.: نچ :.
نشد که بشه
ای خدااااا
نوشته شده در ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند
امروز یه روز عالی بود.
از صبح یه عالمه خبر خوب شنیدم که برای هر کدوم قلبم هزار بار تند تر از معمول زد.
اونی که قابل بیانه فقط برنز کشتیمونه.
امیدوارم که طلسم شکسته بشه و فردای پر باری داشته باشیم.
حداقلکم فردا رو سه تا طلا بگیریم...
انشا الله.

نوشته شده در ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
سوال یکی از مسابقات تلویزیونی این بود که " اگه با یه فرد غیر مسلمان رو به رو شدید و خواست از امام زمان بدونه چه جوری بهش کمک می کنین؟" یعنی ایدۀ اصلی کتاب " لبخند مسیح" نوشته سارا عرفانی. خیلی با این کتاب رابطه برقرار کردم، اما موضوع شناسوندن امام زمان ...
بعد این کتاب خیلی ذهنم مشغول شد. چقدر امام زمان رو می شناسم؟ چرا آرزوی ظهورش رو دارم؟ از ظهورش چی می خوام؟ برای ظهورش چه کردم؟ و و و
هر چی می گذره، احساس خجالت بیشتری بهم دست می ده. یه جورایی می شه گفت برای هیچ کدوم از سوالای بالا جوابی که شایسته باشه رو ندارم.
درست، امام زمان به علت حی و زنده بودنشون یه جور دیگه قابل قبول و دوست داشتنین، تولدشون یه جور دیگه قشنگ و ملموسه. اصلاً یه جور دیگه ما رو می فهمن، اما ....
خدایا ...
خدایا ما رو به امام زمان و امام زمان رو به ما نزدیک کن.
این میلاد از اون میلادهاست ها. حسابی لذت ببرین و شاد باشین، دعای فرج... هم یادتون نره.
الهم عجل لولیک الفرج
(الهی آمین)
|av|av|av|av
بعد از اینهمه مدت که از اکران " همیشه پای یک زن در میان است" گذشت، بلاخره فرصت کردیم بریم ببینیمش.
انقدر زود رسیدیم ک برقها رو روشن کردیم و صندلی چیدیم، تا ملت بیان و بلیط فروخته بشه و بریم داخل. ![]()
اولین زیبایی فیلم تیتراژش بود. جدید و هنری به شدت. بعد هم داستان که اقتباسی از مجموعه داستانی با نام "غیر قابل چاپ" نوشته سید مهدی شجاعی بود، و به نظر من درست که همه سوژه ها و ایده ها رو از کتاب گرفته بود، اما ارتباط دادن و ردیف چیدنشون کنار هم بسیار تمیز بود.
بازی خاصی از هیچ کدوم از بازیگرا ندیدم، مهران مدیری که مثل خان برره حرف می زد، حبیب رضایی و گلشیفته فرهانی هم خوب بازی کردن اما هیچ کدوم لایق سیمرغ، نه نبودن. اما... اما کارگردانی و نویسندگی واقعاً عالی بود. من این فیلم رو دوست داشتم. هم برای آقایون خوبه هم خانمها. اگر و فقط اگر سطحی بهش نگاه نشه. خیلی خیلی باید دقیق و با منطق به این فیلم نگاه کرد. من که کلی درس گرفتم. خوبهاش رو منظورمه.
بعد هم تیتراژ پایانی. خودش برای خودش یه داستان بود. واقعاً خوشم اومد. واقعاً دیدنی بود، ولی تا جایی دیدم که مهران مدیری سیگارش رو انداخت، بعد مسئولین سینما که از این تعلل ما چند نفری که بعد فیلم سر پا تیتراژ رو نگاه می کردیم حرص خوردن و کلاً قطعش کرد.
بابا اینا حالیشون نی تیتراژ هم جزئی از فیلمه. مام پول پای فیلم دیدنمون دادیم. خیلی نامردی بود.
اومدیم تو خیابون می ترسیدم کنار خیابون بایستم. ![]()
JJJJJJJJJJJJ
{عیدتون صد باره و هزار باره و صد هزار باره مبارک{
نوشته شده در ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
گزارش رصد بارش شهابی برساوشی بامداد چهارشنبه
فقط برای علاقه مندان
به ادامۀ مطلب مراجعه فرمایید!

