهی بهم توصیه می کنن کمی با رنگ و لعاب تر باشم "به ناسلامتی هنر می خونی!!!".

همیشه هنر برام مقدس ترین رشته بوده. نزدیک ترین رشته به خدا. اصلاً خود خود خدا. رنگها، حجمها، فرمها، تکسچرها و بافتها، همه اینها خدا هستن برای من. وقتی به اون جمله و این فکرهای خودم فکر می کنم، افسرده می شم. اینکه چرا خودمون رو باید با اسم رشته ها گم کنیم. اگر اسلام رو پذیرفتم، همه چیز دیگه باید از اون فیلتر رد بشه. توی قرآن حجاب واجبه. زینت نداشتن توی محیطهای خاص واجبه. لباسم رو توی قرآن مشخص کرده که اگه قصد تو اجتماع وارد شدن داری باید چه جوری باشی. و من دیگه به این واجبها اعتقاد پیدا کردم...

اون وقت ما هنریا یه کارهایی ازمون سر می زنه که مردم با تأسف برای توجیه مسائل می گن: "هنرین دیگه!!!"

اینها رو گفتم که یه چیز دیگه بگم:

من برام انجام کارهام به صورت انفرادی بیشتر حال می ده. سریع به کارهام می رسم و وقتم تلف نمی شه. بچه ها خیلی مِس مِس می کنن. کار دو ساعته رو از صبح تا غروب می کشونن کلی هم خرج رو دستمون می گذارن آخرشم کار تموم نمی شه. بنابر این من مخصوصاً این ترم تصمیم گرفتم کارهام رو تکی انجام بدم. یه بار بحثش شد تو سلف. اونها گفتن "وای نه تنهایی سخته، راحت نیستیم. اینجا همه به آدم بد نگاه می کنن و ... " اما من هیچ کدوم از حرفهایی که می زدن رو هیچ جا ندیده بودم. خب معلومه. با آرایش مدل خیابون ولی عصر تهران هر جا بری اون برخوردها رو می بینی. من اما تا ساعت 8 شب هم اینجا تنها تو خیابون باشم اذیت نمی شم. (به حمد الله و گوش شیطون کر) بچه ها من رو مرد خودشون می دونن. (منظورشون اون وجه ماجراس که یه مرد با آدم باشه کاری به کارت ندارن- اَ ه. خدا...)  

همه اینها رو گفتم، خودتون نتیجه گیری کنین...

 

لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم



آقای سینا تو دلت نگو خراب شه اون دانشگاهی که تورو پذیرفت. خب پیش میاد دیگه.  
ولی ممنون از ریز بینی و دقتتون.


نوشته شده در ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ترم دوم :.

به نام مهربان بینا

همینجور که می گذره و به ترم مسلط می شم، آرامش خوشگلۀ لذت بردن از انجام کارهای دانشگاهم، داره بر می گرده. این ترم هم مثل کلاس اولی ها صفر صفر رفتم سر کلاس. فقط یه کوچولو که کار کردم و دیدیم نه، از پسش بر میام، به لطف خدا، آروم شدم. خدا خیلی بهم کمک می کنه.

استاد حجم سازیمون که ترم پیش هم باهاش کلاس داشتم، ازعالی ترین اساتیدمونه. با اخلاق، با علم و به شدت معلم. من عاشق استادهای معلمم. معلمها از استاتید به درسشون مسلط ترن و قدرت ارائه بهتری دارن، صبور ترن. و اینها همه خصوصیات خاص این استادمونه.

یه استاد دیگه مال کارگاه آرم و نشانه است که به لطف خدا کاملاً بر خلاف استاد ترم پیشمون گرافیک رو بازاری و تبلیغاتی نمی بینه. به شدت روانشناسه. تمام کارهایی که توی کلاس انجام بدی، حالتهای صورتت، کلماتت، عناصری که توی کارهات استفاده می کنی، توسط این آدم تجزیه و تحلیل می شه و اینجوری درموردت به شناخت می رسه و از اون طرف هم رَوش برخورد باهات رو می سنجه. من عاشق این جور آدمهام. که لازم نباشه در مورد آنچه هستی باهاش حرف بزنی. بفهمه وقتی از فرم اریب خیلی استفاده می کنی آدم معترضی هستی و ... اما یه چندتا از بچه ها از این خصوصیت استاد می ترسن. دوست ندارن ذهنیاتشون خونده بشه. این هم از اون استادهای معلمه. سالیان سال معلم آموزش و پرورش بوده و خوب بچه تنبلها رو از بچه زرنگها تشخیص می ده. به شدت به خواستن بچه ها برای یادگیری توجه می کنه و الکی الکی بهت چیز یاد نمی ده. عطشت رو اگه ببینه با جون و دل بهت کمک می کنه. اگر نه، براش با دیوار فرقی نداری. کاری که ازمون می کشه به نسبت اون استاد حرفه ای تر، جهت دار تر و کاربردی تره. حداقل برای من. اما وقتی من این استاد رو ترجیح دادم، سخت تر رو انتخاب کردم بین سخت و سخت تر. چون می شه ازش کار یاد گرفت از اونیکی نه.

