تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: $$$ God bless you $$$ :.

"بیو تن"  رو بسمل کردم. بعد از نمازو  با وضو.

هرچی پیش رفتم، دیدم شخصیتها مخصوصاً شخصیت اصلی، خیلی برام گنگه، دوست دارم بیشتر بشناسم. مثل وبلاگهای خصوصی که از چیزها و کسهایی که برای مخاطب آشنا نیست حرف می زنن(عین خودم) مخاطب هم هیچی متوجه نمیشه یا نهایتاً بتونه یه چیزهایی حدس بزنه.

اما این فرق داشت، کلمات آشنا بودن، باید یادم می اومد. صفحه 39 بود که کتاب رو بستم و رفتم از تو کتابخونه "ارمیا" رو برداشتم. فیییییییر، تند ورق زدم که کلمات و آدمهای آشنایی که مد نظرمه رو پیداکنم. دیدم نمی شه. پس:

بیوتن رو بستم گذاشتم کنار، ارمیا رو از اول شروع کردم به خوندن. به فصل 9 که رسیدم دیدم دارم از هدفم دور می شم، مابقی داستان هم یادم اومد، فقط آخرش یادم رفته بود، دو فصل آخر رو هم خوندم...

دوباره بیوتن رو باز کردم...

صدای زنگ ساعت نرجس که اومد، ساعت رو نگاه کردم، اااا حتی صدای اذان مسجد رو نشنیده بودم. نماز خوندم، باز دوباره شروع کردم. یه آن احساس کردم کمرم داره یه صداهایی می ده، درد دو سه روزۀ چشمم اما خب شده.

اورکا اورکا، فهمیدم، چشمی که درد می کنه باید باهاش کتاب خوند تا خوب شه.

کمرم رو که صاف می کردم صدا می داد، تق تق تق، کج می کردم، صدا می داد تق تق تق. فکر کنم یه سیلور من شدم. نگاه کردم به ساعت10 صبح بود. تمام اتاق پر نور آفتاب بود. من هنوز از دیشب نخوابیدم...

$$$

حالا که دارم می نویسم بیست ساعتی از باز کردن اولین صفحۀ می گذره. تمومش کردم، بیشتر از رو فضولی.

نقد و بررسی واسه بعد، باید فکر کنم. هنوز هضم نشده. اما به هر حال چون اول نوشتم، اینجا هم بگم:

البته که خوندن "ارمیا" مفید است، اما واجب نیست. تنها چیزی که توی ارمیا بود و با بیوتن فرق می کرد  اینه که سهراب مخلوطی از دو تا آدمه.

بعداً نوشت


پی نوشت:

با اینکه ارمیای "ارمیا" رو هیچ کس دوست نداره، اما من به شدت خودم رو مثل اون می بینم. شاید یه سری برخوردم مثل اون نباشه اما حسهام خیلی بهش نزدیکه. 29 اردیبهشت.


نوشته شده در ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

----

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: گزارش سوم :.

امروز سید مهدی رو دیدیم. کتابها رو برامون امضاء کرد. جالبه که ما رو (در اصل نرجس رو) یادش بود. اتفاقی افتاد که اشک رو به چشمام آورد. داغون شدم. از صبح هم اعصابم خرد بود. آماده بودم برای عصبانی شدن و دعوا. فکر کردم از استرسه که خب موارد استرس رد می شد و این حل نمی شد. وقتی به نیستان رسیدیم خوب شده بودم ها ولی با اون اتفاق دوباره داغون.

امروز هم کلی آشنا دیدیم. از همسایه بگیر تا همکلاسی و باز هم امیر خانی.

رفتیم غرفۀ کتابخانه ملی، نرجس ثبت نام کرد، خیال من و اون و همه راحت شد جداً.

بعد خاله و حمیده رو دیدیم. چون خاله خرید داشت قرار رو گذاشتیم دم در و هر کی رفت سی کار خودش.

