تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
! حرفهایی که خیلی خصوصی نیستند

خود

 

خود 

 

اینکه برای اطرافیانم به خاطر خودم محبوب باشم برام خیلی مهمه. اینکه من رو به خاطر چهره ام، موقعیت خانواده ام، وضع مالی ام ووو نخوان.

بیشتر دوستهام رو توی رصد پیدا کردم. بقیه هم همکلاسی های مدرسه و دانشگاهم هستن که شب و روز رو باهاشون سر کردم.

اینکه این آدم که باهاش دوستم چه موقعیت اجتماعی داره، چه وضعیت مالی ای داره ووو خیلی برام مهم نیست. برام این مهمه که این آدم خودش چیه؟ چی برای گفتن داره؟ چه طرز فکری داره؟ الخ.

شده آدمی دوستم بوده که پدرش وزیر بوده و یا یه دوست دیگه ام مادرش مستخدم مدرسه مون.

 

از آدمهای ساده و بی آلایش و بی شیله پیله(صاف و ساده) و با شعور خوشم می آد. سنشونم برام مهم نیست. دوستی دارم که 45 سالشه و باهاش به اندازۀ دوست دیگه ام که 16 سالشه راحتم و رفیقم.

منش آدمها یا خود آدمها برام رتبۀ اول رو توی دوستی داره.

توی رصد ها دوستی های بادوام تری رو می شه انتظار داشت.

 

بزرگی می گه: "اگه خواستی با کسی دوست بشی و بشناسیش، باهاش یا همسفر شو یا هم سفره."

 

توی رصد هر دوی این شرایط فراهمه.

سفرهامون چون باید دور از شهر و آلودگی نوریِ شهرها باشه اصولاً ما رو به برّ و بیابونه و کاروانسراهای قدیمی می کشونه که هیچ گونه امکاناتی از آب بگیر تا .... نداره.

خب توی بیابون رفتنم که با خودته و بیرون اومدنت با خدا. (سختی هایی که رصدها داره آدم رو آب دیده می کنه. درسته کل رصدهامون از دو روز تجاوز نمی کنه اما باز هم حالت سفر رو داره.

تو بعضی سفرها تشنگی هست، گشنگی هست، سرمای زیر 13 درجه سانتیگراد و گرمای بالای 40 درجه سانتیگراد هست، مار و عقرب و رتیل و حشرات موزی هست ووووو

و وقتی با این مشکلات مواجه شدی خود واقعی ات رو نشون می دی. اوون وقت هست که شناخته می شی و این خیلی سخته که بخوای خودت رو توی این شرایط از خود واقعی ات دور کنی و فیلم بازی کنی.

هیچ وقت همۀ این مواردی که گفتم با هم پیش نمی آد و هر بار با یکی دست به گریبان می شی اما باز هم موارد دیگه ای برای شناختت وجود داره.

اینکه بر خوردت با بچه ها چطوریه، وقت کارهای گروهی مثل جمع آوری هیزم یا بر پا کردن چادرها چه کاره ای، اینکه چه حرفهایی توی طول شب به زبون می آری یا از چه الفاظی استفاده می کنی ووو)

 

* * *

خودم در مواجهه با آدمها، اگه یه زمانی کسی رو ببینم که ازش خوشم می آد و دوست دارم باهاش دوست بشم و در عین حال اوون آدم وضع مالی خیلی خوبی داره یا چهرۀ زیبایی داره، اول با خودم کلنجار می رم که توی این آدم چه چیزش برام جذاب بوده و وقتی به این نتیجه رسیدم که خود این آدم برام مهم و دوست داشتنیه نه جیبش نه چهره اش اون وقته که به دوستیم اجازۀ جولون دادن میدم  و اگر غیر این بود یا دوستی ام رو قطع می کنم یا خودم رو تنبیه می کنم و مثلاً دوستم رو بیرون برای نهار مهمون می کنم، و در کنار این هم اگه از کسی خوشم نیاد و اوون آدم ظاهر جالبی نداشته باشه یا وضع مالی پایینی داشته باشه می رم ببینم که آیا خود اوون آدم هست که منو به اوون حس رسونده یا شرایطی که داره. که اگر شرایطش باشه تمام تلاشم رو می کنم نظرم رو نسبت بهش عوض کنم و جنبه های خوبش رو مد نظر قرار می دم .

