تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: فرهنگ :.

به نام باقی و مهربان

دیدین ما تو فرهنگمون رسم داریم تا یه هفته خونۀ موت وفی رو خالی نمی کنیم و اطراف بازمانده ها می مونیم؟

خدا نصیب و قسمت هیچکدومتون نکنه، اما جداً تسلی بخشه. وقتی به هر گوشۀ خونه ات نگاه می اندازی و جای خالی عزیزت رو می بینی، وقتی گوشه گوشۀ خونه ات بو و رنگ عزیزت رو می ده، وقتی هر کاری می خوای انجام بدی یاد یه خاطره از عزیزت می افتی که اگه بود اینو می گفت یا این کارو می کرد، بعد که از تو حال خودت اومدی بیرون ببینی که اون عزیز رو دیگه کنارت نداری، دلت بگیره و اشک آروم آروم از چشمت جاری بشه و به زبون بیای که کجایی که اینو بگی یا این کارو بکنی یا مُردم از خاطراتت، می بینی که تنها نیستی، می بینی که اطرافت یه عالمه آدم دیگه همدرد داری که عزیزت یکی از عزیزاش بوده، با هم می شینین عقدۀ دل باز می کنین، اشک می ریزین و آروم می شین، باز و باز و باز و باز....

اما ...

خدا به داد بعد هفت برسه، ... ، جای خالی و دل تنگ و تنهایی...

خدا سایۀ عزیزانتون و عزیزانمون رو از سرمون کم نکنه

الهی آمین


پی نوشت:

1.       این فقط یکی از محسنات این فرهنگه.

2.       ممنون به خاطر تسلی ای که بهم دادین...

3.       پس کی میای...


نوشته شده در ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: لباس تنگ تنگ لاستیکی :.

به نام دانا و توانا

تو اتوبوس کولر گازی روشن بود خنک، حالشو می بردم. رسیدیم به هزار سنگر، ساعت 14 بود، پام رو که گذاشتم روی آسفالت احساس کردم به یک باره یه لباس تنگ تنگ لاستیکی تنم کردن که جلوی نفسم رو هم داشت می گرفت. تمام تنم پر شد از عرقهای ریز که تند و تند از منفذهای پوستم می زد بیرون. خیلی شرجی هوا شکه ام کرد. وقتی رسیدم خونه، یعنی بعد 15 دقیقه، تمام لباسهام خیس خیس از عرق شده بود.

رفتم دانشگاه، نسیم خوش و خنک کولر گازیِ کلاسها حالم رو جا آورد، کلاس تموم شد و من یه عالمه چاپ عکس که یکی از لذت بخش ترین کارهاییه که یاد گرفتم رو سپری کردم و سر خوش از در دانشگاه اومدم بیرون، ساعت 19 بود، باز دوباره اون لباس لاستیکی تنگ تنگ یهو چسبید به تنم.

...

این روزها دائم دارم دچار شک این مدلی می شم. تجربه ای جدید.


پی نوشت:

زنده باشی ایران

 


نوشته شده در ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ظرف :.

به نام خدا

اول: چون سپردم استرسم قابل کنترل بود. ممنون. از کدوم یکیش، نمی دونم؟!؟!؟!؟

.: شهادت مادر خوبی ها و خوب ترینها، تسلیت باد :.

****

دوم: نمی دونم این چه وسواس مسخره ایه که همش دلم می خواد تو ظرف خشک و تمیز و خوشگل که به دلم بچسبه چیز بخورم. حالا که تنها تنهایی زندگی می کنم بیشتر این به چشمم میاد. مثلاً همین الآن دلم چایی زیاد می خواست. ابزار نوشیدنی خوریم فقط فنجون نعلبکیه. خوشگله اما کمه. من دلم چایی زیاد می خواد. تمام ظرفهام رو گذاشتم کنار هم قابلمه و کاسه و بشقاب و سطل ماست و این چیزها، تو همه اش می شه چایی زیاد خورد، اما من دلم یه لیوان بلور و شفاف بزرگ می خواد.

یه روز گرم زمستونی رفتم خونه مامان جون، گفتن یه چیزی بریز بخور. نوشیدنی ها رو طبق معمول ردیف کردن، عرق شاتره، سکنجبین، به لیمو و ... رفتم تمام لیواناشون رو دید زدم و از همه بزرگ تر و خوشگل تر رو برداشتم تا نصف یخش کردم و شربت سکنجبین تر و تمیز درست کردم، از تو قاشقهای مهمونا یه قاشق شربت خوری خوشگل پیدا کردم، از تو پیشدستی ها هم یه بلورش رو برداشتم و رفتم جلو مامان جون شروع کردم به خوردن. بلافاصله خندیدن و گفتن "مریم خانم خود تحویل گیر". از اون روز به این نتیجه رسیدم و امروز بیش از همیشه، که ظرف غذا خوردنم برام مهمه.

من دلم چایی زیاد زیاد تو یه لیوان بلور خوشگل می خواد.

                         


نوشته شده در ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آشغالگرد می شویم :.

به نام صاحب مهربان

  • اردیبهشت هم تموم شد. سوم خردادتونم مبارک.

همیشه دلم می خواست اردیبهشت دو جا رو ببینم، یکی شمال یکی شیراز. نمی دونم چرا، اما خب هیچ وقت این امکان پیش نیومد، تا اینکه امسال یه دل سیر اردیبهشت شمال رو تجربه کردم. هوا اکثر اوقات ملس بود. فقط چند روز خیلی سرد و خیلی گرم شد.

  • اینجا یاد گرفتم بهار نارنج از بهار پرتقال معطر تره. یا برگ درختهای لیمو و پرتقال و نارنج با هم متفاوتن. فهمیدم بهار نارنج کلمه ای جامع برای شکوفه های درخت مرکبات نیست. اینجا کسی بهار رو توی چای نمی ریزه، بهار جمع می کنن و باهاش مربا درست می کنن من اما توی چای رو ترجیح می دم. دوتا تو حیاطم هست. یه عالمه هم بهار دادن، یه مدت هم جمع کردم، نتیجه ساعتها نشستن روی زمین و تفکیک کردن گلها و کاسبرگ و پرچمها، دو تا مشت بهار نارنج خشک شده بود. خیلی کار سختی بود، دیگه بی خیال شدم.
  • ماههای دیگرو می گذرونم به امید رسیدن به اون ماه مورد نظر...
  • یه قرآن ویژه می شناسم، که فقط کافیه متمرکز بشی و بازش کنی. دیگه حله... مال من سورۀ مریم اومد: بسم الله الرحمن الرحیمش............... امیدوارم هیچ وقت فراموش نکنم.
  • حس خیلی خوبیه وقتی انقدر ذهنت مشغوله که حالا از چه متریالی برای یه قسمت ماکتت استفاده کنی و اون متریال رو زیر چراغ برق تو آشغالها ببینی که مفت و مجانی نشسته و منتظره بری برش داری و به کار ببندیش.

یک سال پیش هیچ وقت فکر نمی کردم از دیدن یونولیت تلویزیون انقدر خوشحال بشم، همش یاد ثنام. قبلا برام پیش بینی کرده بود که آشغال گرد میشم، مثل خیلی های دیگه. اصلاً تو کار ما انگار زیادی طبیعیه(آخه پیشنهاد بدتر از اینهاش رو بچه هام بهم داده بودن) جالبیشم اینه که بدون خجالت و با افتخار بر می داریم و می بریمش خونه.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