داشتیم می رفتیم بیرون که الهه رو جلو در دیدیم. یه سر هم بهش زدیم تو غرفه "جمعیت حمایت از کودکان کار". این دیدار مزیتهای بسیاری داشت، از همه مهمتر اطمینانی بود که بدست آوردم.

تا خاله اینها بیان، کنار چادر شبکه جوان زل زده بودم به هلال ماه نو. بعد از اذان آهنگی گذاشته بود و متنی حال خراب کن می خوند. اشکه می اومد. نمی تونستم جلوشو بگیرم. خاله که اومد خوب شدم.

تمام راه برگشت تا دم خونه با حمیده یه دل سیر حرف زدم. خیلی خوب بود.

فکر کنم دیگه نرم. هنور کافی نیست اما دیگه کاری ندارم. پول هم ندارم. وقت تلف کردنه.

امسال خیلی سال خاصی بود. یه جوری بود. یه جوری.

 

رضوان من واقعاً عذر می خوام. این یکی که دیگه واقعاً اطلاع رسانی نبود. تخلیه انرژی های منفی و مثبت بود که داشتن تو وجودم وول می خوردن. جداً عذر می خوام...


نوشته شده در ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: گزارش دوم :.

دیشب حال نداشتم. امشب نوشتم.

ü               خریدهامون به حمدالله انجام شد. در کسری از ثانیه.

ü       خیلی خوبه که یه جا برای استراحت داریم، مخصوصاً که امن هم هست.

ü       به خلاف روز اول که از سیستم اطلاعات رایانه ای راضی نبودم، امروز تونست خیلی بهم کمک کنه. عالی.

ü       اصلاً سیر نمی شم.

ü       انقدر امیر خانی دیدم، دچار امیرخانی زدگی شدم.

ü       چهارشنبه و جمعه آقای شجاعی ساعت 4 تا 7 تو غرفه " کتاب نیستان" هستند.


پی نوشت:

  • مستند 4 فیدل کاسترو فوق العاده بود.
  • بی تربیتی به شدت اپی دمی شده. مواظب باشید. چون بدون هیچ ملاحظه ای وله ...

نوشته شده در ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: گزارش اول :.

امروز با ثنا و نرجس بعد از نهار رفتیم نمایشگاه. بابا رسوندنمون بنابراین زود رسیدیم. لیستی که ثنا می خواست بخره، اسم ناشر نداشت. رفت اطلاعات رایانه ای، مام بدو رفتیم ناشران عمومی که یه وقت تموم نشه. وارد که شدیم شدت نظم رو به وضوح حس می کردیم. هر کدوم از راهروها شماره داره.( به قول نرجس مثل یه محله است که کوچه و پلاک داره. اگه آدرس دقیق داشته باشی عمراْ گم بشی). ابتدا و انتهای هر راهرو لیست انتشارات داخل اون راهرو نوشته شده. خیلی زود خودمون رو به "ع" که تو راهرو 15 بود رسوندیم. نشر دومی از سمت چپ می شد نشر "علم".

بر خلاف تصورم کتاب کم نبود. تمام غرفه پر بود از "بیوتن" (املای صحیحشه) بسته بندی شده.

جلد ساده و زیبایی داره. اسم خود امیر خانی با معلاست. اسم کتاب یه جوریه که خیلی قابل خوندن نیست. وسط صفحه هم یه تیکه کاشی قلوه کن شدۀ عتیقه است. هم اندازه "من او" هست.

کتاب رو خریدیم. خودشون هم تشریف داشتن. کتابمون رو امضا کردن. تو اون گرما لباس کبریتی زرشکی پر رنگ و شلوار کتون استخوانی پوشیده بود شرشر عرق می ریختن. از سر و روشون چکه می کرد.

رفتیم بگردیم. قصد فقط شرایط سنجی بود.

