تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: Music :.

به نام هستی بخش مهربان

موسیقی برای من مسئلۀ جدی ای نیست، اونقدر که اگه گوش ندم روانی بشم، یا کمبودش رو احساس کنم. (بر عکس اونچه که بین آشنایان به نظر میاد) گاهی، بسته به حالم دوست دارم وقتی سر کامپیوتر هستم، گوشم هم یه چیزی بشنوه. آهنگهایی هم که گوش می دم، اصولاً اتفاقی به دستم رسیده، مثلاً پیشنهادشو دادن گوش دادم اگه خوشم اومده نگهش داشتم اگه نه هم که هیچ می ره تو ریسایکل بین. آرشیو غنی یا خاصی هم ندارم. حالا اینها رو ولش.

تا به امروز چند باری پیش اومده، یه گرفتاری یا درگیری ذهنی داشتم و تو همون حال و هوا، ترانه شده اش رو شنیدم و از اون به بعد هم که گوشش می دم یاد اون جریان می افتم... مثل داستان نازی که فقط واسه من .... هیچی.

خلاصه اینکه، امشب هم...

                              

امشب بیست و یکم اسفند ماه بود. چهارشنبه هم بود..........................


پی نوشت:

  • دلم می خواد یه روز خدا جلسۀ پرسش و پاسخ بگذاره به اینهمه سؤالای بی پاسخم جواب بده.
  • حالم خوبه ها اشتباه نکنین.

نوشته شده در ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: هفتۀ اول دانشگاه :.

به نام محبوب و مهربان

سلام

این سفرم پر بود از اتفاقات خوب.

اول و مهمترینشون اینکه یه خونۀ عالی گیر آوردم با یه صاحب خونۀ خیلی خوب. امنیتش هم حرف نداره چون دورتادور رو آشنایان و اقوام احاطه کردن، این زمینیاش، ماورائیاشم که بعله و اینا...

دوم اینکه کلاسهام شروع شد، بچه ها رو دیدم و از همه جالب تر اینکه لحظه اول ورودم به کلاس چهارتا دوست پیدا کردم. داستان دوستهام هم اینه که، روز کنکور به خاطر اینکه مکانش دور بود زود راه افتادیم اما صبح زود ترافیک نبود بنابر این زود هم رسیدم. درست یک ساعت. چند دقیقه ای که نشستم متوجه شدم تو سه ردیفی که کلاسه داشت فقط یک ردیفش رشته هاشون با من یکیه. اول با میز جلوئیم و بعد با میز جلوئی اون مشغول صحبت شدیم. قرآن رو که می خوندن میز پشتیم اومد. بعد کنکور هم با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم به امید موفقیت و دیدن همدیگه تو آمل(چون رشته ای که شرکت کرده بودیم فقط یک دانشگاه و فقط آمل داشت بنابر این اگر قبول می شدیم همدیگرو می دیدیم).

اولین کلاسم ساعت 6 عصر شروع می شد. با اینکه یه غروب خوشگل و خوشرنگ داشت، دلم بدجور گرفته بود. با همون حال وارد کلاس شدمُ یه دفعه چند نفر با شور و هیجان صِدام کردن، تعجب کردم که کیه که من رو می شناسه اونم با این صمیمیت. نگاه کردم، یکی یکی به این شکل که "میز پشتی و میز جلوئیم و میز جلوئی جلوئیم" بودن خودشون رو معرفی کردن. تو اون ردیف هشتایی چهارتامون قبول شده بودیم. خیلی حس خوبی بود. بلافاصله شماره هامون رو به هم دادیم و تو گشت و گذارهای این چند روزه دیدم نه، ازشون خوشم میاد، حتی دیشب که می خواستیم از هم جدا بشیم حس کردم دلم براشون تنگ می شه. بچه های مؤدب و خوبین. از بچه های دیگه هم باید بگم کلاً از سی چهل نفر کلاس، خیلی باشیم ده نفریم که آملی نیستیم. یکی دوتا مشهدی. یه سمنانی و بقیه هم دورترینشون شهسواریه. مابقی بومی هستن. پایه و باحالن. یکی از کلاسها رو به خاطر ما شهرستانی ها پپیچوندن، چون ما بلیط گرفته بودیم برگردیم.

اتفاق سوم هم اینه که احساسم به یه بنده خدایی که اونجا بود و همیشه ازش بدم می اومد، خیلی خوب شد. بسکه مهربون بود، بسکه محترم بود. همیشه اخمالو  هست اما حالا دیگه می تونم تشخیص بدم کدوم اخمش جدیّه کدوم شوخیه کدوم مهربونیه و ... مِن بعد گوش مجید و بقیه رو می برم در موردش بد بخوان حرف بزنن یا شوخی بی مزه کنن.

