آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: موفقیت :.

 

به نام خدا

تو این هفته، دو تا اتفاق برام افتاد و من رو به وادی حرفه ای ها پرتاب کرد.

قدمهای اولشم.

خیلی خوب. خیلی خوب. خدایا خیلی شکرت.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 2:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: امواج متعدد :.

 

به نام خدا

همش به یاد حال اون روزم می افتم، که چقدر بد بودم، و فراموشکار شده بودم، که یهو از ضبط ماشین بغلی صداش پیچید توی ماشین ما. و چه حالی شدم بعدش. و چقدر نادم و پشیمون شدم بعدش.

 

*

و چقدر وقتهای خاص هی دوباره سرک کشید به حال و احوالم بیت بیت این شعر. مخصوصاً وقتهایی که دیگه همسر هم پیشم نبود و تنهای تنهای تنها بودم... من بودم و دوباره خدا... همونی که همیشه پیشم بود و گاهی که اطرافم شلوغ می شد فراموشش می کردم...

***

به نظر من که کسی اگر کاری بکنه که با اون کار آدم رو هی یاد خالقش، مهربونش، همه کس و همه چیزش بندازه "لایق" دوست داشتنه. کاری کنه دلت برای خدای نازنینت ضعف بره و بخوای همیشه و همواره به یادش باشی و به یادت باشه.

اعتقادم اینه که این آهنگ خیلی رو روند محبوبتش تأثیر داشته. مخصوصاً احساسی که توی بیت به بیت و کلمه به کلمۀ شعرش هست.

یه جوریه که هیچکی نمی تونه بگه : "نه، من این احساس رو هیچ وقت تجربه نکردم" حتی لائیک ترین آدمها. مخصوصاً وقتی به بن بست می رسیم.

***

یکمی کمتر حسودی کنیم. غبطه بخوریم ولی. و به جاش از اون طرف فکر کنیم چه کار کنیم که وقتی نبودیم و مُردیم چهار تا آدم بیشتر برامون فاتحه بخونن و طلب مغفرت کنن.

دل داشته باش که مردم ِبیشتری رو دوست داشته باشی. دل داشته باش که به غیر تو آدمهای دیگه محبوب باشن. همه اینها تو رو هم بالا می بره.

و خدا، جوری آدم رو بالا می بره که پایین آوردنی نیست.

 


 

پی نوشت:

الهی همه گی مون آخر و عاقبت به خیر بشیم.

 


نوشته شده در ساعت 2:17 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: خانم معلم :.

 

به نام خدا

بعد از دوازده سال امروز وارد دبیرستان شدم.

دبیرستانی که توش شاگرد و محصل نبودم، فعلاً برای یک روز "دبیر" شده بودم.

تمامی حسها متفاوت بود با گذشته. دفتر، مدیر، ناظم، اتاق دبیرها، زنگ تفریح، حیاط مدرسه، آبخوری...

و بچه های امروز، نوجوونهای امروز زمین تا آسمون با بچه های زمان ما، و ما، متفاوت بودن. دغدغه هاشون. برخوردهاشون.

معلمها هم متفاوت بودن. گرم. مهربون. قاطی با بچه ها. جوری که دوگانگی برای من ایجاد کرده بود.

***

درسهام عملی بود.

اولین کلاس رو با ترس و لرز رفتم. یکمی خوب بود و یکمی بد. از کارهاشون سر در نمی آوردم.

ولی دو تا کلاس بعدی خیلی بهم خوش گذشت. تو مشتم بود.

بچه ها مثل بچه های دبستان انرژی بر و روی مغز نبودن. انقدر باهام عاطفیِ مثبت برخورد می کردن که حس می کردم بین دوستهام هستم و با هم داریم کار انجام می دیم.

وقتی اومدم خونه، له له له بودم از خستگی انقدر که حرف زده بودم و کار انجام داده بودم و راه رفته بودم. اما خستگی فقط جسمی بود و یه عالمه انرژی مثبت بهم راه پیدا کرده بود.

خستگیه هم با یه خواب کوتاه، رفع شد.

 


پی نوشت:

مدتی هست که فهمیدم برخلاف تصور قبلی ای که از خودم داشتم، مبحث "آموزش"م تو زمینه هایی که توش مهارت دارم، قوی هست. و این خیلی بهم انرژی مثبت می ده.