از روزبهان، دفتر شعر جوان، فرهنگی هنری که رد شدیم غم جونمون رو فرا گرفت.

ثنا فقط تونسته بود چندتا از ناشرای کتابای مورد نظرش رو پیدا کنه. خیلی سریع در عرض نیم ساعت کلشون رو پیدا کردیم و خریدیم. تخفیفها بدک نبود. بهترینش همون علم بود. 1000 تومن.

چندتا آشنا دیدیم. جالب هم هست که همه با همسرانشون بودن. بیرونِ نمایشگاه، دم در، سیامک و نرجس رو دیدیم. خیلی هم ذوق کردیم کلی حال و احوال بعد مدتها. داخل نمایشگاه، تو انتشارات سوره مهر، این پسره تو "ترینها"ی برنامه خانواده با خانمش. بر خلاف نظرم در موردش تو صفحۀ تلویزیون، بیرون خیلی متین و سنگین و پسر خوب بود. همونجا، امیر تفرشی رو هم دیدیم. داشتن از غرفه بیرون می رفتن. مام هنوز کار داشتیم دستمون گیر بود، دیگه به سلام و علیک نرسیدیم. تو کاروان هم مثل همیشه حسین بود. مابقی هر کی بود، روحشون بود. یه عالمه شکل آدمهای آشنا.

دیگه تو عمومی کاری نداشتیم.

اومدیم بیرون. خبر خوب اینکه داخل صحن، دستشویی هست چه جوریش رو از من نپرسین چون نمی دونم فقط می دونم قبل نبود. آبش یخه برای خوردن. به خوبی دستشویی های بخشهای دیگه مصلی نیست، اما نزدیکه دیگه.

خوردنی و نوشیدنی تو صحن هست. استراحتگاههای مسقف هم وسط صحن علم شده.

رفتیم بخش جانبی. سیما خوشبختانه بود. وارد که شدیم غرفه سوت و کورشون رو کلی شاد و شلوغ کردیم. کلی با جوادی سر تولدم و تولدش مسخره بازی و خزو خیل بازی در آوردیم. کلی خندیدیم. سیما حسابی سر حال اومد. خسته بود. بچه ها نمی خواستن برگردیم هی می گفتن بیاین تو، ثنا اما خسته و تشنه و گرسنه بود. بابا هم داشتن می اومدن دنبالمون. به بعد موکول کردیم. سیما موند. کار داشت. ما هم بر گشتیم. از پله های صحن که اومدیم بالا، نصف راه رو اومده بودیم خوب بود. رفتیم اون طرف تونل مترو و بابای منتظر خسته برمون داشتن و اومدیم خونه. زود زود زود رسیدیم. شب اما با سیما حرف می زدم می گفت چرخ گوشته، آسیابه، آبمیوه گیریه، هر چیزی که بگید هست جز مترو، این مترو. گویا ازدحام زیاد بوده.

به هر حال اینها نکاتی بود که به نظرم اومد. از قیمت آب و غذا خبری ندارم. دیگه چی بگم؟؟؟

همین. خوش بگذره. یهو دیدین همدیگرو دیدم. ما که پلاسیم. یاعلی مددی........


1.       ممکنه امیر خانی پس فردا (15/2/87) هم تو غرفه "علم" یا "سورۀ مهر" باشه. ساعتش رو می دونستن. اما احتمالاْ همین ۳-۴.

2.    سید مهدی شجاعی چهارشنبه و جمعه تو غرفه "کتاب نیستان"  هستن. یادم رفت ساعت بپرسم. همیشه اما عصر حدود 4-5 میان. نمی دونم.


نوشته شده در ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: برای علاقه مندان و منتظران کارهای امیر خانی :.