نوشته شده در ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
می دونی مثال رابطۀ من و تو، چیه؟
مثل این می مونه که من یه بچۀ تازه پام. به زور تاتی تاتی می کنم و راه می رم. بعد هر چند گام، هم یهو می افتم زمین.
می خوای بگم تو اینجا کجایی؟
تو رو به رومی، درست سه قدم جلو تر از من. دوتا دستت رو به هوای بغل کردنم جلو گرفتی به سمت من. دائم هم می گی :" بیا، بیا گلم. بیا عزیزم".
اگه بیفتم نمیای زیر بغلم رو بگیری و بلندم کنی. همینجوری با آرامش وای می ایستی و نگاهم می کنی. مهربون خیلی مهربون. آروم هم بهم می گی بلند شم و بیام بغلت. باز یه قدم که میام جلو، تو یه قدم عقب عقب می ری.
می دونی آرزوم چیه؟
اینکه یهو یه دیوار پشت سرت سبز بشه که نتونی عقب بری. چون من هر چی بیام جلو، تو می ری عقب. گامهامون با هم تنظیمه.
اما، خوبیش می دونی چیه؟
اینه که روت به منه.
اینه که همه حواست به منه.
اینه که تمام خواسته ات رسیدن من به توئه. بدون هیچ خستگی.
اینه که صبوری. هر چقدر هم که من کند باشم.
****
کی این راه تموم می شه.
کی میام تو بغلت.
کی این عطرت که تمام راه رو پر کرده و من رو مست، اشباعم می کنه...
نوشته شده در ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
برنامه مشهد اینجوری بود که: ساعت 3 بریم حرم تا 7، بیایم خونه صبحانه و خواب. 11 بریم حرم و بعد از نماز بر گردیم، نهار و خواب، 7 بریم حرم تا 10 شب، شام و خواب.
خیلی خیلی خیلی خیلی شلوغ بود. اکثریت زائرین اصفهانی، اعراب اهواز، عربستان سعودی، پاکستان و عراقی ها بودن.
دفعه اول که رفتیم حرم، ملیت سعودی ها رو نمی دونستم، فقط می دیدم اینها از تمام اعرابی که تو زندگیم دیدم، تمیزتر، شیک و مرتب تر هستن. هم خانمها هم آقایون. خانمها مانتوهای خیلی بلند و شالهای تزئین شده مشکی با پوشیه،می پوشیدن. آقایون هم دشداشه هایی که از تمیزی و سفیدی برق می زد می پوشیدن و این روسری سفیدها با بند هم روی سرشون بود. چهره ها هم از تمام اعرابی که تو زندگیم دیدم (بغیر از لبنان) زیباتر و جذابتر بود. روزهای بعد که فهمیده بودم اینها سعودین دلم می خواست ساعتها بهشون نگاه کنم. دائماً تو ذهنم این فکر موج می زد که وقتی بریم مدینه و مکه پرپر می زنیم یکی از شیعیان رو پیدا بکنیم، سعی می کنیم از فروشنده شیعه خرید کنیم، با شیعیان مراوده داشته باشیم و ... و حالا اینها کنار من به نماز ایستاده بودن...
اصفهانی ها هم که طبق... الله اکبر آخه خب مشکل دارن که آدم هی می گه دیگه، هر جا می دیدی صدایی بلند شده دعوایی صورت گرفته باید مطمئن می بودی هر چی هست زیر سر اصفهانیس...