یه درس تبلیغات داریم که بیشتر روانشناسی و فلسفۀ تبلیغاته. کلاس اکتیویه. استاد برای دانشجوش ارزش قائله. وجود تو برای کلاسش مهمه. مثالهای هر مبحث با توئه تا فکر کنی، بسازی ، یاد بگیری و ملکه بشه برا ذهنت. کلاس دو ساعته مثل یک چشم به هم زدن می گذره. آخرشم بچه ها تا بعد کلاس دارن بحث می کنن. تقویت و تربیت ذهن خلاق مال این کلاسه.

یه درس اندیشه اسلامی داریم که استاد با معلوماتی شامل حالمون شده. ترم پیش تاریخ صد اسلام مزخرفی رو سپری کردیم. تمام مدت کلاس با گوشیم بازی می کردم یا موسیقی گوش می دادم و حاضر نبودم اراجیفی که به هم می بافت رو بشنوم. تا کلاس 1 ساعته تموم بشه یکهزار و سیصد و بیست و هفت بار ساعتم رو نگاه می کردم. اما استاد اندیشه اینطور نیست. حرفهای جالبی می زنه. گاهی از پس بحث بر نمیاد و مجبور می کنه بریم دنبالش خودمون جواب رو پیدا کنیم بیایم بحث کنیم. نه من، تمام بچه ها سر کلاسش بهشون خوش می گذره. حرف حساب می شنویم. این کلاس هم با اینکه آخر شبه و خسته ایم، مثل چند دقیقه کوتاه سپری می شه.

کلاس عکاسیمون این ترم بهتره. یاد کلاس نویسندگی می اندازتم. مجبوری عکس خوب بگیری وگرنه بچه ها بی رحمانه نقدت می کنن. تکنیک یاد می گیریم و نقد. استاد این ترم سر حال تر از ترم پیشه. بیشتر توضیح می ده، بیشتر وقت می گذاره. بدون آنتراکت کلاس 3 ساعته رو می گذرونیم. استادمون دید خوبی داره، عکسهایی که می پسنده رو می پسندیم درست به همون دلایلی که اون پسندیده. اما از لحاظ مفهومی اصلاً عکاس خوبی نیست . تصور کن یه عکس تبلیغاتیش رو آورده و چقدر هم به به چه چه کرد که ببینین، در کنار کف شوی از کاشی براق استفاده کردم و گل عروس و بابونه سفید که نشون دهنده پاکی و ... و ما چقدر زیر زیرکی خندیدیم. اما خوب درس می ده. خوب هم نقد می کنه. (شد چند بار؟)

استاد طراحیمون که جد و آبادش نقاش و هنرمندن، خیلی حالیشه. خوب هم ارائه می ده. یا نمی دونم من خیلی شاهکارم ;) اول که اومد یکی رفت مدل شد بچه ها طراحیش کنن. من گفتم بلد نیستم. بدون اینکه مسخره کنه بدو اومد پیشم اصول رو یادم داد. نفر بعدی که رفت و  خودم کشیدم، ازم راضی بود. به نفر چهارم که رسیدم فقط بهم تذکر داد دیگه با خودم پاک کن سر کلاس نبرم. خیلی هم استفاده نکرده بودم ها، اما برام حرامش کرد. تو بخش دوم کلاس، پروژه ای داد که من رو یاد اولین استاد تخصصی دوره کاردانیم انداخت. می گفت دانشجوی کامپیوتر باید تابلو باشه. باید انقدر ذهنش درگیر درسش باشه که بخوره به دیوار. اینجوری داشتیم می شدم، اما از این جور شدن لذت نمی بردم. حس یه ماشین به درد نخور رو داشتم. حالا هم بعد کلاس طراحی واسه پیدا کردن سوژه، اونجوری که این استادمون می خواست، واقعاً به درو دیوار می خورم. اما از این در دیوار خوردنه لذت می برم. با این درگیریه عشق می کنم. تو هنر سوژه ها همه جا هست، فقط باید ببینیش و این خیلی لذت بخشه که، نگاهت به همه چیز جور دیگه ای باشه که هیچکی به اون شکل نگاه نمی کنه و بعد اگه بتونی اون دیدت رو به کسای دیگه ای که مثل تو نمی بینن منتقل کنی، واقعاً شاهکاره...

