تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: جاءالحق و زهق الباطل:.

به نام آنکه هست...

1.    انقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم مُردم. الآنم تو برزخم. برای قیامت روزشماری می کنم که بدونم نامۀ اعمالم رو با دست راست می گیرم یا چپ...

2.    من به شخصه روز اول که جنگ شروع شد، فکر نمی کردم 21 روز مقاومت ادامه داشته باشه. جدی این مقاومت رو از مردم جنوب لبنان دیده بودم، طرز فکرشون رو می دونستم، اما فکرش رو هم نمی کردم مردم غزه، با این اتحاد ستودنی، صبوری کنن و مقاومت و جانفشانی.

3.    9 ماه حمل کردن و درد و بی خوابی و مراقبتهای ویژه و سخت رو بگذرونی. عبور عزرائیل از بیخ گوش وقت زایمان رو هم بی توجه ببینی. بعدش مراقبتهای خاص دورۀ نوزادی و کودکی و نوجوانی و جوانی و ...(کمتر و بیشتر) + حرص و جوشها رو هم به هزار امید سپری کنی، وقتی که اون بچه شد یه آدم بزرگ، سه تا، پنج تا، هفت تاشون رو، یک باره از دست بدی!؟!؟ زنهای غزه ای...

4.       اون روزی که همه به صف می شن و ازشون سؤال می شه که چرا و چطور، امیر قطر (شیخ حمد بن خلیفه آل ثانی) حداقل تو این رابطه می تونه سرش رو بالا بگیره.

5.    چند روزی بود بیمارستان رفته بود. دکترها گفته بودن باید کمرش رو عمل کنه. از اینکه بره زیر دست دکترهایی که به گفتۀ خودش "این دکترها پزشک نیستن" اباء داشت. گفتن اگه عمل نکنی زمین گیر می شی و دیگه اصلاً نمی تونی تکون بخوری و کارهای شخصیت رو انجام بدی. از این اتفاق هم متنفر بود. مامان اومد خونه استراحت کنه پول برداره دوباره برگرده بیمارستان. خیلی به هم وابسته بودن. زندایی زری زنگ زد گفت حالش بد شده. حال مامان هم بد شد. خیلی. رفت و وقتی برگشت همه اومدن خونه مون. همه صورتهاشون سرخ بود، از اشک و از سرما. برف هم می اومد. ساعت 12 شب شروع کردیم به جارو پارو واسه مهمونهایی که فردا بعد بهشت زهرا قرار بود بیان. 7 سال گذشت.

 


نوشته شده در ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: دلا بسوز که سوز تو کارها بکند :.

به نام مهربان

چند وقته هر کی بهم زنگ می زنه بعد سلام و احوال پرسی گرم (چون خیلی وقته با هیچکی حرف نزدم) می پرسه: " تو حالت خوبه؟"

برام جالبه کلاغ سیاهه انقدر دقیق به حالم اِشراف داشته. آره من حالم خوب نیست. من وقتی حالم خوب نیست، هیچی جز اون حال بدم رو نمی بینم. حرفی جز اون حال بدم نمی تونم بزنم، فکری جز اون حال بدم نمی تونم داشته باشم، چیزی جز اون حال بدم نمی تونم بنویسم.

می خوای بگی احساساتیم، اونم با تحقیر، بگو. افتخارم اینه. اما بگذار اول اینو بگم بعد برسم به بقیۀ حرفم: امسال به لطف خدا، بلاخره تاسوعا و عاشورا تونستم تو مجالس عزا شرکت کنم، روز عاشورا با مسمی شد برام، از صبح تا شب سه چهارتا مجلس که شرکت کردم، حرفهای بهتری از قبل برام زدن، فقط خلاصه نمی شد به این که آی تشنه لب و آی سر از تن جدا و آی شمر فلان و بیسار.

امسال من تا می شد از ابهت همین 72 نفر که همراه امام به شهادت رسیدن، شنیدم. اینکه اینها 72 نفر ِخالی خالی نبودن، 72 تا مرد بودن که هر کدومشون چندین و چندین نفر رو حریف بودن و تا هر کدوم رو سنگسار نکردن و به زمین نزدن، جرئت نزدیک شدن بهشون رو پیدا نکردن، تازه نزدیک شدنشون هم دسته ای بود نه تک به تک. این عاشورا رو برام بزرگ کرد. مهم کرد. زیبا کرد. با شکوه کرد. تازه یه کوچولو تونستم بفهمم" ما رأیتَ الی جَمیلا. جز زیبایی ندیدم" یعنی چی.

امسال عاشورا من فقط به یاد غزه بودم. پیش از این، با اینکه اسرائیل رو می شناختیم و جنایتهاش رو دیده بودیم، باور نداشتم آدم بتونه همچین کارهایی که لشگر عمر سعد لعنت الله علیه، کرد رو انجام بده. اما امسال هر حرفی که از دهن مداحها بیرون اومد، من رو برد به غزه و چیزهایی که تو صفحۀ تلویزیون دیده بودم.