و اما پاکستانیها، دلم نمی خواست این رو بنویسم اما خب جزو دیده هامه. آدمهای تمیزی نبودن. مثلاً از این آبخوری بین صحنها که آب جاری می شه، برای نماز تا دم اونها فرش پهن می کردن، بعد این بندگان خدا با پای برهنه و سیاهشون می رفتن تو این خیسیها و با همون حالت بر می گشتن روی فرش و احیاناً روی جانماز تو... خلاصه اینکه تمیز کاری تو کارشون نبود، مرتب هم نبودن. ما با این تصور یه روز دیدیم کنارمون یه خانم پاکستانی داره نماز می خونه ولی بر خلاف بقیه، بسیار مرتب و شیکه. رنگهای لباسش به هم نمیخورد (شال بلند کرم پر رنگ لباس مشکی و شلوار سنتی دم پای تنگ آبی پر رنگ) اما مرتب و تیز بود، دستبند ظریف به دستش بسته بود، عینک مطالعه داشت و بعد از مطالعه توی جای عینک و داخل کیفش گذاشت و خیلی با طمأنینه نماز می خوند. بعد از اینکه نمازش تموم شد بهم نگاه کرد، به هم لبخند زدیم گفتم قبول باشه چهره اش نشون نداد متوجه شده، گفتم تقبل الله باز هم متوجه نشد. بهش به رسم بعد از نماز دست دادم. همینجور مات و مبهوت نگاهم می کرد. بلند شد که بره. نرجس هنوز سر نماز بود. اومد کنارم پرسید : انگلیش؟ منظورش این بود که می تونی حرف بزنی گفتم یکم. ازم پرسید این آقایون(اشاره به روحانی هایی که داخل حرم روضه می خونن کرد) کی هستن و چی کار می کنن. موندم همینجور. به نرجس گفتم نمازش رو تموم کنه. که اومد توضیح بده، دوباره پرسید نه منظورم اینه که چی می گن. جون دادیم که روضه رو ترجمه کنیم نشد. آخرش گفتم زندگی و چگونگی فوت و شهادت ائمه رو می خونن. خوشش اومد. به خانمی که پاسخ مسائل شرعی می داد اشاره کرد که اون کیه و چی کار می کنه. گفتیم پاسخگویی به سوالات. چشمهاش برق زد گفت من خیلی سوال دارم. مثلاً خمس. رفتیم از خانمه پرسیدیم می تونه انگلیسی توضیح بده که نمی تونست و آدرس بخش بین الملل که تو کنار مسجد گوهر شاد بود رو داد که هم بخش انگلیسی داره هم اردو. بهش گفتیم می بریمش. داشت بال در می آورد. تا به اونجا برسیم کلی حرف زدیم. دلش نذری می خواست و می پرسید از کجا می تونه بگیره. گفت که باورش نمی شه انقدر محوطۀ حرم بزرگ باشه، از تعداد صحنها و عظمتشون شگفت زده بود. اولین بارش بود می اومد ایران، شکایت کرد که چرا تو دانشگاهها خوب زبان یاد نمی دن و بیچاره شده تو این چند روز که اومده. ازش پرسیدیم چی کار می کنه گفت پزشکه. کاملاً از حرف زدن و برخورد و منشش معلوم بود. بسیار به دلم نشست. اسمش عفیفه بود. بیش از 40-35 سال نداشت. زیبا هم بود. رسوندیمش به بخش بین الملل. روی در به اردو چیزی نوشته بود. انقدر ذوق زده شده بود از دیدن جملات اردو که حد و حساب نداشت. رفتیم داخل. یه اتاق بزرگ که دور تا دور میز چیده بودن که هر کدوم متعلق به یه زبان بود. اولی انگلیسی بود که پشت میز کسی نبود. تندتر جلو رفتم تا اردو رو پیدا کنم. پیدا کردم. انقدر انقدر انقدر خوشحال بود که یه جا با زبون خودش می تونن به سوالاش پاسخ بدن که حد و حساب نداشت. برای خداحافظی هفت هشت بار همدیگرو بوسیدیم. هیچ یادم نبود ازش عامل ارتباطی بگیرم. تلفن، آی دی. بعد کلی افسوسش رو خوردیم چون به دل هر دوتامون خیلی نشسته بود.
عراقیها هم که چند جمله اساسی فارسی یاد گرفته بودن برای موارد خاص و اضطرار. مثلاً: مگه نمی بینی نماز می خونم؟ یا ببخشید پشتم به شماست. کلی باحال بودن.
اهوازیها هم که عزیز دل. کاملاً معلوم بود ایرانین. کاملاً معلوم بود هموطنن. دل چسب.
این از آدمهای جذاب.
امام رضا هم تو مصرف برق صرفه جویی می کردن. صبحا به محض روشن شدن هوا چراغهای اضافی رو خاموش می شد، برای چراغونی اعیاد هم از ریسه های کم لامپ استفاده کرده بودن. تمام چلچراغها هم لامپ کم مصرف بود. ما باس یاد بگیریم.
صبح قبل از تولد امام حسین علیه السلام اول رفتیم ایوون مقصوره (مسجدگوهرشاد). پر بود آدم، ساعت سه شب. سینه زنی بود، اما سینه زنیش جوری نبود دل آدم بگیره. همه یه حالی شده بودن، چشمها گریوون، تو حال خودشون. جو بی نظیری بود.