زکات دادن دوست دارم

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 9:37 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: الفاتحه :.


به نام خدا

این بار هم دعامون اینجوری شد...

همش این چند روز به یاد همین روزهای حسین معدنی بودم...

می ترسیدم به آخر مشترک فکر کنم...

اما همون شد...

نمی دونم بهتر شد یا بدتر، و خدا عالمست...

و ما همگی به سوی او می رویم دیر یا زود...

براش طلب مغفرت می کنم.

خیلی حالم گرفته شد...



پی نوشت:

فاصلۀ دو روز...بین این پست و پست قبل...



نوشته شده در ساعت 2:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ :.


به نام خدا


نگران منی...



نشد یک بار این آهنگ رو گوش بدم و اشکم به های های گریه تبدیل نشه.

در مورد بیماریش چیزی نمی دونستم.

امشب با حال بیماریش شنیدم، بدتر از قبل شدم.

کاش این آهنگ رو هی تو اتاقش پخش کنن.

کاش روحیه اش رو از دست نده و دعاهای ما به اجابت برسه.

کاش همه چیز ختم به خیر بشه و سلامتی به وجودش تزریق بشه.



پی نوشت:

أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ

أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ

أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ



نوشته شده در ساعت 0:3 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: کیش 3 :.


قسمت آخر

به نام خدا

بعد نماز صبح من خیال کرده بودم ساعت رو برای ساعت 6 کوک کردم اما کوک نشده بود.

با جملۀ همسر که "چه ساعتی کوک کردی! "،  ساعت 6 و نیم از خواب پریدم. بدو بدو وسایل رو جمع کردیم و رفتیم دریا. اتفاقاً خوب هم شد. چون زودتر می رفتیم آب سرد بود.

کلی این بار فیلم گرفتیم. خیلی خوش گذشت. خیلی. فقط یک بدی ای که داشت، یه زن و شوهر تو ساحل به این عظمت اومدن سمت راستمون نشستن که شوهره بره آب تنی. آخرهای شنامون هم یکی دیگه اومد این طرف. از دو طرف محاصره شده بودیم. اذیت شدیم.

و اما خوبی فوق العاده اون روز این بود که وقتی هنوز کسی کنار ساحل نبود و ما حرکات ژانگولری انجام می دادیم و فیلم می گرفتیم، یهو آقای ماهیگیری رو دیدیم که تو ساحل داره بدو بدو به سمت ما می دوئه. جلوش هم تو اون بخش کم عمق آب که پر بود از ماهی های ریز نقره ای، یه چیزهایی داره شلپ شولوپ می کنه.




فقط دستم رو که در حال فیلم برداری بود به سمت ساحل گردوندم و وقتی از کنارمون رد شد فهمیدیم ماهی های ریز ریز هستن که دارن از آب می پرن بیرون. از آقاهه پرسیدیم چرا اینجوری می کنن؟ گفت ماهیِ بزرگ میاد اینها رو بخوره از آب می پرن بیرون که فرار کنن.

و ماهیگیر دنبال ماهی بزرگ بود.

و ما تازه فهمیدیم که چرا اینهمه مرغ دریایی عجیب غریب ِخوشگل میان تو ساحل لب آب می شینن. میان که ماهی ها می پرن بالا، بگیرنشون.

الله اکبر به قدرت خدا. چطوری رزق و روزی بنده هاش رو جور می کنه.

بیش از دو ساعت شنا کردیم. انقدر که وقتی رسیدیم هتل، صبحانه رو داشتن جمع می کردن، وقت نشد دوش بگیریم، همونجوری شوره زده نشستیم به صبحانه خوردن.

وقتی اومدیم بالا، باید وسایل رو جمع می کردیم و ساعت 12 اتاق رو تحویل می دادیم.

من بودم و یه عالمه لباس خیس و لباس نم دار و یه عالمه خرید و سوغاتی و یه دونه چمدون ولی گنده.

چطوری وسایل رو چیدم خدا می دونه. وقتی چمدون رو بلند کردم، وزن و حجمش دو برابر اومدن شده بود.