اما بگم از استاد ماست و شفته و شل ِ تکنیکهای چاپ که انقدر با صدای پایین حرف می زنه و با خط ریز و زور کم قلم پای تخته می نویسه که کلاً کسی حس کلاس به کلاسش نداره. همش هم می گه شما بی حالین و نمی گذارین من درس بدم. یکی بخواد به بغل دستیش توضیح بده انقدر بهش نگاه می کنه تا ساکت بشه و بعد درس رو ادامه می ده که این من رو به شخصه روانی می کنه چون توجه همه کلاس می ره به تو و کلاً رشته کلام از دستت در میره و نمی فهمی چی به چی شد. قدرت ارائه نداره. توضیح می ده و همه مات و مبهوت نگاهش می کنیم. می گه کی فهمید بیاد توضیح بده. برام جالبه که چطور این آدمها با پولی که در میارن نون می خورن. وقتی تو می تونی توی یک کارگاه چاپ، ناظر باشی و دوبرابر حقوق بگیری چرا وقت و انرژی اینهمه آدم رو می گیری که هیچی یاد ندی؟

استاد طراحی حروفمون هم خوبه. فقط خوبه. حسی بهش ندارم. من که سر کلاسش یکی در میون یه ترکیب حروف می زنم، یه شخصیت کارتونی از رو چهره مذکرهای کلاس می سازم و با بچه ها کلی می خندیم. این تنها شیطنتم هست. برام جالبه با این نقاشی افتضاح هر کی رو می کشم به هر کی نشون می دم درست حدس می زنه.

این پست، تمام درسهای این ترم و حال هوای کلاسهامه که فکر کنم ترم قبل اصلاً در این زمینه ننوشتم. سندهای تاریخی از اولین هفته های ترم 2 هم به این وسیله به ثبت رسید.

خدایا به خاطر تمام لطفهایی که در حقم می کنی ازت ممنونم



نوشته شده در ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: داستانی برای خوابوندن بچۀ کیلید :.

به نام دوست که هر چه داریم از اوست

اعیاد شعبانیه مبارک

و اما داستان:

مادر حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

پدر حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

خواهر حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

داداش حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

دوست اول حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

دوست دوم حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

دوست سوم حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

مادر بزرگ حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

پدر بزرگ حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

خالۀ حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

شوهر خاله حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

دختر خالۀ حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

پسر خالۀ حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

دایی حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

زن دایی حنا : حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

دختر دایی حنا: حنا بیا غذا بخور.

حنا: غذا نمی خورم.

...

 توضیح!: انقدر بخون تا بچه بگیره بخوابه. یه جور شکنجه هم می تونه باشه.


چون ورودی اسفند بودیم، امتحاناتمونم به نسبت بقیه دانشگاهها یه ماه دیرتر شروع شد، خوابگاهها نیمه بازو خالی از دانشجو بود. بچه های خوابگاهی ویلون و سرگردون دنبال یه همراه می گشتن تنها نباشن.

من که تصمیم نداشتم کسی رو وارد خونه ام کنم، انقدر شرایط تر و تمیز کنار هم قرار گرفت که از روز 16 اُم تیر که امتحان اولمون تموم شد همۀ بچه های ویلون و سرگردون رو کنار من جای داد.

اولش خیلی دو به شک بودم، به خاطر تمام مشکلاتی که ممکن بود پیش بیاد، اما روز اول که گذشت دیگه برام دل کندن ازشون سخت شد. بچه های محلی هم پای ثابتمون شدن و خلاصه جمعمون جمع بود. هر روز یکی غذا می پخت و خرج خرد و خوراک رو می داد و به یه نفر تنهایی سخت نمی گذشت.

بچه ها خیلی مراعات حالم رو می کردن و من هم. این باعث شد یه فضای متوسط ایجاد بشه که همه ازش راضی باشیم.

آخر ترمی خیلی خوش گذشت، هر چند که توی طول ترم هم اصلاْ سخت نگذشت و الآن باورم نمی شه که ترم یک به این راحتی و زودی سپری شد. 

الحمدلله.


