تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: مهمات:D :.

 به نام خدای عزیز و مهربان

ایام البیض هم رسید و ... خوشا به سعادت معتکفین...

دیشب برای جشن خدایی شد که تونستیم بریم چیذر، اگر نمی رفتم تو خونه دغ ؟ دق؟ می کردم و می پکیدم.

خدا رو شکر.

عیدتون مبارک خیلی زیاد. دیشب تمام مداحی های که خوند، حماسی بود. فکر کنین... چه کسی به دنیا اومده، چه جوری زندگی کرد و چقدر قدرشو دونستن و چه جوری و چه کسایی .......

تولد امام علی علیه السلام و روز پدر بر همگی مبارک

میلاد امام علی، قرآن ناطق بر جهانیان مبارک باد.

***

"همه بچه های من" رو می دیدن؟ همین الآن که می نویسم، تیتراژ پایانیش داره می ره.

این داستان و این سریال فوق العاده رو، هیچ وقت فراموش نمی کنم.

وقایعش خیلی واقعی بود.

من، یکی رو، دقیقاً عین عین پوری جون کنار خودم داشتم که تمام زندگیش عین اون داشت پیش می رفت. هر قسمت، هر چیزی که می شد، واقعاً یا اتفاق افتاده بود یا داشت اتفاق می افتاد.

به هر حال تموم شد. هم سریال هم همه چیز.

***

امشب خیلی خیلی خیلی دلم گرفته.

دلایلش رو می دونم. یکیش اینه که، این چندبار اخیر که از تهران میام، هم اومدنم سخته هم یکی دو روز اول با کلافگی می گذره.

بقیه اش گفتنی نیست...

***

عصر دیروز بعد سه چهار روز از خونه اومدم بیرون، دیدیم اِاا ته هیچ کدوم از خیابونها رو نمی بینم. رفتم خرید و از خرید برگشتم و یه آن دیدم یه قرص ماه تو غرب آسمون نمایانه. اینکه تو غرب آسمونه باعث تعجبم شد. یکمی که دقت کردم دیدیم اِااا ماه نی خورشیده.

انقدر غبار زیاده که کاملاً فروغش رو گرفته و من به این راحتی می تونم تو چشمهاش نگاه کنم. یه دل سیر نگاهش کردم و بعد برای همه کسایی که توی تهران می شناختم و شماره اش رو داشتم SMS زدم و گفتم ببینن. همه برام SMS زدن که خورشید رو نمی تونن تو آسمون ببینن. و خدا رو شکر کردم به خاطر محل زندگیمون.

امروز که داشتم می اومد تا نزدیکهای امام زاده هاشم غبار وجود داشت.

 


نوشته شده در ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: کدبانوگری :.

به نام مهربان دوست داشتنی

مامان که داشت می رفت، صد و بیست و پنج بار توصیه کرد سه تا کیسه شیر داخل یخچال رو بخوریم که خراب نشه. حالا نه من بخورشم نه محمد. دیروز دیدم یه روز دیگه بمونه فاسد می شه، تصمیم گرفتم ماستش کنم.

ماست رو فقط یه بار، دوم راهنمایی، برای درس "حرفه و فن" درست کرده بودم و الآن اوووووَه سال از اون موقع می گذره. دیگه هی تلاش کردم یادم بیاد مامان چی کار می کرد و مراحل رو انجام دادم و کلی ذکر و اینها هم فرستادم فوت کردم بهش و گذاشتمش زیر کابینت.

صبح که از توی کابینت درش آوردم، انقدر گرمش هم سفت بود که حد و حساب نداشت، یه سَر ماستی هم بسته بود دیدنی. خلاصه کلی ذوق کردم و گذاشتمش توی یخچال. بعد دیدم ای دل غافل، شاه توتی که همسایه هر سال از درختش می کنه و بین همسایه ها پخش می کنه همینجور مونده و چیزی به خراب شدنش باقی نمونده. روز اول یکی دوتاشو چشیدم. انقدر شیرین بود که حالم بد شد.

چشمم برق شیطنت زد (از اون برقهایی که چشم شیپورچی توی پسر شجاع می زد)و لامپ بالای سرم روشن شد (از اون لامپهایی که توی کارتونها یکی یه چیزی به ذهنش می رسه بالای سرش روشن می شه) و تندی یه ظرف لعابی برداشتم شاه توتها رو ریختم توش و از خاله اندازه شکر رو پرسیدم و شکر رو هم اضافه کردم و عصری مشغول پختن مربا شدم. بعد یک ساعت، یه شیشه کوچولو مربای خیلی خیلی خوشمزۀ شاه توت روی میز بود.