از خستگی داشتم از حال می رفتم. لباس پوشیدیم و نیم ساعتی که وقت داشتیم رو دراز کشیدیم و خوابمون برد و یهو که از خواب پریدیم ساعت 12 و نیم بود.

رفتیم پایین و مدارک رو گرفتیم و اتاق رو تحویل دادیم و نماز رو تو نمازخونه خوندیم و نهار خوردیم و تو کافی شاپ به صحنه های غواصی ای که از تلویزیونش پخش می شد نگاه می کردیم و کیف می کردیم و خاطرۀ زیبامون رو هی مرور می کردیم که صدامون زدن برای رفتن به فرودگاه سوار مینی بوس بشیم.

توی فرودگاه، بارمون رو که وزن کردن، بالای 30 کیلو بود. تا چهل کیلو می تونستیم بار ببریم(هر کدوم 20 کیلو). اما هر بسته باری باید زیر سی کیلو می بود که کارگرها به زحمت نیفتن. مجبور شدیم بریم وسط فرودگاه چمدون رو باز کنیم و یه جعبه دیگه بگیریم و یه هزینه ای به گردنمون بیفته.

یکی از سوغاتی هایی که خریده بودیم، سرکۀ بالزامیک بود که شیشه اش شبیه چیزهای نامربوط هست گویا. وقتی توی دستگاه بردنش، پلیس فرودگاه از میکروفون اسممون رو اعلام کرد. رفتیم و گفتن باید بسته رو باز کنن. دیگه من بمیرم تو بمیری که دیگه پول بسته بندی نداریم و توضیح دادیم سرکه است و به قیافه هیچ کدوممونم نمی اومد خلاف باشیم و دوباره گذاشتن تو دستگاه و بقیه چیزها رو هم بررسی کردن و خلاصه با بیچارگی اجازه عبور بار رو دادن. (البته بی نهایت خوشم اومد از این روند. خیلی مؤدب و با احترام برخورد کردن.)

یک ساعت قبل پرواز برده بودنمون. یک ساعت هم تأخیر داشتیم. ویلون و سرگردون مونده بودیم و له و خسته. منم سرماخوردگیم بروز کرده بود و خستگی داشت دو چندانش می کرد. پرواز اعلام شد و سوار هواپیما شدیم و بعد از غروب پرواز کردیم.

تو پرواز بهمون یه مشت پسته و بادوم با کیک و ساندیس دادن. گرسنگی داشتیم می مردیم.

حسم یک ساعت و نیم نبود که تو پرواز باشیم. زودتر رسیدیم انگار.

زیبایی های پرواز شب هم نقره و طلایی بودن زیر پا بود. مخصوصاً نوار ساحلی. و بعد هم کرج. و تهران از سمت غرب. دریاچه شهدای خلیج فارس. خونه های ریز ریز. جاده های پر ترافیک عین دونه تسبیح. نور چراغ ماشینها و فرود.

و اینگونه پایان سفر ما اتفاق افتاد.

 


پی نوشت:

1-   کیش به خاطر منطقۀ آزاد، مملو بود از ماشینهای خارجی ای که فقط تو Need For Speed دیده بودم. و مسئلۀ جالبِ توجهش اجاره ای بودنشون بود. هر کس دلش می خواست، حتی ما، می تونستیم برای یک روز ماشین اجاره کنیم و مثل بقیه کسایی که می دیدیم، باهاش عکس بگیریم و اینستاگرامهامون رو پر کنیم.

2-  شهر شیعه بود و مسافرها شیعه. در آستانۀ محرم، عذاب نکشیدیم از رقص و آواز. بیشتر مغازه ها پرچمهای عزا بر سردر مغازه ها زده بودن و بیرون تو خیابونها هم تکیه های عزاداری برپا بود.

3-  فضای شهر خیلی خانوادگی بود. بدحجابی و چیزهای ناراحت کننده مثل تهران نبود و این چیزی بود که اصلاً باورم نمی شد. همون افرادی که تو هتلمون بودن و همسفرمون بودن قیافه شون تو شهر کیش و وقتی می خواستن بیان تهران و تو هواپیما، زمین تا آسمون فرق می کرد.

4-   سواحل امن، تمیز، آرام و آرامش بخش بود.

5-   خدایا برای همه اینها هزار هزار بار شکر.