 

این مدت فقط داشتم به خود خودم، خود دوستهام، خود خانواده ام و خود فامیلم فکر می کردم تا ببینم چند نفر رو برای خود خودشون دوست دارم.

 

اینجا یه حُسنی داره. آدم بدون اینکه از چیزهایی که گفتم با خبر بشه تا حدودی طرز فکر آدمها رو می فهمه و می تونه یه چندتا دوست مجازی هم برا خودش راست و ریس کنه.

 


نوشته شده در ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

قادر مطلق

 

قادر مطلق

 

امشب خیلی حالم بد بود.

قلبم داشت از جا کنده می شد.

انقدر بَد بودم که توان نوشتن هم نداشتم و فقط نیازمه که منو الآن پای کیبورد نشونده.

 

با خدا قهر بودم. یه چند وقتی بود. اما فکر می کردم که اونه که باهام قهر کرده.

امشب فهمیدم که از رأس یکمی آورده بودمش پایین تر.

آخ که دلم براش چقدر تنگ شده بود.

تولده، جشنه، اما من غمگینم.

برای خودم دلتنگم.

برای خودم، وقتایی که هیچ کس رو جز اوون ندارم. آخ که چه حس خوبیه بشینی باهاش دو کلوم حرف بزنی. واسه ارامشت . ازش کمک بخوای. و چه خوووووب جوابتو می ده.

 

با اونی که امروز روزش بود بحثم شد. قبل از اینکه دل اوون رو بشکنم دل خودم شکست مثل همیشه.

بعد نتونسم ترجمه ای که الآن مدتهاست دستمه رو به پایین برسونم.

رفتم سر تلویزیون. امشب هر شبکه ای که زدم با مسئله ای که باهاش دست به گریبان بودم مواجه شدم و راه کار بهم می دادند و من لجبازی می کردم و رد می شدم و شبکه بعد.

اما "گاهی به آسمان نگاه کن" منو میخ کوب کرد. یه بار سینما دیده بودمش ولی تأثیری که اینبار روم گذاشت با سری پیش زمین تا آسمون متفاوت بود. بعد دوباره همین جور شبکه ها رو زدم هی از 1 به 7 و از 7 به 1 می رفتم و می اومدم. "کوله پشتی" منو دوباره ثابت سر تلویزیون و شبکه 3 نگه داشت و خیلی حالم رو دگرگون کرد. با اینکه از "فرزاد حسنی" هیچ خوشم نمی اد اما حتی اونم روی حالم تأثیر به سزایی داشت.

فکر می کردم امروز چرا بین اینهمه برنامۀ تلویزیون به این موضوعاتی که همه اش هم در مورد مشکل من بود بر خوردم؟

درست حس می کردم مثل خانمه بودم که همه چیز یهو براش ایجاد شده بود.

 

نمی دونم چرا اصلاً سر تلویزیون رفتم چیزی که ازش بیزارم ولی می دونم که حکماً حکمتی داشته.

بدون اینکه نمازی خونده باشم باهاش حرف زده بودم. با زبون جهلم. همونی که خانمه می گفت. اینکه:" با هر زبونی باهاش حرف بزنی حرفت رو می فهمه حتی شده اوون زبون، زبون جهل باشه."

 

هر کدوممون یه راه برای حرف زدن با خدا داریم. یکی حرفاشو می نویسه، یکی گریه می کنه، یکی نماز می خونه و یکی هم آه می کشه.

اصلاً می دونستین "آه" هم یکی از القاب خداست؟ و چقدر دائم صداش می کنیم و با گفتن این کلمۀ دو حرفی یه کوه درد و رنج رو می خوایم از روی دلمون بر داریم و بیشتر اوقات هم برداشته می شه...

 

حالا برین یه سر دوباره مصاحبه با خدا رو بخونین. شاید حرف دلتون توش بود و اگه حال خوبی بهتون دست داد ما رو هم فراموش نکنین.

 

 


نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

مصاحبه با خدا

 

 مصاحبه با خدا

 

..شاید این متن رو، این مصاحبه با خدا رو خیلی جاها خونده باشین..

..اما خالی از لطف نیست که یه بار دیگه هم بخونینش و روش تأمل کنین..

....

