به نام خدایی که هست
جمعه 22 خرداد 88
شهرک ما کوچیکه، وقت انتخابات تو هر فاز و بخش یکی دوتا حوزه اخذ رأی داره، یعنی اصولاً و طبق معمول باید حوزه اخذ رأی خلوت باشه، اما وقتی وارد مدرسۀ رو به روی خونه مون شدم همون جلو در توی صف ایستادم. یه پسری نفرای جلویی من بود که دست بند سبز بسته بود، شب قبل گفته بودن با نشانهای نامزدها وارد نشین، یکی از خانمها متوجه نگاهم که به دستش دوخته شده بود شد، گفت این همیشه اینو می بنده، یکی یک دونه پسر مادر و پدرشه، خیلی هواشو دارن. دلم شکست همونقدر که وقتی دیدم این رنگ رو دور گردن سگ و دور سر گربه بسته بودن، یا............ خدایا...
شب ساعت 2 بود که اولین آرا رو متوجه شدم، تا قبلش انقدر دلم شور می زد که حد و حساب نداشت. وقتی نتیجه رو شنیدم، آروم شدم. یه تسبیح ذکر گفتم تا خوابم برد.
شنبه 23 خرداد 88
جوابها معلوم شد. پرچمهامون رو آماده کرده بودیم که برای جشن بیرون بریم. جشنی برای حضور ملت، جشنی برای پیروزی. اما اعلام کردن که قانونی نیست، و ما به خاطر رعایت حرف بزرگترهای مملکت، جری نکردن و احترام به اونهایی که نامزدشون رأی نیاورده، دم نزدیم و شور و سرورمون رو در حد خونه حفظ و کنترل کردیم.
یکشنبه 24 خرداد 88
شروع سمپاشی ها. برای ژوژمان باید بر می گشتم آمل. تمام راه برگشت، تبت یدا ابی لهب... می خوندم و سوره فیل. شاید هزار بار بیشتر شد. فکر کن... رسیدم آمل خبری نبود شکر خدا، همه از اوضاع تهران می پرسیدن. پیروزی نامزد مورد نظرمون رو به هم تبریک گفتیم. تا شب کلی سوختم که تهران نبودم و نتونستم توی جشن باشم. ملتی با غسل شهادت راهی میدان ولی عصر عجل الله تعالی فرج الشریف شده بودن. حداقل اینهایی که من می شناختم. فکر کن، کاری کرده بودن که فکر جشن رو از سرشون بیرون کنن اما خدا چی بخواد, اون مهمه.
پنج شنبه 28 خرداد 88
بعد سه روز عکاسی سخت، صبح تا عصر تو گرما و شرجی، برنامه ریزی می کردم یه هفته رو به کل استراحت کنم و از خونه جم نخورم. از طرفی هم دلم برای نماز جمعه تهران پر می کشید و از یه هفته قبلش شروع کرده بودم به غصه خوردن.
نهارم رو که ساعت 6 خوردم، آماده شدم بخوابم حداقل تا اذان مغرب، که بابا زنگ زد و خبر داد. من واسه زن دایی مثل دخترش بودم. محبت و مهری که بهم داشت این حس رو بهم القا می کرد. پس باید برای تشییع جنازه هر جور بود خودم رو می رسوندم. 7:30 شب سوار اتوبوس شدم و راه افتادم و تمام راه به دایی و اینکه کی بود و چی بود فکر می کردم...
جمعه 29 خرداد 88
بعد نماز صبح کت کلاه کردیم برای بهشت زهرا، وسایل نماز جمعه رو هم با نا امیدی هر چه تمام تر برداشتیم. رفتیم خونه دایی خدابیامرز، .............................................. و بهشت زهرا و ...................................... ساعت 12:15 دقیقه ...همه چیز تموم شد.............................................. بلافاصله راه افتادیم، رادیو رو که روشن کردیم دیدیم هنوز خطبه ها شروع نشده، چه طور به نماز جمعه رسیدیم؟ نمی دونم...
وارد محوطه که شدیم از سکوت مردم متعجب شده بودم. همیشه بلاخره تو اون جمعیت یکی با بغل دستش حرف می زد، صدای یه بچه می اومد، اما این بار سکوت مطلق بود. جز صدای آقای خامنه ای و صدای نرم جوی آب، هیچ صدایی از کسی بلند نمی شد.
نماز که تموم شد، حس پرواز داشتم. حس می کردم تکلیف روشنه. حس می کردم همه چیز تموم شد. هر کی پیرو ولایت فقیه بود برنامه اش مشخص شده بود. هر کی هم نبود تکلیفش روشن شد البت.
شنبه 30 خرداد 88
همچنان اغتشاش ادامه داره. توی تلویزیون که احمدی نژاد رو دیدم، دلم براش کباب شد، نه قبل انتخاباتی واسش گذاشتن نه بعدی. یه آدم چقدر می تونه توان داشته باشه که از داخل و خارج مورد هجمه قرار بگیره و باز کار خودشو ادامه بده و یا سکوت بکنه. یاد صحبتهای آقا افتادم و اظهار نظر خودم، "هر کی پیرو ولایت فقیه بود برنامه اش مشخص شده ". و پناه بردم به خدا، برای ادعایی که دارم. ادعای پیرو ولایت فقیه بودن. خدایا اگر نیست، ادعاش که هست علاقه اش که هست، خودت پیش ببر به سمت پیرو بودن...
دوشنبه 1 تیر 88
جزوۀ انقلاب مخملی رو ورق می زدم، دیدم تا به حال از 7 برنامه شون به 6 تاش رسیدن، و اون یکی باقی مونده وقتی به نتیجه می رسه که 6 تای قبل رو با برنامه ریزی و محکم عملی کرده باشن. اما دیدم 6 تای قبلی، جوّیه که مردم رو هر از گاهی به شدت می گیره. امروز هست فردا نیست. پس می شه گفت از 7 تا هدف و برنامه شون به 6-7 تاش رسیدن یعنی به یک برنامه به خوبی رسیدن و اون خرج کردن پول آمریکاییها و اروپاییهای بدبخته که هزینه شده، برای فروپاشی انقلابی که خون شهدا امضاش کرده، دعای امام پشت سرشه، رهبری آقای خامنه ای ناظرشه و امام زمان مسئولش.