 


نوشته شده در ساعت 10:56 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مادر سادات :.


به نام خدا

من، عروس حضرت زهرا سلام الله علیها هستم.

این عبارت، با اینکه خیلی بزرگ و افتخار آمیزه، بی نهایت سخت و حساسه.

حالا بعد از یک سال و خورده ای می دونم(از روز اول واضح بود)، اینکه حضرت زهرا روی فرزندانشون حساس هستند یعنی چه.

من، که همسر یکی از فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانِ فرزندانشون هستم هم دست گرم مادریشون رو روی سر خودم و زندگیم احساس می کنم. و گره گشائی هاشون از دل فرزندشون و تاب نیاوردن غم و ناراحتی فرزندشون...



پی نوشت:

امروز وقتی تو زیارت ناحیۀ مقدسه (که اولین بار بود می خوندمش)، خوندم ملائک برای بانوی دو عالم واقعه رو تعریف کردن، تصور می کردم که اون موقع چه شد ؟!؟!...

  ألا لعنة الله علی القوم الظالمیــن ...



نوشته شده در ساعت 5:54 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: قمر منیر :.


به نام خدا

به پرونده ام که نگاه می کنم، می بینم هنوز خیلی جا دارم خیلی...

امشب قول دادم.

خدایا کمکم کن پای حرفم بایستم.


السلام علیک ایها العبد الصالح

المطیع لله و لرسوله



نوشته شده در ساعت 1:4 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: علی اصغر :.

 

به نام خدا

در تمام روزهای نامگذاری شده محرم، روز حضرت قاسم و روز حضرت علی اصغر بدجوری جیگرمو آتیش می زنه...

 

 

هر سال هم داره آتیش زدنه بیشتر می شه، هر سال که دارم بزرگتر می شم و احتمالاً (انشاءالله) به مادر شدن نزدیک تر.

 

 


نوشته شده در ساعت 10:24 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: کیش 2 :.

 

به نام خدا

ساعت 5 بیدار شدیم و دیگه معطل نکردیم. تا نماز رو خوندیم زدیم بیرون. هوا هنوز تاریک بود و افق تازه داشت رنگ می گرفت.

باجه دوچرخه سواری 24 ساعته بود، ولی پسرک اجاره دهنده، خواب بود. بیدار که شد دوتا موتور ترو تمیز بهمون داد و راهیمون کرد تا بریم.

 

 

برای اولین بار تو عمرم موتور، که نه موتور برقی کوچولو، سوار شدم. راحت بود کاری نداشت. (البته همسر می گه: "من قبلاً موتور سواری کرده بودم ولی تو که بار اولت بود خیلی خوب بودی". یعنی بهم افتخار کرد)

کِیفش بیشتر از دوچرخه بود و خستگی نداشت. موتورچۀ من به سمت چپ کشیده می شد و وقتی می خواستم تو پیچ برم سمت راست به زحمت می افتادم و باز همش با فاصله پشت همسر بودم و ازش جا می موندم. (نگید "عروس بلد نیست برقصه رو" که واقعاً نامردیه)

خیلی زود زمانمون تموم شد. هنوز یه عالمه دلم می خواست. با تأخیر رسیدیم اما پول بیشتری ازمون نگرفت. تشکر کردیم و مثل دیروز رفتیم سمت دریا. این بار جای خلوت تر و با تجهیزات کامل.

زدیم به آب و این بار تا جون داشتیم شنا کردیم. یه دونه عینک شنا هم برده بودیم و نوبتی استفاده می کردیم. همسر وقتی عینک داشت گوشماهی و مرجان و صدف از کف دریا صید می کرد و من وقتی عینک داشتم، اگه ساکن می موندم، دور و برم پر می شد از ماهی های کوچولوی مهربون نقره ای که بدون اینکه ازم بترسن دور و برم شنا می کردن. تازه می فهمیدم چرا انقدر این شنا برام آرامش بخشه.

برای همسر راحت تر بود شنا. برای من اصطکاک لباس و دریا نمی گذاشت جلو برم. دو تا دست که می زدم جونم در می رفت. ترجیح می دادم وقتهایی که عینک نداشتم فقط روی آب معلق باشم و آبی آسمون و پرواز هوایپماها و مرغهای دریایی رو نگاه کنم. البته اگه ورجه وورجه های همسر می گذاشت چشم سالم برام بمونه. همش آب شور می پرید تو چشمم و آتیشم می زد.