صبح هم که داشتیم بر می گشتیم یه گروه عراقی نشسته بودن. مداحی فوق العاده ای انجام می دادن، با اینکه سواد عربی شنیدنم در حد جلبکه، اما بازم تأثیر گذار بود. این مرد و زنهای عراقی صداهای گیرا و قوی ای دارن. بر عکس صدای ظریف و نازک زنهای سعودی که جون می ده برای خوانندگی(حداقل تو اینهایی که من دیدم). آخر ِمداحی هم دعا برای اسلام و مسلمین و جمهوری اسلامی ایران و ... و چیز جذابش دعا برای ام البنین و پسرهاش بود که دل همه رو لرزوند.
اما شب تولد امام حسین بابا خسته بودن زود رفتن خونه. من و نرجس هم تا دیر وقت موندیم حرم. وقت برگشت از صحن کوثر اومدیم. صحن کوثر رو ملقب کنیم به صحب عربها بهتره، هیچ فارس زبانی توش پیدا نمی شد. داشتیم از در صحن خارج می شدیم که دیدیم یه جا ازدحام جمعیته. رفتیم جلو یه سری جوون سعودی ریخته بودن وسط چیزی مثل تعزیۀ ما اجرا می کردن بدون ابزار. رجز خونی. بینش هم به رسم خودشون حرکت کوچکی به پا و کمر می دادن و ادامۀ کار. باز هیچی نفهمیدم، یه جورایی هم از جو خوشم نیومد اومدم کنار. اما کنار که بودم به این فکر می کردم که الآن اینها چه احساس آزادی می کنن برای رسا بیان کردن نام حسین و عباس، مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشه. خیلی دلم می خواست زار بزنم. اما گفتم که از جو خوشم نیومد و زود برگشتیم خونه.
ایام عید، صحن انقلاب و رواقها شاهد هزاران عقد متبرک بود. چنین مسئله که به خودی خود زیبا و مقدس هست، تو اون جو روحانی، بیش از پیش تأثیر گذار بود. قبل از عقد اطراف عروس و داماد فقط خانواده هاشون بودن اما بعدش تمام اطرافیان جمع می شدن و تبریک می گفتن. لبخند و اشک که باهم قاطی بشه یه آرامش قلبی ایجاد می کنه که هیچی نمی تونه از بینش ببره.
***
برگشتمون ظهر تولد امام حسین بود. نوشته بودم که برای برگشت 6 تا بلیط داشتیم. 2 تا رو فروختیم. حالا دل دل می کردیم که همسفرا کی هستن. البته فرقی هم نمی کرد. ما یه جورایی آدم شرایط سختیم. محمد وارد شد. سرش رو تکون داد و متأسف بود. من از لبه پنجره نگاه کردم، رنگ خاکی لباس باعث شد به اشتباه فکر کنم سربازه. رفتیم تو، یه آقای عرب بود با دشداشۀ خاکی رنگ. ما که اومدیم تو زل زد بهمون. با اصرار بهش فهموندیم که من و نرجس می خوایم بریم کنار پنجره. همین حال و هوا بودیم که نفر ششم هم اومد. یه پسر 17-18 ساله که خیلی از حضورش پیش ما راضی نبود. قطار حرکت کرد. بابا تلاش کرد با مرد عرب ارتباط برقرار کنه. شکسته و تیکه پاره کلمات رو کنار هم می گذاشت و با زمانهای اشتباه با آقای عرب حرف می زد و در نهایت متوجه شدیم آقا اسمشون رضا سلیمان هست و اهل عراق و ساکن بغداد. 68 سالش بود برخلاف اینکه نهایتاً 50 بهش می خورد. شغلش کشاورزی و دامپروریه. کلی کشور رو دیده و یه جورایی مارکوپولوئیه واسه خودش. شش تا بچه داره که پنج تا رو زن داده، یکی مونده. به اینجا که رسیدیم محمد به اصرار بهم گفت اگه پرسید، تو شوهر کردی. شوهرت هم مسافرته. انگشترش رو هم در آورد داد دستم کنم که خیلی بزرگ بود و ضایع بود و بی خیالی سیر کردیم. تو دلم کلی خندیدم. دوست دارم اینجوری می شه، چون فقط در موارد لازم اینجوری می شه. هر کاری می کردم مرد عرب چشم ازم بر نمی داشت. آخرش چادر رو کشیدم رو صورتم خوابیدم.