طبق گفته‌ی مدیر نشر علم، ناشر کتاب «بی‌ وتن»، در صورتی‌که همه‌چیز طبق روال طبیعی خود پیش رود، این رمان در روز دوم نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران مورخ جمعه ۱۳/۰۲/۸۷ در غرفه‌ی نشر علم توزیع خواهد شد. منبع :کتاب نیوز


نوشته شده در ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: دل واره :.

نازی نازی امشب دلم مسته توئه

نازی دل تنهام هنوز دست توئه

...

قصد فرار نداشتی

...

داغ رو دلم گذاشتی

...

به باد می گم که بازم

...

رفتی یادتم گل من

...

***

"زن دوم" قابل ستایشه. فوق العاده ساخته شده. کار "الوند" ه دیگه!

این وسط به نظر من فقط و فقط یک نفر مقصره که همه کارها رو با به زبون نیاوردن دردش سخت و دشوار کرد آخرش هم خودش ضرر کرد.................................................

***

هیچ حواستون هست که چند روز بیشتر تا نمایشگاه کتاب نمونده؟ حاضرین؟

 


پی نوشت:

دلم انقدر گرفته. انقدر گرفته که شده اندازه یه سنگ ریزه ...............................................

نوشته شده در ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: فرهنگی هنری :.

ü       "به همین سادگی" ...

1.       من اعتقاد دارم تو خونه باید حرف زد. باید گفت و بعد انتظار داشت.

2.    طاهره دپرس بود و دچار روزمرگی. چه خوب بود اگر کنار میز توالت حرفش رو می زد، با داداشش می رفت و یه مدت خوش می گذروند و استراحت می کرد و با انرژی بر می گشت و آرامش رو همونطور که به خودش، به خانواده هم بر می گردوند. آره به آرزو و علی و امیر هیچ اعتمادی نبود که تو این یه هفته خونه رو منفجر نکنن، اما اونها رو به این جور زندگی کردن عادت داده بود. همیشه بود و همه چیز به عهده اش بود و ...

3.       همه چیز امکان پذیره اگر و فقط اگر بخوایم. اونم تازه در مورد این خانواده با این حد تفاهم و علاقه.

4.       در کل خوشم اومد. خوب ساخته شده بود. همه هم خوب بازی کرده بودن. اما جداً سیمرغ، نوش جون قاضیانی.

                    

                  

                  

                

      * * *

ü    " طوفان دیگری در راه است" طوفانی در ما ایجاد کرد. تا حالا رمان از سید مهدی نخونده بودم. گویا اولینش هم بوده. محشر بود. اما این انصاف نیست که به خاطر اولش بگذاریش کنار. باید صبور بود.

هر جا اومدم غلط بگیرم یا سوال برام ایجاد شد، بلافاصله نویسنده انگار که حرف دلم رو شنیده باشه، تو چند خط بعد همچی جوابم رو می داد که دهنم وا می موند. عین مازی جون.

                                  

 * * *

ü       "چهل نامه کوتاه به همسرم" ِنادر ابراهیمی ...

پارسال تو نمایشگاه اومدم بخرم، اول پیشنهاد آقای نشر روزبهان رو پرسیدم برا انتخاب. هر چی پیشنهاد می داد رو خونده بودم تا رسیدیم به این کتاب. بلافاصله گفت البته این رو به همسرتون بیشتر توصیه می کنم، و چون نداشتم نگرفتم. حالا هم که خریدم و خوندم برای هدیه اس.

اما چه زیبا نوشته بود. توصیه به همه برای: راحت زندگی کردن.

                                       

* * *

ü       این روزها هیچ دقت کردین مردم چقدر خوش تیپن؟!؟!؟!

جدی می گم! چند روزی هست که رفتم تو نخ رنگ لباسهای مردم. و حتی گاهی مدلهاشون. یه روز از اول خط BRT که چهارراه تهرانپارس باشه تا ایستگاه شریف، یه روز سر تا سر ولیعصر، نارمک، رسالت، سد خندان، مجیدیه و ...