همیشه حسم این بوده که اگه مامان کارمند نبود، اگه این اجازه رو از وقتی خیلی کوچیک بودم بهم نمی داد که همه چیز رو تجربه کنم، اگه از اینهایی بود که تا یه کاری رو اشتباه انجام می دادم می گفت " ولش کن خودم درستش می کنم" چون همیشه می گفت "به من چه خودت یه کاریش کن" یا توضیح می داد که چی کار کنم که درست بشه و من همیشه حرص می خوردم که چرا نمیاد خودش انجام بده، حالا می بینم اگه تمام این کارها رو نمی کرد من الآن آدم مستقلی که حالا هستم نمی شدم.

یه چیزی رو می دونی؟ من اولین غذای زندگیم رو ۷ سالگی پختم. یه روز که مامانم خونه نبود رفتم سر یخچال و دیدم شام نداریم(ما همیشه از هزار سال پیش شام حاضری می خوریم نمی دونم چرا اون موقع فکر کردم چون برنج نداریم شام هم نداریم) و برای شام یه پلوی دون و فرد اعلا پختم و همون بار هم برای اولین بار دستم رو سوزوندم. چسبید به لبۀ قابلمه. سوزوندن شیرینی بود. مامان که اومد، تو ذوقم نزد. کلی از برنج تعریف کرد. دستم رو هم بوس کرد و گفت خوب می شه و من واقعاً حس می کردم جای سوزش دستم بهتر از قبل از بوس مامانه. هیچ وقت فراموش نمی کنم اون روز رو.

راستی امروز نقره هم دیدنی بود. همیشه دیدنیه. من  آدم نوستالژیکیم. و عاشق به خاطر آوردن گذشته و حرف زدن و نوشتن در موردش.

دلم تنگه.

 


نوشته شده در ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.:

به نام بینا و شنوا

1.       سید مهدی شجاعی خوب بلده کِی و کجا از چی استفاده بکنه، تا اشک مهمون چشمات بشن. ( سری که درد... می کند)

2.       بعد چهار سال بلاخره جور شد و رفتن. همه انگار آرزوشون شده بود این. و خدا رو شکر که برآورده شد،(فعلاً تا همینجاشم...)


                            

 

 


نوشته شده در ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: کُبی جون ازدواج کرد :.

به نام محبوب قلوب

کُبی جون ازدواج کرد، با یه آقای خوبی.

این خبر خیلی خیلی خیلی خوبیه، اما پیامدی که داره اونم برای من، ... ، نمی دونم چه جوریه...

توکل به خدا.

 

                                       


پی نوشت:

۱. خدای مهربون، لطفاً برای کُبی جون و برای من و برای همه بهترینها رو مقدر کن. خُب؟ مرسی.

۲. برای اولین بار تنها تنهائکی مهمون بازی کردم. حمیده اومد. امیدوار بودم خوش بهش بگذره، نمی دونم اینطور شد یا نه.

۳. خدا... حافظ...

 


نوشته شده در ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: جا مانده ها :.

به نام خدایی که هست

جمعه 22 خرداد 88

شهرک ما کوچیکه، وقت انتخابات تو هر فاز و بخش یکی دوتا حوزه اخذ رأی داره، یعنی اصولاً و طبق معمول باید حوزه اخذ رأی خلوت باشه، اما وقتی وارد مدرسۀ رو به روی خونه مون شدم همون جلو در توی صف ایستادم. یه پسری نفرای جلویی من بود که دست بند سبز بسته بود، شب قبل گفته بودن با نشانهای نامزدها وارد نشین، یکی از خانمها متوجه نگاهم که به دستش دوخته شده بود شد، گفت این همیشه اینو می بنده، یکی یک دونه پسر مادر و پدرشه، خیلی هواشو دارن. دلم شکست همونقدر که وقتی دیدم این رنگ رو دور گردن سگ و دور سر گربه بسته بودن، یا............      خدایا...

شب ساعت 2 بود که اولین آرا رو متوجه شدم، تا قبلش انقدر دلم شور می زد که حد و حساب نداشت. وقتی نتیجه رو شنیدم، آروم شدم. یه تسبیح ذکر گفتم تا خوابم برد.

شنبه 23 خرداد 88

جوابها معلوم شد. پرچمهامون رو آماده کرده بودیم که برای جشن بیرون بریم. جشنی برای حضور ملت، جشنی برای پیروزی. اما اعلام کردن که قانونی نیست، و ما به خاطر رعایت حرف بزرگترهای مملکت، جری نکردن و احترام به اونهایی که نامزدشون رأی نیاورده، دم نزدیم و شور و سرورمون رو در حد خونه حفظ و کنترل کردیم.