یه عالمه تکلیف عید دارم. به خاطر تفاوت رشته ام، خیلی باید بدوئم. خیلی.

هوای این چندروزۀ اونجا خیلی خیلی خیلی گرم بود. خیس می شدیم از دم و گرما. از بارون هم هیچ خبری نبود. آها روز اول هم مامان بابا باهام اومده بودن، کلی رفتیم روستاهای اطراف و طبیعت و مرغ و غاز بع بعی دیدیم. کلی به یاد ثنا بودم. روز برگشت هم از خونه که اومدم بیرون دیدم چشمم هیچ جا رو نمی بینه، مهِ خالی بود شهر.

برای برگشت یک ساعت و نیم تو ترافیک جاده هراز بی حرکت موندیم. خیلی خسته شدم. خستگیم اونوقتی بیشتر شد که فیلم "سربلند" رو گذاشت. اَه.... اما به لطف همین ترافیک برای اینکه مردم کفرشون در نیاد، یه فیلم دیگه هم نشون دادن، "همیشه پای یک زن در میان است".  این بار چون می دونستم آخرش چی می شه خیلی حال نداد.

سر خیابونمون هم پیاده شدم و اومدم خونه. چقدر بده وقتی آدم بیاد خونه اونم با این خستگی، اونم بعد چند روز، با خونۀ خالی مواجه بشه! سر درد داشتم. خوابم هم می اومد. دوش گرفتم، همه اومدن خونه نهار خوردم، اونم با خستگی بسیار زیاد، بعدش هم پر زدم تا رختخواب، با یه عالمه حس بد که نمی دونم به خاطر رفتن ثناست، یا دور شدن از بچه ها، یا داشتن اینهمه کاری که هنوز هیچ کدومشون رو نمی تونم انجام بدم، یا استرس کارهای دانشگاهم یا چی...

خب، اینم از این، حسهای روز اول، از دانشگاه، بچه ها، صاحب خونه، خونه، آشنایان، دوستانم، درسهام و...

 امروز نوزدهم اسفند ماه بود.

 


نوشته شده در ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: وبگذر :.

به نام خدای مهربان

ظهر که اومدم پست جدیدم رو گذاشتم، وبگذر رو چک کردم دیدم چندین بار با گزینه های جالبی سرچ شدم. حس خیلی خوبی بهم دست داد، آخه سر جریان سرخس رفتنمون تو اینترنت در به در دنبال یه سری اطلاعات می گشتیم ببینیم بلاخره یه نون خشک پیدا می شه واسه نهار بخوریم یا با خودمون ببریم. که یه بنده خدایی در گذر از مرز از این شهر رد شده بود و خاطره اش رو خوندیم که کمک خوبی بود.

حالا این سرچها هم همچین حال و هوایی داشت. دم عید هم هست، ملت می خوان بدونن چه کار کنن چه جوری برن سفر، کجا برن. داستان رو که برا خانواده تعریف کردم تشویقم کردن یه پست بنویسم و نکات سفری جاهایی که رفتیم رو بنویسم که هر چی سختی ما کشیدیم و نکاتی که نمی دونستیم رو بقیه نکشن یا با اعصاب راحت برن بگردن و حالشو ببرن.

پس خیالتون رو راحت کنم که اصلاً مهم نیست، می تونین نخونین.

می تونین هم فقط جایی که مد نظرتونه رو بخونین.


:: توصیه های سفرهای عیدانه ::

از یزد شروع می کنم. یزد شهر آروم و ساکتیه، با مردمی مهمون نواز و واقعاً خوب. تو بازار هرکی هر قیمتی گفت به راحتی حرفش رو باور کنین. دروغ و دغل تو کار یزدی ها نیست. از لهجه زیباشون لذت ببرین. برا یه بار هم که شده فالوده یزدی رو امتحان کنین و حواستون باشه اونها آبلیمو توش نمی ریزن و اگر درخواستش رو هم بدین بهتون بد نگاه می کنن. برای خرید باقلوا و سوغاتی های خوردنی یزد به مغازۀ حاج خلیفه برید تو میدون امیر چخماق. صبح خیلی خیلی زود (بعد نماز صبح) برید و نوبت بگیرید وگرنه بعیده چیزی دستتون رو بگیره. هر چقدر هم تو صف بایستید می ارزه. لیست بناهای دیدنیش رو هم از پایگاههای هلال احمر بگیرید و دیدن کنین. بیشترش ارزش دیدن و وقت گذاشتن رو داره. توی یزد گم نمی شین. همه راها مستقیمه. دوبار تو شهر بگردین کل شهر دستتون میاد. هوای یزد عالیه اگه ابری باشه، وگرنه باید به فکر ضد آفتاب باشید.