این چند وقته خیلی چیزی واسه نوشتن پیدا نکردم. نگرانی ای هم بابت بی جواب موندن کسی نداشتم و خلاصه این شد که کم نوشتم.

خروسمونم رفت سر زندگیش و این تنها اتفاق هیجان بر انگیز این ایام بود.

تماس فِرت 


نوشته شده در ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: کُبی جون ازدواج کرد :.

به نام محبوب قلوب

کُبی جون ازدواج کرد، با یه آقای خوبی.

این خبر خیلی خیلی خیلی خوبیه، اما پیامدی که داره اونم برای من، ... ، نمی دونم چه جوریه...

توکل به خدا.

 

                                       


پی نوشت:

۱. خدای مهربون، لطفاً برای کُبی جون و برای من و برای همه بهترینها رو مقدر کن. خُب؟ مرسی.

۲. برای اولین بار تنها تنهائکی مهمون بازی کردم. حمیده اومد. امیدوار بودم خوش بهش بگذره، نمی دونم اینطور شد یا نه.

۳. خدا... حافظ...

 


نوشته شده در ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: لباس تنگ تنگ لاستیکی :.

به نام دانا و توانا

تو اتوبوس کولر گازی روشن بود خنک، حالشو می بردم. رسیدیم به هزار سنگر، ساعت 14 بود، پام رو که گذاشتم روی آسفالت احساس کردم به یک باره یه لباس تنگ تنگ لاستیکی تنم کردن که جلوی نفسم رو هم داشت می گرفت. تمام تنم پر شد از عرقهای ریز که تند و تند از منفذهای پوستم می زد بیرون. خیلی شرجی هوا شکه ام کرد. وقتی رسیدم خونه، یعنی بعد 15 دقیقه، تمام لباسهام خیس خیس از عرق شده بود.

رفتم دانشگاه، نسیم خوش و خنک کولر گازیِ کلاسها حالم رو جا آورد، کلاس تموم شد و من یه عالمه چاپ عکس که یکی از لذت بخش ترین کارهاییه که یاد گرفتم رو سپری کردم و سر خوش از در دانشگاه اومدم بیرون، ساعت 19 بود، باز دوباره اون لباس لاستیکی تنگ تنگ یهو چسبید به تنم.

...

این روزها دائم دارم دچار شک این مدلی می شم. تجربه ای جدید.


پی نوشت:

زنده باشی ایران

 


نوشته شده در ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آشغالگرد می شویم :.

به نام صاحب مهربان

  • اردیبهشت هم تموم شد. سوم خردادتونم مبارک.

همیشه دلم می خواست اردیبهشت دو جا رو ببینم، یکی شمال یکی شیراز. نمی دونم چرا، اما خب هیچ وقت این امکان پیش نیومد، تا اینکه امسال یه دل سیر اردیبهشت شمال رو تجربه کردم. هوا اکثر اوقات ملس بود. فقط چند روز خیلی سرد و خیلی گرم شد.

  • اینجا یاد گرفتم بهار نارنج از بهار پرتقال معطر تره. یا برگ درختهای لیمو و پرتقال و نارنج با هم متفاوتن. فهمیدم بهار نارنج کلمه ای جامع برای شکوفه های درخت مرکبات نیست. اینجا کسی بهار رو توی چای نمی ریزه، بهار جمع می کنن و باهاش مربا درست می کنن من اما توی چای رو ترجیح می دم. دوتا تو حیاطم هست. یه عالمه هم بهار دادن، یه مدت هم جمع کردم، نتیجه ساعتها نشستن روی زمین و تفکیک کردن گلها و کاسبرگ و پرچمها، دو تا مشت بهار نارنج خشک شده بود. خیلی کار سختی بود، دیگه بی خیال شدم.
  • ماههای دیگرو می گذرونم به امید رسیدن به اون ماه مورد نظر...
  • یه قرآن ویژه می شناسم، که فقط کافیه متمرکز بشی و بازش کنی. دیگه حله... مال من سورۀ مریم اومد: بسم الله الرحمن الرحیمش............... امیدوارم هیچ وقت فراموش نکنم.
  • حس خیلی خوبیه وقتی انقدر ذهنت مشغوله که حالا از چه متریالی برای یه قسمت ماکتت استفاده کنی و اون متریال رو زیر چراغ برق تو آشغالها ببینی که مفت و مجانی نشسته و منتظره بری برش داری و به کار ببندیش.

