تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: قیامت :.

به نام خدای خوب و مهربانم که ...

شب اربعینه، یه خبر تر و تازه دارم. 

بلاخره قیامت شد، نامۀ اعمال رو تقسیم کردن و مال من رو دادن دست راستم. اما راه تا بهشت خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی طولانیه، خیلی.

شاید الآن که خبرش رو بدم بگید اوووووه حالا انگار آپولو هوا کرده، اما خب، برای رسیدن بهش خیلی زحمت کشیدم ولی به جرئت می تونم بگم هر آنچه که امروز تو نامۀ عملم هست بی لطف و خواست خود خدا امکان پذیر نبود.

خبر رو که متوجه شدین؟!: قبول شدم.


پی نوشت:

  • ساکنین تهران برای ادامه تحصیل برن خارج از تهران، بهشون چی می گن آیا؟
  • عزاداریهاتون قبول و خیـــــــــــــــــــــــــــلی التماس دعا.

نوشته شده در ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: Praying :.

به نام او که ...

آمین...


نوشته شده در ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: گـهی زین به پشت و گـهی پشت به زین! :.

به نام عالمِ مهربان

نکته!: محبوبه می خوای تو نخون!  (یعنی حتماً بخون!)

زینب تو وبش چیزی نوشته بود، به عنوان نظر، یه خاطره براش تعریف کردم که برای کامل شدنش یکمی تقدم و تأخر داره ، حال دارین تعریف کنم؟

محمد هفت سال از مامانم کوچیکتر بود، مادرش به مامانم سپرد نصیحتش کنه، آخه از مدرسه که می اومد بستۀ کتاب و دفترهاش رو پرت می کرد بالای رختخوابها و فردا وقت رفتن به مدرسه برش می داشته، هیچ وقت تو خونه کسی نمی دید داره درس می خونه، شب یکی از امتحانا مامانم از کنارش رد می شه می بینه کتاب درسی دستشه و حسابی حواسش به درسه و اصلاً متوجه مامانم نشده، مامانم خوشحال می شه، می ره سمتش می بینه به به، وسط کتاب درسی  کتاب قصۀ زیر 5 سال گذاشته داره می خونه، می گه:" آره دیگه این مملکت به سوپورم نیاز داره، همه که نمیشه دکتر و مهندس بشن." می گذره، محمد بزرگ می شه و دانشگاه می ره و تخصص می گیره و می شه یه دندانپزشک قابل و معتبر. مامانش حکم نصیحت مجید که درست راه برادرش رو ادامه می داده رو بهش اعطا می کنه و محمد یه شب امتحان از کنار مجید رد می شه می بینه داره با یه عالمه ماشین کوچولو یه قل دو قل بازی می کنه، بهش می گه:" آره دیگه این مملکت فقط دکتر و مهندس و وزیر و وکیل که نمی خواد، به سوپور و مستخدم هم نیاز داره" و یه روز که من دوم دبستان بودم و اون پنجم، مامانم وقت مشق نوشتن حکم مراقبت از مشق نوشتن من رو به اون می سپره و خودش می ره پی کارهاش. منم حالم از هر چی مشق بوده به هم می خورد اونم چی؟ مثلاً نوشتن 1000 تا 2000 به عدد و حروف. خونۀ اونها انقدر چیز هیجان برانگیز داشت که دلم نخواد بشینم سر مشق، اونم زوری. اما، مجید بدجور شوخی شوخی جدی شد، نمی گذاشت جم بخورم، خودش هم فکر کنم برای اولین بار توی زندگیش نشست به درس خوندن اونم بالا سر من.