اصفهان شهر شلوغیه. وقت رانندگی شیش دنگ حواستون رو به خیابون بدید، اصفهانی ها فقط بوق رو می شناسن و با ترمز و کلاچ کاملاً غریبن. راهنما و توجه به علائم رانندگی هم تو اصفهان کشکه. خونه خوب گیر میاد. خونه هم که می دونین منظور اتاقه و زیر انداز و وسایل گرمایشی و سرمایشی که واقعاً برای کسایی که سفر رو فقط به خاطر سفر بخوان نه شکل و ریختش، جای عالی ایه. سر قیمتهای صنایع دستی  تا می تونین چونه بزنین. اگه راضی نشدن کلاً بیاین بیرون. خیلی نامردی گرون می فروشن. مخصوصاً تو میدون امام. دیگه اگه از لحاظ عقلی به نظر قیمت خوب بود نیاین گیر بدین ها گفته باشم. مسجد امام رو حتماً حتماً ببینین. هیچ جا نرفتین مسجد امام رو از دست ندین. ته ته معماری و فلسفه است. سی و سه پل همیشه شلوغ تر از پل خاجوست. اما کلاً پلها و قدم زدن کنار زاینده رود رو از دست ندین. ساعتی هم بشینین و به پرنده ها نگاه کنین. مخصوصاً وقت غروب. نقشۀ شهر رو داشته باشید و از سوال کردن تو اصفهان نترسید. خیلی تو هم تو همه. با ترافیک سنگینش هم سعی کنین کنار بیاین. هوا خشکه، آفتاب تیزه، مواظب پوستهاتون باشین! در آخر هم باید بگم اگه با غذای چرب و جگرهای گوسفند مشکل ندارین، بریونی بسیار لذیذه، فقط یه وعده که بگیرین اگه واقعاً آدمیزاد باشین، تا چند وعده می تونین بخورینش. بهترینش هم مال خیابون چهار باغه.

تو شیراز بعید نیست  که بیشتر اوقات مغازه های جاهای غیر بازار رو بسته ببینین. حال ندارن بیان سر کار. خودتون هم شیراز به همچین حالی می افتین خیالتون تخت. هوای عالی و مست کننده اش کافیه برای بی حال بودن، پس، از خوردن دوغ اونم از نوع شیرازیش با غذا جداً پرهیز کنین وگرنه تمام مدت اقامتتون رو در خواب به سر می برین. جاهای دیدنی شیراز انقدر زیاد هست که کل سیزده روز رو بخواین اونجا سپری کنین. پس تو تنظیم وقتتون دقت کنین. فالوده شیرازی یادتون نره. آخ از رانندگی یادم رفت بگم. خوبه حالا اصفهانی ها بوق رو می شناسن، شیرازیها بوق رو هم نمی شناسن. اگه خودتو نکِشی کنار نصف ماشینت رفته. اسم میدونها رو نادیده می گیرن، هر شکلی که وسطش باشه به لحاظ اونها اسم میدون اونه. مثلاً فلکه خاتون، فندک رستم و چیزهایی که هیچ جای نقشه ها نمی تونین کلماتش رو پیدا کنین. تو این شهر هم اگه سوال نپرسین جایی رو پیدا نمی کنین.

برای بندر عباس باید بگم از نصف راه که می خواین برین، توی راه ملت رأیتون رو می زنن. سعی کنین هفتۀ دوم عید برید چون هم خلوت می شه هم قیمتها منصفانه. هوا به نسبت جاهای دیگه ایران گرمه. ممکنه شرجی هم برای تنفس ایجاد اذیت کنه. خلیج فارس متفاوتی رو از اونجا شاهد هستین. کشتیهای ایرانی و خارجی، منظرۀ جالبیه. حتماً برنامه غذای روزی که بندرعباس هستین رو جوری تنظیم کنین که وقتی رفتین بازار ماهی فروشها، ماهی تازه بخرین و تازه تازه بپزین بخورین. بندرعباس شلوغه، ترافیکه، خیلی بزرگ نیست، بیشتر بلوارها به هم راه داره اصلاً نترسین یکم جلوتر دور برگردونه. هفته اول حتی آب خوردن هم بسیار گرون تر از حد تصورتونه. پس اگه برنامه اول عیدتون بندرعباسه نون و آبتون رو از شهرهای اطرافش تآمین کنین. سعی کنین اگه ماشینتون کولر نداره تحملتون رو ببرین بالا.