یک سال پیش هیچ وقت فکر نمی کردم از دیدن یونولیت تلویزیون انقدر خوشحال بشم، همش یاد ثنام. قبلا برام پیش بینی کرده بود که آشغال گرد میشم، مثل خیلی های دیگه. اصلاً تو کار ما انگار زیادی طبیعیه(آخه پیشنهاد بدتر از اینهاش رو بچه هام بهم داده بودن) جالبیشم اینه که بدون خجالت و با افتخار بر می داریم و می بریمش خونه.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: و اما سه :.

به نام او که می سازد از هیچ، همه چیز را...

سلامٌ علیکم ورحمه الله وبرکاته.

احوالات همگی خوبه؟

حسابی خوش به حالتون بود یه وبلاگ کمتر می خوندین ها. ولی خب می بینین که بنده باز هم اومدم و مُصدع اوقاتتون شدم.

اول اول سوت و کف و این حرفها لطفاً. برای اینکه امشب وبلاگم سه ساله شد.(کوچولوی خوب و نازنین... پارسال بودی دو ساله. الآن شدی سه ساله. چندتا بهارو دیدی؟ چندتا بهارو دیدی؟) و الآن شما مهمونهای تولد کوچولوی ما هستین.

بازم کلی آدم سالهای پیش و پارسال بودن که امسال دیگه با ما نیستن، یه عالمه آدم هم هنوز مصمم همراهیم می کنن که بازم برای چندمین بار (که هر چی بگم کمه) ازشون تشکر می کنم که تحملم می کنن و از اون مهمتر می مونن.

از تولد بگذریم که دارم می میرم انقدر حرف دارم. شب رفتنم آرشیو وبلاگم رو می خوندم، به نرجس گفتم: "دیگه حرفی برای گفتن ندارم. دیگه وقتشه بگذارمش کنار." بعد که رفتم هر روز یه اتفاق جدید می افتاد که دلم می خواست بنویسم، اما امکانات نداشتم. البته اینجور نبود که کلاً بی امکانات باشم ها، نه، گفتم بگذارم یهو همه حرفهام جمع بشه بیام با هم بگمشون.

خب... اصلاً یه کار می کنیم. چون محدوده حرفهام مختلفه. برای همین اپیزودیک می نویسم، سعی هم می کنم مختصر و مفید بشه(واقعاً دلم می خواد حرف بزنم)