همیشه اعتقاد داشتم مجید دو سه جای سرش چشم و گوش داره، همیشه در لحظه حواسش به چندین جا بود و  هست. یه بار همینجور که داشتم می نوشتم شیطون گولم زد، که زود تمومش کنم بره پی کارش، چند بار دستم رو روی دفترم تکون دادم ببینم حواسش بهم هست یا نه، می شه گفت دست کم گرفتمش، محلم نگذاشت فکر کردم حواسش بهم نیست، من نوشتم 1200-1210-1220-1230-1240-1250 که یه دفعه داد زد، "عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه" من رو می گی... مثل شاسی در رفتم پریدم در دهنشو گرفتم و خواهش و تمنا که ببنده اون دهنش رو، و لوم نده. زد تو سرم که خاک بر سرت فردا معلمت می فهمه بدبخت می شی می ره پی کارش (حتم دارم اگه جاش بود می گفت، سوپور یا مستخدم می شم). زیر بار نرفتم، اونم گیر نداد، همۀ اعداد وسطها رو اینجوری نوشتم، به حروف هم حال نداشتم ننوشتم، بعد رفتیم پی بازی. این شد که اون حالا شد فوق لیسانس الکترونیک و من... می رسم انشاء الله. اما اینو می خوام بگم، انقدر از مشق نوشتن بدم می اومد که حاضر بودم به خاطرش دعوا بشم و کتک بخورم. جداً ارزشش رو داشت. اصلاً هم الآن پشیمون نیستم. جا و درد و خاطرۀ کتک و دعواها که نمونده کنار، خاطره تلخ زیر بار زور رفتن هم اصلاً در وجودم حس نمی کنم.

راستی یادم رفت، محمد قبل از اینکه تخصصش رو بگیره، یه دوره ای معلم زبان مامانم شد، ولی هیچ وقت بهش نگفت درس بخون وگرنه سوپور می شی!

 


نوشته شده در ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آرزو... :.

به نام مهربان

از کنار یه جوجه تیغی رد شدم. دیدم خیلی غمگینه.

گفتم: " چته چی شده؟ "

گفت: " یه آروز دارم که ... برآورده نشده. "

گفتم: " چی عزیزم اگه بتونم برات برآورده می کنمش. "

اشک تو چشمهاش حلقه زد آه بلندی کشید.

گفت: " بغلم می کنی؟ "


منبع: نمی دونم!

 


نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ... :.

 


نوشته شده در ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: فقط وقتی همه چرخ دنده ها مرتب کار کنن این صدا در میاد :.

به نام مهربانترین

¨    علی ابراهیمی تو سفر پلوری که رفته بودیم کلی از " تیک تاک " تعریف کرد که آی نمی دونین چه دکوری چه برنامه ای خود فؤاد هم کارگردانه و ... تا اینکه بلاخره تبلیغاتش رفت و برنامه شروع شد و الآن که فکر کنم دو سه ماهه پخش می شه، می تونم بگم واقعاً نظرم رو جلب کرده، حرفهایی زده می شه که خیلی بهشون فکر می کنم، یا آدم رو تشویق به فکرهای جدید می کنه، تو تمام این قسمتها فقط از یه برنامه خوشم نیومد، برنامه ای که بهروز بقایی با اون آقای شاعر کودکان بود. تو اون قسمت در مورد کودکی و زیبایی نگاه کودک به جهان صحبت کردن، همۀ اونها درست، بچه با کوچکترین اتفاق خوشحال می شه و یا اگه ناراحت بشه با گریه کردن راحت دلش رو سبک می کنه و با یه بوس یا شکلات همه چیز رو از خاطر می بره و می بخشه، راحت و بی دغدغه خوشه، از مزه رنگ و همه چیز سرشار از لذت می شه، تمام این چیزهامون اگه برگرده به کودکی عالیه، یه حدیث هم از امام علی تو این رابطه شنیده بودم، اما آقای شاعر اومد چی کار کرد، با داغون کردن باقلواها یه قلبی درست کرد که سرگذشت توی سطل زباله بود، یا اومد بشقاب رو به ادای کودک انداخت و شکوند، وقتی یه بچه این کار رو بکنه، چون واقعاًً خوب و بد رو نمی تونه تشخیص بده، می گیم عیب نداره بچه اس، اما این مرد گنده، با دونستن خوب و بد این کار رو کرد و نمی دونم اسمش رو چی می شه گذاشت. شاید مرض. به هر حال بچگی خیلی چیزهای بهتری برای یاد گرفتن و انجام دادن داره، تا انجام دادن این کارهای ... نمی دونم چی. پیش خودم فکر می کنم اگه همه کارهای بچه خوبه پس از این به بعد تو شلوارش خرابکاری کنه، مثل بچه ها.

¨    از اولین روز جنگ غزه هر چه کردم نتونستم هیچ داستانی در این مورد بنویسم، چندتا اتود زدم ولی از هیچ کدوم اصلاً راضی نبودم که بخوام ادامه اش بدم. تو کلاس هم دیگه بهانه ای نداشتم برای نخوندن، ترجیح دادم این داستانی که تو ادامۀ مطلب هست، که ایده اش از محبوبه و تصحیحش با زینب بوده (با سپاس بسیار زیاد) رو،  بخونم. نمی گم تو کلاس چی گذشت تا نقدم کنین بعدش بگم. داستان قبلیه رو هم که خونده بودین"به کی سلام کنم؟"!