خلاصه اون روز هم یک ساعتی تو آب شنا و آب تنی کردیم و خیلی سریع و فرز لباس عوض کردیم و رفتیم هتل و باز صبحانه مفصل. بعد که رفتیم تو اتاق، تا من وسایل شنا رو تر و تمیز کنم و لباسها رو بشورم و پهن کنم برای فردا (پیر می شدم تا خشک بشن)، وقت رفتن به مجتمع آبی شد.

دیشب که پاساژ ونوس رفته بودیم، دیدم از پارکینگ اونجا تا مجتمع آبی راه خیلی کمی هست. از پاساژ ونوس تا هتل ما هم باز مسیر کوتاهی بود. بنابر این حداکثر زمانی که توی خیابون می موندیم 5 تا 8 دقیقه بود. به همین خاطر لباسم رو با شلوار جینم تنظیم کردم.

از در هتل که اومدیم بیرون، همسر از مسیر ویژه ای صحبت کرد و منم که پریشب به مسیر یابیش اعتقاد پیدا کرده بودم، دل رو به دریا زدم و باهاش راهی شدم و از تمام بیابانهای کیش عبور کردیم و بعد از 45 دقیقه به مجتمع آبی رسیدیم. لباسم رو گفتم چی بود. چطوری اون روز سیاه و کبود و پخته شدیم قابل بیان نیست.

وقتی به "کلوپ شایان" رسیدیم، آقاهه قیافه من رو که دید فهمید چه به روزم اومده. منم که تا چند دقیقه قبلش عصبانی بودم، خنده خنده عصبانیتم رو رد کردم و حالا به عنوان یه خاطره جالب ازش یاد می کنم. واقعاً چیزی بود که هیچ کس ممکن نیست تو سفر کیش تجربه اش کنه. و خب جالبه دیگه. از وسط درختهای بیابانی بگذری.

اون روز قصد داشتیم بریم "غواصی". آقایون با تیم آقایون و خانمها هم با تیم خانمها می رفتن. خیلی خوب بود. دوباره از اون لباسها بهم دادن و بعد همسر تا قایق غواصی همراهیم کرد و فیلم گرفت. تا نشستم داخل قایق، لادن، مربی غواصی اصرار پشت اصرار که بگذار امروز که انقدر آب عالی و زلاله ازت عکس بگیرم. با همسر تصمیم گرفته بودیم زیر بار نریم(الآن هر دومون پشیمونیم). و زیر بار نرفتیم و بنابراین لادن نشست و شروع کرد به آموزش.

اول از همه آموزش زبان اشاره زیر آب. چیزهای واجب:

بالا رفتن 

پایین اومدن 

خوبه و ok

مشکل دارم

درد دارم-اشاره به موضع درد (گوش درد)

 

بعد از اون آموزش باز کردن گوش که مهمترین بخش غواصی هست.

مرحله بعد نحوۀ استفاده از وسایلی که بهم می دادن. بایدها و نبایدهاشون. عینک. فین. دستگاه تنفسی.

یه عالمه هم در مورد مشکلاتی که ممکنه تو آب پیش بیاد و روش حل شون برام صحبت کرد.

تنها درخواست کننده غواصی من بودم، و در تمام این مدت که لادن توضیحات رو می داد، قایق ران که مرد بود به سمت سایت غواصی وسط دریا پیش می رفت.

رسیدیم. خانم غواص، رفت داخل آب و آماده شد. لادن فین داد پوشیدم(کفش غواصی)، وزنۀ هم وزنم به کمرم وصل کرد. کلاه غواصی رو به جای روسری سرم کردم. عینک رو به چشمم زد. جلیقه تنفسی و کپسول رو به کولم وصل کرد و ... قبل از اینکه بخوام بترسم، با صورت داخل آب پرتاب شدم.

گوشم گرفت. باید می گرفت. درسهام رو تند و تند اجرا می کردم. غواص ازم با زبون اشاره پرسید خوبی؟ با اشاره گفتم خوبم.

