تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: عیدانه :.

به نام زیبا و مهربان

-          عید قربان رو تبریک نگفتم حالا تبریک می گم.

-          تولد امام هادی (علیه السلام) رو تبریک نگفتم، نوۀ امام رضا (علیه السلام) و پدر بزرگ امام زمان (عج الله تعالی)، حالا تبریک می گم.

-          عید غدیر  رو تبریک می گم. ان شاء الله که شیعۀ واقعی باشیم و بمونیم و کتاب خدا و عترت پیامبر رو از یاد نبریم...

 

 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابیطالب علیه السلام

 

-          اگه خدا بخواد، خدمت امام رضا(علیه السلام) ، نایب الزیاره تون هستم. اگه لایق باشم، سلاماتون رو می رسونم. تو دوستی با شماها هم که جز دعا کاری ازم بر نمیاد...

.: التماس دعا و یا علی مددی :.


پی نوشت:

دیروز که بیرون بودم، دیدم سر کوچه مون پلاکارد زدن و چراغونی کردن و اومدن زائرای بیت الله الحرام آقا و خانم ... رو تبرک گرفتن. دیشب برگشتن، اما سلام و صلوات غمگین بود. خانم بدون آقا برگشت.

من که شنیدم خیلی غبطه خوردم. آدم مگه دیگه چی از خدا می خواد؟ بعد اعمال، اصلاً بعد دعای عرفه آدم بره، چقدر لذت بخشه. مطمئنی که بخشیده شدی و آماده ای برای رفتن.

جنازه رو برگردونده بودن. امروز آوردنش خونه. جلو پاش گوسفند کشتن. تمام کوچه تو خیابون بودیم. تنها باری که این اتفاق افتاد فوت خانم آقا رضا بود و حالا اومده بودیم این همسایه جدید که هیچ کدوم هم نمی شناختیمش رو بدرقه کنیم. وقتی  نشسته بر روی بدنش تصورش می کردم، تنها چیزی که تونستم بگم همین بود:

سلام ما رو هم برسونین و دعامون کنین...


نوشته شده در ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ! لامصب دوستت دارم. اینو بفهم:.

به نام لطیف و مهربان

تلفن که زنگ زد، با اون صدای گوشخراشش، چون متمرکز بودم اونم تو سکوت، شصت متر پریدم هوا و یه عالمه دری وری گفتم(حالا چه ربطی داره به آدم پشت خط؟؟؟؟) گوشی رو برداشتم. گفتی :" الو. مریم... سلام"

سکوت کردم، نفهمیدم چی شد، حتی می تونم بگم بعد هشت ماه فراموش کرده بودم صداتو. اما لحنت. صدات. هیچی عوض نشده بود. همۀ این هشت ماه با خودم قرار گذاشته بودم که اگر زنگ زدی از اولش شروع کنم به دعوا و هر چی بین من و تو و مامان بابامو و مامان بابت گذشته بود رو بگم. بگم که چه خونی به جگر همه مون کردی. بگم که چه شبهایی از دلتنگی برات اشک ریختم و بعد خوابم برد، بگم که بدون هیچ خجالتی برا مامان می گفتم که چقدر دلم برات تنگ شده، برا مامانت. آخرشم زنگ زدم گفتم: "اگه اومد بگید باهام تماس بگیره، دلم خیـــــــــــــــــــــــــــلی براش تنگ شده. "

من دلم برات تنگ شده بود. اصلاً اینهایی که می گم رو باور می کنی؟ نه خدائیش بارو می کنی؟ آره فکر کنم باور کنی. چون وقتی بهت گفتم ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــام، فهمیدی که همه چیزو ریختم دور. فهمیدی که انقدر دوستت دارم که نمی تونم ندید بگیرم اومدنتو، تماس گرفتنتو، و انقدر عادی حرف زدنت رو، انگار نه انگار که چیزی عوض شده.

بعد یه ساعتی که حرف زدیم، دائم دنبال یه موقعیت می گشتم تا یه بار دیگه من زنگ بزنم، انقدر راحت، مــثل قدیـــــم، و تو برداریو با اون صدات که هیــــچکی دیگه مثل تو نیســــت بگی "الو. مریم. سلام..." دلم برات تنگه. دلم برات خیلی تنگه. دعا کن که بیام و ببینمت. دعا کن.

فکرش رو بکن. تو یه شعلۀ امید تو وجودم روشن کردی. من فکر می کردم تمام ده سال علاقه و تلاشمون برای حفظ این علاقه، با این کاری که کردی(یا بهتر بگم کردید)، دود شد رفت هوا، اما تو زنگ زدی، بعد هشت ماه و بدون هیچ خبری. مامانت گفته بود آبان میای، آبان که تموم شد، پیش خودم گفتم نیومد، یا اومد و رفت، بدون اینکه به اون ده سال یه گوشه چشم هم نشون بده.

می دونی، یه چیزی گفتی که دلم برات خیلی ضعف رفت، به این علاقه و رابطۀ بینمون مطمئن شدم. گفتم ازت دو بار دلخور شدم. و تو دقیق می دونستی اون دو بار چیه و بلافاصله توضیح دادی. و دیگه اینکه بهم حق دادی ازت ناراحت و عصبانی باشم.