¨    می بینم که جنگ تمومی نداره. ای خداااااااااااااااا... اگر تبریکی نگفتم به خاطر پایان جنگ، منتظر پایان مدتی که حماس داده بود، مونده بودم. دلم می خواست خیلی شیرین تر تبریک بگم. همش به این فکر می کردم اگه آدم چیزی رو از دست بده اما به جاش یه چیز خیلی خیلی بزرگتر بدست بیاره، به دلش می چسبه و غم اونقدر براش سنگین نیست. خدایا لذت آزادی و آرامش رو به اونها هم بچشون.


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سورپرایز :.

به نام مهربان و بخشنده

تا حالا واسه مادربزرگتون تولد گرفتین؟ دیروز ما این کار رو کردیم، با یه کیک کشمشی خونگی با طعم دارچین رفتیم خونه شون، بعد تو یه فرصت خوب بند و بساط رو با ثنا فراهم کردیم و حسابی سورپرایزشون کردیم. اون شادی عمیق رو که دیدم، به این فکر کردم چقدر دوست دارم سورپرایز کنم و سورپرایز بشم. یادم اومد وقتی از سفر اومد، کلی خندید و گفت برام سوغاتی آورده. گفت وقتی اومد خونه مون برام میارتش. شمال رفته بود. نمی دوم انتظار داشتم برام چی آورده باشه، وقتی بستۀ کوچولوی توی دستش رو دیدم تعجب کردم. با شیطنت تو چشمهام نگاه کرد. فهمیدم بازم می خواد مرض بریزه. کادوی دور جعبه رو باز کردم. وای یه جعبه بود مثل جعبۀ انگشتر ولی چوبی و ساده. هر چه کردم نتونستم درش رو باز کنم. بهم گفت: "پروفسور از اون طرفه!". از جایی که لولای درش بود فشار می آورد که بازش کنم. خندیدم و به آرومی بازش کردم. یه کفشدوزک با شیش تا دست و پای ول و لرزون نشسته بود وسط جعبه و بهم با مظلومیت نگاه می کرد. می دونست من رو نمی تونه با حشرات بترسونه اما می تونه شکه و سورپرایز کنه. در رو که کامل باز کردم دیدم روی درش نوشته I Y You. خندیدم. می گفت زندایی و مامانش کلی باهاش دعوا کردن وقتی دیدن اینو برای سوغاتی برام خریده. اما از اینش خوشم می اومد که همیشه حرف حرف خودش بود. همیشه هم می دونست چی بخره که هم من خوشم بیاد هم فقط فقط به درد خودم بخوره و به کسی نتونم بدمش. مدتها بهش نگاه می کردم... هنوز هم... به یاد اون روز...

از اون بگذریم... باباهای آهو حالم رو گرفتن. مخصوصاً پنجمینشون. باورم نمی شد. دلم شکست. برای همین 200 رو دوست ندارم. یاد 200 که بیفتم دلم می شکنه. 200 وداع بود. 200 نمایش مردونگی بود که بعدش شد اولین کلام. تنها چیز خوبی که داشت، این بود که 200 من رو یاد داستان باباهای آهو بندازه. نه ماجراش... اما به جاش یه نسترن می گم، تمام جونم پر می شه از خنکای زیر زمین و طعم خوش عرق نسترن و زلالی حوض نسترن.

"فرشته ها بوی پرتقال می دهند" نوشتۀ حسن بنی عامری انتشارات نیلوفر، خوبیش اینه که نمی شه تو سر و صدا و مغز مشغول خوند و در عین حال هم فهمید که جملات چی می گه. من داستان قاطی پاطی دوست دارم. جوری که مجبور به تمرکز بشم و توش کشف کنم حالا الآن چی شد؟ به همون اندازه هم نوشته های روون مثل "چراغها را من خاموش می کنم"، دوست دارم. به قول محبوبه تضاد کامل.

پیام:

  • هيچكس آنقدر فقير نيست كه نتواند لبخندي به كسي ببخشد و هيچكس آنقدر ثروتمند نيست كه به لبخندي نياز نداشته باشد.

 


نوشته شده در ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