 

 

کلی کیف کردم از حرکتم. رفتیم پایین. عمیق نفس می کشیدم و قل قل آب از زیر گلوم می اومد جلو چشمم و نمی گذاشت زیر آب رو ببینم. هی سعی می کردم جهت صورتم رو یه جوری کنم که قل قله جلو چشمم نیاد.

غواص پشت سرته. جوری که تو خودت رو تنها حس می کنی. کولیت رو می گیره و این ور و اون ور می برتت، خیلی نامحسوس.

به مرجانها نرسیده بودیم که چنان گوش دردی گرفتم که می خواستم داد بزنم. به غواص با اشاره گفتم مشکل دارم تو گوش. با اشاره درسمو یادآوری کرد. انجام می دادم و درست نمی شد. کلی طول کشید تا درستش کنم.

حالا رسیده بودم به مرجانها. خیلی عمق زیادی رو پایین نیومده بودم. نمی بردنم به خاطر فشار آب. برای مبتدی ها خطرناک بود. همینطوریش یه میلیمتر که می برد پایین تر، گوشم فریادش در می اومد. منو چسبوند به مرجان. گرفتمش.

 

 

جنس زبر در عین حال لطیفش جالب بود. بهم غذا داد تا به ماهی هایی که داشتن به طرفم می اومدن، بدم. ماهی هایی که همیشه تو آکواریوم آب شور دیده بودیمشون. ماهی های شبرنگ که با مُد پیش می رفتن. ماهی های نقره ای. دلم می خواست همه شون رو نازی کنم. فرار می کردن.

حسابی که غذا دادم، باز بلندم کرد و یکمی فین زدم تا به مرجانهای پایین تر رسیدم. خوشگل تر بودن. صورتی و قهوه ای و بنفش. بعضی ها هم یشمی و زرد.

یه ماهی زرد و سرمه ای بزرگ اومد سراغم. نمی ترسیدم. نمی ترسید. شانسش رو نداشتم وگرنه لاک پشت و چیزهای بزرگ دیگه هم میان پیش غواصها. (الآن که دارم می نویسم باز گوشم گرفته. عجیبه. بهش فکر می کنم گوشم می گیره. :) )

فکم به خاطر فشار دادن دهنی درد گرفته بود. از تنفس عمیق، حلقم هم خشک شده بود. نمی شد آب دهن غورت بدم، وگرنه عینکم بخار می گرفت. بهش فکر نکردم. فقط لذت بردم و به ماهی ها غذا دادم و اونها هم دورم می رقصیدن.

غواص رفت بالا و منو کشوند بالا و بالا و بالاتر. سرم که از آب اومد بیرون، دلم برای عُمق تنگ شد.

نردبون انداخته بودن. بهش وصل شدم. غواص دونه دونه وسایل رو از تنم جدا کرد. اول جلیقه و دهنی. بعد وزنه. بعد فینها.

لادن پرسید چطور بود، گفتم عالی. و به زبان اشاره هم بهش اوکی رو اشاره کردم. خندید.

از پله ها خودم رو کشیدم بالا. تا آقاهه مشغول موتور قایق بود جست زدم تو قایق و لباسام رو مرتب کردم و روسری رو سرم کردم و غواص هم اومد بالا و راه افتادیم. با سرعت فراوان می رفت و من که خیس بودم یخخخخخخخخخخخ می کردم.

رسیدیم اسکله. همسر با دوربین ایستاده بود. دلم براش تنگ شده بود. :) گفت چطور بود؟ گفتم عالی. از لادن و غواص خداحافظی کردم و پریدم پایین.

همسر من رو بخش بانوان گذاشت و وسایلم رو داد و رفت تا خودش به غواصی مردونه اش برسه.

یه دوش عجیب غریب داشت. اندازه یه بشقاب سر دوشیش بود. همینکه آب رو باز می کردی، انقدر شدتش زیاد بود خیس خیس می شدی. با توجه به شن، بهترین گزینه بود. یک حمام عالی.

اذان شده بود. همونجا وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و بدوبدو خودم رو به ساحل رسوندم که نکنه همسر اومده باشه و ازش فیلم نگرفته باشم.