از مازندران حرف نزنم بهتره چون همه می دونین،  هوا سرده، بسیار بسیار بسیار شلوغه، ویلاها بسیار گرونه، هوا بیشتر اوقات به شدت بارونیه طوری که از خونه نمی تونین جم بخورین.  

همدان هواش هنوز یه کوچولو سرده. اما باز هم به نسبت فصلهای دیگه خوبه. شهر کوچیکیه. دو روزه تمام جاهای دیدنیش رو می شه با دقت بالا دید. تپۀ هگمتانه شگفت آوره. حتماً برای دیدن هم که شده لاله جین برید. حتماً قیمتها تو عید گرون تر از ایام دیگه اس! غار بلیطش گرونه، هواش هم خوبه زیر زمین هواش معکوس بیرونه. تابستون سرد و زمستون گرمه. تنها نمی شه رفت.

خوزستان و مناطق جنگی جنوب بسیار گرمه. دیدنیه. خاکی می شی شلوار جین یا روشن بپوش و گیر نده به تمیز بازی. وسایل حمام حتی شده یک بار هم ازش استفاده نکنی حتماً با خودت بردار. جوراب اضافی در صورتی که تو مناطق خواستی کفشت رو در بیاری همراهت باشه. نقاب و عینک آفتابی لازمه. فقط برای فکر کردن هم که شده ساکت باش و نگاه کن. سکوت کن. سکوت. اگه با خانواده هستی حتماً بگرد. خیلی بگرد. ایذه، شوشتر، مسجد سلیمان، خرمشهر، اهواز، آبادان،...

 

*شهرهای استانهای مختلف هم که دیدنی یا خاصّه از این قراره:

خوانسار ِ اصفهان، باغهای سرسبزی داره البته ما تابستونش رو دیدیم. باغ هلوهای یک کیلویی و ...

گلپایگانِ اصفهان و جادۀ ورودیش هیجان آوره، کبابش هم که معروفه و خوردنیه، لبنیاتش عالیه، شهر کوچیکیه اما واقعاً شهره. فکر کنم بهار باید خیلی سرد باشه.

شهرکرد مبدأ زاینده روده، چهره دیگه ای از زاینده رود رو شاهد هستین. تمیزتر، خروشانتر، زیباتر و همه چی تر. شهر فوق العاده سردیه. پوستین به همراه داشته باشین. فکر خوابیدن تو چادر توی این شهر حتی روزش رو هم از سرتون بیرون کنین.

اردکان یزد، شهر آقای خاتمی رئیس جمهور محبوب اسبق.. شهر بادگیرهایی یک طرفه(به جهت باد) حتماً برید داخل بافت قدیمی شهر. اطراف خونه پدری آقای خاتمی که خانه مشاهیر یا یه همچین چیزی. جاهایی از شهر می شه از دیوارها با پله های باریکی که هست بالا برید و شهر رو از بالا نظاره گر باشید. این پله هایی که می گم رو به روی مسجد مرکزی این شهر بود. واقعاً امتحانش ضرر نداره. این شهر پسته شور، حلوای ارده و اردۀ محشری داره.

جهرم استان فارس، مردم عالی ای داره. مهمون نوازن به شدت. رسوم خاصی دارن. شهر عجیب، خوشبو و زیبائیه. یه سمتتون تا بی نهایت از بر جاده تا کوه یکی در میون نخلستان و نارنجستانه. عکس فراموش نشه تصاویرش تکرار نشدنیه. شب تو جاده های اطراف جهرم به بعد حرکت نکنین بسیار خطرناکه.

به محض ورود به داراب استان فارس، مست شدین رفته پی کارش. مخصوصاً اگه توصیه ام رو در مورد شب رانندگی نکردن تو جاده های جنوبی گوش ندین و شب به این شهر برسین. مردمش عالین. جون می دن برای آدرس پرسیدن یا گردوندنتون توی شهر. اگه فرهنگی هستین و کارت دارین حتماً برای گرفتن اتاق به مراکز اسکان نوروزی سر بزنین. چیزهایی می بینین که ممکنه دیگه تو هیچ شهر دیگه ای تکرار نشه.

مردم دامغان اسان سمنان کافیه متوجه بشن که مسافرین، اون وقته که از هیچ کمکی برای سامان دادن شما جهت استراحت و خوش گذرونی تو شهرشون دریغ نکنن. در حد یه استراحت دامغان جای خوبیه. سرده.

صد درصد کسی برای تعطیلات عید سرخس خراسان شمالی نمی ره. اما اگه پیش اومد باید بگم ته دنیا رو اگه در نظر بگیری می شه سرخس. جای دیدنی نداره. مردم محلی نداره. شهر تشکیل شده از دو سه تا بلوار و میدون با یه عالمه کارمند شرکت نفت و راه آهن و گمرک و ... با ماشین بیای نمی دونم از کجا سر در میاری، اما اگه با قطار اتوبوسی های مشهد-سرخس بیای، دو سه ساعت تو راهی و بعد که رسیدی هنوز باید سوار مینی بوس بشی تا برسونتت توی شهر. خیلی فاصله داره. مرز ایران و تاجیکستان هم به حساب میاد.

شهرضا، فقط یک کلام: شهر شهید محمد ابراهیم همت. شهر مزار اصلی شهید همت...

برای رفتن به قشم اونم تو تعطیلات عید، راههای زیادی پیش روتونه. اما بهترین و کم هزینه ترین و راحت ترین راه بندر خمیره. باز هم توصیه مؤکدم اینه که برنامه قشم رو برای هفتۀ دوم بگذارید.. تعطیلات عید زمان مناسبی برای خرید قشم نیست. قیمتها تفاوت آنچنانی ای با شهر خودتون نخواهد کرد. جنسها هم اونچنان مال نیست. از سه راهی که یکیش به سمت بندر خمیر می ره یکیش بندر عباس سمت راستیه که بندر خمیر می ره رو انتخاب کنین. دوست داشتین یه شبی رو اونجا بگذرونین دوست نداشتین به بندر پل که رسیدین سر ماشین رو به چپ بچرخونین و وارد مسیر بند پل بشید و (پارسال 9000 تومن دادیم) پول رو بپردازید و برید روی لنچ و شناور و با آرامش هر چه تمام تر برید قشم. فکر برگشت رو هم نکنین خدا بزرگه. از آسمون، از ماهی های اطراف شناور یا لنچ، از پرنده ها با لذت هر چه تمام تر دیدن کنید و از همه مهمتر از خلیج همیشه فارس که هیچ جا مثل اونجا نیست. بعد که رسیدید به بندر لافت بعد حداکثر 15 دقیقه، از لنچ برید بیرون و اصلاً به سمت چپ جاده توجه نکنین که کیلومترها ماشین در انتظار سوار شدن لنچ هستن، با خیال راحت برید و محل استقرارتون رو تهیه کنین. عین تمام شهرهای دیگه یه کلاس از یه مدرسه یا یه دانشگاه رو بهتون می دن. خستگی در کنین و برید چند روزی رو از طبیعت قشم استفاده کنین. طبیعت قشم یعنی درۀ ستاره افتاده که بدون کفش عاج دار کتونی نمی شه توش راحت گشت. حتماً تا می تونین بالا برید و به زیر پاتون و زیر کفشتون نگاه بندازین. جزایر ناز، غارهای نمی دونم چی چی. تکتکشون رو برید ببینین اونم سر فرصت و با آرامش چون بعد دلتون بدجور می سوزه. آخر کار خواستین به بازار هم سر بزنین اما خرید نکنین که مفتش هم گرونه. بعدش هم اگه هفتۀ دوم برگردید صف ماشینها کوتاه تره. صبور باشید. شب برید توی صف تا صبح به لنچ می رسین. سعی کنین چند نفر نوبتی پشت فرمون بشینین که به یه نفر فشار نیاد.

لار استان فارس به خاطر پوشش زنهاش، شهر رنگی رنگی ای هست. بازار قیصریه رو از دست ندید. خرید از بازار رو هم. پارچه های فوق العاده با قیمتهای عالی. خشکبار و چیزهایی که ممکنه کمتر دیده یا شنیده باشین. یکمی شهر بوی بد می ده به خاطر جویها، اما در کل شهر زیباییه. اماکن دیدنیه قشنگی هم داره.

برای پاسارگاد استان فارس، سه  چهار ساعت کامل وقت بگذارید. محوطه ای بزرگ از کاخهای هماخمنشان هست. چیزی کوچکتر از تخت جمشید اما به همان زیبایی.حتماً با ماشین شخصی برید. از صف طولانی ورودیش که بگذرید داخل کلی صفا خواهید کرد. به محض غروب آفتاب درها بسته می شه. زمین شنیه با کفش راحت و اسپرت از ماشین پیاده بشید. هوا خشک و آفتاب تیزه. مواظب پوستتون باشید.