خواب دیدم با خدا گفتگویی داشتم.

 

 

خدا گفت: "پس می خواهی با من گفتگو کنی؟"

گفتم: "اگر وقت داشته باشید."

خدا لبخند زد.

"وقت من ابدی است"

"چه سوالاتی در ذهن داری، که می خواهی از من بپرسی؟"

"چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟"

 

خدا پاسخ داد ...

"این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

 

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

 

این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال را فراموش شان می شود

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

 

اینکه چنان زندگی می کنندکه گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند."

 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم.

 

بعد پرسیدم...

"به عنوان خالق انسان ها،

می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟"

 

خدا با لبخند پاسخ داد،

"یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما می توان محبوب دیگران شد.

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد.

 

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم

و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

 

با بخشیدن، بخشش یاد بگیرند.

 

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

 

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

 

و یاد بگیرند که من اینجا هستم.

همیشه..."

 

(ریتا استریکلند)

 

 


نوشته شده در ساعت 5:1 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

آه...

 

آه . . .

 

از پله ها که پایین می اومدیم و توی خیابون، خورشید باهام حرف می زد. مثلاً سعی داشت منو از فکر در بیاره اما من اصلاً صداشو نمی شنیدم و توی خودم بودم.

به انتهای خیابون رسیدیم، خداحافظی کردیم و اون به سمت بالا رفت و منم به سمت پایین خیابون حرکت کردم.

تا روم رو از خورشید برگردوندم چشمم افتاد به قرص کامل ماه. دلم ریخت و یه بغض غریبی به گلوم چنگ زد. این چند روز زیاد این اتفاق برام افتاده بود ولی چشمم رو تر نکرده بود. بلافاصله یاد کارپسند افتادم که سر کلاس بین 50 تا شاگرد یهو وسط درس رو کرد به من و پرسید: " مریم خوبی؟ " و من نگاهش کردم. خوب نبودم و این رو می دونست. بلاخره معلمها خیلی بیشتر از هر کس دیگه حال درونی دانش آموزاشونو می فهمن. مخصوصاً که 5-6 سال یه روز در میون دیده باشنشون . . .

 

وقتی حالم بده تمام حسهام توی انگشتهای دستم می ریزه و این انگشتهام هستن که با سیاه کردن ورق منو آروم می کنن به همین خاطر این چند روز دائم دفترِ آبی دستم بود. یا می خوندمش یا توش می نوشتم.

مهمترین چیز یعنی طائر هیچ نقشی توی حال بدم نداشت. اصلاً مدتی هست که همدیگرو تحویل نگرفتیم و البته این مسئله یکمی نگرانم کرده.

 

همین جور به سمت پایین خیابون قدم می زدم و به سر حد تر شدن چشم هم رسیدم ولی دیگه دیر شد و سوار اتوبوس شدم. نه هیچ کس رو می دیدم و نه هیچ چیز رو می شنیدم. وقتی خانمی ازم پرسید " ایستگاه آخر کجا می شه؟ " خیلی سعی کردم تا بفهمم که چی می گه انگار خارجی حرف میزد اما در اون صورت هم تا حدی حالیم می شد. سوال خانمه رو انقدر دیر فهمیدم که دیگه رفته بود و از یکی دیگه پرسیده بود و به منم چپ چپ نگاه کرده بود.

بهش حق می دادم حتی حرفی که توی دلش بهم زد رو هم قبول داشتم که " دختره دیوونه اس..."

از اتوبوس که پیاده شدم  یه نسیم مطبوعی می وزید که برای کمک به من اومده.

آرومم کرده. حس می کردم اگه به پشت سرم نگاه کنم حسهای بدم رو می تونم ببینم که دارن از تنم جدا می شن.

به خونه که رسیدم آماده شدم تا یکمی روغن جلا بزنم تو رگ. بعد از حرف زدن با اوس رحیم دیگه کاملاً آروم شدم و دیدم که شرایطم طوری هست که می تونم بنویسم.

 

* * *

دارم به این فکر می کنم که با توجه به داشتن دفتر آبی چه نیازیه اینجا هم بنویسم. اما جواب خودم رو نمیدم و بی محل به نوشتن ادامه میدم چون جوابی هم برای پرسشم ندارم.