بعد از نهار با نرجس با یه جست خودمون رو رسوندیم بالا، محسن، مسافر ششم هم بعد از نهار که پیش مادرش اینها تو کوپۀ مجاور خورده بود اومد بخوابه. محسن اهل مشهد بود و برای زیارت با خانواده به قم می رفت. خیلی سر به زیر و موجه و آروم بود. راحت بودیم باهاش. من و نرجس که رفتیم بالا محمد و محسن رو تخت دوم خوابیدن، بابا و مرد عرب هم اول.
بعد از نماز مغرب، بابا کلی با همون شیوۀ شکسته و تیکه پاره با مرد عرب مشغول صحبت شد. می دونی آدم بدی نبود. گرم بود. خوش مشرب بود. باهوش بود اما خب نمی شد باهاش حرف زد. دور از فرهنگ ما برخورد می کرد و حرف می زد. محمد و محسن هم با هم عیاق شده بودن.
مرد عرب تا به تهران برسیم صد بار اصرار کرد که از دخترهای ایرانی حاضر در کوپه عکس داشته باشه. هی هم می گفت دخترهای ایرانی جمیل. دیگه آخرش بود. از اون اصرار و از ما انکار. خونم به جوش اومده بود. تمام مدت توی قطار جز برای نماز و وضو از بالا پایین نیومدیم تازه.
ما شاممون رو بالا خوردیم. اما آقا رضا سفره اش رو کف قطار پهن کرد(وارد کوپه که می شد صندلش رو در می آورد، خیلی راحت هم سفره رو کف کوپه پهن کرد و نشست.) و طالبی مشهدی رو قاچ کرد و با نون به هممون داد. من البته لب نزدم.
محسن هم یواش یواش یخش آب می شد و چندتا کلمه عربی می پروند. راستی این توضیح رو هم بدم که نرجس مترجممون بود. همه کف بر شده بودیم. در صورتی که محمد خیلی ادعاش می شد. نرجس هم خوب می فهمید هم خوب جمله و کلمه و زمان و فعل و فاعل بلد بود. 10-11 هم خوابیدیم تا اینکه 3 بامداد رسیدیم تهران.
***
نجمه تو تمام لحظات همراهم بود، دست راستم بود. اسمش رو می بردم و همزمان دست بابا و محمد و نرجس می رفت بالا و برای برآورده شدن حوائجش دعا می کردن. دوستان مشترکمون هم بلافاصله بعدش فیلم وار به یادم می اومدن. آقای محمدی، آسیه، حبیبه، عاطفه، محدثه، آزاده. هر بار که از مقابل پنجرۀ فولاد رد شدم، برای مریضهای منظور و متعلقین و متعلقاتشون دعا کردم. هر عروس و دامادی که دیدم برای رضوان(رضوانی که عامل آشناییمون امام رضا بود) و راحله و احمد و صادق- فاطمه دعا کردم. هر عراقی رو که دیدم، به یاد موحد بودم، هر بار که دعای عهد خوندن به یاد روح الله بودم (علاوه بر زمانهایی که چندین نفر مثلش دیدم) و طاها هم که جای خود داشت، مریم رو هم هر بار که اذن دخول می خوندم به یادم می اومد چراش رو نمی دونم. احمد. سیمین و سینا رو روز آخر که برای ثبت نام، کافی نت رفتم و کامنتهاشون رو دیدم، بالای سر امام دعا کردم. محبوبه رو چندین بار تو صحنها دیدم و دعا کردم. زینب و زهرا و فهیمه. پیشوایی اولین نفری بود که روز اول تو صحن انقلاب دیدم و دعا کردم. به یاد باقرها هم بودم. یه بار هم صدای ثنایی رو از پشت سر شنیدم. خلاصه فکر نمی کنم کسی باقی مونده باشه که التماس دعا گفته یا نگفته باشه و من دعاش نکرده باشم و اسمش رو به زبون نیاورده باشم.

نوشته شده در ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
اول اول اول از همه اعیاد شعبانیه رو تبریک می گم.
میلاد
امام حسین علیه السلام
حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام
امام سجاد علیه السلام
مبارک
* * *
قصد داشتیم حتماً برای خورشید گرفتگی بریم سرخس، چون در کل ایران مدت گرفت بیشتر از هر جای دیگه بود. چیزی مثل موقعیت تبریز در گرفت 9 فروردین چند سال پیش.