یه چیزی بگم؟ نخندیا. اوووووه اولا، اون موقع که سه چهار سال بود هم رو دیده بودیم، یه روز تو اخبار علمی فرهنگی هنری شبکه دو، گفت یه عدسی کوچولو می گذارن رو نمی دونم کجای سر، یه سری تنظیمات انجام می دن، و می شه به راحتی تله پاتی بین دو نفر ایجاد بشه. من گفتم منم می خوام برم بگذارم که با تو تله پاتی داشته باشم. حالا می گم بدون اون عدسی باهات تله پاتی دارم. انقدر که من ماه رمضون به یادت بودم و دلتنگت و دعاگوت، و گفتی که چه اتفاقات و بلایایی سرت اومده و محتاج دعا بودی... اصلاً اینو واسه چی نگم که از صبح داشتم فکر می کردم قبل از اومدنم زنگ بزنم از مامانت تلفنتو بگیرم و کجا باهات قرار بگذارم و بگم بیای، که... تو زنگ زدی... و گفتم به یادت بودم و تو گفتی چه عــجب.

وای یه عالمه حرف دارم. یه عالمه حرف دارم باهات. این کیلومترها فاصلۀ  تا تو رو چه جوری دووم بیارم؟ تا نبینمت و در آغوش نکشمت خیالم راحت نمی شه. دلم می خواد یه عالمه بغلت کنم و یه عالمه اشک بریزم و عقدۀ این هشت نه ماهه رو، تو بلغتو رو شونه ات خالی کنم.

لامصب دوستت دارم. اینو بفهم.

 


نوشته شده در ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: استاد :.

به نام شاهد و ناظر و مهربان

اگه یه استاد عزیز و دانامون، که کلی چیز ازش یاد گرفتیم و کلی مغز و ذهن و روحمون رو رشد داده رو از دست بدیم، تا چهلمش لباس عزا به تن می کنیم و دم به دقیقه به یادشیم و تفکرات و حرفهاش رو ترویج می دیم، بعد با همکلاسیامون برای خانواده اش هر آنچه که از دستمون بر بیاد انجام می دیم. بعد هم سنگ قبر آنچنانی و تا مدتی هر هفته زیارت مزارشون و روشن نگه داشتنش، رو جزو برنامه مون قرا می دیم. حالا برای امام باقر و امام صادق چه کاری ازمون بر میاد... یه مزار زیر تیغ آفتاب، حتی نتونیم زیارتشون کنیم(ما خانوما). گریه هم بکنیم از این ظلم از این دوری از این جفا از این نادونی، می گن حرام حرام حرام. ای خدا خوبی و بزرگیتو شکر...

زنده نگه داریم تفکرات و خواسته ها و حرفهای این معلمهای عزیزمون رو. زنده نگه داریم...


نوشته شده در ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: آخه من رو چه به فلسفه:.

 به نام زیبا و مهربان

  • معارف دانشگاه رو که می خوندیم، فکر کردم به به عجب مباحث باحالی و چقدر ذوق بر انگیز. انقدر که می خواستم بیفتم دنبال کتابهای فلسفی و این چیزها، حالا که بالاجبار باید بخونمش و خوب هم بخونمش، به این فکر می کنم که آخه مگه وجود خدا و باورش چقدر سخته که این خنگا (فلاسفه) انقدر با هم دعوا کردن و امثال من بیچاره رو تا این حد گیچ ؟؟؟ به جان عزیزتون روزی صد بار از اون اول تا اون آخرشون رو لعن و نفرین می کنم. L
  • آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟؟
  • کلهم اجمعین منصرف شدم رفت پی کارش. حالا شدم مشاور. با تجربه و متخصص. متنفرم از این سِمَت...
  • از دیشب تا حالا که فهمیدم تصاویر مورد علاقه ام، چیزهایی که دلم ضعف می ره از دیدنشون، تفسیر روان شناسی داره و چقدر هم دقیقه، کلی حال کردم. یکی من رو به خودم بشناسونــــــــــــــــه!
  • حالم بسیار بسیار خوب هست. با اینکه دیگه برگی رو درختها نمونده و هوا یک بند ابریه. فقط به حد غیر قابل شمارشی ملتمس دعام.
  • یه حدیث از پیامبر شنیدم:" عشق پاک، کفارۀ گناهان است."

 

 


نوشته شده در ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: خزان :.

به نام باقی و مهربان

احمد آقالو رو دوست داشتم. صداش رو، بازیش رو، خودش رو. خیلی.

حیف شد. خیلی...

خدایش بیامرزد


نوشته شده در ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: مصر :.

به نام مهربان

درست همون شبی که نوشتم دلم سفر طولانی تنهایی می خواد داود زنگ زد گفت میاین مصر؟

در ادامۀ مطالب گزارش سفرم رو می خونین.

قرار بود عکس هم داشته باشه ولی برام نفرستادن. ایشالا رسید یه سفر نامۀ مصوّر هم می گذارم.

دو روز و نیم سفر با بچه ها، بالطبع گزارش طولانی ای داره. پیشاپیش گفتم که اگر خواستین بخونین، Save کنین که مشکل پریدن اکانت نداشته باشید بعد منو نفرین کنین.

موفق باشید.

 

یا علی مدد

 


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