تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

.: ناکجا آباد :.

شماها: "واااااااااای واااااااااااااای واااااااااااااااااااااای ... باز این مریم یه سفر رفته... خب باشه بابا. قبول بنویس،  اما تو رو به خدا کمتر..."

من: " باور کنین خودمم نمی خوام زیاد بنویسم. هی میام از سر و ته قضیه می زنم که کم بشه باز نمی شه. اگه دوست دارین سیو کنین بعد بخونین. ولی نظر رو بدین لطفاْ."

 

 

.: ناکجا آباد :.

چهارشنبه شب که رفته بودیم باشگاه نجوم، قرار و مدارهامون رو با علیرضا گذاشتیم که کی راه بیفتیم و چی کار کنیم و ...

اول اول قرار بود بریم قصر بهرام، کویر مرکزی ایران یا همون پارک ملی کویر، اما خب به دلایلی نشد و ده نمک مقصدمون اعلام شد که هم برا مهندس و هم من تکراری اما خاطره انگیز بود، چون هر دو رصد جدی رو از اونجا شروع کرده بودیم.

قرار ما و علیرضا 2:30 زیر پل تهرانپارس بود. هم ما هم اون آن تایم بودیم و دیر رسیدن هم برامون کسر شأن بود، اما تا ساعت 2:25 هر چی منتظر مینی بوس موندیم، نیومد و ما هم اضطراب که با شخصی بریم... درست همین موقع یه مینی بوس گیرمون اومد از این مامان خوشگلا، که خدا رو شکر سریع هم می رفت. ساعت 2:35 رسیدیم سر قرار اما خبری از علیرضا نبود. یکمی خیالمون راحت شد. تا اومدیم دور و برمون رو نگاه کردیم، دیدیم با کوله اش که یه چند سانتی از قدش زده بود بالاتر، رسید. اونم بیچاره هول کرده بود و فیلم نتونسته بود بخره، بقیه کارهاش رو هم هول هولکی انجام داده بود.

بلافاصله سوار ماشین شدیم. به الهه SMS زدیم که کجائین، جوابی نرسید. تماس گرفتیم، باز هم جوابی نرسید...

با بچه های قم سر اتوبان افسریه ساعت 3 قرار داشتیم. خدا رو شکر اونقدرها شلوغ نبود و سر ساعت رسیدیم ولی هر چی دور و بر رو نگاه کردیم خبری نبود، دوباره زنگ زدیم این بار جواب دادن، فرمودن:" ما تازه از قم راه افتادیم..."

حالا ما باید تو اون مدت چی کار می کردیم؟؟؟ نه سر پناهی نه امکاناتی. علیرضا نهار هم نخورده بود.

رفتیم کنار یه دکه روزنامه فروشی کوله هامون رو کنار هم گذاشتیم، یه کوه شد که طبق معمول مورد توجه مردم قرار گرفته بود و هی نگاه می کردن ببینن جریان چیه...

ماشینها هم که هـی فـــرت و فـــرت بوق می زدن که :" ترمینال جنوب؟؟؟ " ... آخه با کوله آدم می ره ترمینال جنوب؟؟؟

هوا خوب بود اما باد سرد می وزید و فشارمم افتاد و خلاصه لرز کردم چه لرزی، برا گذران وقت کلی حرف زدیم و مخ همدیگرو خوردیم. هی هم با بچه ها در تماس بودیم که ببینیم کجان.

5 و خورده ای زنگ زدن که رسیدیم شما کجائین؟...حالا بماند که با چه مکافاتی فهمیدیم کجا هستن و تونستیم خودمون رو بهشون برسونیم...

رسیدیم دم مینی بوس. چندتایی از بچه ها پیاده شده بودن. از دیدن همه شون کلی ذوق زده شده بودم، همه بچه های مرنجاب سری قبل بودن + سورپرایز عظیم یعنی : مهدی یا همون " شیخ جعفر "

رفتم بالا. چند نفری غایب بودن، خیلی ها هم که امیدی نبود بیان ( واسه خاطر کنکور ارشد) اومده بودن و دوتا از خانمها که جدید بودن و یک کوچولو به اسم فاطمه که انتهای مینی بوس خوابیده بود.

 

در بدو ورود محمد علی گفت: "همه عکستو دیدن". مونده بودم کدوم عکس. مثلاً چه عکسیه که دیدنش اونقدر مهمه که در بدو ورود اعلام بشه.

بعد عکس رو بهم داد. "دستم و مارمولک ترسیده و رنگ و رو پریده" بود که واقعاً ماهرانه عکاسی شده بود. علیرضا کلی تعجب کرد و چپ چپ نگاهم کرد که :" خدایی خودتی؟ تو؟ " که خب اشتباه می کرد.

وسایل رو گذاشتیم و سریع حرکت کردیم. نمی دونم من فرق کرده بودم یا واقعاً جو عوض شده بود، با مرنجاب متفاوت بود، آره من خودم فرق کرده بودم خب البته با بچه ها هم آشنا بودم اما اون بار هم غریب نیفتاده بودم. چمیدونم ... ولش...

دیگه بچه ها کلی تحویل گرفتن و خوش و بش و این حرفها، علیرضا با اینکه فقط با مهدی آشنا بود، در چند ثانیه اول کلی آشنا پیدا کرد. اما مهندس سوالهاش رو در مورد افراد می پرسید و به روش خودش آروم آروم با بچه ها آشنا شد.

یکم نشستیم. جا کم بود و دو تا صندلی سیار وسط مینی بوس در حرکت بود. احمد یکیشونو آورد نزدیک من و گفت:" من موندم تو این سرعت. واقعاً چه طوری روز اونهمه اتفاق افتاده بود و شب همه اش رفته بود رو سایت ؟؟؟"

گیج شدم. نفهمیدم منظورش چیه. بعد یهو دوزاریم افتاد. یک نفوذی آدرس وبلاگم رو به بچه ها داده بود و چند نفری خونده بودن و مابقی هم از این و اون جریانش رو شنیده بودن که یکیشون احمد بود. یکمی شکه شدم. بعد یاد جلال افتادم که اون هم اومده بود، البته فکر نکنم پست مربوط به مرنجاب رو خونده باشه، اما خب بهم سر زده بود.

بعد خواستم کتاب بخونم دیدم اصلاً حسش نیست. اما مهندس شروع کرد به خوندن.

وسط راه برای تجدید وضو یه توقف کوتاه انجام دادیم و بعد هم یه توقف برای نماز.

فاطمه بیدار شده بود. تقریباً تمام پسرها به وجد اومده بودن. کلی با هم رفیق شده بودن و فاطمه یه شبه شونصدتا عمو پیدا کرده بود. این برام خیلی خیلی عجیب بود با توجه به حس خودم به بچه...

وقتی سوار شدیم، مهندس جاش رو عوض کرد و من تنها موندم. به حرف بچه ها گوش می دادم. دوباره ملت غیور فکر کرده بودن ناراحتم یا غریبی می کنم.

بعد گروهی که جلو مینی بوس بود، شروع کرد به پانتومیم بازی کردن. خوب هم بازی می کردن. یواش یواش کل مینی بوس وارد بازیشون شدیم. مهندس مثل همیشه تو معلومات قدرتنمایی کرد و خیلی ها از جمله امیر.خ رو متعجب کرده بود، بعد این بین فاطمه هم یه گروه رو دور خودش جمع کرده بود و براشون پانتومیم اجرا می کرد که به گفته بچه ها خوب هم اجرا می کرد. من توجهی نداشتم.

خلاصه انقدر این بازی انرژی از آدم صلب می کنه که بعد از یه مدت بازی کردن و حرص و جوش خوردن دلت می خواد فقط بشینی و نگاه کنی. و این اتفاق افتاد و بعد یواش یواش خوابم برد و علیرضا دوباره شروع کرد به عکاسی از خواب و اضافه کردن عکس به آلبوم" Others " اش.

همچنان بچه ها مشغول صحبت بودن. کار خاصی در جریان نبود که بنویسم.

 

هی دور خودمون چرخ می زدیم. هی دور خودمون چرخ می زدیم. مقصد عوض شده بود. چون گویا کاروانسرای ده نمک شلوغ بوده و مملو از بچه های تهران و نمیشده توش وارد شد، حالا قرار بود به یه مکانی بریم که حداقل امکانات یعنی دستشویی یا آب رو داشته باشه. ( بچه های قم مثل ما نیستن که همیشه با خودشون مهمون ویژه شون رو با خانواده اش بردارن بکشن این ور و اون ور( مهمون= آفتابه، خانواده اش= دبه های آب))

خلاصه، چه عذابتون بدم. ما هی می رفتیم و به امام زاده نمی دونم چی چی که قرار بود محل رصدمون باشه، نمی رسیدیم...