یکشنبه 24 خرداد 88

شروع سمپاشی ها. برای ژوژمان باید بر می گشتم آمل. تمام راه برگشت، تبت یدا ابی لهب... می خوندم و سوره فیل. شاید هزار بار بیشتر شد. فکر کن... رسیدم آمل خبری نبود شکر خدا، همه از اوضاع تهران می پرسیدن. پیروزی نامزد مورد نظرمون رو به هم تبریک گفتیم. تا شب کلی سوختم که تهران نبودم و نتونستم توی جشن باشم. ملتی با غسل شهادت راهی میدان ولی عصر عجل الله تعالی فرج الشریف شده بودن. حداقل اینهایی که من می شناختم. فکر کن، کاری کرده بودن که فکر جشن رو از سرشون بیرون کنن اما خدا چی بخواد, اون مهمه.

پنج شنبه 28 خرداد 88

بعد سه روز عکاسی سخت، صبح تا عصر تو گرما و شرجی، برنامه ریزی می کردم یه هفته رو به کل استراحت کنم و از خونه جم نخورم. از طرفی هم دلم برای نماز جمعه تهران پر می کشید و از یه هفته قبلش شروع کرده بودم به غصه خوردن.

نهارم رو که ساعت 6 خوردم، آماده شدم بخوابم حداقل تا اذان مغرب، که بابا زنگ زد و خبر داد. من واسه زن دایی مثل دخترش بودم. محبت و مهری که بهم داشت این حس رو بهم القا می کرد. پس باید برای تشییع جنازه هر جور بود خودم رو می رسوندم. 7:30 شب سوار اتوبوس شدم و راه افتادم و تمام راه به دایی و اینکه کی بود و چی بود فکر می کردم...

جمعه 29 خرداد 88

بعد نماز صبح کت کلاه کردیم برای بهشت زهرا، وسایل نماز جمعه رو هم با نا امیدی هر چه تمام تر برداشتیم. رفتیم خونه دایی خدابیامرز، .............................................. و بهشت زهرا و ...................................... ساعت 12:15 دقیقه ...همه چیز تموم شد.............................................. بلافاصله راه افتادیم، رادیو رو که روشن کردیم دیدیم هنوز خطبه ها شروع نشده، چه طور به نماز جمعه رسیدیم؟ نمی دونم...

وارد محوطه که شدیم از سکوت مردم متعجب شده بودم. همیشه بلاخره تو اون جمعیت یکی با بغل دستش حرف می زد، صدای یه بچه می اومد، اما این بار سکوت مطلق بود. جز صدای آقای خامنه ای و صدای نرم جوی آب، هیچ صدایی از کسی بلند نمی شد.

نماز که تموم شد، حس پرواز داشتم. حس می کردم تکلیف روشنه. حس می کردم همه چیز تموم شد. هر کی پیرو ولایت فقیه بود برنامه اش مشخص شده بود. هر کی هم  نبود تکلیفش روشن شد البت.

شنبه 30 خرداد 88

همچنان اغتشاش ادامه داره. توی تلویزیون که احمدی نژاد رو دیدم،  دلم براش کباب شد، نه قبل انتخاباتی واسش گذاشتن نه بعدی. یه آدم چقدر می تونه توان داشته باشه که از داخل و خارج مورد هجمه قرار بگیره و باز کار خودشو ادامه بده و یا سکوت بکنه. یاد صحبتهای آقا افتادم و اظهار نظر خودم، "هر کی پیرو ولایت فقیه بود برنامه اش مشخص شده ". و پناه بردم به خدا، برای ادعایی که دارم. ادعای پیرو ولایت فقیه بودن. خدایا اگر نیست، ادعاش که هست علاقه اش که هست، خودت پیش ببر به سمت پیرو بودن...

دوشنبه 1 تیر 88

جزوۀ انقلاب مخملی رو ورق می زدم، دیدم تا به حال از 7 برنامه شون به 6 تاش رسیدن، و اون یکی باقی مونده وقتی به نتیجه می رسه که 6 تای قبل رو با برنامه ریزی و محکم عملی کرده باشن. اما دیدم 6 تای قبلی، جوّیه که مردم رو هر از گاهی به شدت می گیره. امروز هست فردا نیست. پس می شه گفت از 7 تا هدف و برنامه شون به 6-7 تاش رسیدن یعنی به یک برنامه به خوبی رسیدن و اون خرج کردن پول آمریکاییها و اروپاییهای بدبخته که هزینه شده، برای فروپاشی انقلابی که خون شهدا امضاش کرده، دعای امام پشت سرشه، رهبری آقای خامنه ای ناظرشه و امام زمان مسئولش.

 


نوشته شده در ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