از لحظه ای که روی سکو نشستم تا وقتی اومدن نزدیک یک ساعت طول کشید. در تمام این مدت به دریا نگاه می کردم و خدمات دریایی دیگه ای که داشت مقابلم اتفاق می افتاد. یه سریش از همون دور هم ترسناک بود، یه سری نه. دلت می خواست انجامش بدی. مثل پاراسل.

همسر خوشحال و خندان رسید. تعداد اونها بیشتر بود. کلی بهشون خوش گذشته بود. همسر از چیزهایی که تعریف کرد، متوجه شدم، قبلش بهشون آموزش ندادن.

یکی اینکه وقتی داخل آب انداختنش دهنش پر آب شده. یعنی بهش نحوۀ نگه داشتن دهنی رو یاد ندادن. و بدتر از اون آموزش خروج آب از دهان رو هم یاد ندادن و همسر بنده خدا اول کاری مجبور شده یه عالمه آب شور و تلخ رو که تو دهنش بوده غورت بده. خلاصه اینطوری. ولی برده بودشون کف دریا و اونجا پا زدن و همسر یه مرجان گنده هم با خودش آورده بود. از کف دریا. قرمز و سبز بود.

همسر دوش گرفت و از در که رفتیم بیرون یاد اومدنمون افتادیم و "پیاده روی در بیابانهای جزیره" و حالا که از فاجعه بودنش گذشته بود، هر و هر می خندیدیم.

نهار رو خوردیم و رفتیم تو اتاق. همسر، از تهران خیلی بد سرماخورده بود (اولین مریضیش در طول آشنائیمون). تا تونسته بودم دوا درمونش کرده بودم و وقتی اومده بودیم کیش، گرمای هوا باعث شده بود بهتر بشه. بعد هم یکی از دلایلی که وارد پاساژها نمی شدیم همین تغییر دما و حال جسمی همسر بود.

حالا وقتی از غواصی اومده بود، همون باد سردی که من تجربه کرده بودم بهش خورده بود، این رو به علاوۀ تغییر فشار و اینها بکنید و ببینین با یه مریض سرماخورده چه می کنه.

سر دردی گرفته بود وحشتناک. کلی دلم براش سوخت و هر کار بلد بودم انجام دادم تا یکمی بهتر شد و تونست بخوابه. از خواب که پاشد هنوز خوب نبود. گفتم شاید برای هوای هتله. رفتیم پیاده روی کنار ساحل. هوای بیرون بهترش کرد.

یه عالمه کنار ساحل نشستیم و با شنها بازی کردیم و چیز میز ساختیم. بعد یهو یادمون افتاد شب آخره و هنوز سوغاتی نخریدیم.

این بار لباس گرمتر به همسر داده بودم، اولین پاساژ سر راهمون "پاساژ بزرگ کیش" بود. رفتیم داخلش و اتفاقاً تو اولین مغازه چیزی که می خواستیم رو پیدا کردیم بعد هم بقیه پاساژ رو گشت و گذار نمودیم و هر خریدی که به نظرمون می اومد جالبه و تو تهران پیدا نمی شه رو انجام دادیم و به خودمون برای خرج کردن های الکی هی نهیب زدیم و از پاساژ بیرون اومدیم و قدم زنان رسیدیم هتل.

همسر که حالش خوب شد، حال من بد شد. مقدمات سرماخوردگی نمایان شد و انقدر بد بودم که حتی اشتها به شام نداشتم. شام سوپ خوردم. اتفاقاً چسبید و سر حالم آورد.

بعد از شام، رفتیم جاهای دیگه ای از هتل که ندیده بودیم رو دیدیم و از جاهای دیگه شهر سر در آوردیم. هتلها و فضاهای زیبایی که ساخته بودن.

یه جا از این اتوبوس دو طبقه ها بود به عنوان تزئین قرار داده بودن. دیدیم درش بازه. تر و تمیز و مرتب بود. رفتیم داخلش کلی خاطره بازی کردیم.

بعد هم یه آبشاری پشت هتل بود اونم دیدیم و دیگه از حال داشتیم می رفتیم. فردا روز آخر بود. می خواستیم از صبح زود بریم شنا. باید زودتر می خوابیدیم.

هتل که رسیدیم 1 شب شده بود.


نوشته شده در ساعت 1:43 بعد از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