یه چیز رو خوب می دونم و اونم اینکه اوون روزی که اومدم اینجا رو درست کردم اول اردیبهشت بود و با اختر رفته بودیم سفر و وقتی اومدم می خواستم بنویسم از حرفهام از کارهایی که کردیم و اتفاقاتی که افتاد و دلگیری من از اختر و اون از من. اما ننوشتم نمی دونم چرا. شاید چون قرار بود فقط نکات عمومی نوشته بشه و هیچ کدوم از اوون حرفهایی که می خواستم بنویسم عمومی نبود.

 

بعد هم یادم رفت که اصلاً وبلاگی دارم. تا یک ماه بعدش که شروع کردم به نوشتن. ولی هیچ کس از نوشته هام خبر نداشت. تازه گی ها به واتو واتو و اختر گفته ام که چنین جایی حرف میزنم. هر چند حدس می زنم که چند نفری بدون اینکه بهشون گفته باشم، یواشکی می آن یه سری می زنن و میرن.

به هر حال مقصودم از حرفهایی که نوشتم اینه که بگم من هیچ وقت برای جلب مشتری اینجا چیزی ننوشتم و هر چیزی که خوندین فقط یه درد دل هست که خصوصی نیست و قابل بیانه. شاید منظور از نوشته ام رو هم فقط خودم بفهمم( مثل دفتر آبی که انقدر پر رمز و رازه که هر کس هم بیاد یواشکی بخونتش چیزی ازش سر در نمی آره ) .

اما

یه اما وجود داره و اون اینکه اینجا یه چندتا دوست خوب پیدا کردم. خودشون می تونن بفهمن کیا منظورمه. وقتی می بینم برام وقت گذاشتن نوشته ام رو خوندن و نظر دادن کلی خوشحال می شم و یکمی دلگرم.

در هر حال...

 

حضور آبی تان را سپاس

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

اشکی از گذر تاریخ...

 

اشکی از گذرگاه تاریخ...

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

ادمیت مُرد

گرچه آدم زنده بود.

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،

از همان روزی که با شلّاق و خون، دیوار چین را ساختند

آدمیّت مُرده بود.

 

بعد، دنیا هِی پُر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،

ای دریغ،

آدمیّت بر نگشت!

 

قرن ما،

روزگار مرگ انسانیّت است!

سینۀ دنیا زِ خوبی ها تهی است،

صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهی است،

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست،

قرن موسی چمبه هاست!

 

من که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد، در زنجیر،

حتّی قاتلی بر دار!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایّام، زهر در پیاله، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

وای! جنگل را بیابان می کنند!

دست خون آلود را در پیش چشمان خلق پنهان می کنند،

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند.

 

(فریدون مشیری)

 

تقدیم به مردم مظلوم فلسطین

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

سخن نور

 

 

پیامبر اعظم (صلوات الله علیه و آله)

  

 

مَن عَشَقَ وَ كَتَمَ ثُمَّ عَفَوَ ثُمَّ مات، ماتَ شَهيدا

 

هرکس عاشق شود و سپس کتمان کند و از آن چشم بپوشد و بمیرد، شهید مرده است

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

سیزده راه برای زندگی

 

سیزده راه برای زندگی

 

1.       دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

 

2.       هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشکهای تو نمی شود.

 

3.       اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوستت ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد.

 

4.       دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 

5.       بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که، در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

 

6.       هرگز لبخند را ترک نکن. حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو بشود.

 

7.       تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

 

8.       هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

 

9.       شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی اورا یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

 

10.   به چیزی که گذشت غم مخور، به چیزی که پس از آن آمد لبخند بزن.

 

11.    همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

 

12.   خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل ز آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظارش را داشته باشی او تو را بشناسد.

 

13.   زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

 

(گابریل گارسیا مارکس)

 

     با تشکر از (ح . س)

 

 


نوشته شده در ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

میخوام ببوسمت...

 

میخوام ببوسمت. اِ همینجایی ...

 

(کاملاْ این تیتر به متن کتاب ربط داره. اشتباه نگیرین)

یه حس جدید دارم.آخه یه کتاب جدید خوندم. هیچ وقت حسم به کتابام یکی نبوده.

هر کدومشون یه جورن برام و گرفتن یه گوشه توی ذهنم نشستن.