آره من حالم اصلاً خوب نیست. خواب غزه می بینم. غذای که می پزم به این فکر می کنم یه زن غزه ای چی می گذاره جلوی بچه اش. شام که می خوایم بخوریم و منوی بلند و بالای داشته های داخل یخچال رو که می بینم و ادای " نه اینو نمی خورم اونو دوست ندارم" می شنوم می خوام زمین دهن باز کنه برم توش. وقتی خوابم، یه صدای بلند از خواب می پرونتم و قلبم تند تند می زنه از اینهمه ناز پروردگیم خجالت می کشم. تو این مجالسی که شرکت می کردیم، بچه های ناز و تپلی و مادرهاشون رو  که دور و برم می دیدم به این فکر می کردم این مادر طاقت دیدن یه زخم روی صورت بچه اش رو داره؟ پسرهای رشید و زیبا رو که می بینم پیش خودم فکر می کنم اگه این شهید بشه مادرش و دختری که ممکنه بخواد باهاش ازدواج کنه چه می کشه؟ یا وقتی به بابا می گم "با_بایــــــــی" تنم می لرزه از نبودنش. تو خونه وقتی سردم می شه، شرم می کنم. وقتی دستم با کاغذ بریده و نمک یا ترشی بهش می خوره و جِز می زنم و جِز می زنم، می رم تو فکر که آخه آدم مگه چقدر طاقت داره زخم ِباز و گاهی سوخته اش رو با آب نمک شستشو بدن؟

می گه اگه می خوای با این حرفها تأثیر بگذاری متأسفم، جون نده! من چی کار تأثیرش دارم؟ شاید روزهای اول اینطور بود، اما وقتی دیدیم با کیا طرفم دیگه همچین هدفی نداشتم. من داغونِ دلم. نمی تونم حرفی جز این بزنم. نمی تونم جز این ببینم.

از اون گذشته، فرمودن هر قدر که می تونین کار کنین هر کی قد خودش. خدا هم گفته ازتون بیش از توانتون انتظار ندارم. من فعلاً توانم همینه. کارهای دیگه ای هم هست. اما اینم یه کاره. بعد هم اگه جاش باشه و وقتش بشه آماده ام. از اینجا شروع می کنم، از دل نوشته، و خودم رو آماده می کنم بلکه خدا دستم رو بگیره بیشتر هم بتونم پیش برم. شاید شاید یه روز کلیدی باشه...

 


نوشته شده در ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: عاشورا... :.

به نام خدای شهیدان و راستگویان

خیلی فکر کردم چی بگم. اما هیچی ندارم که بگم. فقط اینکه...

امشب شهادت نامۀ عشاق امضا می شود.......فردا ز خون عاشقان یک دشت دریا می شود

 

.: تسلیت می گم و التماس دعا :.

   

 


نوشته شده در ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آیا ندیدی خداوندت با اصحاب فیل چه کرد؟ :.

به نام غفور و مهربان

·     دیشب، یعنی شبی که حملۀ زمینی غزه مستقیم از شبکه خبر پخش می شد هر پنجتایی زل زده بودیم به صفحۀ تلویزیون و با هر گلوله ای که رد و بدل می شد خون به جیگر می شدیم_ تسبیح به دست، مثل اون موقعها که دقایق آخر فوتبال رو دنبال می کردیم ذکر می گفتیم و آرزو می کردیم خدا ملائکه اش رو به یاری مردم غزه بفرسته و ائمه به یاریشون بشتابن قواشون بالا بره_ هر با هر خبر فوری که زیر نویس می شد صد بار جون به لب می شدیم تا ببینیم چه بلا، یا نعمتی اتفاق افتاده___ می خوای مسخره کنی مسخره کن، اصلاً برام مهم نیست.

·     شاید الآن و اینجا و اصلاً تو وبلاگم جای همچین حرفی نباشه، اما من اینها هم برام خیلی مهمه، چون وقتی می بینم که چقدر تأثیر پذیری بالاست، و می بینم چه کسایی با چه اعتقاداتی وارد زندگی جدید و متفاوت با زندگی قبلیشون شدن، چقدر تغییر کردن، می ترسم! من به کم قانع نیستم. آخه من اینی که دارم رو به سختی به دست آوردم، خون جگر خوردم تا به دست اومده؟ دعا پشت سرم بوده؟ اینی که دارم اصلاً چیزی نیست؟ نمی دونم، هر چی که بود به دست آوردنش سخت بود خیلی سخت. چیز کمتر نمی خوام. من زیاد می خوام. خیلی زیاد.

·     داشتم به مردم کوفه فکر می کردم. بعد به این فکر کردم که وقت عمل چند مرده حلاجم؟ چی رو در ازای چی فدا می کنم و به چی می رسم. خدایا وقت عمل دستم رو بگیر. دستمون رو بگیر. نگذار فقط لق لقۀ زبونمون باشه "ما اهل کوفه نیستیم..."

·         خانم بروجردی(یکی از اساتید حوزه)، برای نجات غزه و پیروزیشون سورۀ "حشر" و "فیل" رو توصیه کردن.

