.: مهندس و دیگر هیچ :.
.: مهندس و دیگر هیچ :.
5:30 صبح _ منزل
در اتاقم رو قفل می کنم و می رم تو اتاق آبجی خانم. سر کامپیوترش نشسته و تمام حواسش به کارشه. صورتش رو به سمت خودم می چرخونم و تو چشماش زل می زنم.
من:" You will be Hero , I'm sure"
آبجی خانم:" I Know"
می بوسیم همدیگرو و از خونه میام بیرون.
8:00 صبح _ کارگاه الکترونیک
ذکر. دعا. اضطراب و لرز...
از هیچ کدوم از حرفهای استاد سر در نمی آرم. حواسم ...
8:45 صبح _ حیاط دانشگاه
تماس می گیرم با عمو، جواب نمی ده. با زری، جواب نمی ده. با نری، جواب نمی ده. یه آن به ذهنم می رسه زنگ بزنم به گوشی داش خان ببنیم اون رفته یا نه. خان بابا جواب می ده. کلی ذوق می کنم.
من:" اونجاست؟؟؟"
...
آبجی خانم:" نتونستی بیای؟؟؟" (ازم خواسته بود هر جور می تونم برنامه ام رو هماهنگ کنم و برم ولی برنامه ام خیلی فشرده است و امکان پذیر نیست)
من:"... آماده ای؟؟؟ همه چی حله؟؟"
آبجی خانم:" آره همه چی "
من:" اینجا من و الی و رالی و هانی پشت اسکوپ نشستیم دعات می کنیم... موفقی می دونم"
آبجی خانم:" مرسی..."
10:10 صبح _ راهروی دانشگاه
از سر کلاس کاربردی، وسط تمرین میآم بیرون.
من:" چی شد؟؟؟"
مامان خانم:" تموم شده دارن نمره می دن"
من: می خوام باهاش حرف بزنم."
...
من:" چی شد"
آبجی خانم:" تموم شد. همه چی ..."
من:" چند؟؟؟؟"
آبجی خانم:" 19.56"
یخ می کنم. باورم نمی شه. مطمئنم نامردی کردن در حقش. کمتر از 20 حقش نبوده. من بودم که شب و روز دیدم که پای کامپیوتر و سر نقشه هاش چه جونی کند. من بودم که حرفهای اساتیدش رو در مورد کارش شنیده بودم که:" کارت فوق العاده و شجاعانه اس. تا حالا کسی چنین کار پر حجم و وسیعی ارائه نداده و ... " . خدا ورت داره. می دونم کار کیه...خیلی به روی خودم نمی آرم چون می دونم اونم همین فکرها داره از ذهنش می گذره.
من:" خب خدا رو شکر. می بینمت. بای."
...
کلاس
به حدی اعصابم خورده که با استاد سر حضور غیاب بحثم می شه. سر کلاس محاسبات هم استاد اعصابم رو تیریت می کنه، سر اینکه چرا سر کلاس خودم نیومدم و ... بچه ها سعی می کنن از اون حال و وضع بیرون بکشنم.
1:00 عصر _ اتوبوس
من و الی و رالی سه تایی کنار هم روی یک صندلی نشستیم. کلی می گیم و می خندیم. الی آهنگ حامد که نه اسمش رو می دونم نه هیچ چیز دیگه اش رو برام از رو گوشیش می گذاره و من تو حال خودمم: ... اگه با کس دیگه ای آشنا شی. من جز تو که دیگه کسی رو ندارم .......
عکس العملم به این شعر و ترانه فقط نیش خنده...
مترو
کلی می خندیم. به همه چیز هم. کامل آرومم کردن. از بس خندیدیم اشک تو چشمهامون حلقه زده. فرصتی برای آروم کردن خودم. اما وسط جمعیتی که همه حواسشون به منه؟؟؟
نه. بی خیال می شم. بهارستان دوباره تنها می شم و دوباره لعنت بر استاد معظم به خاطر کارش ... حالم گرفته اس. انگار بعد از چندین سال کنکور دادن بازم قبول نشدم در حالیکه تمام خط به خط کتابها رو حفظم. انگار یه درس سه واحدی رو برای چندمین بار افتادم در حالی که تمام کلمه های کتاب رو می تونم با شماره صفحه و سطر بگم. حال خوبی نیست. بعد اونهمه زحمت...
اتوبوس
قرآنم رو در میارم و می خوام تا آروم بشم. تا خونه می خونم. وقتی پیاده می شم یه خانم جلوم رو می گیره: " ... دخترم قصد ازدواج نداری؟؟؟ "
من:" ولم کن بابا..."
3:30عصر _خونه
آبجی خانم شاید بعد از 6 ماه دوندگی با آرامش خوابه البته، فکر کنم.
خونه یه جوریه. هیچی با صبح فرقی نکرده، اما وزنش بیشتر شده، یه خانم مهندس اضافه شده ...
من:" چه خبر؟؟؟"
مامان خانم:" هیچی x بهش داد 19.30 بقیه 19.50 خانم دکتر هم 20 "
من:" می دونستم آخرش زهر خودش رو می ریزه. پای این کارش می خوره. حالا ببینین..."
بساط افطاری رو آماده می کنیم. نَری اومده کمک. بعد اونم شما و سیما + تمام کسایی که این چند روز دفاعشون بوده و مهندس شدن، افطاری اینجان. دارم از خستگی هلاک می شم. دلمم که خوش نیست. اما به روی خودم نمیآرم. شنیدم مامان خانم کلی باهاش حرف زده تا آروم شده ...
سفره افطار
بازار ناله و نفرین اساتید گرمه.
فقط تمام برخوردهای y رو زیر نظر دارم که چقدر پر رو هست و چه حرفها و تیکه هایی رو بین شوخی های مسخره اش به همه می اندازه. آدمهای ضعیف اینجورین. با پول و چشم و ابرو می خوان کارشون رو پیش ببرن. اما تا کجا می تونن؟ عدل و عدالتی تو این جهان هستی نیست؟ یعنی اون بزرگوار تو آسمونا نمی بینه؟ مگه نه اینکــه از تو حرکــت از من برکـــت؟ پس این اعمال بی جواب نمی مونه. می دونم. مطمئنم...
11:30 شب _ داخل ماشین
با آبجی خانم رفتیم تا اعضای گروه پنج رو به خونه هاشون برسونیم.
نَری رو رسوندیم. با شما و سیما رفتیم دم خونشون. نیم ساعتی آبجی خانم عقده دل باز کرد. بغض گلوم رو می فشرد. داشتم خفه می شدم. اونا هم همین حس رو داشتن. حس ناراحتی و عصبانیت با حلال نکردن همه گی با هم.
اونا میرن خونه شون. با آبجی خانم حرف می زنم. می گم چه حالی بودم. می گم همیشه اینجوری نمی مونه. می گم که حقت پایمال نمی شه مطمئن باش، این رو همه مون می دونیم.
اما این ناراحتی...
فکرشم نمی کردم امشب این حال رو داشته باشم. اینهمه مدت برای نوشتن این پست دندون رو جیگر گذاشتم. مطمئن بودم این پست خیلی شاد و لذت بخش خواهد بود. فکرش رو هم نمی کردم که ...
***
مهم نیست. مهم تموم شدنه. نمره اش چه اهمیتی داره. بقیه نمراتش به اندازه کافی بالا بوده و هنوز هم شاگرد اول گروهشونه. هرچقدر که دلشون می خواد حق پایمال کنن. مهم نیست اصلاً مهم نیست ...
از این به بعد اگه نوشتم مهندس منظورم آبجی خانمه. جالبه. 6 سال زحمت می کشه می شه مهندس ژئومورفولوژی، چهار سال می خونه می شه دکتر... خانم دکتر ... الآنم هست...
|||||||||||||||||
مهندس:
دوست دارم. دوست دارم. دوست دارم. دوست دارم. دوست دارم. دوست دارم
|||||||||||||||||
نوشته شده در ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