از یکی دو ماه گذشته برای بلیط اقدام کردیم اما تا یک هفته قبل از کسوف هنوز نتونسته بودیم تهیه کنیم. خیلی اتفاقی، خیلی غیر منتظره به یاد یکی از اقوام دور که تو شرکت راه آهن کار می کنه افتادیم. بابا تماس گرفتن و ماجرا رو گفتن. باید بلیط مشهد تهیه می کردیم و از اونجا هم دوباره با یه قطار دیگه عازم سرخس می شدیم. بعد از بیان موضوع و این حرفهای برای آقای آشنا، بدون هیچ دلخوش کردنی، گفت سعیم رو می کنم، تا حالا چند نفر دیگه هم تقاضا داده بودن نتونستم براشون کاری کنم. حالا تا قسمت چی باشه و امام رضا کی رو بطلبه. گوشی رو قطع کردیم. یک ربع نشد دوباره تماس گرفت گفت حله، چه روزی چندتا. انقدر هول و هیجان زده شده بودیم که حد و حساب نداشت. نمی تونستیم تصمیم بگیریم چند روز و چه روزهایی رو می خوایم. بلاخره از 10 تا 15 مرداد جور شد. بابا بلیط رو خریدن و دیگه برای جور کردن نفرات مصیبت داشتیم. برای رفت 4 و برگشت 6 تا بلیط تهیه کرده بودیم. بعد از حذف و اضافه تا شب حرکت، نهایتاً قرار شد با، بابا و نرجس و محمد، بریم.
بعد از خداحافظی با مادر بزرگ و پدر بزرگ و دعای خیر اونها، به موقع به راه آهن رسیدیم. به محض ورود، مسافرگیری قطارمون رو اعلام کردن. سوار شدیم، واگن8 کوپه1.
قطار، سیمرغ بود و تا به حال سوار نشده بودم. بسیار شیک و مرتب با امکانات فوق العاده. نسیم خنک کولر و تلویزیون و چای و خوراکی ها که روی میزها چیده شده بودن کلی سر حال آوردمون. برنامه تلویزیون روی شبکه رجا، منتخب برنامه هایی که به سفرمون مربوطه رو پخش می کرد. قطار حرکت کرد و سفر شروع شد. تا به حال چهارتایی مسافرت نرفته بودیم. کلی از دست محمد خندیدیم.
جمعه ساعت 6 صبح رسیدیم. باید بلیط سرخس رو می خریدیم، خونه هم می گرفتیم و وسایل رو جمع می کردیم و راه می افتادیم.
قبل از حرکت تو اینترنت کلی گشتیم و دنبال اطلاعات در مورد مکان اقامت و امکانات و طریقه رفتن به سرخس گشتیم. اولینش ساعتهای حرکت رفت و برگشت قطار بود. می دونستیم تو روز 11 صبح یه قطار می ره و 7 عصر برمی گرده. اومدیم جلو در باجه که ساعت 8 باز می شد، تمام اطلاعات پشت در نوشته شده بود. ساعت حرکت رو دیدیم، یه آن مغزمون سوت کشید. روزی دوتا قطار می رفت. اما زمان ما فقط با رفت هماهنگ بود و اگر می خواستیم با قطار بر گردیم باید یه روز رو سرخس می موندیم و این یعنی خستگی مضاعف و از دست دادن یک روز مشهد. دیگه چی کار کنیم چی کار نکنیم، قرار شد بابا و نرجس برن دنبال خونه و پرس جو برای برگشت با وسیله نقلیه دیگه، من و محمد هم باشیم که هی بار نکشیم این ور و اون ور.
ساعت 9:30 شد. تو این مدت محمد با مسئول باجه کلی صحبت و نظر سنجی در مورد برگشتمون کرد و بلیط رو هم خرید، بابا اینها هم با کلید یه سوئیت مجهز و اطلاعات بازگشتمون، برگشتن. چمدون رو به امانت داری ایستگاه تحویل دادیم و وسایل نهار رو خریدیم و وقتی برگشتیم باید سوار می شدیم که حرکت کنیم به سمت سرخس.
تا اینجا باشه.