محمد علی که وضعش با بقیه متفاوت بود، حرص و جوش یه مکان مناسب با آسمون قدر پایین رو می خورد و بچه های دیگه هم دیگه از نشستن تو ماشین و چرخ زدن خسته شده بودن و دیگه صداشون در اومده بود و معترض شده بودن.

در نهایت هر چی گشتیم، به جایی نرسیدیم، دیگه بچه ها فقط می خواستن از ماشین پیاده بشن حالا شده وسط بیابون. بنابر این وارد یه جاده فرعی شدیم که فکر می کردیم ممکنه انتهاش امام زاده باشه. رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به ... بازم به جایی نرسیدیم. بی خیال شدیم و آقا عبدی، راننده مون، ماشین رو کنار جاده پارک کرد و قرار شد اون کنارها چادر بزنیم و مستقر بشیم.

 

احمد و علیرضا که رفته بودن پایین، می گفتن هوا خوبه. اما در رو که باز می کردیم سردمون می شد. تو مینی بوس به لباس گرم مجهز شدیم و پیاده شدیم. واقعاً هواش خوب بود و در رابطه با یه شب رصدی می شه گفت حتی گرم بود. بیشتریا فقط یه دست لباس گرم که خیلی هم کلفت نبودن تنشون بود. اما خب بعضی ها هم مثل باقر سرمایی بودن تا آتیش برپا شد چسبیدن بهش.

اون جاده منتهی می شد به معدن فکر کنم گچ. چندتایی کامیون از کنارمون رد شدن و توقف کردن، به هوای اینکه اگه مشکلی برامون پیش اومده بهمون کمک کنن. اما می دیدن آتیشی برپاست و بساط بگو بخندی. متوجه می شدن که از قصد توقف کردیم. یکیشون پرسید:" چرا اومدین اینجا تو این تاریکی، پاشین برین شهر " علیرضا جوابش رو داد:" از شهر فرار کردیم اومدیم تو تاریکی". صد در صد تو دلش گفته: "که اینا دیگه کیَن؟ آخر والزمون شده!!! "

 

از علیرضا خواستم اجازه بده اون شب با دوربینش عکاسی کنم، قبول کرد. رفتیم دوربین رو مستقر کردیم و اول از هم سماک رامح رو شکار کردیم. خیلی راه دستم نبود و اگه علیرضا چک نمی کردش نمی تونستم مطمئن باشم که سوژه ام درست وسط ویزور قرار گرفته، نکات اصلی رو برام توضیح داد، برای نیم ساعت دیافراگم باز رو باز گذاشتیم و برای شام به بچه ها پیوستیم.

ساعت رسیدنمون به مکان و شام خوردنمون یادم نیست. هر چی داشتیم تقسیم کردیم و دور هم خوردیم، بعد از شام محمد علی و سمیرا هم رفتن برا عکاسی، ما هم رفتیم یه دور قطبی برا دو ساعت تنظیم کردیم و اومدیم دور آتیش. آره اومدیم دور آتیش. حتی علیرضا رفت بخوابه. اینها خیلی عجیبه، اما خب.... اصلاً آسمون خوبی نبود، قدرش هم اندازه قدر آسمون شهر بود، همون ستاره هایی که اونجا بود تو تهران هم دیده می شد. در یک کلام: آسمون تو بغلمون نبود... سعیده، مامان فاطمه هم برا اولین بار بود می اومد رصد، اما خب متاسفانه بخت باهاش یار نبود که آسمون خوب نصیبش بشه. 

 

باقر شعر می خوند، بچه ها شیطونی می کردن، صحبت می کردیم، چندین بار یاد جلال رو گرامی داشتیم که اگه بود کلی لذتمون از فضا بیشتر می شد. چند نفری از جمله سعیده رفتن خوابیدن، فاطمه هم دست عمو احمد و عمو امیرش بود، کلی برا بچه ها نمک ریخت و چوب تو آتیش می ریخت و از آتیش مواظبت می کرد. اونم خسته شد و رفت خوابید و تقریباً امیر، باقر، روح الله، طه، مریم و  ما دو تا خواهرا، به طور ثابت تا صبح کنار آتیش نشستیم و صحبت کردیم.

اواخر شب محمد علی و سمیرا هم اومدن یکمی گرم بشن. بعد هم با اونها+جمع ذکر شده رفتیم تا یکمی قدم بزنیم. هوا همچنان خوب بود. زودبرگشتیم...

 

نزدیک اذان بود. آب برا وضو نداشتیم. به باقر گفتم بره از جوی آب بیاره، ترسناک بود، یکی هم از بالای جاده وایساده بود نگاهمون می کرد، هر چی هم نور می انداختیم متوجه نمی شدیم کیه، باهاش رفتم، باقر یه سنگ به اندازه یه توپ هندبال برداشت که بزنه تو سر فرد ناشناس.

اولش نمی ترسیدم. اما بعد دیدیم هر چی می ریم بهش نمی رسیم. یعنی در حرکت بود (یاد هوشو (هوشنگ مرادی کرمانی) افتادم و قصه بابابزرگش که یکمی از دستمال سرش باز شده بود و اومده بود جلو چشمش و فکر کرده بود یه آدم قد بلنده که داره جلوش می تازه و هر چی هم ایست می گه وای نمیسه تا اینکه صبح میفهمه تمام شب مرد قد بلند دستمال سرش بوده)، حتی به جلو چشمم هم دست کشیدم که اگه مو یا چیزی مثل این هست بره کنار و خب ... چیزی نبود... یهو شبهه راهش رو عوض کرد و من قلبم یهو بد جور شروع کرد به نواختن آهنگ ترس، تا اینکه باقر گفت:" احوال داش امیر؟؟؟"

امیر.ت بود. نفس راحت کشیدم، باقر هم سنگ رو پرت کرد و رفتیم از جوی آب آوردیم، خیلی یخ بود، اومدیم کنار آتیش، وضو گرفتیم، اذان شده بود و اشعه های کم فروغ و زیبای آفتاب هم تو افق کبود نمایان شد، زیر اندازمون چرب چرب بود. روغن کنسرو ریخته بود روش، رو زمین خاکی ایستادم و نمازم رو خوندم، با اینکه خاکش یکمی زبر بود اما خیلی صفا داشت.

بقیه هم یواش یواش از مینی بوس پیاده می شدن، اول می اومدن سمت آتیش که با تلاش هر بار یکی (امیر، باقر و در نهایت سمیرا) زنده مونده بود، گرم می شدن و  بعد هم نماز.

یواش یواش هوا روشن شد و آفتاب در اومد و تازه زیبایی محل توقفمون نمایان شد. کوههایی با هزار و یک رنگ و برشهای منظم و هماهنگ که همینجور که آفتاب بالاتر می اومد شکلهای زیبایی با سایه هاشون روی کوه ایجاد می کرد، کوهی با تونالیته صورتی و دور تر کوهی با تونالیته خاکستری به سبز. درست مقابل افق شرق هم یه چندتا تپه بلند وجود داشت که مانع می شد طلوع با خصوصیات خاصش رو شاهد باشیم، اما یه ردیف درخت پای تپه بود که اگه تپهه نبود ضد نورهای توپی می شد ازش گرفت.

علیرضا برای عکاسی بیدار شد، رنگهای مختلف آسمون تو افق آدم رو سِحر می کرد...

چای که جیره بندی شده بود تا بسته اصلیش پیدا بشه، رو خوردیم.

تا نزدیک 8 دیگه همه بیدار شدن و وسایل رو یواش یواش جمع کردیم. آخرش هم چارصدتا عکس با یک بکگراند ثابت با دوربینهای مختلف گرفتیم و حرکت کردیم.

 

خب تمام شب چی نداشتیم. بله، اصل اساسی قانون بقا. حال خیلیها بد بود. آقا عبدی، هم باید تند می روند هم آروم. تند که بچه ها رو به جایی برسونه، آروم که یه وقت آب تو دل بچه ها تکون نخوره و خدای نکرده اتفاقی نیفته...

احمد صبحانه رو تقسیم کرد، ساندیس و کیک.

به یه کاروانسرای مخروبه رسیدیم، یه چیزهایی از تکنولوژی پشتش دیده می شد، آنتن صدا و سیما و احتمالاً جایی که به اون مربوط بود و اونجا هم حتماً می تونست نیاز بچه ها رو رفع کنه...

اونایی که حالشون خیلی بد بود تندی پریدن پایین تا به سر منزل مقصود برسن، بقیه رفتیم کاروانسرا رو دیدیم. تو بیابون چیزی که به وفور یاقت می شه باده، منم لباسهای گرمم رو عوض کرده بودم و اصلاً جلو فکم رو نمی تونستم بگیرم، تا اینکه مریم مهربونی کرد و جلیقه اش رو بهم داد و صدای فکم رو خوابوند.

ارتفاع دیوارهای کاروانسرا کم بود، سنگی بود و قبه قبه، در کل خوشگل بود اما نگاهش که می کردی، حس می کردی الآنه اس که بریزه، الهه پاشد رفت بالاش به قدم زدن، اون پایین هشصد نفر قلبشون تاپ تاپ از ترس می زد که نکنه یهو زیر پاش خالی بشه.

بعد از اینکه حسابی و موشکافانه کاروانسرا رو بررسی کردیم، رفتیم به سمت همون سر منزل ... جالب بود، یکی یکی باید از مرز رد می شدن می رفتن داخل، فقط یه دونه دستشویی داشت و در مقابل سیل علاقه مندان مقدار ناچیزی بود، اما خب خدا رو شکر که بود.

کنار مینی بوس با گنبد سرداب چندتا عکس گرفتیم، بچه ها یواش یواش اومدن و راه افتادیم، رفتیم کاروانسرای ده نمک. پشت بام کاروانسرا و خاطرات خسوف اردیبهشت 82 و اتاقمون و وقایعی که اون شب اتفاق افتاده بود، ...

 

به سمت تهران حرکت کردیم، یکی دو جا تو پمپ بنزین توقف کردیم.

فاطمه بیدار شده بود و سر عموهاش رو گرم می کرد، حالا بعضی از این عموها انقدر خسته بودن که حین خوندن داستان یهو سکوت می کردن. بعد می دیدی که خوابه، نه، از خستگی غش کرده...(محمد)

رسیدیم تهران، ( مینا، ما، علیرضا، امیر، روح الله و طه) ترمینال جنوب پیاده شدیم.

باز هم حس بد خداحافظی و امیدوار بودن به، به امید دیدار، گفتن...

 

روح الله و طه که ماشین داشتن ما هم قرار شد با مترو برگردیم.  

موقع خداحافظی احمد گفت:" امشب رو سایتیم دیگه؟؟؟ " ... چی بگم والا... نمیآن بخونن می دونم.

حرکت به سمت مترو که کلی پیاده روی بود، اونم با بار سنگین.

یواش یواش از هم جدا شدیم، آخرش فقط مینا و ما مونده بودیم. تو مترو چشمهام از خسته گی باز نمی موند. مطمئن بودم سوار اتوبوس بشیم از ایستگاهمون رد می شیم.

سوار اتوبوس که شدیم یکی از همسایه های خیلی خیلی قدیمی مون رو دیدیم. همینجور که شرح حالشون رو می شنیدم، رفتم آسمون هفتم. تمام تصاویر سفر رو مجدد خواب دیدم.

مهندس بیدار مونده بود و خدا رو شکر از ایستگاه جا نموندیم.

 

4 رسیدیم خونه. خیلی گشنه بودم. رفتم سر قابلمه. اما میل نداشتم. نماز رو با جون کندن خوندم و خوابیدم. فقط سه ساعت. بیدار شدم تا مشغولیت ذهنم رو با انگشتهام کم کنم تا بتونم راحت تر بخوابم...

 

 


نوشته شده در ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ثبت نام :.

 

.: ثبت نام :.

 

مواد لازم و مراحل ثبت نام در دانشگاه آزاد واحد جنت آباد که هر دو را با هم ذکر می کنم.

 

  1. یک هفته قبل از ثبت نام به کلاسهای مدیتیشن بروید اگر براتون امکان پذیر نیست می تونین به یه سفر چند روزه به هر جایی که بیشتر دوست دارین برین و با کسانی ایام رو سپری کنین که حسابی ازشون انرژی می گیرین. این مرحله به تقویت اعصابتون کمک می کنه.
  2. تهیه یک ساعت زنگ دار بسیار قوی که هر چه کردید خاموش نشه و حتماً ساعت 1 بامداد از خواب بیدارتون کنه، اگر چنین ساعتی گیر نیاوردین با کمی حرکات دخترانه، دل باباتون رو نرم کنین تا ساعت 2 بامداد شما رو به مقابل دانشگاه برسونه و تا اینکه زمان ثبت نام شروع بشه و نوبت های اول بهتون برسه.
  3. کنار گذاشتن هر گونه عقیده و اعتقاد در مورد پایمال کردن حق دیگران و حق الناس و ...
  4. بلند کردن صدا و به شدت پر رو شدن، برای این مرحله لازم است که تا مدتی قبل از این روز نشاسته مصرف کنین تا صداتون نرم بشه، (مواظب اضافه وزن و تناسب اندام هم باشین چون به شدت وضع هر دو رو به هم می ریزه)، و  تا یه هفته هم تو خونه و خیابون به همه بپرین تا ترسون از پر رو شدن بریزه...
  5. قوای جسمانی بسیار اهمیت داره. همچنین قد بلند. و یا حتی قد خیلی خیلی خیلی کوتاه. این مرحله هم لازم داره که حتماً مرحله 3 رو رعایت کرده باشین.
  6. همراه داشتن یه کیف پر شکلات، آب نبات، های بای، مترو و امسالهم برای اینکه فشارتون رو حسابی بکشه بالا و البته آب خنک که فشارتون رو حسابی بکشه پایین.
  7. همراه داشتن آسپرین، استامینوفن کدئین، و قرصهای زیر زبونی برای رفع سردرد و قلب درد و یا حتی اتفاقات بدتر... مثل جوان مرگ شدن...
  8. این مرحله باز به صدای رسا نیاز دارین که اگر بهتون درس مورد نظرتون رو ندادن و یا کلاس با نامردی پر شده بود داد بزنین و براتون یا ظرفیت رو ببرن بالا یا یه کلاس جدید باز کنن.
  9. حالا مهم ترین مرحله : همراه داشتن چک سفید امضا و به روز و یا تراول چک ویا همون اسکناس های خوشگل آبی و سبز که الهی قربونشون برم من، اصلاً تو دست و بالمون اصلاً پیدا نمی شه!؟!؟!؟ (فقط کفشتون آدیداسه، از تو جوب پیداش کردین می دونم). پس مرحله بعد...
  10. چونه زدن با رئیس دانشگاه برای تقسیط و تخفیف در ساعتهای متوالی و داغون کردن اعصابش که آخرش رضایت بده تمام شهریه + یه درصدی بیش از او رو خودش بپردازه ولی شما دست از سر( کچل)ش بردارین.
  11. خروج از دانشگاه ساعت 4 عصر گرسنه و تشنه و داغون اما با لبانی متبسم که نشون بدین چقدر مقاوم و پیروزین...
  12. یک ماه استراحت مطلق در کنار دریا، جنگل، جاهای خوش آب و هوا در سکوت کامل فقط صدای طبیعت،  بدون حضور هیچ بنی بشری...

 

 

پی نوشت:

99% دانشجوهای این دانشگاه هیچ کدوم از مراحل براشـون قابل انجــام دادن نیست، مخـصوصاً مرحله 3، و اون 1% که همیشه هم اولین نفرهای معترض همه زمینه ها هستن، با لبای خندون و دل شاد و برنامه ردیف، ساعت 9- 10 صبح می رن خونه هاشون و بعد هم مرحله 12...

عیب نداره تمام زندگی ما داره فیلم بردای می شه و یه روز...

 

نه، آدم کینه ای ای نیستم، اما عمر و جون و زمان چیزی نیست که آدم بتونــه ازش بگـــذره وقتــی می شده بهتر ازش استفاده بشه...

 

 


نوشته شده در ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: سودای سیمرغ :.

 

.: سودای سیمرغ :. 

وقتی مدرسه می رفتیم،  جشنهای این دهه و تزئینات کلاسی و ... دهه فجر رو برامون زنده می کرد، بعد از اون، جشنواره این وظیفه رو به عهده گرفته.

بلاخره پرونده جشنواره امسال هم بسته شد.

امسال هم لطف خدا شامل حالمون شد و تونستیم یه چند تا فیلم خوب ببینیم.

بدست آوردن بلیطهای امسال خدایی بود. با چندین واسطه گیرمون اومد. هر چند که هزینه بلیط خیلی عالی بود(2000 تومان) و فقط 800 تومان بیشتر از سینما در حالت معمولی بود، اما خب فیلم مجانی دیدن، اونم با بلیط ویژه یه چیز دیگه اس.

تو این فیلمهایی که صاحب جایزه ای شدن، فقط "روز سوم" ، " قاعدۀ بازی" و " بچه های ابدی" رو دیدم.

 

به عقیدۀ من جشنواره پر باری بود. طبق آمار ۱۳ فیلم بالای 50% مورد توجه تماشاچیان قرار گرفتن و "سنتوری" و "اخراجی ها" که متاسفانه بلیطشون رو نتونستم گیر بیارم و ببینم، 90% آرائ تماشاچیان رو بدست آورد. کم چیزی نیستا...

 

راستی... امروز معتمد، کرگردان " قاعدۀ بازی" رو موقع برگشت تو راهپیمایی دیدم، همون موقع هم داشتم همین فیلم رو برا مهندس تعریف می کردم که یهو دیدم برگشت، شناختمش اون چیزی نگفت فقط نگاه کرد و برگشت، با بابا رفتیم باهاش خوش و بش کردیم، فکر می کرد باید کس خاصی باشیم که می شناسیمش، نمی دونست چی بگه. فقط تشکر کرد و جوری به هر دو مون نگاه کرد که انگار می خواد تا ابد چهره هامون رو تو خاطرش نگه داره.

آدم جالبی بود. کسی که "دیوانه ای از قفس پرید" رو ساخته، می تونه جالب نباشه؟؟؟

 

 


نوشته شده در ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: ایران. بهارستان :.

 

.: ایران. بهارستان :.

 

قدم می زنم. نم نم بارون، هوا رو حسابی لطیف کرده. اصلاً سرد نیست انگار نه انگار وسط زمستونیم.

عصره و خیابون خیلی شلوغ نیست، انگاری همه خوابن. بعضی از مغازه ها بسته هستن و خیلی ها هم باز. از کنار هر مغازه ای که رد می شم سعی می کنم هم داخلش و هم مغازه دار رو کنجکاوانه بررسی کنم. تقریباً همه بالای 60-70 سال دارن. وای که چقدر ناز و نورانین. بیشتر مغازه ها بافت قدیمی خودشون رو حفظ کردن. خیاطی، قنادی، نونوایی، گارگاه معرق، فرش فروشی، ...

پشت در همه مغازه ها یه پوستر هست که حسابی دلم رو می بره. یا حسین و یا ابوالفضل که طراحی فوق العاده ای داره.

 

وای چه بویی میآد. چقدر راحتم. چقدر حس خوبی دارم. دلم می خواد هزار ساعت تو این خیابون راه برم.

می رم. می رم. می رم. اسم کوچه ها جالبه. کوچه شهید سادات اخوی. کوچه معتمد الملک. کوچه ...

من 14 سال پیش تو همین خیابونا درس خونده بودم. پس چرا متوجه تفاوتش با جاهای دیگه نشده بودم، شاید واقعاً تفاوتی نداشتن. نمی دونم.

 

آخخخخ یاد حَسنا افتادم. اولین دوست دوران زندگیم. چقدر صمیمی بودیم با هم شاید به اندازه الآن با فرشته. طرز نوشتن اسمش (حسنی) بود. همه حَسَنی صداش می کردن من حُسنا. اینجوری بیشتر دوس داشت.

وسط سال. درست زمانی که حسابی با هم دوست شده بودیم و حتی رفته بودیم کاپشن یک شکل هم خریده بودیم، بنفش پر رنگ, برای باباش مأموریت جور شد برای هند. فکر کنم سفیر بودن. وقتی مامانش اومد دنبالش تا بره. تمام مدرسه داشتن گریه می کردن. مدرسه مون کوچیک بود. جمعا شاید100 تا دانش آموز هم نداشت.

بعد از عید یه نامه فرستاد برای مدرسه. از اوضاعش گفت و اینکه یه خانم معلم مهربون داره که مهربونیش اندازه خاله فرشته اس( به معلممون می گفتیم خاله فرشته. "فرشته عظیمی" بود).

سر نامه خوندن هم کلی گریه کردیم. تمام مدت من و اون با هم بودیم نمی دونم از کجا اونهمه دوست پیدا کرده بود. یه دختر لاغر و سبزه و بی اندازه مهربون و آروم. چقدر دلم می خواد بعد از اینهمه سال ببینمش...

 

اااااااا کجا رفتم. چه حالی شدم...

کجا بودم. آها. داشتم می گفتم که تو خیابون انقلاب قدم می زدم. از کنار راهنمایی رفاه رد شدم و بعد هم علوی ها. واااای خدا چه حالیم. قلبم تند تند می زنه. دارم نزدیک می شم. و ...

شانس می آرم که در ورودی بسته اس و از در معلمها می رم تو. یه آغاز خوب. بهم می گن نمایشگاه تو حیاطه.

با چشمهای بسته وارد حیاط می شم. هر چی به در و دیوار نگاه می کنم می بینم اصلاً برام آشنا نیست. کامل در و پنجره ها و معماری ساختمون رو عوض کردن. هر چی می گردم که حدس بزنم کدوم پنجره اس نمی فهمم. می رم سمت نمایشگاه. واقعاً معمولی بود. اگر این نمایشگاه رو نمی زدن و می گذاشتن حیاط به شکل خودش بمونه حس بیشتری داشت.

چرخ می زنم. چرخ می زنم. چرخ می زنم. حسی بهم نمی ده. غرفه های فعال در مورد محرمه و یکی دو تا عکس هم از انقلاب هست و اون آخر هم کیک زرد.

می بینم فلِش زده به سمت ساختمان و بالا " به طرف اتاق " ...

از پله ها می رم بالا. راه. قلبم. تند تند.

یه اتاق که ...

یکم رو فرشش می شینم و عکسها رو می بینم. حالا دلم سبک شده. می ام بیرون. آروم.

از پله ها که می خوام بیام پایین یه صحنه فوق العاده می بینم که به تمام این نمایشگاه می ارزه. یه پنجره رو باز کرده بودن رو به همون دری که من ازش اومده بودم تو. و یه ماکت که فقط از پله اول از بالا، اون تصویر شگفت انگیز رو میده. عین واقعی. دلم می لرزه. کاش بودم. کاش اون موقع بودم.

 

برای برگشت از پشت مدرسه عالی شهید مطهری بر می گردم. هوا کمی سوز داره. می رسم به خیابون بهارستان. دلم نمی خواد اصلاً راه برم. یه ماشین سوار بشم و برم و نباشم اونجا.

چه وحشتناکه. چشمها. آدمها. مغازه ها. فرقش فقط یه خیابونه!!!

باز دوباره به این نتیجه می رسم که مهمه که چه جوری زندگی کنیم.

زندگی کردن. نَفَس کشیدن هالۀ آدمها و روحشون. چه مهمه...

...

 

 


نوشته شده در ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

آخرین قسمت

 

.: روز چهارم. تاسوعا :.

با صداي باد از خواب بيدار شدم. همش فكر مي كردم مثل "اليس در سرزمين عجايب" الان خونه از جا كنده مي شه و مي ره هوا. مرغ و خروسهاي تو حياط كه پشت به باد مي ايستادن سر و تهشون با هم جا به جا ميشد.

صبحانه حليم خورديم. خيلي حال داد.

فرشته گفت:" بيا بريم شازده حسين". بعد بلافاصله از حرفش پشيمون شد و گفت:" ما الآن بريم از خونه بيرون باد خودش يه راست مي برتمون شازده حسين."

 

تاسوعاس. دلم عزاداري مي خواد. شايد هيچ جا دلم نمي خواد باشم جز مشهد مقابل پنجره فولاد يا نهايتاً تهران. مثلاً قرار بود امروز من مشهد باشم. پارسال بودم اما امسال...

 نهار رو با هم درست كرديم كه حسابي مشغولمون كرد. بعد هم با كامپيوتر ور رفتيم و نهار خورديم و صحبت كرديم.

مامان فرشته قرار بود بيان پيشمون. منتظرشون بوديم. هر دو خيلي بي حوصله بوديم. يكمي دراز كشيدم كه مامان فرشته اومدن. نهارشون رو داديم و من خوابيدم.

عصر بيدار شدم و تا شب بي كار و بي حوصله بودم. يكمي تلويزيون و سخنراني ها و برنامه هاي مناسبتي رو ديدم و فرشته هم خونه تكوني بعد از امتحانا رو انجام مي داد.

باد امروز وحشتناك بود. واقعاً حس مي كردم هر آن ممكنه سقف خونه كنده بشه و بره هوا. اما مهم نيست، نه مي خوام نه مي تونم روز عاشورا تو خونه بمونم. خيلي دلم گرفت امروز، تاسوعايي نبود.

شب تا ساعت نزدیکای 2 نشسته بودیم حرف می زدیم، من دیگه چشمهام باز نمی موند. تو تمام این روزها اون شب خسته تر بودم. جاهامون رو انداختیم و خوابیدیم.

 

 

                                                                                                                                                    

.: روز پنجم. عاشورا :.

ساعت رو کوک کرده بودیم که زود بیدار بشیم، ولی بیچاره تا زنگ زد هر دو بهش حمله کردیم و خاموشش کردیم.

 

9 نشده بود که بیدار شدیم.

به هوا نگاه کردم ببینم چه طوره، باد نمی اومد، اما بلافاصله از ذهنم گذشت که " امروز اگه طوفان بیاد، سیل بیاد، آسمون بیاد زمین، زمین بره آسمون، تو خونه نمی مونم. بمونم ور دل در و دیوار که چی روز عاشورایی؟" صبحانه رو آماده کردم و خوردیم. فرشته زانوش بد جوری درد می کرد. خب تمام این چند روز پا به پای من راه رفته بود. می گفت :" کارمه" اما خب بیچاره اگه من نبودم خیلی از این پیاده رووی ها رو لازم نبود انجام بده.

آماده شدنمون خیلی طول کشید. مامان فرشته گفتن خونه می مونن. راه افتادیم.

از کنار خیابون ایستادن و دسته دیدن متنفر بودم و هستم. اما اونجا کسی به خاطر چیز دیگه ای بیرون نمی رفت. خیلی خورد تو حالم. هیچ جا یه برنامه عزاداری درست حسابی نداشت. اگر هم داشت انقدر تبلیغاتش ضعیف بود که هیچکی فکر نکنم ازش خبر داشت، چون چند روز بود دنبال یه جای مناسب می گشتیم.

دیگه ما هم گفتیم توکل به خدا. می ریم تا برسیم قسمت آباد.

می دونین آخه بد بختی چی بود؟ این بود که دسته هاشون هم حال خوبی به آدم نمی داد. نوحه هاشون، طرز عزاداریشون اصلاً به دلم نمی نشست. یاد خیابون پیروزی خودمون افتادم که اکثر نمازهای ظهر عاشورا رو اونجا خونده بودم. بیشتر دسته ها شور و حال و هوای خاصی داشتن.( نوشتم بیشتر نه همه.)

یاد پارسال بودم که اون موقع و اون لحظات و قبل از نماز ظهر تو مسجد گوهر شاد بودیم. نماز رو هم اونجا خوندیم و بعد یه عزاداری نیم ساعته سر پا که کوچیک و بزرگ پیرو جوون رو تحت تاثیر قرار داده بود و بعدش هم رفته بودیم صحن انقلاب و رو به گند نشسته بودیم و تو حال خودمون بودیم و گاهی هم با دسته ها همکلام می شدیم و ... اون گروهی که ... اون گروهی که خدام همه ریختن و هدایتشون کردن و نگذاشتن عزاداری کنن. خودتون دیگه تصور کنین اوضاعشون چقدر خراب بود..................

در همین فکر ها و حا و هوا بودم که یه آن صحنه ای رو دیدم که مو رو به بدنم سیخ کرد، فرشته کپ کرد و سرجاش ایستاد. من حالم بد شد تکیه دادم به دیوار و ناخوداگاه از جهل مردم اشکم سرازیر شد..... فقط گفتم بیچاره امام زمان، وقتی می گن وقتی بیان اوضاعشون از پیامبر تو زمان جاهلیت بدتره راست می گن.........( نخواین که بنویسم)

با حال بد این بار با سرعت از طول خیابون عبور کردیم. به دسته ها این بار هیچ توجهی نکردم هر چند که قبلش هم همینطور بود. دلم می خواست برسم به یه جایی که بتونم جیغ بزنم و ناله کنم داشتم خفه می شدم...

رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به هیچ جا نرسیدیم... دیدم سر راهمون یه مسجد هست. از مردمی که اون اطراف بودن پرسیدیم این دسته ها جایی برای نماز می ایستن؟ هیچ کس نمی دونست. هیچ کس نمی دونست که نماز ظهر عاشورا زیر سقف آسمون برگزار می شه یا نه...

رفتیم داخل حیاط مسجد. در باز شد، رفتیم داخل و یه جا نشستیم. نماز جماعت خوندیم و ... رفتیم خونه...

 

تو همون خیابون پیروزی تهران، بعد از این مراسم، هر ماشینی اگه حتی یه جا هم داشته باشه نگه میداره و صلواتی ملت رو تا جایی که مسیرش باشه می بره. وانت و موتور و سیلو هم نداره.

اینجا اما ...

 

رفتیم خونه، هر دو حالامون گرفته بود. نهار که قیمه نذری بود خوردیم، من وسایلم رو جمع کردم و بعد خوابیدیم.

بابای فرشته عصر اومدن.

از قبل برنامه این بود که فرشته هم با ما برگرده، اما یه سری از کارهای ثبت نامش مونده بود و مجبور بود بمونه. قرار علیصدرمون هم به خاطر فصل که خیلی خلوته به هم خورد و رفت برا یه فرصت بهتر. فرشته هم به حد کافی این چند وقت خسته شده بود و صلاح نبود بیشتر بمونم. به همین خاطر با مامان و باباش به سمت تهران حرکت کردیم.

6 از همدان خارج شدیم، نماز رو بین راه خوندیم.

تمام راه داشتم فکر می کردم. رادیو هم روشن بود و صدای کریمی و حاج منصور حالی بهم داده بود و همش حسرت می خوردم. می دونستم مامانم اینها طبق معمول همیشه زیارت عاشورا رو بازار پارچه فروشها خوندن. می دونستم الآن طبق معمول هر سال خانواده ام بیت رهبری هستن.. و دلم اونجا بود....

10:30 رسیدم خونه. کسی خونه نبود.

رفتم سر تلویزیون، اخبار داشت. تا عزاداری همدان رو دیدم،  بلافاصله خاموش کردم...

تا ساکم رو باز کردم، مامان اینها رسیدن. مهندس باهاشون نبود. در حالی که دیروز باید می اومد خونه. پرسیدم: " پس مهندس کجاست؟؟؟" ... گفتن: "شیراز..."

...

 

 


نوشته شده در ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

اين رو تو پست قبل يادم رفت بگم. شب با آقاي حلاجيان كه تو داروخونه كار مي كنن صحبت كردم. مي خواستم بدونم اون محلول با اون ظاهر و قيمت غير طبيعييش قابل اعتماده يا نه.

يه سري فاكتور رو ازم پرسيدن و من ديدم محلوله هيچ كدوم اونها رو نداره. گفتن استفاده نكن. واي فقط خدا مي دونه چقدر حالم گرفته شد. ولي بعد مثل بابايي به اين نتيجه رسيدم كه فداي سرم لابد خيريتي توش بوده كه بعد معلوم مي شه.همين. اينجا خواستم تشكر كرده باشم.

 

.: روز دوم.لاله جين :.

قرار بود من برم خونه درنايكي ديگه از دوستهام ، فرشته هم بره دانشگاه و چند جاي ديگه واسه ثبت نام و ...

زنگ زدم به درنا. گفت: "واي مريم من فردا ژوژمان دارم تو رو خدا نيا خونه زندگيم به هم ريخته اس به خدا آماده گي پذيرايي مهمون ندارم" ... گفتم:" برو بابا ما كه با هم اين حرفها رو نداريم. غذا هم با من. تو به كارت برس. اخه نمي دوني كه اين فرشته داره من رو از خونه بيرون مي كنه. تو رو به خدا من رو پناه بده و نگذار تو خيابون بمونم (: " ... با بي ميلي قبول كرد. منم مثل پر روها آدرس رو نوشتم و آماده شدم كه بريم.

فرشته تو اينترنت داشت به راحتي ثبت نام دانشگاهش رو با دو تا کلیک انجام مي داد. ياد خودمون افتادم كه بايد از ساعت 5 صبح پاشي بري تا 8 نوبتت بشه. تازه كلي هم نامردي كنن و جات رو بگيره و شماره ات رو عوض كنن و آخرشم ساعت 3 عصر با يه برنامه مذخرف و كاملاً ناراضي و اميدوار به حذف و اضافه بري خونه.

بهاره دوست فرشته زنگ زد. كسي كه قرار بود با هم برن به كارهاشون برسن. حالش خوب نبود بنابر اين برنامه اي كه براي فردا ريخته بوديم يعني سفر به لاله جين رو قرار شد همون روز انجام بديم.

دير بود. بايد زود راه مي افتاديم. تندي حاضر شديم. هماهنگي ها با آشناهاي فرشته تو لاله جين صورت گرفت و حركت كرديم.

با ميني بوس بايد مي رفتيم. سوار شديم. تا پر بشه يه زماني گذشت، سعي مي كردم با فرشته حرف بزنم و از تو خودش بكشمش بيرون و حواسش رو پرت كنم.

به اواسط راه كه رسيديم يه آن چشمم افتاد به پنجره ...

واي خداي من. اينهمه برف؟ اونم دست نخورده؟ اگه تهران بود ملت برفها رو خورده بودن . مي دونين چي بود؟

مزرعه هاي كنار هم كنار هم رو تصور كنين كه روشون رو يه لحاف سفيد مخملي برفي پوشونده. اون وسطها تك درختهاي عريان هم سر از زمين در آورده بودن كه عين طرح روي لحاف بود. هيچ ابزاري براي عكاسي نداشتم نه موبايل نه دوربين.

تازه اينها به كنار. نمي دونم الوند رو ديدين يا نه. هيچ وقت فكر نمي كردم كوهي به اين زيبايي ببينم. اصلاً البرز بايد بره پي كارش در مقابل اين. من نمي دونم چرا ملت مسحور اين زيبايي نمي شن؟ نمي دونم چرا هر بار كه به چند درجه بالاتر از افق نگاه مي كنن جيغشون در نمي آد كه " وااااااي چقدر خوشگله"...

حالا با اين توضيحات اين كوه رو با اون برشها و كنده كاريهاي زيباش كه روشو برف پوشونده تصور كنين كه بكگراند تصوير لحاف برفي با درختها و يه جوي پهن كه قرار بوده مزرعه ها رو سيراب كنه و حالا يخ زده و فورگراند تصويرمونه... آخ چقدر سوختم كه رضايت دادم مهندس دوربين رو با خودش ببره.

ساعت 12 ظهر و فقط يكي دو تا مغازه باز بود.

نمي دونم مي دونين كه لاله جين شهر چيه؟ شهر سفال و گِله. شهر رنگ آرامش بخش خاكيه. شهر آرامشه. البته نه براي كسي كه ساكن همدان يا اونجاس. براي مني كه براي چند ساعت اومدم بازديد و مي خوام زود برگردم.

مغازه اول يه چيزي خريديم براي دوستم كه دو روز از وقتش رو گذاشته بود و باهام (كاربردي2) كار كرده بود. بعد ديديم همه جا بسته اس. با اين برنامه كه نهار خورديم رفتيم خونه آشناي فرشته.

خيلي خيلي رودروايسي داشتن. حالا من انگار نه انگار كه بار اولمه اونها رو مي بينم.

ما رفتيم طبقه بالا تا اونها نهارشونو بخورن. بعد كلي با نسترن (دختر صاحبخونه) حرف زديم و جريان دوستي چندين و چند ساله مون رو تعريف كرديم و شيطنت هايي كه انجام داده بوديم. نسترن مي گفت:" اين(فرشته) كه هيچ، اما تو؟ تو واقعاً اين كارها رو كرده بودي؟؟؟" خودمم باورم نمي شد.

بعدش همه گي با هم رفتيم خريد. يه فروشگاهي به نام بوعلي. كلاً از سفال و خاك و سفالگري و اين جور چيزها خوشم مياد. حالا اومده بوديم مركزش. ذوق زده شده بودم و حس مي كردم هر آن ممكنه از خوشي پس بيفتم. گشتيم و گشتيم و گشتيم و ساعتها رو اونجا گذرونديم و من دلم نمي اومد بيام بيرون.قيمتهاي اون مغازه وحشتناك بود اما اجناسش فوق العاده زيبا بودن. به فرشته گفتم : "من باشم مي رم جلو در مي گم آقا همه رو بپيچ كُلُهُم رو خريدارم."

با هر مشقتي بود دل كنديم اومديم بيرون و بقيه شهر رو گشتيم كه نيمه باز بود. دماي اونجا چند درجه كمتر از همدان بود. سوز و سرما صورت و دستهام رو با وجود تمهيداتي كه انديشيده بودم، سوزونده بود.

فرشته ديگه بريده بود. خسته و سرما زده بود. بلاخره يه چيزي پيدا كردم كه به درد اونيكي دوستم بخوره كه تمام پوسترهاي پروژه گرافيكم رو درست كرده بود.

بلاخره سوار ميني بوس شديم و برگشتيم. تا چند لحظه قبلش حال فرشته بهتر بود اما دوباره بد شد.

رسيديم همدان و از گرسنگي قزلغورت شده بوديم. رفتيم رستوران غذا خورديم و يه عالمه حرف زديم و حس پراكنديم و 7 شب بود كه راه افتاديم به سمت خونه.

تا سر خيابون رو پياده رفتيم. دريغ از يه مغازه كه باز باشه. دريغ از يه موجود زنده. دريغ از يه سوسك. درست عين ساعت 2-3 بامداد خيابون فرجام. باورم نمي شد.

تا رسيديم خونه فرشته دوباره رفت به زندگيش برسه. منم نشستم به نوشتن و بعدش هم خوندن. اين بار لبخند مي زد و گاهي مي خنديد و خوشحال بود. خدا رو شكر كردم. امروز دهنم رو سرويس كرده بود از بس حالش بد بود.

بعد اون گرفت خوابيد من نشستم. دوباره كلي حرف زدم و فرشته هم هي با هر تايپ من از خواب مي پريد.

منم روم كم شد و اومدم خوابيدم.

* * *

.: روز سوم. شهر باستاني :.

فرشته صبح با بهاره براي همون كارهايي كه ديروزش كنسل شده بود، قرار داشت .

قرارش ساعت 9 بود، پنج دقيقه به 9 راه افتاد.

من موندم خونه و نشستم پاي كامپيوتر و يه پست نوشتم آپ كردم.

قرار بود ظهر بريم غار عليصدر. وقتي اومد رايش رو بععععضيها !!! زده بودن كه خطر داره و خلوته و اين حرفها.

بنابر اين قرار شد بريم هگمتانه. زنگ زديم گفتن تا 4 عصر هستن. يه چيزي خورديم و راه افتاديم. از درنا شنيده بودم كه گشتن تو هگمتانه دو ساعت وقت مي بره.

وروديه خريديم و رفتيم تو.

برف چند روز پيش همچنان پا برجا بود. يه قسمتهايي برف از زير آب شده بود و يه قشر يخي خيلي نازك كه زير يه وجب خالي بود. خيلي زيبا بود. همچنان خودم رو براي نبردن دوربين نفرين مي كردم.

از زيبايي بي انتهاي طبيعيش بگذريم مي رسيم به معماري...

خداي من. شهري از دوران مادها مقابلم بود. متاسف بودم به خاطر بي توجهي. متاسف بودم كه فقط يه تيكه رو طاق زده بودن و بقيه جاهارو با كيسه پوشونده بودن. آينده ها حقي براي ديدن اين معماري ندارن؟ ...

حيرت زده شده بوديم. هر دو.

رو برفها راه مي رفتيم. يه جا تا ساق پا تو برف بوديم و جاهايي كه سايه بود تا بالاي زانو. خيلي حال خوبي بود.

پا روي جا پاي پرنده ها و سگ و گربه كه همديگرو تعقيب كرده بودن، گذاشتيم و كلي داستان ساختيم كه چه جرياناتي پيش اومده و كلي خنديديم!!!

به قصر رسيديم. قصر؟!؟!؟!؟!؟!؟ باورم نمي شد اونجا يه روزي روزگاري محل زندگي چه آدمهايي بوده. باورم نمي شد كه كيا اونجا زندگي كردن و حالا جز آجر و خاك و سنگ هيچي نمونده و از اون آدمها هم هيچ خبري نيست.

حال هردومون خراب بود. فرشته مي گفت:" فكر كن مريم. يه روزي آينده گان ميآن و ما رو كشف مي كنن. آخر و عاقبتمون همينه. خاك و ..."

قدم ميزديم و فكر مي كرديم.

تو سربالايي پر برف راه رفتن خسته مون كرد. يكمي نشستيم و به سكوتي كه خيلي هم بكر نبود گوش مي داديم. زمين مسطح پر برف مقابلمون وسوسه مون كرد بپريم روش. رفتيم و دراز كشيديم. آسمون بالاي سرمون آبي آبي بود و تيكه هاي ابر خوشگل سفيد مثل برف بود، نقاشيش كرده بود. يخ كه كرديم دوباره بلند شديم و ادامه داديم.

به يه خونه متروكه قجري ساز رسيديم و بعد هم كليساي ارتودوكس و پروتستان كه كنار هم بودن و مدرسه. درب كليسا پروتستان بسته بود. پنجره هاش با شيشه هاي رنگي تزئين شده بود. تنها چيزي كه اونجا ديديم چندتا سنگ قبر بود. بعد اومديم از پله ها بريم بالا ديديم يه آقاي پشت در كنار پنجره خوابه.

رفتيم سمت اونيكي كليسا. يكمي گشتيم. در اون هم بسته بود. فقط يكمي ادا اصول در آورديم و بعد رفتيم سمت يه خونه مخروبه ديگه.

از پشت سر شنيديم كه يكي صدامون كرد. آقايي كه خواب بود بيدار شده بود و گفت:" اگه مي خواين بياين كليسا رو بهتون نشون بدم." ما هم ذوق كرديم و رفتيم. در رو باز كرد. خيلي قديمي نبود. مال زمان قاجار بود و يه ده سالي بود كه ديگه ازش استفاده نكرده بودن. اما همه چيز سر جاش بود. جا شمعي و صندلي ها و ميز خطابه. عكسها رو نگاه كرديم. تاريخچه اش رو خونديم و تشكر كرديم و اومديم بيرون.

رفتيم سمت خونه مخروبه هه. يهو با صدايي يه متر پريدم هوا. يه سگ پشتمون بود و پارس مي كرد. فرشته گفت:" بيا بابا نترس. تا با مني نترس." به اصرار اون رفتيم داخل حياط خونه هه كه در و پيكري نداشت. سگه ساكت شد. يهو دوباره چهار متر پريدم هوا چون صدا نزديك تر بود. فكر كردم سگه اس. برگشتيم ديديم صاحب سگه ست. قلبم تند تند مي زد. گفتم:" چه خبره آقا ترسيدم"... گفت:" جاي ترس هم داره". بعد عذر خواهي كرد و گفت:" اينجا معتادا ميآن و چوب مي دزدن فكر كرديم اونهان". بعد سگه رو گرفت و رفت.

فرشته برام از معماري روسي گفت و گفت خونه هاي خيلي قديمي همدان با اين معماري ساخته مي شده. جالب بود.

قدم زنان رفتيم تا به موزه رسيديم.

واي خداي من. از زمان پارت بگير تا قاجار ظروف و اشياء قديمي جمع آوري شده بود.

همش فكر مي كردم چه طوري با بي ابزاري اينها رو ساختن. الآن اگه بود كار دو سوت بود اما اون موقع...

وارد يه سالني شديم. همينجور پيش رفتيم تا اينكه انتهاي سالن فرشته خشكش زد. يه اسكلت كامل انسان بود كه مثل جنين دفن شده بود. بالاي دستش هم لاك يك لاك پشت قرار داشت.

فرشته به ديوار تكيه داد و زل زد به اسكلت. مي گفت:" مريم آخرش اين مي مونه اين. تازه اين هم نمي مونه اينم چند وقت ديگه پودر ميشه و مي پوسه" .به حرفهاش كه فكر مي كردم خيلي چيزها به ذهنم مي رسيد و تصميمات... ، چي مي شد اين تصوير هيچ وقت از يادم نمي رفت؟؟؟

اين بين حالا تو اون سكوت موزه هي صداي جيغ SMS فرشته بلند مي شد ...

دو تا اتاق كوچيك بود و ما بيش از نيم ساعت طول كشيده بود به آخرش برسيم. چيزي كه هر دومون رو هيجان زده كرد، ستونهاي زمان هخامنشي مربوط به كاخهاي تابستاني بود.

با مسئولين موزه از موزه خارج شديم. تازه بيچاره ها يه ربعي هم براي ما وايساده بودن.

از هگمتانه تا امام زاده عبدالله رو پياده رفتيم. امام زاده اي كه مقبره اش وسط يك ميدون بود.

حال عجيبي بودم. با آمادگي نرفته بودم. حتي شايد دلمم نمي خواست برم. اما وقتي رفتم و نشستم ديگه دلم نمي خواست بلند بشم.

دلم به شدت گرفته بود. از چي نمي دونم براي چي نمي دونم. زيارت حس خوبي بهمون داد.

تا به قول همداني ها ميدان (ميدون امام خميني كه ميدون اصلي شهره و به 6 خيابان منشعب مي شه و كپي برداري شده از ميدون انقلاب تهرانه با اين تفاوت كه اين طلائيه اون سبز) با اتوبوس رفتيم. جالبي قضيه اينجاست كه فرشته همينجور وسط خيابون وايسا منم از خيابون رد شده بودم. هي بهم نگاه مي كنه مي گه اتوبوس اتوبوس. حالا نه پيش مياد نه پس مي ره. كشيدمش اينور و آقا د بودو. همه نگاهمون مي كردن. انگار دنبال دزد بوديم. خدا رو شكر رسيديم بهش. وگرنه فرشته كه ديگه زانوهاش همراهيش نمي كرد منم حس تو تنم نبود.بعد هم يكم خريد كرديم و رفتيم خونه.

نهارمون رو ساعت 7 خورديم. من نشستم به نوشتن فرشته نشست كتاب من رو خوند. بعد هم ساعت نشون داد كه نوبت اونه و من رختخوابها رو پهن كردم و 9خوابيدم. اون هم نزديك 1 اومد خوابيد. اون كه خوابيد من خوابم تكميل شده بود و افتادم به شب گردي و همش مي ترسيدم بيدارش كنم چون خوابش سبكه. كلي زحمت كشيدم تا دوباره خوابم برد ...

ادامه دارد...

 


نوشته شده در ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: روز اول.ماجراي داروخونه :.

.: روز اول.ماجراي داروخونه :.

فرشته هم ديشب دير خوابيده بوده و حسابي خسته بوده واسه همين پا به پاي من تا 10 خوابيد. از زور گرما از خواب بيدار شدم. آفتاب درست تو چشمم بود. بلند شدم. هيچي لباس نازك همراهم نبود. فرشته يه لباس خنك داد. باورم نمي شد صبح چه سرمايي رو تحمل كرده بودم و حالا چي تنمه.

صبحانه رو درست كرديم و خورديم.

من بايد يه محلولي رو از داروخونه تهيه مي كردم. فرشته گفت:" بدو تا مغازه ها نبسته". مغازه ها ببنده؟ اين وقت روز؟؟؟

هوا سوز خيلي بدي داشت. شالم رو سه لا كردم و طوري پيچيدم دور صورت و بيني ام كه نفس نمي تونستم بكشم.

از ميدون پيش آهنگي شروع كرديم به گشتن. هر داروخونه اي كه مي ديديم مي پريم تو و حالمون همش گرفته مي شد چون محلول مورد نظرمو نداشت. هيچ مغازه ديگه اي باز نيست. مگه ساعت چنده؟ نزديك 12. چرا اينجوريه اينجا؟

شايد بيش از 10-12 تا داروخونه پرسيديم. آخري بهمون گفت:" بريد از تجهيزات پزشكي بگيريد." فرشته گفت :" تو مهديه پر تجهيزات پزشكيه" يهو يه لوازم آرايشي رو مي بينيم كه محلول مورد نظرم رو رو شيشه اش نوشته كه داشت. رفتيم تو.

قيمتش 1/5 قيمت معمولش بود. شك كردم، فرشته گفت بيا بريم يكي دو جا ديگه رو ببنيم. من اما ديگه حوصله اش رو نداشتم. شايد بيش از يك ساعت تو خيابونها دنبالش گشته بودم. خريدم و اومديم خونه.

نهار خورديم. يكمي عكس ديديم تا غروب شد. اونم غروب جمعه يه روز زمستوني. بعد از نماز رفتيم بلوار بعثت رو گز كرديم. كلي حرف زديم. به ازاي يه سالي كه دور افتاده بوديم. يكي دو ساعت بعد، برگشتيم چون فرشته با كامپيوتر كار داشت...

نمي دونم اينجا چرا هيچ خبري از محرم و عاشورا نيست. همه خيلي معمولي ان. انگار نه انگار. تهران كه بودم، شبها صداي دسته ها نمي گذاشت درس بخونم. نه اينكه اذيتم كنن. حالم رو عوض مي كردن.

اومديم خونه. اون نشست سر كارش منم نشستم دفتر آبي رو نوشتم. بعد هم " شما كه غريبه نيستين" رو باز كردم و يكمي خوندم. ازش خوشم اومد اما تو موودش نبودم.

فرشته ناراحت بود بد جور. حال بدش به من هم سرايت كرد. كاري از دستم بر نمي اومد. يازده و خورده اي بود كه شام درست كرديم و خوردم چون اون اشتها نداشت.

