.: تونل نورانی:.
فرشته مهربون بالای لبم انگشت می گذاره و می گه:"شششششششش... تو هیچی اینجا ندیدی. درسته؟"
من هم لبخند می زنم می گم :" بله فرشته مهربون"
میگه:" حالا دیگه وقت رفتنه"
می گم:" فرشته مهربون. من بازم شما رو می بینم؟"
می گه:"ببین عزیزکم. من همیشه پیش تو هستم. فقط تو باید یه بچه خیلی خوب باشی تا بتونی من رو ببینیی"
من می گم:" قول می دم..."
با مهربونی و تأسف که نمی دونم ناشی از چیه نگاهم می کنه. بین دو تا چشمام رو می بوسه، بغلم می کنه می گذاره رو اون پنجره که پر از گل هست و آروم سُرم می ده پایین. از یه تونل نورانی و طولانی سُر می خورم و می رسم به یه جای خیلی تاریک، یکمی می ترسم، فرشته مهربون گفته بود نباید بترسم. تنهام هیچ کس دیگه نیست. این رو وقتی چرخ می زنم و همه جا رو بررسی می کنم می فهمم. فرشته مهربون گفته باید یه مدتی اینجا زندگی کنم تا وقتش برسه و بعد به یه جای بزرگ بزرگ برم.
یعنی اون جای خیلی خیلی بزرگ چه شکلیه؟
هی از این ور می رم اون ور ببینم آخه چه کار کنم حوصله ام سر نره، یهو یه صدایی منو به خودم میاره، صدا برام غریب نیست، دوست داشتنیه. آروم می شینم یه گوشه و گوش می دم.
آها یادم اومد، این رو وقتی پیش فرشته مهربون بودم زیاد شنیده بودم. برام می خوند، نوازشم می کرد و بهم می گفت :" این حرفهای اونی هست که تو رو به وجود آورده. هیچ وقت، وقتی به اون جای خیلی خیلی بزرگ رفتی نباید فراموشش کنی. این حرفها بهت می گه که چه طوری باید زندگی کنی"
چقدر صدا شبیه صدای فرشته مهربونه. نکنه خودشه!!! " فرشته، فرشته مهربون. اینجایی."
دلم برای فرشته مهربون تنگ شده، چی می شد اگه الآن اینجا بود و باهام بازی می کرد؟
اَه اصلاً این جای خیلی بزرگ کجا هست. من می خوام زودتر برم اونجا...
از روزی که اومدم اینجا فکر کنم شش ماهی می گذره. یه عالمه چیز یاد گرفته ام. فهمیدم که اونی که برام اون حرفها رو می خونه اسمش "مامان" هست. صدای دو نفر دیگه رو هم هر روز می شنوم.
یکی که به نظرم خیلی آشنا میاد، وقتی پیش فرشته مهربون بودیم، بهش می گفتیم "زرنگ". خیلی با هم دوست بودیم. اون من رو خیلی دوست داشت. من هم. یه روز وقتی فرشته مهربون اون رو گذاشت رو لبه پنجره پر از گل که سُر بخوره، خیلی بی تابی کردم، گفتم "نرو دلم برات تنگ می شه" آخه فقط چند تا از بچه ها برگشته بودن، همه هم می رفتن پیش علی اصغر، با ما نمی موندن. بقیه هیچ کدوم برنگشته بودن. اینکه دیگه "زرنگ" رو نبینم برام سخت بود. وقتی فرشته مهربون باهاش حرف زد و سُرش داد، من زدم زیر گریه، اومد پیشم، بغلم کرد، گفت " عزیزکم. نترس. شما دو تا همدیگرو چند وقت دیگه دوباره می بینین. تو اون جای خیلی بزرگ"
حالا اگه این همون زرنگ خودمون باشه، دلم براش پر میکشه.
اون یکی صدای مهربون، اسمش "بابا" هست. اونی که فکر می کنم زرنگ باشه، بهش می گه بابا.
راستی، یه وقتهایی یه صداهایی "مامان" رو از جا می پرونه. تا حالا خودم هم چندین بار با اون صداها از خواب پریدم، بعد از صدا کلی شلوغ پلوغ میشه. بعد می ریم به یه جا که یه عالمه صدا هست، بیشتر از همه می شنوم می گن:" کجا رو زدن؟؟؟"
این صداها رو که می شنوم از اونجایی که میخوام برم بدم میاد. دلم نمیخواد برم. دلم نمی خواد...
سه روز پیش یه اتفاق بد برام افتاد.
"مامان" و یه عالمه آدم دیگه داشتن با اونی که من رو آفریده صحبت می کردن، از کجا می دونم؟ از کجاش رو نمی دونم. فکر کنم حس می کنم. ااااا می دونم خب....
بعد یهو یه دونه از اون صداهای وحشتناک اومد، یه صدایی مثل:"بوووووووووووووووووووووم" ، یه آن حس کردم چسبیدم به دیوار، خیلی ترسیدم. خیلی. دلم میخواست با تمام وجود جیغ بزنم...
الآن سه روزه از ترس نمی تونم از جام تکون بخورم. مامان هم خیلی ترسیده. حالا دیگه از صدای چیزی که بالای سرمه و اینجوریه " تاپ تاپ... تاپ تاپ... تاپ تاپ" می تونم این چیزها رو بفهمم. اون روز بر خلاف همیشه اینجوری صدا می داد " تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ ..."
من دلم نمی خواد برم تو اون جای خیلی بزرگ. حتی شده به قیمت ندیدن " مامان" و " بابا" و " زرنگ".
دیگه واقعاً خسته شدم. حالم داره به هم میخوره. حالا دیگه جای کافی برای ورجه وورجه کردن ندارم. دستم رو دراز می کنم می خوره به دیوار، پام رو دراز می کنم می خوره به دیوار، کله ام رو کج می کنم می خوره به دیوار،... اَه چقدر دیگه اینجا باید بمونم؟ برام تکراری شده. با تمام وجود دلم می خواد حتی شده به قیمت رفتن به دنیای بزرگ از این مهلکه نجات پیدا کنم.
"بابا یکی بیاد من رو از اینجا نجات بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه"
چشمم رو نور بدی زد، تندی بستمشون. یه عالمه صدا می اومد. یهو یکی همچین من رو زد که انگار ارث باباش رو طلب داره، هوش از سرم پرید. به حدی دردم گرفت که وقتی جیغ می زدم تا ته جیگرم معلوم می شد.
نکنه اینجا همون جای خیلی بزرگه... خدا به خیر بگذرونه، اولش که با کتک شروع بشه وای به حال آخرش.
ولی نه. خداییش. هیچی بیشتر از این برام شیرین نیست که می تونم دست و پام رو تکون بدم.
بلاخره من رو دادن بغل مامان.، باز هم صدای آشنای " تاپ تاپ... تاپ تاپ... تاپ تاپ" آخی.... چه حس خوبی. دلم نمی خواد هرگز از این جایی که هستم دور بشم. آرامش مطلق.
برای اولین بار نگاهم می افته به چشمهای "مامان"، وای که چقدر شبیه چشمهای فرشته مهربونه، صداش، نوازشش، نکنه "مامان" همون "فرشته مهربونه"؟
ای بابااااااااا، بابا ولم کنین دارم با "مامانم" حال می کنم، اااااااااااا اِ این خود "زرنگ" هست. چقدر عوض شده، اولش نشناختمش. ای بابا دست نکن تو چشمم. خودم بازش می کنم.
وای بلاخره فهمیدم "بابا" کیه.
الله اکبر. الله اکبر.....
حالا دیگه کاملاً آروم شدم و دلم میخواد همیشه پیش مامان و بابا و زرنگ بمونم.
اما... فرشته مهربون چی؟؟؟
