به نام لطیف و مهربان
تلفن که زنگ زد، با اون صدای گوشخراشش، چون متمرکز بودم اونم تو سکوت، شصت متر پریدم هوا و یه عالمه دری وری گفتم(حالا چه ربطی داره به آدم پشت خط؟؟؟؟) گوشی رو برداشتم. گفتی :" الو. مریم... سلام"
سکوت کردم، نفهمیدم چی شد، حتی می تونم بگم بعد هشت ماه فراموش کرده بودم صداتو. اما لحنت. صدات. هیچی عوض نشده بود. همۀ این هشت ماه با خودم قرار گذاشته بودم که اگر زنگ زدی از اولش شروع کنم به دعوا و هر چی بین من و تو و مامان بابامو و مامان بابت گذشته بود رو بگم. بگم که چه خونی به جگر همه مون کردی. بگم که چه شبهایی از دلتنگی برات اشک ریختم و بعد خوابم برد، بگم که بدون هیچ خجالتی برا مامان می گفتم که چقدر دلم برات تنگ شده، برا مامانت. آخرشم زنگ زدم گفتم: "اگه اومد بگید باهام تماس بگیره، دلم خیـــــــــــــــــــــــــــلی براش تنگ شده. "
من دلم برات تنگ شده بود. اصلاً اینهایی که می گم رو باور می کنی؟ نه خدائیش بارو می کنی؟ آره فکر کنم باور کنی. چون وقتی بهت گفتم ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــام، فهمیدی که همه چیزو ریختم دور. فهمیدی که انقدر دوستت دارم که نمی تونم ندید بگیرم اومدنتو، تماس گرفتنتو، و انقدر عادی حرف زدنت رو، انگار نه انگار که چیزی عوض شده.
بعد یه ساعتی که حرف زدیم، دائم دنبال یه موقعیت می گشتم تا یه بار دیگه من زنگ بزنم، انقدر راحت، مــثل قدیـــــم، و تو برداریو با اون صدات که هیــــچکی دیگه مثل تو نیســــت بگی "الو. مریم. سلام..." دلم برات تنگه. دلم برات خیلی تنگه. دعا کن که بیام و ببینمت. دعا کن.
فکرش رو بکن. تو یه شعلۀ امید تو وجودم روشن کردی. من فکر می کردم تمام ده سال علاقه و تلاشمون برای حفظ این علاقه، با این کاری که کردی(یا بهتر بگم کردید)، دود شد رفت هوا، اما تو زنگ زدی، بعد هشت ماه و بدون هیچ خبری. مامانت گفته بود آبان میای، آبان که تموم شد، پیش خودم گفتم نیومد، یا اومد و رفت، بدون اینکه به اون ده سال یه گوشه چشم هم نشون بده.
می دونی، یه چیزی گفتی که دلم برات خیلی ضعف رفت، به این علاقه و رابطۀ بینمون مطمئن شدم. گفتم ازت دو بار دلخور شدم. و تو دقیق می دونستی اون دو بار چیه و بلافاصله توضیح دادی. و دیگه اینکه بهم حق دادی ازت ناراحت و عصبانی باشم.
یه چیزی بگم؟ نخندیا. اوووووه اولا، اون موقع که سه چهار سال بود هم رو دیده بودیم، یه روز تو اخبار علمی فرهنگی هنری شبکه دو، گفت یه عدسی کوچولو می گذارن رو نمی دونم کجای سر، یه سری تنظیمات انجام می دن، و می شه به راحتی تله پاتی بین دو نفر ایجاد بشه. من گفتم منم می خوام برم بگذارم که با تو تله پاتی داشته باشم. حالا می گم بدون اون عدسی باهات تله پاتی دارم. انقدر که من ماه رمضون به یادت بودم و دلتنگت و دعاگوت، و گفتی که چه اتفاقات و بلایایی سرت اومده و محتاج دعا بودی... اصلاً اینو واسه چی نگم که از صبح داشتم فکر می کردم قبل از اومدنم زنگ بزنم از مامانت تلفنتو بگیرم و کجا باهات قرار بگذارم و بگم بیای، که... تو زنگ زدی... و گفتم به یادت بودم و تو گفتی چه عــجب.
وای یه عالمه حرف دارم. یه عالمه حرف دارم باهات. این کیلومترها فاصلۀ تا تو رو چه جوری دووم بیارم؟ تا نبینمت و در آغوش نکشمت خیالم راحت نمی شه. دلم می خواد یه عالمه بغلت کنم و یه عالمه اشک بریزم و عقدۀ این هشت نه ماهه رو، تو بلغتو رو شونه ات خالی کنم.
لامصب دوستت دارم. اینو بفهم.