.: ... جزء بیستم – شمارش معکوس آغاز می شود:.
بسم الله الرحمن الرحیم
دعای روز بیستم: خدایا در این روز درهای بهشت را بر من بگشا و درهای جهنم و دوزخ را ببند، و مرا توفیق تلاوت قرآن عطا فرما، ای فرود آورنده و آرامش بخش دلها.
سورۀ نمل:
باز هم کلی دلداری پیامبر، اینها حرفها و دعاهای تو رو نمی شنوند و نمی بینند. ولشون کن........
سورۀ قصص:
داستان حضرت موسی، در ابتدا به نیل سپرده شدنش و به آغوش مادر بازگشتنش تا زمان بزرگی و جوانی رو داریم، که قبل کامل بیان شده، در جوانی(در شهر مصر) روزی دو نفر یکی از بنی اسرائیل و دیگری قبطی(از اطرافیان فرعون) با هم نزاع می کردن، اونی که از بنی اسرائیل بود پیش موسی میاد و می خواد ازش دفاع کنه، موسی می ره، فقط یه مشت به قبطی می زنه و اون با یه مشت پخش زمین می شه و می میره. موسی خیلی پشیمون می شه، به خدا پناه می بره و می خواد که حفظش کنه و در ازای این محبت، دیگه پشت گناهکاران رو نگیره.
موسی در شهر شب را به صبح می رسونه در حالی که تا صبح منتظر می مونه تا بیان و بگیرن ببرنش، ناگهان دوباره اون بنی اسرائیلیه که موسی ازش طرفداری کرده بود پیش موسی اومد باز کمک خواست، موسی برآشفت و اومد بهش گلاویز بشه، بنی اسرائیلیه می گه : "ها بیا، بیا و منم مثل اون قبطی دیروز با یه مشت بزن و بکش"، در این حال فرعونیان از این سخنان با خبر می شن و جریان کشتن قبطی و قاتل مشخص می شه.
یکی از کسانی که تو دستگاه فرعون اما دوست و همفکر موسی بود میاد سراغش و بهش می گه فرار کنه و از شهر بره که فرعون و اطرافیانش دستور قتلش رو دادن، موسی راه می افته و به سمت مدین حرکت می کنه و به سختی به اونجا می رسه. داخل شهر به چاه آبی رسید که همه مشغول آب دادن به رمه هاشون هستن و گوشه ای دو دختر محجبه ایستادن، از اونها جویا می شه چرا همینجور ایستادن، دخترها می گن منتظریم اینها به گوسفنداشون آب بدن برن ما به گوسفندامون آب بدیم، و توضیح می دن که گارگری ندارن و پدرشون هم پیرتر از اونه که بخواد چوپانی کنه. موسی بهشون کمک می کنه تا گوسفندها رو آب بدن و برن. بعد به زیر درختی می ره و با خدا راز و نیاز می کنه که من غریبم و گرسنه و لطفی در حقم کن. دخترها پیش پدرشون برمی گردن، پدر می پرسه چی شد زود اومدین؟ دخترها داستان رو براش تعریف می کنن، پدر به یکی از دخترها می گه برو و دعوتش کن بیادخونه.
دختر با حجب و حیا پیش موسی می ره و دعوتش می کنه به خدمت پدرش برسه. پدر دختر، حضرت شعیب، از موسی تشکر می کنه. موسی داستان فرارش رو برای شعیب تعریف می کنه و شعیب بهش اطمینان می ده که اونجا در امانه. دختر پیشنهاد میده که اجیرش کنن، اما شعیب پیشنهاد می ده یکی از دخترها رو به همسری انتخاب کنه و هشت سال براشون کار کنه و اگر ده سال کار کرد دیگه ته محبت لطفش به شعیب هست. بعد از ده سال هم که به طوی حرکت می کنن و اتفاقای که قبل در سورۀ طه جزء شانزده کامل تعریف شده.
45: چرا داستان موسی رو با وحی برای تو ای پیامبر فرستادم؟ چون تحریف شده بود.
48: می گن چرا آنچه به موسی به عنوان معجزه دادم رو به محمد صلوات الله علیه ندادم؟ نیست که به عصا و یدبیضاء موسی کافر نشدن؟!؟!؟
52-54: اهل کتب دیگر آسمانی اگر به قرآن ایمان بیارن دو بار جزاء خیر می بینن، یک بار برای ایمان آوردن به اون کتاب، یه بار برای ایمان آوردن به قرآن.
76-82: داستان قارون. آدم متکبر و از بنی اسرائیل بود. خداوند از آنچه به متوّل ترین آدمهای زمانش داده بود بیشتر بهش طلا و مال داد، مؤمنین بنی اسرائیل هر چه کردند هدایت بشه و به راه خدا در بیاد، نیومد. هر آنچه که به دست آورده بود رو از خودش و کیمیا و علمی که داشت می دونست، هر چه بهش گفتن از این مالت در راه خدا استفاده کن نکرد، در نهایت خداوند او و اطرافیانش رو به زیر زمین برد، عده ای بودند که بهش غبطه می خوردند، با این کار خدا چشم و گوششون باز شد و پناه آوردن به خدا.
84: هر که در دنیا نیکی کنه، در اون دنیا بیش از آنچه انجام داده جزا می بینه، هر که در دنیا بدی کرد، اون دنیا آنچه را به جا آورده به سرش می آورند.
سورۀ عنکبوت:
20: بهترین دلیل سفر در حال حاضر. برید و چشمها رو باز کنین نعمتها و نشانه های خدا رو ببینید.
41: مَثل آنانکه جز خدا را بپرستند، مَثل خانۀ عنکبوت است که سخت، سست بنیاد است.
45: نماز به پا دار که کارهای زشت و ناپسند را از تو باز می دارد _ خدا می داند آنچه شما به جا می آورید (مطابق آن به شما جزا و سزا می دهد).
پی نوشت:
.: شهادت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام رو تسلیت می گم :.
التماس دعا
نوشته شده در ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |









