.: لیلی نام تمام دختران زمین است :.
نکته!: توصیه ام اینه که هر بخش رو جدا جدا بخونین و حسابی فکر کنین.
هول نشین. هر شب یه بخشش رو بخونین. حالا حالا ها آپ نمی کنم. دیر نمی شه.
.: 1 :.
خدا گفت : " زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟"
لیلی گفت:" من "
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.
خدا گفت: " شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش"
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا کرد.
لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت:" اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سرد بود"
.: 2 :.
لیلی گفت: "امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟"
خدا گفت: " خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم"
لیلی گفت: " کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد"
خدا گفت: " مادری بهانه عاشقی است، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی"
لیلی گفت: " دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب"
خدا گفت: " اما من تب و تابم، بی من تو می میری ... "
لیلی گفت: " پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون، پاین قصه ام را عوض می کنی؟"
خدا گفت: " پایان قصه ات اشک است، اشک دریاست، دریا تشنگی است و من تشنگی ام و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟ "
لیلی گریه کرد.
لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.
.: 3 :.
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی ست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: " راز زیستن فقط همین بود. فقط کافی است انار دلت ترک بخورد "
.: 4 :.
خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از اینکه با خبر شود، عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت: " به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است. عشق . و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می اورد. کمندم را بگیرید"
خدا گفت: " عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من. با من گفتگو کنید."
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: " عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند"
و لیلی مشتی نور شد در دستان خدا.
.: 5 :.
خدا به شیطان گفت: " لیلی را سجده کن. شـیطان غرور داشت سجده نکرد. گفت : " من از آتشم و لیلی گِل است"
خدا گفت: " سجده کن، زیرا که من چنینی می خواهم"
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد. اما گفت: " نمی توانی، هرگز نمی توانی، لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود. و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.او بدنامی را می خواهد. بهانۀ بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد. لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
.: 6 :.
خـدا گفت: " لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش"
شیطان گفت: " تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد" انان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: " لیلی درد است. درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن"
شیطان گفت: " آسودگی ست. خیالی ست خوش"
خدا گفت: " ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: " لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن"
شیطان گفت : " لیلی سخت است و دور از دست"
شیطان گفت: " ساده است. همین جایی و دم دست"
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجاییلیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: " لیلی زندگی ست. زیستنش از نوعی دیگر"
للی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون زیستی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
.: 7 :.
شمع بود. اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: " شمع عشق است و پروانه عاشق"
و زمین پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: " شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند. پروانه ای که به شمع نزدیک می شوزد، عاشق نیست"
شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود . شمع خدا پروانه می خواست، لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بالهای لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است.ماه روشن است؛ اما نمی سوزاند.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.
.: 8 :.
لیلی گفت: " موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است... نمی خواهی دلت را آویزان کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی من را ببینی؟"
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: " نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم "
لیلی گفت: " چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟"
مجنون چشمهایش را بست و گفت: "هزار سال است عکسم ته جام شوکران است. تلخ، تلخی مجنون را تاب می آوری؟"
لیلی گفت: " لبخندم خرمای رسیده نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟"
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: " من خار را دوستتر دارم"
لیلی گفت: " دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر"
مجنون گفت: " اما من از این پل گذشته ام. انکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد"
لیلی گفت: " قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده.این اسب را برای خودت می بری؟"
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشته، صدای تاختن می آمد. اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.
.: 9 :.
لیلی می دانست مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر.
هزار سال لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.
خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.
.: 10 :.
قصه نبود. راه بود، خار بود و خون.
لیلی، راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود، معرکه بود. میدان بود؛ بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود؛ گوی بود. لیلی، گوی میدان؛ بی چوگان. مجنون نبود.
لیلی زخم بر می داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود. نا پیدا و کم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت: " پس قصه، قصه من و توست"
پس مجنون تویی!
خدا گفت: "
قصه نیست
راز است
این راز من و توست
بر ملا نمی شود،
الا به مرگ
لیلی!
تو مرده ای... "
لیلی مرده بود.
.: 11 :.
لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت: " کاش اینگونه نبود "
خدا گفت: " هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.لیلی قصه ات را عوض کن."
لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت : " لیلی عشق می رزیدتا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد،
دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.
پی نوشت:
بر گرفته از" لیلی نام تمام دختران زمین است "، نوشتۀ عرفان نظر آهاری
چون نمی تونم زیاد بیام زیاد می نویسم. اما دلم می خواد در مورد هر بخش نظرتون رو بدونم و بدونم که از کدومشون بیشتر خوشتون اومد.