 

( روی ماه خداوند را ببوس): مصطفی مستور.

از حسِ کسی که این کتاب رو بهم معرفی کرد و کسانی که این کتاب رو خوندن و خوششون اومده بود، خیلی خوشم نمی اومد. حسشونو با حس خودم متفاوت می دیدم. اما این بار من هم خیلی از این کتاب خوشم اومد مثل اونا.

درمان خوبی بود بر جراحت کتاب قبلی.

همۀ حرفای کتاب رو یعنی موضوع اصلی کتاب رو قبول داشتم. اما باعث شد که بیشتر و دوباره به چیزی که ایمان دارم فکر کنم.

صفحۀ 83 خط دوم جملۀ وسط رو که خوندم دلم هُرّی ریخت پایین، تمام موهای بدنم سیخ شد.

نمی دونم چرا این تأثیر با جملۀ به این سادگی برام اتفاق افتاد.

...

در کل، از نثرش خوشم اومد. توصیفاش خوب بود، پیش بردن زمان، بیان احساسات و ...

به نظر من همه چی خوب بود.

اگه دنبال یه کتاب می گردین که خوشگل نوشته شده باشه، مال زمان حال باشه، توش حس باشه حرف باشه و بی ضرر هم باشه بهتون توصیه می کنم بخونینش.

انتشاراتشم : انتشارات مرکز. 113 صفحه.

 

* * *

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستارۀ قرمز را دیده ام

و پلک چشمم هی می زند

و کفشهایم هی جفت می شوند.

و کور می شوم

اگر دروغ بگویم

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درخت خانۀ معمار هم بلند تر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشن تر

و اسمش آنچنان که مادر

در اول و در آخر نمازش صدا می کند

یا قاضی الحاجات است

و می تواند

تمام حرفهای سخت کتاب سوم را

با چشم های بسته بخواند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره ها را هم شسته ام

کسی می آید

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و نمرۀ مریض خانه را تقسیم می کند و سهم من را هم می دهد

من خواب دیده ام .....

 

::( اینو خوندین یا نه و حستون چه بد چه خوب رو ، بگین. چون می خوام نظر بقیه رو هم بدونم)::

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

دوستای خوب و بی آزار من ...

دوستای خوب و بی آزار من ...

 

::لطفاً عذرم را به خاطر طولانی بودن این پست بپذیرید ولی تا آخرش رو بخونین::

متشکرم

 

 

(مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد)

اختر بود که من رو با رضا امیر خانی و کتاباش آشنا کرد.

بر حسب اتفاق اولین کتابی که از امیرخانی خوندم، آخرین کتاب چاپ شُدش بود. داستان سیستان.

دوشنبه بود. صبح زود ریاضی کاربردی داشتم و بعد می اومدم خونه. عاشق این روز بودم چون اکثراً بابا ماشین رو می دادن بهم که زیاد توی راه نمونم و30 دقیقه ای مسیر 2-3 ساعتۀ اتوبوس رو، رو طی می کردم و اول  میرفتم کتابخونه تا کتاب بگیرم و بعد سه سوته خونه بودم.

خیلی اتفاقی با این کتاب مواجه شدم و نویسنده رو که دیدم، یاد اختر افتادم. بلافاصله گرفتمش. نویِ نو بود و اولین نفری بودم که می خوندمش.

خیلی دلم می خواست بدونم توش چه خبره. قبل از نهار چند صفحه ای خوندم و بی نهایت شیفته شدم تا بدونم آخرش چی می شه. نثر زیبایی داشت.

نهارم رو نتونستم بخورم و رفتم سر کتاب و تا عصر تمومش کردم.

کلی خندیده بودم و گریه کرده بودم. حس خوبی بهم دست داده بود. یه حسی که مثلاً بعد از زیارت یا یه همچین چیزی به آدم دست می ده. یه سبُکیِ غیر قابل بیان ...

 

* * *

(یا علی مددی)

بعد از اوون نوبت رسید به منِ او...

فقط انگار قسمتم بود که این کتاب رو بخونم. دوستم از نمی دونم کیه دوستش گرفت که فقط دوستش سالی یه بار با اون فامیلش ملاقات می کنه( چیزی فهمیدین؟ مهمم نیست)

اون کتاب رو در شرایط روحی بدی خوندم. بد که نمی شه گفت. ولی خب خوب هم نبود. یه جورایی عشق(اما خود عشق نبود)، گریبانم رو گرفته بود ...

