.: لطف و تلاش :.
همگی یه کف مرتب.![]()
![]()
![]()
![]()
چرا؟
می گم حالا.
اول از همه باید از عزیز دلم، نازنینم، ماه آسمون، آهوی دشت ختن، زینب ، تشکر کنم، که کار اصلاح
----->
من رو به عهده گرفت تا اینکه ...
آها حالا رسیدیم به اصل موضوع:
تا اینکه من داستانم رو سر کلاس بخونم و مورد تشویق عموم قرار بگیرم. ![]()
داستان از این قرار بود این جلسه تصمیمم رو گرفتم که حتماً حتماً داستانم رو بخونم.
اولین نفر دانستانش رو خوند. خوب بود، ولی باز هم سیل انتقادات بی مزه و بی ربط ردیف شد. استاد برای اولین بار گفت:" شما لازم نیست تمام نظرات رو مد نظر قرار بدید و تنها به اونهایی توجه کنین که خودتون فکر می کنین به صلاح داستانتون هست."
من کلاً با خودم قرار گذاشته بودم، که به حرف یه سری، هیچ کاری نداشته باشم و نظر بقیه بچه ها رو در نظر بگیرم. اون یه سری اینان:
1- آقای روانشناس: همۀ داستانها رو با یه سری اصطلاح قلمبه سلمبه روانشناسی که هیچ ربطی هم نداره، نقد می کنه و کلاً دوست داره همه کلاس ساکت بشن و حرفاشو گوش بدن و وقت کلاس رو تلف کنه. داستانهاش هم همه مورد اخلاقی داره و تا حالا دو سه بار استاد ازش در خواست کرده تستهاش رو در یه موردهای دیگه بزنه و وقتی نویسنده شد هر کاری(....) خواست بره انجام بده.
2- آقای منتقد: یه سری اصطلاحاتی که از اول ترم یاد گرفتیم رو روی برگه نوشته و هیچ داستانی رو تو این قالبهایی که مطرح شده نمی دونه. ته داستانهاش نمی فهمی آخرش چی شد و هنوز منتظری بقیه اش رو بفهمی که چیزی البته در کار نی.
3- آقای شخصیت پردازی: همیشه بعد همۀ داستان ها می گه "استاد شخصیت پردازی نداشت" یا "استاد اصلاً داستان شده بود؟" که کلی همه بچه ها می خندن (البته اوایل اینجوری نبود آخر ترمی، اینجوری شده).
نفر دوم برای خوندن داستان، من دستم رو بالا بردم، که استاد گفت "مگه شما تا حالا نخوندی؟" که نخونده بودم و کلی حالم گرفته شد. فکر می کرد خوندم و لازم نبود انقدر زحمت بکشم و حرص بخورم. اما بعد نظرم ... حالّا.
باز آقای روانشناس نگذاشت سر جام بخونم و مجبور شدم رفتم پشت میکروفون، 6 خط اول رو که خوندم گلوم خشک، لپامم داغ شده بود و یکمی توپوق زدم، اما به خط 7 که رسیدم دیگه عادی شد. خوندم
و بعد نشستم بچه ها کلی دست زدن
. نقدها شروع شد:
آقای روانشناس گفت: استاد، آشپزخونه پر نور و مرتب، پالتوی کِرِم، روسری گل گلی، باسلوق، آبنبات ترش، حرف زدن با پسر فال فروش و ... از خصوصیات یه آدم افسرده نیست، ما کلاً دو نوع افسردگی داریم یکی... و یکی هم ...(جای سه نقطه اصطلاح انگلیسیش که الآن یادم نی) که… بلافاصله به استاد گفتم، استاد اصلاً شخصیت من افسرده نیست، یه آدم پیره که یه زمانی سرش شلوغ بوده و به تنهای عادت نداره و حالا تنهاست و می خواد به هر نحوی شده تنهایی و وقتش رو پر کنه. که استاد تأیید کرد. بعد آقای روانشناس ادامه داد: استاد تلخیص نداشت. سیب زمینی و پیاز و ... مگه کلاس آشپزیه؟ گفتم استاد اینها همه برای تنظیم زمان با دیالوگهای شخصیته که باز استاد تأیید کرد.
نوبت رسید به آقای منتقد: استاد اصلاً شخصیت پردازی نشده بود و معلوم نبود این خانمه، جوونه پیره چیه…، که بچه ها ریختن سرش که موی سفید و سلانه سلانه و به احتیاط قدم برداشتن یعنی چی اون وقت؟؟؟ بعد گفت مقدمه به داستان نمی خورد که استاد رد کرد و گفت شما باید از دید نویسنده داستان رو بخونی، بعد که خیلی منتقد چونه زد گفت خب اصلاً ما مقدمه رو حذف می کنیم، در این لحظه من شاخام در اومد. یه جوری تأیید کار من بود این آخه. بعد هم گفت: مگه زمستون نی اصلاً فضای زمستون رو نشون نداد آفتاب اینجا نقشی نباید می داشت، که بچه ها نزدیک بود برن یه بادمجون زیر چشمش بکارن، همه با هم یه صدا گفتن بعد سه روز برف باریدن خورشید در اومده، پالتو پوشیده، برف تو خیابون نشسته، اینا یعنی چی آخه؟ بعد گفت یعنی که چی به سیب زمینی نگاه میکنه یاد بچه اش می افته که این رو استاد دیگه محکم و با صدای بلند
جواب داد: به خاطر اینکه داره غذای مورد علاقۀ دخترش رو درست می کنه.
بعد نوبت رسید به آقای شخصیت پردازی: استاد اصلاً شخصیتهای داستان رو معرفی نکرده بود، بچه ها دادشون در اومد که بابا به جای خالی عنکبوت و گربۀ خال خالی هم اشاره کرد، دیگه چی کار کنه؟؟؟
من هم این وسط فقط می خندیدم
.
در نهایت استاد می شه گفت برای اولین بار در تمام این ترم، نظر داد: باید روی تنهاییش بیشتر تأکید می کردی. گفتم استاد وقتی می گه به جای رفاقت با نوه هام باید با گربه و عنکبوت بازی کنم، وقتی می ره تو مغازه ها یه ساعت حرف می زنه، وقتی تو کوچه می ایسته با پسر فال فروش درد دل می کنه نشون می ده می خواد از تنهاییش فرار کنه. یکمی فکر کرد و بعد قبول کرد. بعد هم رو به بچه ها کرد و گفت: ولی داستانشون قوی بود. کسی دیگه نظری نداره؟ سکوت مطلق و بعد هم نگاه تحسین آمیز اطرافیان.
و این شد که من هم ترسم از نقد ریخت
هم بهم خوش گذشت
و باز می گم تمامش رو مدیون محبت زینبم
. بازم می خوام تو این جلسات باقی مونده داستان بخونم.
این اولین بارم بود هااااا!

نوشته شده در ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

