.: ناکجا آباد :.
شماها: "واااااااااای واااااااااااااای واااااااااااااااااااااای ... باز این مریم یه سفر رفته... خب باشه بابا. قبول بنویس، اما تو رو به خدا کمتر..."
من: " باور کنین خودمم نمی خوام زیاد بنویسم. هی میام از سر و ته قضیه می زنم که کم بشه باز نمی شه. اگه دوست دارین سیو کنین بعد بخونین. ولی نظر رو بدین لطفاْ."
.: ناکجا آباد :.
چهارشنبه شب که رفته بودیم باشگاه نجوم، قرار و مدارهامون رو با علیرضا گذاشتیم که کی راه بیفتیم و چی کار کنیم و ...
اول اول قرار بود بریم قصر بهرام، کویر مرکزی ایران یا همون پارک ملی کویر، اما خب به دلایلی نشد و ده نمک مقصدمون اعلام شد که هم برا مهندس و هم من تکراری اما خاطره انگیز بود، چون هر دو رصد جدی رو از اونجا شروع کرده بودیم.
قرار ما و علیرضا 2:30 زیر پل تهرانپارس بود. هم ما هم اون آن تایم بودیم و دیر رسیدن هم برامون کسر شأن بود، اما تا ساعت 2:25 هر چی منتظر مینی بوس موندیم، نیومد و ما هم اضطراب که با شخصی بریم... درست همین موقع یه مینی بوس گیرمون اومد از این مامان خوشگلا، که خدا رو شکر سریع هم می رفت. ساعت 2:35 رسیدیم سر قرار اما خبری از علیرضا نبود. یکمی خیالمون راحت شد. تا اومدیم دور و برمون رو نگاه کردیم، دیدیم با کوله اش که یه چند سانتی از قدش زده بود بالاتر، رسید. اونم بیچاره هول کرده بود و فیلم نتونسته بود بخره، بقیه کارهاش رو هم هول هولکی انجام داده بود.
بلافاصله سوار ماشین شدیم. به الهه SMS زدیم که کجائین، جوابی نرسید. تماس گرفتیم، باز هم جوابی نرسید...
با بچه های قم سر اتوبان افسریه ساعت 3 قرار داشتیم. خدا رو شکر اونقدرها شلوغ نبود و سر ساعت رسیدیم ولی هر چی دور و بر رو نگاه کردیم خبری نبود، دوباره زنگ زدیم این بار جواب دادن، فرمودن:" ما تازه از قم راه افتادیم..."
حالا ما باید تو اون مدت چی کار می کردیم؟؟؟ نه سر پناهی نه امکاناتی. علیرضا نهار هم نخورده بود.
رفتیم کنار یه دکه روزنامه فروشی کوله هامون رو کنار هم گذاشتیم، یه کوه شد که طبق معمول مورد توجه مردم قرار گرفته بود و هی نگاه می کردن ببینن جریان چیه...
ماشینها هم که هـی فـــرت و فـــرت بوق می زدن که :" ترمینال جنوب؟؟؟ " ... آخه با کوله آدم می ره ترمینال جنوب؟؟؟
هوا خوب بود اما باد سرد می وزید و فشارمم افتاد و خلاصه لرز کردم چه لرزی، برا گذران وقت کلی حرف زدیم و مخ همدیگرو خوردیم. هی هم با بچه ها در تماس بودیم که ببینیم کجان.
5 و خورده ای زنگ زدن که رسیدیم شما کجائین؟...حالا بماند که با چه مکافاتی فهمیدیم کجا هستن و تونستیم خودمون رو بهشون برسونیم...
رسیدیم دم مینی بوس. چندتایی از بچه ها پیاده شده بودن. از دیدن همه شون کلی ذوق زده شده بودم، همه بچه های مرنجاب سری قبل بودن + سورپرایز عظیم یعنی : مهدی یا همون " شیخ جعفر "
رفتم بالا. چند نفری غایب بودن، خیلی ها هم که امیدی نبود بیان ( واسه خاطر کنکور ارشد) اومده بودن و دوتا از خانمها که جدید بودن و یک کوچولو به اسم فاطمه که انتهای مینی بوس خوابیده بود.
در بدو ورود محمد علی گفت: "همه عکستو دیدن". مونده بودم کدوم عکس. مثلاً چه عکسیه که دیدنش اونقدر مهمه که در بدو ورود اعلام بشه.
بعد عکس رو بهم داد. "دستم و مارمولک ترسیده و رنگ و رو پریده" بود که واقعاً ماهرانه عکاسی شده بود. علیرضا کلی تعجب کرد و چپ چپ نگاهم کرد که :" خدایی خودتی؟ تو؟ " که خب اشتباه می کرد.
وسایل رو گذاشتیم و سریع حرکت کردیم. نمی دونم من فرق کرده بودم یا واقعاً جو عوض شده بود، با مرنجاب متفاوت بود، آره من خودم فرق کرده بودم خب البته با بچه ها هم آشنا بودم اما اون بار هم غریب نیفتاده بودم. چمیدونم ... ولش...
دیگه بچه ها کلی تحویل گرفتن و خوش و بش و این حرفها، علیرضا با اینکه فقط با مهدی آشنا بود، در چند ثانیه اول کلی آشنا پیدا کرد. اما مهندس سوالهاش رو در مورد افراد می پرسید و به روش خودش آروم آروم با بچه ها آشنا شد.
یکم نشستیم. جا کم بود و دو تا صندلی سیار وسط مینی بوس در حرکت بود. احمد یکیشونو آورد نزدیک من و گفت:" من موندم تو این سرعت. واقعاً چه طوری روز اونهمه اتفاق افتاده بود و شب همه اش رفته بود رو سایت ؟؟؟"
گیج شدم. نفهمیدم منظورش چیه. بعد یهو دوزاریم افتاد. یک نفوذی آدرس وبلاگم رو به بچه ها داده بود و چند نفری خونده بودن و مابقی هم از این و اون جریانش رو شنیده بودن که یکیشون احمد بود. یکمی شکه شدم. بعد یاد جلال افتادم که اون هم اومده بود، البته فکر نکنم پست مربوط به مرنجاب رو خونده باشه، اما خب بهم سر زده بود.
بعد خواستم کتاب بخونم دیدم اصلاً حسش نیست. اما مهندس شروع کرد به خوندن.
وسط راه برای تجدید وضو یه توقف کوتاه انجام دادیم و بعد هم یه توقف برای نماز.
فاطمه بیدار شده بود. تقریباً تمام پسرها به وجد اومده بودن. کلی با هم رفیق شده بودن و فاطمه یه شبه شونصدتا عمو پیدا کرده بود. این برام خیلی خیلی عجیب بود با توجه به حس خودم به بچه...
وقتی سوار شدیم، مهندس جاش رو عوض کرد و من تنها موندم. به حرف بچه ها گوش می دادم. دوباره ملت غیور فکر کرده بودن ناراحتم یا غریبی می کنم.
بعد گروهی که جلو مینی بوس بود، شروع کرد به پانتومیم بازی کردن. خوب هم بازی می کردن. یواش یواش کل مینی بوس وارد بازیشون شدیم. مهندس مثل همیشه تو معلومات قدرتنمایی کرد و خیلی ها از جمله امیر.خ رو متعجب کرده بود، بعد این بین فاطمه هم یه گروه رو دور خودش جمع کرده بود و براشون پانتومیم اجرا می کرد که به گفته بچه ها خوب هم اجرا می کرد. من توجهی نداشتم.
خلاصه انقدر این بازی انرژی از آدم صلب می کنه که بعد از یه مدت بازی کردن و حرص و جوش خوردن دلت می خواد فقط بشینی و نگاه کنی. و این اتفاق افتاد و بعد یواش یواش خوابم برد و علیرضا دوباره شروع کرد به عکاسی از خواب و اضافه کردن عکس به آلبوم" Others " اش.
همچنان بچه ها مشغول صحبت بودن. کار خاصی در جریان نبود که بنویسم.