میبد یزد شهر سفال و مسجد.

هوا خشک و آفتاب تیزه. مواظب پوستتون باشید.

میبد یزد شهر سفال و مسجد.

نائین یزد با خونه های مخروبه اش یکی از جالبترین جاهاست.  ترس رو بگذارین کنار و جستجو گرانه و با احتیاط، به خونه ها سر بزنین. چیزهای جالبی منتظره تا توسط شما دیده بشه.

تفت ییلاق یزدی ها به حساب میاد. کوه عقاب رو توی جاده برای رسیدن به این شهر می بینین. تفت که رفتین به قیافۀ انارها کاری نداشته باشین. بخرید وقتی بازش کردین می بینین که بر خلاف پوست سفید بیرونی داخلش دونه های سیاه و ترش ترش و آبدار داره. رب انار شهر هم محشره. از رودخونه حتماً دیدن کنین. هوای تفت خوب و خنکه. مهربونه.

مینودشت گرگان شهر جالبیه مثل شهرهای شمالی دیگه خیلی سر و تهش مشخص نیست. مزرعه هایی هست عظیم و زیبا. اگه از راه مشهد اومده باشید یا مقصدتون مشهد باشه با استقبال باور نکردنی مردم مواجه می شید. کاهو و سیفی جات مینو دشت رو از دست ندید. انقدر تازه و خوش مزه است که احساس می کنی از بهشت برات نازل شده.

طوس خراسان شمالی. دیدنش زمان خیلی کمی می گیره. در اصل فقط  مقبره فردوسی عزیز هست و مجسمه ها با طرز خاص نورپردازیش. جالبه.

تبریز رو خیلی نگشتم. اما در این حد ازشون حالیم شد که اگه فارس زبان باشی از لحاظ اونها کلاً داخل آدم به حساب نمی آی . حالا خودتو بکش که بابا من نمی فهمم چی می گی؟ باهات یک بند به زبان خودشون صحبت می کنن...........  یکی دو تا موزه دیدیم اونم هول هولکی و مسجد کبود رو که خیلی زیبا بود. اما اطراف تبریز قره کلیسایی داره که دووووره اما زیباست، زمستون البته بیش از فصول دیگه. جون می ده واسه عکاسی.


همه جا خونه گیر میاد، اما داشتن کمپ اعتماد به نفس و اطمینانتون رو بالا می بره، از دو سه روز قبل از عید ستاد نوروزی شروع به فعالیت می کنه اما اگه سفرتون بیش از 13 روز عید طول می کشه حتی یک ساعت، دیگه روی طرح نوروزی حساب نکنین که دریغ از یه لونه موش. یعنی باید یا به سرمای خیابون تن در بدین یا هزینۀ سنگین هتل و یا مسافرخونه، تازه اگه گیر بیاد.

آخخخخ. اینو بگم که وقتی می خواین برید ستاد خونه سفارش بدید تأکید کنین جای حمام دار با آب گرم، بهتون بدن که پیدا کردن حموم مصیبته تو شهر غریب.

متأسفم که کمک بیشتری برای گفتن ندارم، تازه اگه با این حرفهام کمکی کرده باشم........................................

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: دوستانه :.

به نام دوست مهربان

دوستهای دانشگاهمو (دوره کاردانی) بچه های قدیمی می شناسن. رالی و الی و هانی و ساری و آذی و عاطی منم که مری بودم. هنوز با همه شون در ارتباطم و شاید بشه گفت بیش از قبل با هم صمیمی و دوستیم. دلم خواست یه پست از دوستهام بنویسم و از وضعیتهاشون. مخصوصاً به خاطر اتفاق جدیدی که افتاده.

خدا رو واقعاً شکر که همه شون اوضاعشون بر وفق مراده. هر کدوم یه گرفتاری خوب دارن. رالی که ازدواج کرد. الی رفت سر کار، هانیه دانشگاه قبول شد، ساری سر زندگیشه، آذی هم تازگی ها علاوه بر کار پر مشغله ای که داشت نامزد کرده، و از همه اینها مهم تر، عاطی چند روزیه مامان شده.