پس زمینه همه جا سبز ِخوش رنگِ جوونِ بهاریِ درختها و بوته ها و گلها، رو نارنجی، صورتی، قرمز گوجه ای، زرد، انواع سبز، آلبالویی، انواع آبی ووووووو. زن و مرد، پیر و جوون هم نداره.

همین رنگها رو تو زمستون با پس زمینه سفید و طوسی، پاییر نارنجی و طوسی و تابستون سبز تند تابستونی، می شه دید. اما خداییش بهار یه چیز دیگه اس. 


نوشته شده در ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سالگرد :.

1/2/86 ::.. تولد یک سالگی.

اون روز یادتونه؟

نویسنده: گرگ

سلام. تولد یک سالگی وبت مبارک. فقط و فقط خوبی برای تو و وبت آرزو دارم .
خوش باشی و سلامت.

***

نویسنده: سارا

خوبه . شاید واقعا اگه وبلاگت نبود , تا آخر عمر نمی شناختمت . باید ازش تشکر کرد ! تولدش هم مبارک .

***

نویسنده: حبیب

خب مبارکه . بیشتر از تولد این کوچولو از ادامه نوشتنت خوشحالم. انشالله همیشه بنویسی...
کادو که نمیتونیم بدیم . همین یه شاخه گل رو بده به آبی جون...

***

نویسنده: م ب

یه سال!!!!!!!!!!! خیلی قشنگه.
چقدر خاطره ها تو این وب تازه شد . گاهی خندیدیم گاهی تاسف خوردیم و نمی دونم شاید هم گاهی عصبانی شدیم. یه جورایی حق پدر خوندگی . اب و گل نمیدونم چی گردنش دارم یک سال نیست دیدمش ولی از اون قدیمیام . ولی جالبه اینم اردیبهشتیه . همیشه مثل ماه تولدش پر بوده از احساس . به هر دو صمیمانه تبریک میگم.

***

نویسنده: علی

سلام و سپاس از محبت شما
مبارکتون باشه

 ***

نویسنده: سیمین

تولدش مبارک.کلی هم ازش ممنونم که باعث شد دوست خوبی مثل تو رو پیدا کنم.
همیدوارم هیچ چیز باعث نشه که نخوای دیگه بنویسی,آخه من کلی به این کوچولو دل بستم!
برای این کوچولو تداوم و ماندگاری آرزو میکنم.
ثولدت مبارک آبی بی انتها.

*** 

نویسنده: خان بابا

نوه عزیزم
امیدوارم که با وجودت هم مادرت هم خودت روز به روز خوشحال تر، با نشاط تر و موفق تر باشید.

***

نویسنده: امین

سلام. تولد یک سالگی وبت مبارک. فقط و فقط خوبی برای تو و وبت آرزو دارم .
خوش باشی و سلامت.

*** 

نویسنده: مهندس

سلام عزیزم.(در این مورد من فکر نکنم خاله باشم0)
تولدت به مامان و بابا و خاله ها و دائیهات مبارک.
شاید هیچ کس قدر من ندونه که مامانت چقدر زحمت کشید که تو تا حالا یک سالت شده...
اما امیدوارم درباره بقیه زندگیت هم بهترین تصمیمو بگیره.مامانت خیلی بزرگ شد خیلی و من فکر میکنم اینو مدیون توه.
بازم تبریک.میبوسمت.

***

نویسنده: مریم

سلام ...
احوال مریم جون و مهندس عزیزم چطوره؟
دلم بهتون تنگ شده ...
مریم جون تولد کوچولوی عزیزت رو هم بهت تبریک می گم ... من که روز تولدم وبم از روز تولد خودم خوشحال تر بودم ...
کوچولو بودی... بزرگ شدی ...تولدت مبارک
آرزوی روزای خوب و خوشی رو برای مریم عزیز و مهندس عزیز دارم و اامیدوارم در کنار این کوچولوی عزیز روزات خوب و خوشتر باشه ...
خوش باشی گلم ...

