به نام حال همه بی حالان
- امشب بهاره رو که دیدیم، خیلی دگرگون شدم. یه دختر خوشگل و خوشفرم و ردیف و تحصیلکرده و دست به جیب. سر یه اتفاق که نه سهل انگاری بوده نه هیچی، تمام بدنش 36% می سوزه. چهار ماه پیش. امروز با گِنی که مانع گوشت اضافی آوردن بدنش می شه که از فرق سر تا مچ پاش رو پوشونده اومده بود خونه خاله. قبل از ورودش خاله گفت باهاش حرف بزنیم خیلی داغونه. وقتی اومد تو، در برخورد اولی که با هم داشتیم دیدیم من، منی که سالمم و هیچ دردی ندارم، خیلی باید بدوئم تا بهش برسم. به روحیه اش، به توکلش، به آرامشش.
حتی ثانیه ای هم نمی تونم خودم رو جاش فرض کنم. د آخه دست آدم با روغن و اتو می سوزه تا یه هفته جلز و ولز می زنیم. این تمام تنش با هم آتیش گرفته.......
از خوشگلیش گفتم، خدا خواهی و معجزه اینه که با اینکه تمام تنش سوخته، ابرو و مژه و موهاش هیچی نشده، چشمش آسیب ندیده، تو گِن فقط لب و چشم تا بالای ابرو و نوک دماغش معلوم بود. اما همینی هم که دیدیم محشر بود. جداً.....
براش دعا کنین. که همینجور با انرژی بمونه. همینجور صبور بمونه و روند بهبودیش سریع تر طی بشه. سه ماه خیلی سخته تن کردن یه لباس سفت و تنگ. توی فشار.
یه لطف هم بکنین خدا رو به خاطر نعمت سلامتی هر روز یه عالمه شکر کنین...
- از خونه این خاله رفتیم خونه اونیکی خاله. عارفه و عاطفه رو دیدم بعد 9 سال. هر دو اول خیلی محکم و رسوخ ناپذیر برخورد کردن. اما آخرش خود عارفه گفت هر بار که برگرده مامانش اینها رو به زورم که شده میاره خونه مون. این خیلی جالب بود.
دوستشون دارم. خیلی با هم خاطره داریم. شهر بازی بعد قرمه سبزی چرب و چیلی از بامزه تریناشه. خاله مونده بود و 5 تا بچه حال خراب.
با حمیده و اونها هم یه عالمه خاطره داریم. خدایا چرا ماها بزرگ می شیم. چرا انقدر دور می شیم با بزرگ شدنمون. چرا باید انقدر بد باشیم آخه....