بعد از شام من اومدم اينترنت. يكمي با بچه ها بعد از مدتها حرف زدم. يه مقدار زيادي اصول حرف زدن اينترنتي رو فراموش كرده بودم. فرشته هي تو خواب ناله مي كرد و مي پريد. سر و ته حرف زدن رو هم آوردم و خوابيدم.

ادامه دارد. ایشالا فردا...

 


نوشته شده در ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

.: حركت :.

 .: حركت :.

با بابا ساعت 1:30 رسيديم ميدون آزادي. عين سعي صفا و مروه از اين طرف به اون طرف دنبال اتوبوس همدان. نمي خواستم با اتوبوس معمولي برم چون دو سال پيش برام تجربه شده بود و مي دونستم بهم سخت خواهد گذشت، اما هيچ خبري نبود نه از معمولي هاش و نه از ولوو. نا اميد تو سرما وايساده بوديم كه يهو يكي اومد و در جا پر شد.

تنها خانم اتوبوس من بودم. بابا به كمك راننده سفارشم رو كرد و رفت.

صندلي اول كنار يه آقاي سن داري نشستم و بلافاصله حركت كرديم.

هيچ ميله يا دستگيره يا چيزي مثل اينها جلوم نبود. از دست اندازها كه رد مي شد حس مي كردم هر آن ممكنه برم تو شيشه جلوم. به كمك راننده گفتم جام رو عوض كنين اينجوري من تا صبح خواب ندارم. گفت:" كمر بندت رو ببند راحت بگير بخواب" بستم و واقعاً حس آرامشي بهم دست داد و خوابيدم تا زماني كه مسافر بين راهي سوار كرد و من از خواب بيدار شدم و يكمي جا به جا شدم و به كمر بندم نگاه كردم كه هر كدومشون يه ور بودن. دوباره بستمشون و امتحان كردم. دست نزده باز شد...

تا دوباره خوابم ببره به شيشه جلو روم زل زدم و تصور مي كردم اگه تصادف كنيم يا يه ترمز بد بگيره اول كدوم قسمتم مي ره تو شيشه. با دستم مانع مي شم يا اول دماغم فرو مي ره و از اون طرف شيشه خودم رو تصور مي كردم كه چه ريخت مذخرفي پيدا مي كردم...

***

دست راستم رو حس نمي كردم. بيدار شدم و با دست چپ دست راستم رو لمس كردم... يخ بود يخ...

دوباره خوابم برد. وقتي چشم باز كردم حس كردم هيچي نمي بينم. دلم هرّي ريخت. يكمي دقت كردم ديدم شيشه جلوي روم يخ زده. از پشت اون اتوبوسها رو مي ديدم و در كنارش توضيح راننده بسيار بسيار باحالمون كه: "يخ زدن و نمي تونن راه برن".

دوباره خوابم برد و اين بار با صداي مردم كه از ترس بود (جونم بالا اومد نتونستم صداش رو بنويسم) بيدار شدم. درست چند ميليمتري شيشه اتوبوس يه كاميون بود. گويا راننده ما مي خواسته سبقت بگيره اون پاش رو گذاشته رو ترمز و ...

دفعه آخر كه از خواب بيدار شدم از شيشه مقابل راننده به بيرون نگاه كردم. تا به حال چنين منظره اي نديده بودم. يه آن حس كردم هر جاي ديگه هستم جز زمين و اونجايي كه بودم. انگاري درخت و شمشاد و آسفالت و همه چيز الماس پوش شده بود.

مه غليظ و سرماي شديد اين تصاوير رو ايجاد كرده بودن. رويايي و خاطره انگيز. هيچ وقت فراموش نمي كنم.

تصاويري نبود كه قابل عكاسي يا فيلم برداري باشه. بايد تو ذهنت حك مي كردي. نگاه مي كردم و سعي مي كردم به خاطر بسپارم و اگه يك روز يكي گفت: "به چيزاي خوب فكر كن" فقط اونرو به خاطر بيارم.

هنوز مونده بود تا برسيم. راديو پيام روشن بود و از خيابونها و هواي تهران مي گفت. همه از زور سرما بيدار بودن ساعت نزديك 6 بود. خود راننده هم به كمكش مي گفت پاهام حس نداره. وقتي يكي از سرما صداش بلند مي شد، راننده با متانت توضيح مي داد كه : "سيستم گرمايي يخ زده وگرنه روشن بوده."

از راننده كه هر چي بگم كم گفتم. از بعد از ديدن اون تصاوير باحال بيدار موندم و به طرز حرف زدنشون توجه مي كردم. اولاً كه قيافه اش درست عين اين راننده خلافه تو سيا ساكتي بود. كمكش هم جوون بود و هر دو به شدت لهجه همداني غليظ داشتن. همديگر رو با اسم+ آقا خطاب مي كردن. به همديگه شما مي گفتن. خيلي آروم و متين بودن و خلاصه برخلاف اولش كه خيلي ازشون دل خوشي نداشتم به خاطر جام، آخرش كلي ازشون خوشم اومده بود. تمام شب به خاطر اينكه خوابشون نبره فقط با هم آروم صحبت مي كردن، نه ضبط نه تخمه نه سيگار. برام خيلي جالب بود.

6 و خورده بود كه رسيديم. چند دقيقه قبل از رسيدن، كمك راننده رفت برام ساكم رو آورد و گفت داريم مي رسيم. از اينهمه ادب متعجب شده بودم. با توجه به اينكه سفر زياد مي رم، با همچين موردي تا حالا مواجه نشده بودم.

***

فرشته سپرده بود كه رسيدم زنگ بزنم. تا پياده شدم حس كردم الآن يه مجسمه يخيم، عين اين كارتونها. خشك شدم. يكمي كه ايستادم ديدم مي تونم تكون بخورم. تندي زنگ زدم. رفتم سمت آژانس. رو درش نرخها رو زده بود. مي دونستم كرايه ام 700 تومن مي شه. فقط يه راننده بود. اومد و سوار شدم.

ازش پرسيدم: "اينجا هميشه اينجوريه؟" با يه حالتي كه انگار داره با يه ... نمي دونم چي، حرف مي زنه گفت: " نه خانم اينجا بهار هم داره، تابستان هم داره" بدم اومد. گفتم :" منظورم زمستونش بود"... گفت :" نه تا به حال اينجوري نبوده، امسال اوضاع سرما وحشتناكه. همه فلج شدن." ... " شما اهل همدان نيستي؟" گفتم نه. گفت:" پَ اينجا شي موكوني تو اي سرما؟" گفتم :"براي تعطيلات اومدم."

رسيديم. گفتم:"چقدر شد؟" گفت:" 1000 تومن" بهش دادم، حس كردم تو دلش داره قند آب مي شه كه تونسته سرم رو كلاه بگذاره. هيچي نگفتم و پياده شدم و در برام خود به خود باز شد. حال كردم. شايد يه هفته پيش برف اومده بود اما هنوز برف چندين سانتي زير پام بود و هنوز هم تازه بود. منظورم اينه كه مثل برف مثلاً تهران به هم نچسبيده بود و يخ نزده بود. هنوز حالت پفكي داشت.

تا اومدم تو، داد و بيداد راه انداختم كه اينجا كجاس قبول شدي تو. مُردم از سرما. خنديد رفتيم تو. خيلي وقت بود همديگرو نديده بوديم.

برام رختخواب انداخته بود. نماز خوندم و خوابيديم. اون تي شرت تنش بود من با پالتو خوابيدم. تصور كنين...

تا سرم رو گذاشتم رو بالشت خوابم برد.

ادامه دارد، شايد فردا، شايد امشب...

 


نوشته شده در ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

 

.: من اینجام :.

چند بار نوشتم و پاك شده بنابر اين حوصله ندارم دوباره بنويسم. فقط تيترهاي خبرم رو مي نوسم.

1. تلفنمون وصل شد. اين باعث شده بود تمام امتحانام رو حد اقل با آرامش و اميد بدم.

2. ديروز كه آخرين امتحانم رو دادم به ديدن سيمين رفتم. فوق العاده گرم و صميمي. اين ديدار كلي بهم انرژي داد. اين انرژي رو از جهاتي مديون سارا هم هستم چون پل ارتباطي من و سيمين بود.

3. تصميم گرفتم تعطيلات حسابي استراحت كنم. به همين خاطر ديشب يعني در اصل بامداد راه افتادم اومدم شهر يخي. مي دونين كجاس؟ همدان.

دوست دارم سر اتفاقاتي كه مي افته رو بنويسم. مخصوصاً از ديشب توي راه دوست دارم بنويسم. حالا نمي دونم يا هر شب يا وقتي برگردم آپ مي كنم. يه سر بزنين.

همه تون شاد و پيروز باشيد.

 


نوشته شده در ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