اگه مایل بودین ما بقی رو در ادامه مطلب بخونید، و گرنه ممنون از حضورتون
نوشته شده در ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
/mab-ath/HERA1.jpg)
الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
>.*.< مبعث پیامبر نور و رحمت بر همه مبارک >.*.<
نوشته شده در ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
از اتوبوس که پیاده شدم، داشتم از خواب و پا درد و گرما هلاک می شدم. فقط می خواستم سوار مینی بوس بشم و تا خونه بخوابم. تو دلم خدا خدا می کردم که کاش جا باشه، حتی شده کنار مرد گندۀ قلچماق می شینم. یه آن از تصور همچین چیزی چندشم شد. گفتم نه خدایا یه جای خوب و کنار پنجره تو سایه که مثل آدم بتونم بخوابم، برام جور کن. همینجور که به مینی بوس نزدیک می شدم به نظر اومد جا نداره، ولی حاضر هم نبودم یه ساعت دیگه منتظر باشم تا بعدی بیاد و پر بشه و راه بیفته. گفتم هرچه بادا باد، سوار می شیم ببینیم چی می شه. از این حرکت هم که یکی دیگه پا بشه من بشینم متنفر بودم. همیشه حتی در نهایت خستگی، خودم رو انقدر مقاوم نشون می دم که کسی برام نایسته.
پام رو گذاشتم رو پله اول و کمرم دو تا تق تق صدا داد. از درد لبم رو گزیدم و اومدم بالا. به دنبال جایی برای نشستن یه نگاه سرسری، به اول تا آخر مینی بوس کردم. دیدم کنار یه خانم که رو پاش دخترش رو نشونده جا هست. از خدا خواسته نشستم. داشتم گر می گرفتم، بادبزنم رو از تو کیف در آوردم و خودم رو باد زدم، از بطری آبی هم که تو کیفم بود یه قلپ آب خوردم. حالم که جا اومد تکیه دادم و خودم رو برای خواب آماده کردم. مینی بوس راه افتاد. با حرکتش از پنجره کنار دست خانمه باد خنکی به صورتم خورد ، سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و روم رو به پنجره کردم، یه آن اومدم چشمام رو ببندم، نگاهم افتاد به دختر روی پای خانم کنار دستیم. خدایا، این چقدر شبیه پروانۀ منه. پروانه دخترم. همیشه تو رؤیاهام پروانه رو اینجوری می بینم. یه دختر زبر و زرنگ، نه لاغر نه تپل، چشم درشت مشکی، موهای بلند مشکی که یه نمه حالت داشته باشه، پوست سبزۀ روشن. با یه پیراهن آستین حلقه ای صورتی پر رنگ که دامنش تا بالای زانوش باشه، با یه جوراب شلواری سفید برفی. درست همین بود. اینی که کنار دستم رو پای مامانش نشسته بود، همین بود. دلم ضعف رفت. منی که از دیدن هیچ بچه ای مشعوف نمی شم، دلم برای این دختره ضعف رفت. نمکی بود. خیلی. چیزی که تو هیکلش جلب توجه می کرد چشماش بود و پوستش. جداً خیلی ناز بود. خیلی. رفتم تو خیال که اگر واقعاً بچۀ منم دختر باشه و پروانه باشه و همین باشه من چه کیفی می کنم از دیدنش. چند بار با مامانش آروم حرف زد. خیلی خانم بود. متین حرف می زد. دوست دارم بچه 3-4 ساله بزرگونه حرف بزنه. نق نمی زد. غر نمی زد. لبش خرد به صندلی درد گرفت، به نشان درد فقط ابروهاش رو تو هم گره کرد.
تو همین فکر و خیال بودم که دیدم رسیدیم. تندی پول رو از تو کیف پولم در آوردم، خرد نداشتم. بلند شدم و با مکافات رسیدم به راننده. نگهداشت. پول رو دادم، دیدم اون کوچولو هم با من اومد، پولش خرد بود. حساب کرد. مامانش پیاده شد. منتظر بچه اش بود که وقتی راننده پولم رو حساب می کرد، وایساده بود به من نگاه می کرد، مامانش صداش کرد، می دونی چی گفت، گفت "پروانه بیا دیگه مامان". من رو می گی؟ شکه شدم. تازه این که چیزی نبود. بقیه پولم رو گرفتم، اومدم پیاده بشم، مامانش رو دیدم که داشت کمک می کرد از پله بیاد پایین. وقتی کنارم بود ندیده بودمش. عین عین عین من بود. شایدم...