  • کمتر از یه ماهه که زندگی دور از خانواده رو دارم تجربه می کنم. تنها توی شهری که خیلی توش غریب نیستم. صاحب خونۀ خیلی خیلی خوبی دارم که در حقم خواهری می کنه. رفیق تنهائیاشم و رفیق تنهائیامه.
  • جالبه! وقتی رفتم، دلم می خواست مستقل باشم و تنها. همه براشون عجیب بود، اما من به شدت نیاز داشتم. صاحب خونه ام نمی گذاشت این اتفاق بیفته، یک روز مقابله کردم نه رفتم بالا نه رفتم باهاش غذا بخورم. یکمی ناراحت شد، خودم هم. اما خب خیلی کار داشتم. همون یه بار شد. شرایط عوض شد، منم خودم رو تطبیق دادم با شرایط. سعی می کنم از وقتهای دیگه تنهائیم استفاده کنم. مهم اینه که بهم خوش می گذره و این تمام چیزیه که باید اتفاق بیفته. اونجا که هستم دلم اینجاست و وقتی اینجام دلم اونجاست به خاطر تمام خوبی هاش.
  • بیش از پیش به اهمیت وجود و حضور پدر. مادر. خواهر. برادر. مادر بزرگ و پدربزرگ پی بردم. بحث دلتنگی نیست، که اصلاً دلتنگی نکردم. خیلی راحت سپری شد. اما تمام مدت با تمام وجود خدا رو به خاطر داشتنشون شکر کردم و بقا و طول عمر در صحت و سلامتیشون رو آرزو داشتم.
  • درسهام به طور زاید الوصفی خوبه. می شه گفت خیلی خوش می گذره. شرایط درسیم با قبل خیلی متفاوته. کلاسها اصلاً به رسمیت کلاسهای کامپیوتر نیست. روابط استاد و دانشجو عین رفاقته، در حالی که تو کامپیوتر کاملاً استاد استاد بود و دانشجو دانشجو.
  • یه اتفاق عالی اینه که من (به لطف خود خدا فقط) با توجه به تفاوت رشته ام، کارهام از بچه ها عقب تر که نیست تو بعضی موارد جلوتر هم هست. تمام کارهایی که انجام می دم، برای اولین بار داره تجربه می شه، همین هم یه حسنشه ها. بچه های دیگه الآن دیگه خسته شدن از بس کارها رو انجام دادن و من ِصفر کیلومتر برام لذت بخش و شور و شعف زاست. 
  • نرخ بیکاری به نظرم تو آمل منفی باشه. همه به شدت دنبال کارن. همه به شدت فعالن. همه خبره هستن تو کارهاشون. دوستای آملیم هر کدومشون یه کاره ای هستن. یکی دفتر تبلیغاتی داره. یکی تو یه شرکت مسئول تبلیغاته. یکی تو چاپخونه کار می کنه. یکی آموزشگاه طراحی داره، یکی هم تو خود دانشگاهمون کار می کنه که نصف کلاسها رو نیست، و بقیه هم تو همین مایه ها. تازه برای من هم هی پیشنهاد کار می دن. منم تنبل...
  • تفاوت لهجه آملی و بابلی رو بلاخره متوجه شدم. به نظر من هر کدومش یه سری تلفظ بامزه دارن. اما هر کدوم اینها لهجه اونیکی ها رو اصلاً به حساب نمیارن.
  • گیاههایی که ما باید کلی پول پاش بدیم و برای مشکلات جسمی و مریضیهامون بگیریم، دم دیوار خونه ها سبز می شه و همه بی تفاوتن نسبت بهش. روی در و دیوار سبز سبز.
  • اونجا لباسام خشک نمی شه. مگه اینکه بگذارم روی بخاری. یه بار زمان گرفتم، بعد 3 روز بازم کلی نم بود.
  • و اما مشکل زندگیم => چون طبقه اول هستم بدون پله، و حیاط سر سبزی دارم، زندگیم پر از جانوران بی آزاری همچون سوسک، مورچه، مارمولک و حلزون بدون لاکه.
  • نخ پاچه شلوارم که به مچ پام کشیده می شه شصت متر می پرم هوا که نکنه سوسکی چیزی باشه. تازه منی که اصلاً نمی ترسم! کلی تو همین چند روز پول سم و حشره کش و این چیزها دادم. مشکلم هم فقط اینه که چون کابینت ندارم همه ظرفهام رو هواست و همش نگرانم نکنه یه وقت سوسک از روش رد شده باشه و بد سوسک کجاها که نمی ره و بعد چی به سر سیستم گوارشم میاد و ... یا میکروبی که داره...  این فرز بودنش هم حرسم رو در میاره که نمی رسم بهش بکشمش. آخ اینو بگم که در ادامۀ کارهایی که شما در جریانش نیستید و فقط خودم می دونم و فکر می کردم هیچ وقت مرتکبشون نشم ولی شدم، یه مورد دیگه هم اضافه می کنم: سیمان کاری.  سر همین سوسک بازیا، با صاحب خونه ام ریختیم تمام درز دورزهای آشپزخونه و حموم رو سیمان کاری کردیم دیدنی. خلاصه چه عذابت بدم که خیلی خوش می گذره. کلی دارم بزرگ می شم.
  • و آخرین حرف و مهمترین حرف اینکه به کل تصمیماتم رو کنار گذاشتم و زدم به خط تفکر مثبت و این حرفها وقتی پای صحبتهای صاحب خونه ام نشستم.

خب حالا بفرمایین کیک تولد میل کنین همراهای مهربون.

 سه سالگی

 


نوشته شده در ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: هفتۀ اول دانشگاه :.

به نام محبوب و مهربان

سلام

این سفرم پر بود از اتفاقات خوب.

اول و مهمترینشون اینکه یه خونۀ عالی گیر آوردم با یه صاحب خونۀ خیلی خوب. امنیتش هم حرف نداره چون دورتادور رو آشنایان و اقوام احاطه کردن، این زمینیاش، ماورائیاشم که بعله و اینا...

دوم اینکه کلاسهام شروع شد، بچه ها رو دیدم و از همه جالب تر اینکه لحظه اول ورودم به کلاس چهارتا دوست پیدا کردم. داستان دوستهام هم اینه که، روز کنکور به خاطر اینکه مکانش دور بود زود راه افتادیم اما صبح زود ترافیک نبود بنابر این زود هم رسیدم. درست یک ساعت. چند دقیقه ای که نشستم متوجه شدم تو سه ردیفی که کلاسه داشت فقط یک ردیفش رشته هاشون با من یکیه. اول با میز جلوئیم و بعد با میز جلوئی اون مشغول صحبت شدیم. قرآن رو که می خوندن میز پشتیم اومد. بعد کنکور هم با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم به امید موفقیت و دیدن همدیگه تو آمل(چون رشته ای که شرکت کرده بودیم فقط یک دانشگاه و فقط آمل داشت بنابر این اگر قبول می شدیم همدیگرو می دیدیم).

