.: اعتقادم :.
به نام هنرمندترین
امروز رفته بودم شهر کتاب و ولو شده بودم روی زمین و تصویر سازی کتابها رو نگاه می کردم. مسئولینش مثل همیشه دور و برم نمی گشتن که "چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟" و بعد فهمیدم انقدر بچه ها اومدن دقیقاً به همین منظور، اینها دیگه براشون مسلم شده که خریدار نیستیم و گذاشتن راحت باشیم.
همینجور هی از این قفسه به اون قفسه تمام کتابهایی که تصویرگری داشت رو ورق به ورق نگاه کردم تا رسیدم به کتابی با تصویر سازی "میر حسین موسوی".
تو نمایشگاه کتاب پوسترش رو دیده بودم اما کتابه رو نه. باز کردم و از طرز قرار دادن نقاشیهای بنده خدا اول از همه ناراحت شدم. کاغذ A3 رو در نظر بگیرین که 4 تا (شامل 9 مربع) کرده بودن و هر چند صفحه یکی چسبونده بودن به کتاب که کتاب رو درب داغون کرده بود. با جون کندن اون برگه های A3 تا شده رو باز کردم که ببینم این تصویر سازی چگونه است؟ که ... هیچی بماند...
منظورم اینه که تصویر سازی این بنده خدا رو (به عنوان یه هنرمند) دیدم مثل همه کتابهای دیگه که می دیدم. این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه تقریباً همه تون من رو بیرون از این محیط دیدین.
با اینکه هنر می خونم هنوز همونجوری ام. (با شرمندگی سیمین در بدترین لباس من رو دیده_ بعد آخرین امتحان یه ترم به درد نخور _ سیمین جان دیگه به اون بدی هم نیستم البته.)
نوشتم با اینکه هنر می خونم.... نه اینکه فکر کنین این حرف من باشه ها، نه، حرف اطرافیان دانشگاهمه. دوستهام همه فَشِن مُسَما هستن. با هم خیلی دوستیم خیلی. تمام تابستون دل و جیگرمون واسه هم له شده بود. همیشه از روی خیر خواهی بهم توصیه می کنن کمی با رنگ و لعاب تر باشم "به ناسلامتی هنر می خونی!!!".
همیشه هنر برام مقدس ترین رشته بوده. نزدیک ترین رشته به خدا. اصلاً خود خود خدا. رنگها، حجمها، فرمها، تکسچرها و بافتها، همه اینها خدا هستن برای من. وقتی به اون جمله و این فکرهای خودم فکر می کنم، افسرده می شم. اینکه چرا خودمون رو باید با اسم رشته ها گم کنیم. اگر اسلام رو پذیرفتم، همه چیز دیگه باید از اون فیلتر رد بشه. توی قرآن حجاب واجبه. زینت نداشتن توی محیطهای خاص واجبه. لباسم رو توی قرآن مشخص کرده که اگه قصد تو اجتماع وارد شدن داری باید چه جوری باشی. و من دیگه به این واجبها اعتقاد پیدا کردم...
اون وقت ما هنریا یه کارهایی ازمون سر می زنه که مردم با تأسف برای توجیه مسائل می گن: "هنرین دیگه!!!"
اینها رو گفتم که یه چیز دیگه بگم:
من برام انجام کارهام به صورت انفرادی بیشتر حال می ده. سریع به کارهام می رسم و وقتم تلف نمی شه. بچه ها خیلی مِس مِس می کنن. کار دو ساعته رو از صبح تا غروب می کشونن کلی هم خرج رو دستمون می گذارن آخرشم کار تموم نمی شه. بنابر این من مخصوصاً این ترم تصمیم گرفتم کارهام رو تکی انجام بدم. یه بار بحثش شد تو سلف. اونها گفتن "وای نه تنهایی سخته، راحت نیستیم. اینجا همه به آدم بد نگاه می کنن و ... " اما من هیچ کدوم از حرفهایی که می زدن رو هیچ جا ندیده بودم. خب معلومه. با آرایش مدل خیابون ولی عصر تهران هر جا بری اون برخوردها رو می بینی. من اما تا ساعت 8 شب هم اینجا تنها تو خیابون باشم اذیت نمی شم. (به حمد الله و گوش شیطون کر) بچه ها من رو مرد خودشون می دونن. (منظورشون اون وجه ماجراس که یه مرد با آدم باشه کاری به کارت ندارن- اَ ه. خدا...)
همه اینها رو گفتم، خودتون نتیجه گیری کنین...
لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
آقای سینا تو دلت نگو خراب شه اون دانشگاهی که تورو پذیرفت. خب پیش میاد دیگه.
ولی ممنون از ریز بینی و دقتتون.
نوشته شده در ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