هی دور خودمون چرخ می زدیم. هی دور خودمون چرخ می زدیم. مقصد عوض شده بود. چون گویا کاروانسرای ده نمک شلوغ بوده و مملو از بچه های تهران و نمیشده توش وارد شد، حالا قرار بود به یه مکانی بریم که حداقل امکانات یعنی دستشویی یا آب رو داشته باشه. ( بچه های قم مثل ما نیستن که همیشه با خودشون مهمون ویژه شون رو با خانواده اش بردارن بکشن این ور و اون ور( مهمون= آفتابه، خانواده اش= دبه های آب))
خلاصه، چه عذابتون بدم. ما هی می رفتیم و به امام زاده نمی دونم چی چی که قرار بود محل رصدمون باشه، نمی رسیدیم...
محمد علی که وضعش با بقیه متفاوت بود، حرص و جوش یه مکان مناسب با آسمون قدر پایین رو می خورد و بچه های دیگه هم دیگه از نشستن تو ماشین و چرخ زدن خسته شده بودن و دیگه صداشون در اومده بود و معترض شده بودن.
در نهایت هر چی گشتیم، به جایی نرسیدیم، دیگه بچه ها فقط می خواستن از ماشین پیاده بشن حالا شده وسط بیابون. بنابر این وارد یه جاده فرعی شدیم که فکر می کردیم ممکنه انتهاش امام زاده باشه. رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به ... بازم به جایی نرسیدیم. بی خیال شدیم و آقا عبدی، راننده مون، ماشین رو کنار جاده پارک کرد و قرار شد اون کنارها چادر بزنیم و مستقر بشیم.
احمد و علیرضا که رفته بودن پایین، می گفتن هوا خوبه. اما در رو که باز می کردیم سردمون می شد. تو مینی بوس به لباس گرم مجهز شدیم و پیاده شدیم. واقعاً هواش خوب بود و در رابطه با یه شب رصدی می شه گفت حتی گرم بود. بیشتریا فقط یه دست لباس گرم که خیلی هم کلفت نبودن تنشون بود. اما خب بعضی ها هم مثل باقر سرمایی بودن تا آتیش برپا شد چسبیدن بهش.
اون جاده منتهی می شد به معدن فکر کنم گچ. چندتایی کامیون از کنارمون رد شدن و توقف کردن، به هوای اینکه اگه مشکلی برامون پیش اومده بهمون کمک کنن. اما می دیدن آتیشی برپاست و بساط بگو بخندی. متوجه می شدن که از قصد توقف کردیم. یکیشون پرسید:" چرا اومدین اینجا تو این تاریکی، پاشین برین شهر " علیرضا جوابش رو داد:" از شهر فرار کردیم اومدیم تو تاریکی". صد در صد تو دلش گفته: "که اینا دیگه کیَن؟ آخر والزمون شده!!! "
از علیرضا خواستم اجازه بده اون شب با دوربینش عکاسی کنم، قبول کرد. رفتیم دوربین رو مستقر کردیم و اول از هم سماک رامح رو شکار کردیم. خیلی راه دستم نبود و اگه علیرضا چک نمی کردش نمی تونستم مطمئن باشم که سوژه ام درست وسط ویزور قرار گرفته، نکات اصلی رو برام توضیح داد، برای نیم ساعت دیافراگم باز رو باز گذاشتیم و برای شام به بچه ها پیوستیم.
ساعت رسیدنمون به مکان و شام خوردنمون یادم نیست. هر چی داشتیم تقسیم کردیم و دور هم خوردیم، بعد از شام محمد علی و سمیرا هم رفتن برا عکاسی، ما هم رفتیم یه دور قطبی برا دو ساعت تنظیم کردیم و اومدیم دور آتیش. آره اومدیم دور آتیش. حتی علیرضا رفت بخوابه. اینها خیلی عجیبه، اما خب.... اصلاً آسمون خوبی نبود، قدرش هم اندازه قدر آسمون شهر بود، همون ستاره هایی که اونجا بود تو تهران هم دیده می شد. در یک کلام: آسمون تو بغلمون نبود... سعیده، مامان فاطمه هم برا اولین بار بود می اومد رصد، اما خب متاسفانه بخت باهاش یار نبود که آسمون خوب نصیبش بشه.
باقر شعر می خوند، بچه ها شیطونی می کردن، صحبت می کردیم، چندین بار یاد جلال رو گرامی داشتیم که اگه بود کلی لذتمون از فضا بیشتر می شد. چند نفری از جمله سعیده رفتن خوابیدن، فاطمه هم دست عمو احمد و عمو امیرش بود، کلی برا بچه ها نمک ریخت و چوب تو آتیش می ریخت و از آتیش مواظبت می کرد. اونم خسته شد و رفت خوابید و تقریباً امیر، باقر، روح الله، طه، مریم و ما دو تا خواهرا، به طور ثابت تا صبح کنار آتیش نشستیم و صحبت کردیم.
اواخر شب محمد علی و سمیرا هم اومدن یکمی گرم بشن. بعد هم با اونها+جمع ذکر شده رفتیم تا یکمی قدم بزنیم. هوا همچنان خوب بود. زودبرگشتیم...
نزدیک اذان بود. آب برا وضو نداشتیم. به باقر گفتم بره از جوی آب بیاره، ترسناک بود، یکی هم از بالای جاده وایساده بود نگاهمون می کرد، هر چی هم نور می انداختیم متوجه نمی شدیم کیه، باهاش رفتم، باقر یه سنگ به اندازه یه توپ هندبال برداشت که بزنه تو سر فرد ناشناس.
اولش نمی ترسیدم. اما بعد دیدیم هر چی می ریم بهش نمی رسیم. یعنی در حرکت بود (یاد هوشو (هوشنگ مرادی کرمانی) افتادم و قصه بابابزرگش که یکمی از دستمال سرش باز شده بود و اومده بود جلو چشمش و فکر کرده بود یه آدم قد بلنده که داره جلوش می تازه و هر چی هم ایست می گه وای نمیسه تا اینکه صبح میفهمه تمام شب مرد قد بلند دستمال سرش بوده)، حتی به جلو چشمم هم دست کشیدم که اگه مو یا چیزی مثل این هست بره کنار و خب ... چیزی نبود... یهو شبهه راهش رو عوض کرد و من قلبم یهو بد جور شروع کرد به نواختن آهنگ ترس، تا اینکه باقر گفت:" احوال داش امیر؟؟؟"
امیر.ت بود. نفس راحت کشیدم، باقر هم سنگ رو پرت کرد و رفتیم از جوی آب آوردیم، خیلی یخ بود، اومدیم کنار آتیش، وضو گرفتیم، اذان شده بود و اشعه های کم فروغ و زیبای آفتاب هم تو افق کبود نمایان شد، زیر اندازمون چرب چرب بود. روغن کنسرو ریخته بود روش، رو زمین خاکی ایستادم و نمازم رو خوندم، با اینکه خاکش یکمی زبر بود اما خیلی صفا داشت.
بقیه هم یواش یواش از مینی بوس پیاده می شدن، اول می اومدن سمت آتیش که با تلاش هر بار یکی (امیر، باقر و در نهایت سمیرا) زنده مونده بود، گرم می شدن و بعد هم نماز.
یواش یواش هوا روشن شد و آفتاب در اومد و تازه زیبایی محل توقفمون نمایان شد. کوههایی با هزار و یک رنگ و برشهای منظم و هماهنگ که همینجور که آفتاب بالاتر می اومد شکلهای زیبایی با سایه هاشون روی کوه ایجاد می کرد، کوهی با تونالیته صورتی و دور تر کوهی با تونالیته خاکستری به سبز. درست مقابل افق شرق هم یه چندتا تپه بلند وجود داشت که مانع می شد طلوع با خصوصیات خاصش رو شاهد باشیم، اما یه ردیف درخت پای تپه بود که اگه تپهه نبود ضد نورهای توپی می شد ازش گرفت.
علیرضا برای عکاسی بیدار شد، رنگهای مختلف آسمون تو افق آدم رو سِحر می کرد...
چای که جیره بندی شده بود تا بسته اصلیش پیدا بشه، رو خوردیم.
تا نزدیک 8 دیگه همه بیدار شدن و وسایل رو یواش یواش جمع کردیم. آخرش هم چارصدتا عکس با یک بکگراند ثابت با دوربینهای مختلف گرفتیم و حرکت کردیم.
خب تمام شب چی نداشتیم. بله، اصل اساسی قانون بقا. حال خیلیها بد بود. آقا عبدی، هم باید تند می روند هم آروم. تند که بچه ها رو به جایی برسونه، آروم که یه وقت آب تو دل بچه ها تکون نخوره و خدای نکرده اتفاقی نیفته...
احمد صبحانه رو تقسیم کرد، ساندیس و کیک.
به یه کاروانسرای مخروبه رسیدیم، یه چیزهایی از تکنولوژی پشتش دیده می شد، آنتن صدا و سیما و احتمالاً جایی که به اون مربوط بود و اونجا هم حتماً می تونست نیاز بچه ها رو رفع کنه...
اونایی که حالشون خیلی بد بود تندی پریدن پایین تا به سر منزل مقصود برسن، بقیه رفتیم کاروانسرا رو دیدیم. تو بیابون چیزی که به وفور یاقت می شه باده، منم لباسهای گرمم رو عوض کرده بودم و اصلاً جلو فکم رو نمی تونستم بگیرم، تا اینکه مریم مهربونی کرد و جلیقه اش رو بهم داد و صدای فکم رو خوابوند.
ارتفاع دیوارهای کاروانسرا کم بود، سنگی بود و قبه قبه، در کل خوشگل بود اما نگاهش که می کردی، حس می کردی الآنه اس که بریزه، الهه پاشد رفت بالاش به قدم زدن، اون پایین هشصد نفر قلبشون تاپ تاپ از ترس می زد که نکنه یهو زیر پاش خالی بشه.
بعد از اینکه حسابی و موشکافانه کاروانسرا رو بررسی کردیم، رفتیم به سمت همون سر منزل ... جالب بود، یکی یکی باید از مرز رد می شدن می رفتن داخل، فقط یه دونه دستشویی داشت و در مقابل سیل علاقه مندان مقدار ناچیزی بود، اما خب خدا رو شکر که بود.
کنار مینی بوس با گنبد سرداب چندتا عکس گرفتیم، بچه ها یواش یواش اومدن و راه افتادیم، رفتیم کاروانسرای ده نمک. پشت بام کاروانسرا و خاطرات خسوف اردیبهشت 82 و اتاقمون و وقایعی که اون شب اتفاق افتاده بود، ...
به سمت تهران حرکت کردیم، یکی دو جا تو پمپ بنزین توقف کردیم.
فاطمه بیدار شده بود و سر عموهاش رو گرم می کرد، حالا بعضی از این عموها انقدر خسته بودن که حین خوندن داستان یهو سکوت می کردن. بعد می دیدی که خوابه، نه، از خستگی غش کرده...(محمد)
رسیدیم تهران، ( مینا، ما، علیرضا، امیر، روح الله و طه) ترمینال جنوب پیاده شدیم.
باز هم حس بد خداحافظی و امیدوار بودن به، به امید دیدار، گفتن...
روح الله و طه که ماشین داشتن ما هم قرار شد با مترو برگردیم.
موقع خداحافظی احمد گفت:" امشب رو سایتیم دیگه؟؟؟ " ... چی بگم والا... نمیآن بخونن می دونم.
حرکت به سمت مترو که کلی پیاده روی بود، اونم با بار سنگین.
یواش یواش از هم جدا شدیم، آخرش فقط مینا و ما مونده بودیم. تو مترو چشمهام از خسته گی باز نمی موند. مطمئن بودم سوار اتوبوس بشیم از ایستگاهمون رد می شیم.
سوار اتوبوس که شدیم یکی از همسایه های خیلی خیلی قدیمی مون رو دیدیم. همینجور که شرح حالشون رو می شنیدم، رفتم آسمون هفتم. تمام تصاویر سفر رو مجدد خواب دیدم.
مهندس بیدار مونده بود و خدا رو شکر از ایستگاه جا نموندیم.
4 رسیدیم خونه. خیلی گشنه بودم. رفتم سر قابلمه. اما میل نداشتم. نماز رو با جون کندن خوندم و خوابیدم. فقط سه ساعت. بیدار شدم تا مشغولیت ذهنم رو با انگشتهام کم کنم تا بتونم راحت تر بخوابم...
نوشته شده در ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