اولین کلاسم ساعت 6 عصر شروع می شد. با اینکه یه غروب خوشگل و خوشرنگ داشت، دلم بدجور گرفته بود. با همون حال وارد کلاس شدمُ یه دفعه چند نفر با شور و هیجان صِدام کردن، تعجب کردم که کیه که من رو می شناسه اونم با این صمیمیت. نگاه کردم، یکی یکی به این شکل که "میز پشتی و میز جلوئیم و میز جلوئی جلوئیم" بودن خودشون رو معرفی کردن. تو اون ردیف هشتایی چهارتامون قبول شده بودیم. خیلی حس خوبی بود. بلافاصله شماره هامون رو به هم دادیم و تو گشت و گذارهای این چند روزه دیدم نه، ازشون خوشم میاد، حتی دیشب که می خواستیم از هم جدا بشیم حس کردم دلم براشون تنگ می شه. بچه های مؤدب و خوبین. از بچه های دیگه هم باید بگم کلاً از سی چهل نفر کلاس، خیلی باشیم ده نفریم که آملی نیستیم. یکی دوتا مشهدی. یه سمنانی و بقیه هم دورترینشون شهسواریه. مابقی بومی هستن. پایه و باحالن. یکی از کلاسها رو به خاطر ما شهرستانی ها پپیچوندن، چون ما بلیط گرفته بودیم برگردیم.

اتفاق سوم هم اینه که احساسم به یه بنده خدایی که اونجا بود و همیشه ازش بدم می اومد، خیلی خوب شد. بسکه مهربون بود، بسکه محترم بود. همیشه اخمالو  هست اما حالا دیگه می تونم تشخیص بدم کدوم اخمش جدیّه کدوم شوخیه کدوم مهربونیه و ... مِن بعد گوش مجید و بقیه رو می برم در موردش بد بخوان حرف بزنن یا شوخی بی مزه کنن.

یه عالمه تکلیف عید دارم. به خاطر تفاوت رشته ام، خیلی باید بدوئم. خیلی.

هوای این چندروزۀ اونجا خیلی خیلی خیلی گرم بود. خیس می شدیم از دم و گرما. از بارون هم هیچ خبری نبود. آها روز اول هم مامان بابا باهام اومده بودن، کلی رفتیم روستاهای اطراف و طبیعت و مرغ و غاز بع بعی دیدیم. کلی به یاد ثنا بودم. روز برگشت هم از خونه که اومدم بیرون دیدم چشمم هیچ جا رو نمی بینه، مهِ خالی بود شهر.

برای برگشت یک ساعت و نیم تو ترافیک جاده هراز بی حرکت موندیم. خیلی خسته شدم. خستگیم اونوقتی بیشتر شد که فیلم "سربلند" رو گذاشت. اَه.... اما به لطف همین ترافیک برای اینکه مردم کفرشون در نیاد، یه فیلم دیگه هم نشون دادن، "همیشه پای یک زن در میان است".  این بار چون می دونستم آخرش چی می شه خیلی حال نداد.

سر خیابونمون هم پیاده شدم و اومدم خونه. چقدر بده وقتی آدم بیاد خونه اونم با این خستگی، اونم بعد چند روز، با خونۀ خالی مواجه بشه! سر درد داشتم. خوابم هم می اومد. دوش گرفتم، همه اومدن خونه نهار خوردم، اونم با خستگی بسیار زیاد، بعدش هم پر زدم تا رختخواب، با یه عالمه حس بد که نمی دونم به خاطر رفتن ثناست، یا دور شدن از بچه ها، یا داشتن اینهمه کاری که هنوز هیچ کدومشون رو نمی تونم انجام بدم، یا استرس کارهای دانشگاهم یا چی...

خب، اینم از این، حسهای روز اول، از دانشگاه، بچه ها، صاحب خونه، خونه، آشنایان، دوستانم، درسهام و...

 امروز نوزدهم اسفند ماه بود.

 


نوشته شده در ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ثبت اولین نگاه :.

به نام خدای بزرگ و مهربان

گرفتن گواهی موقت کاردانی، یک روز و نیم کار مقدمات ثبت نامم رو گرفت، از بس که این دانشگاه آزاد نامرد و به قول بابا از دماغ فیل افتادست.