امروز رفتم دیدنش. سال دوم که بودیم ازدواج کرد. ته برنامه نویسی بود. بعد مرخصی و مهمان شدن ترم آخرش رو اومد دانشگاه خودمون. با قبل ازدواجش هیچ فرقی نکرده بود. امروز که دیدمش بهش گفتم با زمان دانشجویی که هیچی، با قبل ازدواجتم هیچ فرقی نکردی. کلی هم به تیر و تخته زدم. آرشام (به معنی بزرگ) پسرش خیلی خیلی خیلی به توان n لطیف و ناز بود. بوی خداش مستم کرد. نتونستم بغلش کنم، هر چند که دلم پر می کشید، دورا دور قلبش رو حتی از روی پتو می شد دید و ضربانش رو حس کرد. وای خدای من...

دلم تازگی ها یه جوریه. دلم وقتی بچه می بینم تازگی ها یه جوری می شه. قدیمی ها احساسم رو به بچه ها می دونن. وای بچه اونم نوزاد...

خدا اگه نوزادها رو انقدر ناز و دوست داشتنی نمی آفرید واقعاً امیدی بود که مادرش بخواد بزرگش کنه؟؟؟؟ نمی دونم...

وای یاد علیرضا افتادم، یه نی نی کمتر از یه ساله. چند روز پیش با ثنا جایی بودیم. من این علیرضا رو که پوست خیلی سبزه و موهای اسکاچی و چشمهای درشت مشکی داشت رو می خواستم بخورم. اونم ازم بدش نیومده بود. دیگه انقدر آویزونم شد خسته شدم. مامانش بهم شیشه شیرش رو داد که بدم بخوره بخوابه که بتونم از دستش فرار کنم. اگر بدونین چه احساس عجیب غریبی بهم دست داد. ثنا کلی مسخره ام کرد. یه بغض بود که داشت خفه ام می کرد. از معصومیتی که تو این بچه بود. که تو همه بچه ها هست. تو جزءجزء صورتشون...

گاهی فکر می کنم خوش به حال مامانا... گاهی هم که خستگی و عصبانیت و دلگیریشون رو می بینم دلم براشون کباب می شه. واسه همینه که مادرا بهشت رو گذاشتن زیر پاشون دیگه.

پاشون رو بر هم نمی دارن یه چیزیشم به ما برسه...

 

امروز سه شنبه سیزدهم اسفند ماه بود.

 


نوشته شده در ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: پیوند :.

به نام مهربان پیوند دهندۀ قلبهای مهربان

خب، بلاخره امروز، یکی دیگه که خیلی دوستش داشتم و نگرانش بودم هم به سلامتی رسماً متأهل شد و رسماً رفت قاطی خروسها و حسابی این اواخر خانم شده بود، خانم تر هم شد.

ساعت عقدش از خواب پریدم و کلی به یادش بودم.

خدا رو سپاس.

           تقدیم، با بهترین آرزوها

امروز شنبه دهم اسفند ماه بود.

 


نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: I want but… :.

به نام حکیم و دانا

ثنا گفت مقصر خودتی، خودت گفتی نمی شه و نشدنش فقط به خاطر جوّ منفی خودته، با لهجه مادریش هزار بار گفت مگه Secret رو نخوندی ندیدی؟ من بی توجه بودم به حرفش. چون انقدر بوده خواستم که بشه و نشده و سوختم و پدرم در اومد و ذغالم دیگه به هیچ دردی نخورد تا دوباره از اول ساخته شدم. حالا هم نبود که نخواسته باشم که بشه، خودم رو مشغولش نکردم. بدبختیم که یکی دوتا نیست بخوام ذهنم رو معطوف به این مسئله کنم. ولش کردم. حالا ثنا که برنامه ریزی کرده بود و خواسته بود و ذهنش رو مشغولش کرده بود، داغون شد. موندم تو کار خدا. منم راز رو قبول دارم. منم به راز اعتقاد دارم. اما تو این رابطه نه. می دونم آخرشم هر آنچه که اون بخواد می شه. همش این آیه تو ذهنمه که " چه بسا چیزی که شما می خواین و به ضررتونه و چیزی که نمی خواین خیرتون" پس توکلم به خودشه و واگذارش کردم به خود خودش. فقط همین.

نکته!: وقتی به چیزی بی تفاوتی، اهمیتش رو وقتی می فهمی که داری از دست می دیش، یا از دست دادیش. مثل سلامتی...

 

امروز شنبه سوم اسفند...


نوشته شده در ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ثبت اولین نگاه :.

به نام خدای بزرگ و مهربان

گرفتن گواهی موقت کاردانی، یک روز و نیم کار مقدمات ثبت نامم رو گرفت، از بس که این دانشگاه آزاد نامرد و به قول بابا از دماغ فیل افتادست.