آدم احساساتی ای نیستم که دائم اشکم لب مشکم باشه و هی زار بزنم، اما سر این کتاب هم کلی گریه کردم. اصلاً کتاب گریه داری نبود اما من نمی دونم چرا اینجوری شده بودم.

از کلمه کلمۀ کتاب لذت می بردم. نمی تونستم یک بند بخونمش. باید حتماً بینِش یک مدتی به خودم استراحت می دادم. بنابراین 2-3  روز خوندنش طول کشید و اثرش را تا هفته ها روم ثابت نگه داشت.

* * *

(پر پرواز)

از به کتاب سومی بود که از امیر خانی خوندم.

یکی از اقوام این کتاب رو توصیه کرده بودن.

ساعت 9 شب از دانشگاه اومدم خونه. چند وقتی بود (ازبه) رو از نمایشگاه خریده بودم ولی می خواستم توی یک شرایط مناسب بخونمش.

اما دائم بهم چشمک میزد و نمی گذاشت سر حرفم بمونم. از توی کتابخونه درش آوردم و همون روبه روی کتابخونه بی حرکت نشستم و تا 11 شب تمومش کردم.

قالب داستانش برام جالب بود. به نَقل خود امیر خانی توی روزنامۀ کیهان، این سبک اختراع خودش نیست و کتابهایی مثل بابا لنگ دراز هم به این سبک نوشته شدن.

این کتاب هم خیلی تأثیر گذار بود. ولی بیشتر خندیدم و به فکر فرو رفتم.

 

* * *

(خیابان)

ناصر ارمنی را هم در فاصله زمانی کوتاهی به اتمام رساندم. یک روز صبح که به دانشگاه می رفتم داد زد که       " بیا منم ببر تا دانشگاه بخون". دلش رو نشکوندم و بردمش (چون ممکن بود بین اونو (ازبه) دعوا بشه). بعد از ظهر می خواستم به باشگاه نجوم برم. تا به باشگاه رسیدم تموم شد.

در تمام طول زمان باشگاه ذهنم داخل داستانهای کتاب بود و فکر و ذهن نویسنده و ... و آن روز تمام 500 تومانی که برای باشگاه داده بودم رو حروم کردم. اما نه یک جای تاریک و دنج برای فکر کردن پیدا کرده بودم. نه، پولم حروم نشده بود بلکه حداکثر استفاده رو ازش برده بودم.

* * *

 

(هرچه دادی شُکر . . . هرچه گرفتی هم شُکر)

در نهایت یک هفته ای به سالگرد درگذشت امام راحل مانده بود که ارمیا روخوندم.

هیچ کس توصیه اش نکرده بود. با آبجی خانم سر خوندن کتابهای امیرخانی مسابقه گذاشته بودیم. او این کتاب رو زودتر از من خونده بود و این مسئله بد جوری حالم رو گرفت. حس می کردم بازی بسیار بزرگی رو باختم.

در هر حال...

ارمیا رو هم در شرایط روحی خاصی خوندم.

با اینکه از این جور آدمها خیلی خوشم نمی اومد اما یک سری علائق و حس هام درست مثل حسهای او بود. کاملاً منظورم حس هست نه دلایل به وجود اومدن اون حسها.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

تمام این کتابها را در طی مدت 30  روز  خوندم.

برای تمام این کتابها نقد هم دارم. اما چون نقدها اصولاً شخصی و ذائقه ایست و البته تأثیر گذار( مثلاً الآن من بگم( منِ او ) بی نقص ترین کتابی است که خوندم شما هم با همچین دیدی می روید و این کتاب رو می خونین و ممکنه اصلاً خوشتون هم نیاد(فقط یک مثال بود نه نظر حقیقی)) بنابراین قضاوت در مورد این کتابها رو میگذارم به عهدۀ خودتون.

 اینا از اون دست کتابایی هستن که اگر فایده نداشته باشن ضرر هم ندارن. بد نیست امتحانشون کنین.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

آبی و گناه؟؟؟؟

آبی و گناه؟؟؟؟

 

دلم خوش بود که نشستم  بعد از مدتها کتاب خوندم. تازه کتاب رو هم از یه عزیزی هدیه گرفتم. ولی کتاب مذخرفی بود( از نظر من) حالم رو گرفت.

