تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: محیط خصوصیِ مجازی :.

به نام خوب و مهربان

فکر کن! مسنجر نداشته باشی که ...

بعد بری میلت رو چک کنی ببینی تو رو اویلبل داره نشون می ده.

 َاااااااه.

هیچ فضای خصوصی دیگه واسه آدم نگذاشتن.


رضوان خانممونم خروس شد. به سلامتی.


نوشته شده در ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: دگرگونی :.

به نام حال همه بی حالان

  • امشب بهاره رو که دیدیم، خیلی دگرگون شدم. یه دختر خوشگل و خوشفرم و ردیف و تحصیلکرده و دست به جیب. سر یه اتفاق که نه سهل انگاری بوده نه هیچی، تمام بدنش 36% می سوزه. چهار ماه پیش. امروز با گِنی که مانع گوشت اضافی آوردن بدنش می شه که از فرق سر تا مچ پاش رو پوشونده اومده بود خونه خاله. قبل از ورودش خاله گفت باهاش حرف بزنیم خیلی داغونه. وقتی اومد تو، در برخورد اولی که با هم داشتیم دیدیم من، منی که سالمم و هیچ دردی ندارم، خیلی باید بدوئم تا بهش برسم. به روحیه اش، به توکلش، به آرامشش.

حتی ثانیه ای هم نمی تونم خودم رو جاش فرض کنم. د آخه دست آدم با روغن و اتو می سوزه تا یه هفته جلز و ولز می زنیم. این تمام تنش با هم آتیش گرفته.......

از خوشگلیش گفتم، خدا خواهی و معجزه اینه که با اینکه تمام تنش سوخته، ابرو و مژه و موهاش هیچی نشده، چشمش آسیب ندیده، تو گِن فقط لب و چشم تا بالای ابرو و نوک دماغش معلوم بود. اما همینی هم که دیدیم محشر بود. جداً.....

براش دعا کنین. که همینجور با انرژی بمونه. همینجور صبور بمونه و روند بهبودیش سریع تر طی بشه. سه ماه خیلی سخته تن کردن یه لباس سفت و تنگ. توی فشار.

یه لطف هم بکنین خدا رو به خاطر نعمت سلامتی هر روز یه عالمه شکر کنین...

  • از خونه این خاله رفتیم خونه اونیکی خاله. عارفه و عاطفه رو دیدم بعد 9 سال. هر دو اول خیلی محکم و رسوخ ناپذیر برخورد کردن. اما آخرش خود عارفه گفت هر بار که برگرده مامانش اینها رو به زورم که شده میاره خونه مون. این خیلی جالب بود.

دوستشون دارم. خیلی با هم خاطره داریم. شهر بازی بعد قرمه سبزی چرب و چیلی از بامزه تریناشه. خاله مونده بود و 5 تا بچه حال خراب.

با حمیده و اونها هم یه عالمه خاطره داریم. خدایا چرا ماها بزرگ می شیم. چرا انقدر دور می شیم با بزرگ شدنمون. چرا باید انقدر بد باشیم آخه....

  • چیزی نمونده..........

نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: تقدیر :.

به نام زنده و حاضر که مهربان است...

تکلیفهای عیدم نصفش عکاسیه نصفش تحقیق. به غیر اونهایی که سیما بهم داده.

از اونجایی که خودم دوربین دیجیتال ندارم، ملت هم عیده و دوربینهاشون رو نیاز دارن، تمریناتم رو تا یه حدی با دوربین موبایل محمد که فکر نکنم کیفیتش 0.5 مگا پیکسل هم باشه انجام دادم. کادرها و رنگهام رو خراب کرد مجبور شدم یه عالمه تو فتوشاپ باهاشون ور رفتم اما در نهایت از کارم ناراضی نبودم. محبوبه که نیومد خونه مون، عمو هم هول هولی رفتن، سیما هم که عدل وقتی بهم قول همکاری داد نمایشگاه زد و ثنا هم که عزاداره، دیگه نشد به اساتید بدم اشتباهاتم رو برام بگیرن و خلاصه علی مونده و حوضش.

                                       گاوی خودم(از جمله شاهکارهای بنده مثل تنگ سمت راست)

بیشترین چیزی که اذیتم می کنه اینه که وقت ندارم. تعطیلات که تموم بشه باید برگردم. هنوز کامپیوتر ندارم. بنابر این همه کارهام رو تا قبل 12-13 باید انجام بدم. این از این، تحقیقاتم هم در زمینۀ معبد موصاصیر هست که خیلی هیجان برانگیز و گوراننده در خوده.(گوریدن در خود همون پِت شدن. گره خوردن جوری که اصلاً باز نشه می باشد) یعنی اطلاعات فراوون اما ترتیب و تقدم و تآخر با مدیریت خودم باید انجام بشه که خیــــــــــــــــــــــلی سخته.

اما وقت کار، جداً لذت می برم، سختیش حالیم نی. طاها و موحد که از تحقیقات دانشگاه می نوشتن، دلم ضعف می رفت، منم دلم خواست بنویسم. واسه خودم. چون تجربه اش رو دارم، که بعدها چه لذت بخش و حتی کاربردیه این خاطرات. اینکه همیشه همه چیز اونجوری می شه که باید بشه و من هیچ کارم در این زمینه. خودش به بهترین نحو ممکن ردیفش می کنه.

از اینها بگذریم.

همه اینها رو نوشتم به خاطر یه حس دیگه ام. امشب لاله خانم اینجا بود. مثل همیشه حرفهای بدرد بخور زد. و ما سراپا گوش بودیم. یه عالمه دلیل علمی...

امشب باز هم مطمئن شدم. نمی دونم داستان چیه. نمی فهمم. فقط خیلی از این اتفاق راضی ام. ممنونم خدا. ممنونم به خاطر این آدمها و به خاطر مقابل کردن من با اینها. ممنونم که شیش دنگ حواست به کوچکترین اتفاقاتی که ته قلبم می افته هست و مواظبش هستی. ممنونم خدا هرچند که هیچ وقت از پس شکرت بر نمیام.

خدایا دونت ول می ممنون.


اینجا کسی هست عکس رو ببینه یا بلعکس؟؟؟

نوشته شده در ساعت 4:0 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: اولین پست سال 88 :.

         بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام

سال نو مبارک

ببخشید که نیستم یا کم هستم.

مشغول خونه تکونی و اسباب کشی بودم و بنابر این اینجوری شد.

سال گذشته جز یکی دو مورد مابقیش عالی بود. ان شاءالله، سال پیش رو بهتر از سالی که گذشته.

بنابر این، آرزوی سالی سرشار از موفقیت و شادی و سلامتی برای شما و خانواده ها و عزیزانتون دارم.

سال ظهور هم...

حق نگهدارتون.


پی نوشت:

به محض خلوت شدن سر، بهتون سر می زنم به جهت دید و بازدید. تو آجیل فندق دوست دارم. برام کنار بگذارید.


نوشته شده در ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