·         غزه کاظمین پاکستان هند ...

                           

 


نوشته شده در ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: یادگار غیرت :.

به نام حی و حاضر و بینا و مهربان مهربان مهربان

ان شاء الله

الهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: طعم نسکافه :.

 

به نام مهربان و بینا و ......................

یه قاشق نسکافۀ Gold مارک Nestle، دو تا قاشق شکر، یه قاشق آب جوش می ریزم تو فنجون بزرگ قهوه خوری و هم می زنم و هم می زنم و به بوی مطبوعش فکر می کنم و به فرم زیباش که داره روشن و روشن تر می شه چشم می دوزم. بعد که حسابی سفت و کرم رنگ شد آب جوش رو باز می کنم روش، بعد هم از تو پاکت، نون خامه ایها رو می چینم تو بشقاب و با لیوان نسکافه می رم تو اتاق می نشینم روی کاناپه. شیرینی رو کنارم می گذارم و با نوک لب نسکافه ام رو می چشم. طعمش مسخم می کنه. یکی از نون خامه ای ها رو گاز می زنم و طعم ملوس خامه روحم رو نوازش می ده. خونه زیادی ساکته. کنترل تلویزیون رو بر می دارم و دگمۀ روشنش رو فشار می دم. چند ثانیه بعد صدای آژیر و موسیقی گلادیاتور توجهم رو جلب می کنه. لیوان ثابت روی لبم می مونه. داغی رو متوجه نمیشم وقتی که تصاویر از جلوی چشمم رد می شن. جنازه پشت جنازه. مجروح پشت مجروح. گوینده می گه این حملات 250 نفر کشته و 750 نفر زخمی بر جای گذاشته...

یه رد سوزش روی صورتمه. طعم نسکافه عوض شده. شور شده... مزه خون می ده...

 

 

 


نوشته شده در ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: این روزها :.

به نام مهربان و دوست داشتنی

·     بسته به شرکت کننده های رصدها، یکی از بحثهای بین راهیمون، بحث در مورد کارتونهای بچگیمونه که خستگی بر دار نیست و اگه اولی شروع کنه دونه به دونه، به شرکت کننده های بحث اضافه می شن.

تو سفر مصر، مصطفی رو داشتیم که خودش انیماتوره، و محمد که اونم تو همین حال و هواهاس. بحث تخصصی تر بود، در مورد شکل گیری هر کدوم کارتونها و ... اما حرفم سر اینه که اونها اعتقاد داشتن این کارتونها بدرد سن ما نمی خورد. از دهنمون خیلی بزرگتر بود. همه اش غم بود و درد. زیادی رمانتیک و تراژدی بود.

تو سفر مشهد، با رقیه و آمنه و لیلا بحث رو شروع کردیم. اونا اعتقاد داشتن، این برنامه ها ما رو آبدیده کرد و دیگه خیلی سختی ها برامون راحت شد. فهمیده شده بودیم. غم و درد و نداشتن خیلی چیزها و کسها رو راحت هضم می کردیم و باهاش کنار می اومدیم.

-          نظر شما چیه؟

                 

·         یه روز یه جایی تو وب یه بازی دیدم خیلی خوشم اومد، یعنی خیلی رفتم تو فکر. بازی اینه:

اگه یه وقت امکان نامرئی شدنت فراهم بشه، چی کار می کنی؟

خیلی فکر کردم. از اولش هم حدود خواسته ام یه چیز بود، سفر.

این چند روز به این خواسته ام مطمئنم. اگه روز بتونم نامرئی بشم، یه جا بند نمی شم. دائم سوار ماشین و اتوبوس و هواپیما و قطار می شم و می رم مسافرت. همه جای دنیا. یه جهانگرد تمام عیار. جای خواب و غذا هم که اینجوری خیلی راحت فراهمه. امنیت هم که دیگه تَهــِشـِه.

-          خب. حالا شما اگه نامرئی باشین چی کار می کنین؟

 


نوشته شده در ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ضامن :.

به نام مهربانِ مهربانِ مهربان

              

سلام. من برگشتم.

یکی از بهترین سفرهای مشهدم رو سپری کردم.

با نهایت مهر و محبتی که امام در حقم داشتن. و چقدر مهمان نواز...

روز آخر موفق شدم از کنار شیشه بعد بیست دقیقه تحمل و صبر، به امام برسم و دست تو میله های ضریح فرو ببرم و ...

                      

حالم خیلی خوب بود. از هیجان می لرزیدم. تنها هم بودم و بنابر این با خیال راحت رفتم مقابل پنجره فولاد یه نماز زیارت و یه زیارت جامعه به نیابت از همه تون خوندم.

این چند روز، چند نفری رو خاص، جاهای خاص به یاد آوردم. چند نفری رو هم دیدم و دعا کردم. ان شاءالله که پذیرفته شده باشه.

                                                           ***

حالم خیلی خوب بود، خیلی. تا چند ثانیه پیش که با این پست " ری را" مواجه شدم و داغ تمام عالم به دلم نشست...

خدایا ...


نوشته شده در ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