 ***

نویسنده: مریم

این شعرها هم تقدیم به مریم عزیزم :
جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شا دیهاست
جشن تو شروع یک روز مقدسه برام
وقت شکر گذاریه به سوی درگاهه خداست
امشب تو ببین چه شور وحالی وصفایی
را ستی که گل سرسبده محفل مایی
امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست
....آرزوی ما بخت بلند در طالع توست....
خوش باشی عزیزم

***

نویسنده: ع ل ی

اول سلام!
دوم ها؟ ها؟ تولد؟ آها!
سوم! خوشحال بیدم که جزو دایی ها هستم! خوب شد عمو نشدم! دایی یه چیز دیگست! (همیشه می گن عمو این طور اون طور! یا عمه که معلوم الحاله!)
چهارم! یک سال؟ نه بابا! جدی؟ غصه بخور بلاگ من دوسالش هم تموم شده! بلاگفا که تازه راه افتاده بود من خودم هلش می دادم بعد می پریدم توش آپ می کردم! بله!
پنجم! تولده دیگه! مبارکه! از اونجا که من سرم بره دست خالی مهمونی نمی رم منم یه کیک آوردم! (خوردنی آوردم که بخوریم بعدا چشمم دنبالش نباشه!)
http://gizzo.blogs.sapo.pt/arquivo/Happy%20birthday%20cake.jpg
کلاه بوقی هم به تعداد لازم آوردم با فشفشه بی خطر و قاچاقی یه کم لواشک و تمبر!

***

نویسنده: نجمه

سلام عزیز دل خاله
شموس گمبولی بزرگ شدی چقده؟!!!!!!! دیر نشده که ؟ دیر اومد ؟ اااااا خوب یعنی کیک تموم شده؟ ای بابا عوض اینکه من گله کنم کیک نخوردم تو شاکی شدی؟ نشدی؟ خوب حالا دیگه
مبارککککککککککککککککککک
شاد باشی از ظهور مولا
یا علی

*** 

نویسنده: بزرگــــمهر

درود
شرمنده دیر رسیدم
به سلامتی
امید که سال های سال باشه و سایه ی شما هم بالا سرش.

***

نویسنده: سحر

خب پس تولد جفتتون با هم مبارک ایشالا با هم صد ساله شین به پای هم پیر شین ... ا نه ببخشید اشتباه شد به هر حال مبارک
مثل همیشه خیلی دوست دارم موفق باشی در پناه خدا

***

یه سال دیگه گذشت. امروز 1/2/87 سالروز دو سالگی "آبی بی انتها"ست.

خوندن و یاد آوری نظرات بعد از یه سال برام جالب بود.

چقدر همه چیز عوض شده. من. اینجا. آدمهایی که نظر می گذارن یا می خونن و نظر نمی گذارن. نوشته هام. دغدغه هام. فکرهام. هدفهام. همه چیز. احساسم کاملاً نوستالژیه...

از تولد مهم تر ورود به ماه زیبای اردیبهشت هست. ماهی که خدا تو لحظه لحظه هاش عشق رو تزریق کرده. عشق به زیبایی. عشق به طراوت. عشق به شب و روز. که همه آخرش می رسه به عشق به خودش. اردیبهشت مبارک.

و اما عذر خواهی و تشکر:

از اونایی که تحملم می کنن و هیچی بهم نمی گن.

از اونایی که نقدم می کنن.

از اونایی که از من و نوشته هام سر در نمیارن اما بازم میان.

از اونایی که هنوز باقی موندن.

از همه تون. (چرا عذاب می دم؟؟؟) از همه بی نهایت ممنونم.

شاد، پرانرژی، با نشاطسر بلند، سر زنده و همه صفت خوب دنیا باشید و بمونید.

به قول گفتنی :

یا علی مددی


نوشته شده در ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