توضیح: فقط یه داستان بود! خواهش: به شدت نقد بفرمایید و فقط بی زحمت از روی علاقه و ذائقه تون نباشه. گفتند وقت نوشتن به شدت تلاشتون رو برای تفهیم انجام بدید وقتی ارائه کردین دیگه فقط گوش کنین و نقدهای قابل اعمال رو اعمال
با تشکر
نوشته شده در ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
امروز به شدت حوصله دارم چیز بنویسم. باعث تأسفه برام اگه حوصله خوندن ندارین.
1) اول از همه بعد اینهمه مدت که می خواستم توضیح بدم، امروز حالش اومده که بگم برای چی تو هر صفحه یه پست می نویسم. براتون مهمه؟ نی؟ به هر حال من مینویسم دوست نداشتین برین قسمت 2. (شد مثل الگوریتم برنامه نویسی)
با بقیه کاری ندارم، اما من بهاریم. حال بد و خوبم شدیده و سریع هم جا به جا می شه. مثلاً توی یه روز ممکنه چند بار مسیر بین خوبی و بدی رو طی کنم.
اینجا رو برای نوشتن احساساتیم که قابل بیانن ساختم، و هزار بار به هر کی سعی در شناخت من داره گفتم، من خود وبلاگمم. خود خودش. پس، پستهام نشون دهندۀ من می شن.
خیلی گذشت تا به این نتیجه رسیدم که فقط حالی که در حال حاضر دارم رو به نمایش بگذارم. حرفیم که مال همون موقعم هست و، نگذارم حرفهای گذشته هم بمونه.
از طرفی خیلی موافق ضرب المثل "گذشته ها گذشته" هستم. یه چیزی تو مایه های اینکه کسی که تا حالا نخونده دوست ندارم یهو بیاد حس یه هفته پیش و دو روز پیش و امروز رو با هم بخونه.
در ضمن، من وقتی می نویسم، بعدش چندین بار می خونم و طبق خوندنم علائم نوشتاری می گذارم. یعنی " ، " و "." همینجوری یهو یه جا قرار نگرفته. کاملاً برنامه داشته ام و وقتی قرارش دادم یعنی باید اینجا مکس کنی یا قطع کنی جمله رو. همینجوری یه ردیف نخونی بری جلو. این از این. تمام.
2) حُسن هست یا ضعف، هر چند که خودم رو اذیت نمی کنه، نمی گذارم، غم، غصه، ذوق، جیغ، شادی، ... که داره تو وجودم شعله می کشه، بسوزونتم. خیلی راحت بروزش می دم و خیلی راحت هم آروم می شم. مثلاً درست وقتی تصمیم گرفتم با یکی حرف نزنم، میاد در مورد دعا برای بهترین انتخاب حرف می زنه و من که از ته دل ذوق زده ام هشتصد کلمه استفاده می کنم برای بیان احساسم. یا خیلی راحت بیان می کنم که کسی رو دوست دارم، یا از نشون دادن ناراحتیم از کسی، هیچ خودداری نمی کنم. می دونین. من فکر می کنم ملت زیادی دچار سانسور شدن، مخصوصاً برای بیان حسهای مثبت و خوبشون. این باعث می شه هم زود پیر و شکسته بشن هم دق کنن.
3) شهید مطهری تعریفش از آزادی اینه که: " هر چیزی که باعث تعالی شود و شما اجازه استفاده از آن را داشته باشید آزادی نام دارد". خیلی به نگرش تو نسبت به تعالی بستگی داره. یه دقت بکن ببین طبق این تعریف آزادی داری یا نه.
من؟ آره. تا حد خیلی زیادی آزادی دارم. مهم اینه که تلاش کنم برای تعالی ای که مد نظرمه.
4) شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شدی، تا می توانی زیبا برقص. (چارلی چاپلین).
کافیه. مرسی. فعلاً.

نوشته شده در ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
اولین گلمون وارد دروازه شد.
آخی چه زود می گذره. چقدر زود گذشت. همین دیروز بود که زنگ زد و گفتم سایه ات سنگین شده گفت گرفتارم. چقدر جیغ زدم و بالا پایین پریدم. چقدر ذوقشو کردم. خیلی خوشحالم، این ملموسه. اما یه حس غریب هم دارم. همیشه برای عزیزانم اینجوری می شم.
وااای خیلی خوشحالم و خیلی یه جوری در کنارش. شاید یه حسی مثل حس ماهرخ، یه شکل دیگه اش.
به هر حال الحمد لله رب العالمین.
نوشته شده در ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