بلاخره رفتیم، شکر خدا خیلی راحت هم رسیدیم، کلاً از خروجی شهرکمون سه ساعت و نیم تو راه بودیم، نیمش هم بخاطر استراحت و نماز مغرب بود، و گرنه هم اندازۀ زمانی که از خونه تا جنت آباد طی می کردم طول کشید، اون تهران بود و این شهرستان!!!

بلافاصله رفتیم دنبال کارها، دانشگاه رو پیدا کردیم که فرداش وقتمون تلف نشه، ظاهر زیبایی داشت. اسم سردر، دانشگاه فرهنگ و هنر دلم رو لرزوند. یعنی مریم داری وارد وادی هنر هم می شی! حالیته؟!؟!

بعد هم رفتیم دنبال خونه و خوابگاه افتضاح و در نهایت هم شب منزل یکی از اقوام استراحت کردیم.

صبح زود بلند شدیم و بعد یه صبحانۀ مفصل و کاملاً طبیعی، رفتیم دنبال کارهای ثبت نام، از بانک و فتوکپی که فاکتور بگیریم کل کارها یه ربع هم نشد.

اینو بگم که وقتی داشتم فرم رو پر می کردم، جایی که نوشته بود رشته و مقطع، جلوی رشته نوشتم ک، می خواستم بنویسم کامپیوتر، باز قلبم فشرده شد، برای اولین بار جلوی رشته نوشتم ارتباط تصویری و جلوی مقطع هم کارشناسی. انقدر ذوق زده بودم که نگو. بعد هم که لیست دروس این ترمم رو دادن انقدر حالم بد شد از دیدن اینهمه درس هنری. با جون و دل دوستش دارم.... از مسئولین دانشگاه بگم که بسیار مؤدب و محترم بودن، دانشگاه شیک و مجهز بود، کتابخونه و سلف رو هم دیدیم. خیلی عالی بود. از مردمش بگم که خیلی مثبتن. خیلی مهربونن ، خیلی مهمون نوازن، ما هر جا رفتیم خونه ببینیم یه پذیرایی مفصل تو خونۀ صاحب خونه ازمون به عمل اومد، یا تو خیابون وقت پرسیدن آدرس و سوال خیلی دقیق و کامل جواب می دادن. وقتی می فهمیدن همشهری و هم زبونشون نیستیم فارسی حرف می زدن، البته بگم از لحاظ زبان اونچنان مشکل ندارم، اگه سریع حرف نزنن که کم پیش میاد خلاف این باشه

یه چندتا نکتۀ جالب هم دارن، کم خونه ای پیدا میشه که پلاک داشته باشه، باید بپرسی خونه فلانی کجاس، راهنماییت می کنن تازه اگه روی در، بزرگ اسمشون رو ننوشته باشن که این یه نکتۀ جالب دیگه بود، نکتۀ دیگه تو بانک، با دستی پر از دسته های اسکناس دو هزار تومنی می پرن تو خیابون اصلاً انگار نه انگار.

اما، از روح لطیف خدای مهربون بگم که تمام عظمتش رو تو این سفر بهم نشون داد. برف جادۀ امام زاده هاشم که کیلومترها رو پوشونده بود و هیچ وقت من این منظرۀ این منطقه رو ندیده بودم و چقدر چقدر زیبا بود، زمین سفید و تک درختهای بی برگ زینت بخشش بودن، بعد جنگلهای سرسبز و کوههای استوار و حتی رعب آور، بعد بارون زیبا. این رو من دارم می گم که از بارون و خیس شدن متنفرم. بارون این سفر باعث شد به این نتیجه برسم سهراب سپهری که می گه زیر باران باید رفت منظورش کدوم بارونه، یه بارون پودری و لطیف که اصلاً حالیت نشه چطور خیس شدی. بعدش هم دریا و تشویق سنگها و در آخر یه آسمون ستاره...

بسه خیلی نمی خوام توضیح بدم. یه حسهایی هست توی جیگر خودم که قابل بیان نیست...

در آخر بگم که از این به بعد، هر چیزی که مربوط به دانشگاه باشه و سفرم به اونجا رو توی بخش آملی کیجا* می تونین دنبال کنین.

موفق و مؤید باشید. برای من لطفاً تو این روزهایی که در پیش داریم یکم دعا کنین. بدجور محتاجم. خب؟! مرسی.

* کیجا به زبان شمالی یعنی دختر.


پی نوشت:

این پست و پستهای بعد، برای ثبت حسهای اولم که ممکنه در آینده کمتر یا بیشتر بشه یا تغییر کنه. به امید خدا.


نوشته شده در ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