یه عکس دختر قجر دارم توی اتاقم حتماً خیلی هاتون دیدینش.( لباس آبی و دامن قرمز تنشه و یه کوزه رو گرفته به دوشش) ایستادم جلوش و بجای اینکه مثل همیشه از ترکیب بندی عکس و زیبایی دختر قجر لذت ببرم، بدم اومد. از تابلو و قجر و گذشته و غیره و ذلک ...

دوتا جایزه هم برده بود توی نمی دونم کجا، به نظرم جایزه هاشونو حروم کردن.

اولش خوب بود. 10 فصل بود و از فصل 7 دیگه هیچ لذتی از خوندنش نبردم.

 

اما شاید یکی خوشش بیاد، هیچ دوتا آدمی مثل هم نیستن... برای اینکه برین اگه خواستین بخونین معرفیش می کنم.

 آبی تر از گناه اسمش بود، (آخه حالا چرا آبی؟)، نوشتۀ محمد حسینی، انتشارات ققنوس، یه 50-60 صفحه هم بیشتر نیست. من که دو ساعته خوندمش.

برین بخونین اگه خوشتون اومد به ما خبر بدین.

* * *

اولا که گفتم شاید هر روز بیام. شاید روزی دوبار بیام شایدم دو سه هفته یه بار.

اینو برای این گفتم که چون الآن وسعت زمان دارم و می تونم تند تند فکر کنم و بنویسم. اگه از اینجا خوشتون می آد و این مطالب رو می خونین ، این چند وقت هر شب سر بزنین چون هر شب خواهم نوشت و آپ خواهم بود.

 

مؤید باشید

 

 


نوشته شده در ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

بلاخره تموم شد ...

بلاخره تموم شد...

 

آخی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

بلاخره شر امتحانا کنده شد.

البته، یک دونه "ساختمان داده" مونده که 15 تیر دارم که اصلاً قابل اضطراب و نگرانی نیست از بس مسخره اس.

اما اینهایی که دادم پوستم رو کندن.

 

توی طول امتحانا به خیلی چیزها فکر کردم. برای زمانی که از درس خوندن فارق بشم. به اینکه چه جوری اوقاتم رو بگذرونم که وقتی پیر شدم نگم که از جوونیم استفادۀ مفید نکردم.

*   خب علاقۀ اصلی ام کتاب خوندنه و یه عالمه کتاب خوب از نویسنده های خوب هست که نخوندم و قصد دارم بخونمشون... کتابایی از مصطفی مستور و سمین و جلال که هیچ وقت نتونستم همۀ کتاباشونو یک جا پیدا کنم و هی از این کتابخونه به اون کتابخونه دارم می دوم و هنوزم تمام کتاباشونو نخوندم. کتاب "بی و تن" رضا امیر خانی که هنوز از زیر چاپ بیرون نیومده و . . .

*   شنبه هم که سینما ها نیم بهاست J و بریم یه فیلم خوب اکرانِ اون رو ببینیم. فکر کنم از این مدل فیلمهای خاص باشه.

*      بعد سفر یه عالمه سفر دوست دارم برم. با بچه ها یا با آبجی خانم.

*      کلاس زبانم هم که هست.

*      وووو

 

در کُل می خوام از زندگیم استفاده کنم. الآن که علائقم اینه و فکر می کنم که اینجوری از زندگی لذت می برم. شاید فردا یه جور دیگه باشم، (کما اینکه یه زمان از دیدن فوتبال لذت می بردم  یا از بازی کردن والیبال احساس شعف بهم دست می داد ولی الآن اینجوری نیستم و به همین خاطر می گم شاید بعد اینجوری نباشم).

زندگی کم چیزی نیست واسه خودش. می دونین زندگی یعنی چی ؟ یعنی زندگی، یعنی یه عمر زندگی کردن و زنده بودن.

زندگی باید همراه با زنده گی باشه تا بِشه بهش گفت زندگی . . .

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |

درباره وبلاگ

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

  • RSS
  • POWERED BY
    BLOGFA.COM

مترجم

قالب وبلاگ