بلاخره رفتیم، شکر خدا خیلی راحت هم رسیدیم، کلاً از خروجی شهرکمون سه ساعت و نیم تو راه بودیم، نیمش هم بخاطر استراحت و نماز مغرب بود، و گرنه هم اندازۀ زمانی که از خونه تا جنت آباد طی می کردم طول کشید، اون تهران بود و این شهرستان!!!

بلافاصله رفتیم دنبال کارها، دانشگاه رو پیدا کردیم که فرداش وقتمون تلف نشه، ظاهر زیبایی داشت. اسم سردر، دانشگاه فرهنگ و هنر دلم رو لرزوند. یعنی مریم داری وارد وادی هنر هم می شی! حالیته؟!؟!

بعد هم رفتیم دنبال خونه و خوابگاه افتضاح و در نهایت هم شب منزل یکی از اقوام استراحت کردیم.

صبح زود بلند شدیم و بعد یه صبحانۀ مفصل و کاملاً طبیعی، رفتیم دنبال کارهای ثبت نام، از بانک و فتوکپی که فاکتور بگیریم کل کارها یه ربع هم نشد.

اینو بگم که وقتی داشتم فرم رو پر می کردم، جایی که نوشته بود رشته و مقطع، جلوی رشته نوشتم ک، می خواستم بنویسم کامپیوتر، باز قلبم فشرده شد، برای اولین بار جلوی رشته نوشتم ارتباط تصویری و جلوی مقطع هم کارشناسی. انقدر ذوق زده بودم که نگو. بعد هم که لیست دروس این ترمم رو دادن انقدر حالم بد شد از دیدن اینهمه درس هنری. با جون و دل دوستش دارم.... از مسئولین دانشگاه بگم که بسیار مؤدب و محترم بودن، دانشگاه شیک و مجهز بود، کتابخونه و سلف رو هم دیدیم. خیلی عالی بود. از مردمش بگم که خیلی مثبتن. خیلی مهربونن ، خیلی مهمون نوازن، ما هر جا رفتیم خونه ببینیم یه پذیرایی مفصل تو خونۀ صاحب خونه ازمون به عمل اومد، یا تو خیابون وقت پرسیدن آدرس و سوال خیلی دقیق و کامل جواب می دادن. وقتی می فهمیدن همشهری و هم زبونشون نیستیم فارسی حرف می زدن، البته بگم از لحاظ زبان اونچنان مشکل ندارم، اگه سریع حرف نزنن که کم پیش میاد خلاف این باشه

یه چندتا نکتۀ جالب هم دارن، کم خونه ای پیدا میشه که پلاک داشته باشه، باید بپرسی خونه فلانی کجاس، راهنماییت می کنن تازه اگه روی در، بزرگ اسمشون رو ننوشته باشن که این یه نکتۀ جالب دیگه بود، نکتۀ دیگه تو بانک، با دستی پر از دسته های اسکناس دو هزار تومنی می پرن تو خیابون اصلاً انگار نه انگار.

اما، از روح لطیف خدای مهربون بگم که تمام عظمتش رو تو این سفر بهم نشون داد. برف جادۀ امام زاده هاشم که کیلومترها رو پوشونده بود و هیچ وقت من این منظرۀ این منطقه رو ندیده بودم و چقدر چقدر زیبا بود، زمین سفید و تک درختهای بی برگ زینت بخشش بودن، بعد جنگلهای سرسبز و کوههای استوار و حتی رعب آور، بعد بارون زیبا. این رو من دارم می گم که از بارون و خیس شدن متنفرم. بارون این سفر باعث شد به این نتیجه برسم سهراب سپهری که می گه زیر باران باید رفت منظورش کدوم بارونه، یه بارون پودری و لطیف که اصلاً حالیت نشه چطور خیس شدی. بعدش هم دریا و تشویق سنگها و در آخر یه آسمون ستاره...

بسه خیلی نمی خوام توضیح بدم. یه حسهایی هست توی جیگر خودم که قابل بیان نیست...

در آخر بگم که از این به بعد، هر چیزی که مربوط به دانشگاه باشه و سفرم به اونجا رو توی بخش آملی کیجا* می تونین دنبال کنین.

موفق و مؤید باشید. برای من لطفاً تو این روزهایی که در پیش داریم یکم دعا کنین. بدجور محتاجم. خب؟! مرسی.

* کیجا به زبان شمالی یعنی دختر.


پی نوشت:

این پست و پستهای بعد، برای ثبت حسهای اولم که ممکنه در آینده کمتر یا بیشتر بشه یا تغییر کنه. به امید خدا.


نوشته شده در ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