آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: نای بند - فیروز آباد :.

 

به نام خدا

صبح که از خواب پاشدیم، دیدیم مامان و بابا که بعد از نماز صبح رفتن بیرون، با ماهی تازه رسیدن. داشتن از فردی که براشون ماهی رو فروخته بود می گفتن. که ماهی رو داده گفته برید بعداً پولش رو بیارید.

رفته بودن دم اسکله. اهالی و فروشنده های ماهی می رن اونجا و هر کی هرچی قسمتش باشه بهش می رسه. ما بهمون "شیر ماهی" نرسید. قسمتمون نبود. ماهی فروش گفته بود این ماهی تو این منطقه پر طرفداره و ما تا به حال ندیده بودیمش. ماهیه استخونی بود. یه تیکه گوشت کامل با پولکهای خیلی خیلی ریز.

 تا ما بساط صبحانه رو آماده کنیم، مامان مشغول پاک کردن ماهی شدن و هر دو سه دقیقه یه بار می گفتن اوف آخ و این چیزها. روی بدنش خارهای بدی داشت و هی تو دست و بالشون می رفت. همه ماهی ها ماده بودن و شکمهاشون پر از تخم ماهی. من و نرجس از این اتفاق ناراضی بودیم؛ به خاطر بویی که داشت.

صبحانه رو خوردیم و ماهی رو سرخ کردیم(که خیلی وقت گرفت) برنج رو هم جدا پختیم و گذاشتیم داخل کلاس و تو این بین که این کارها انجام می شد نرجس و بابا با یک گروه دیگه از مسافرها که چندتا با جناق بودن و اهل شیراز، دوست شده بودن و کلی روابط حسنه و انرژی مثبت جاری شده بود تو فضا.

این منطقه و کلاً بوشهر، منطقۀ گردشگری شیرازی ها و استان فارسی ها محسوب می شه.

وسایل رو جمع کردیم و رفتیم اول پول ماهی ها رو به آقای صیاد که یه دکه تو ورودی روستا داشت بپردازیم. آقای صیاد، آقا محمد نام داشت. عرب و سنی بود و توی اون دکه اش وسایل ماهیگیری می فروخت. بعلاوۀ کارهای هنری که با موجودات دریایی انجام می داد.

 

چیزهای جالبی تو مغازه اش دیدیم.

آدم خوش صحبتی بود. از عروسی ای که دیشب تو حوالی مدرسه بود ازش پرسیدیم و کامل و عالی جوابمون داد و از رسم و رسومات اعراب منطقه گفت و ما فیلم می گرفتیم. من که رسماً از زور گرما چادر سفید سرم بود، اما اصلاً خسته نمی شدم تو اووووون گرما از صحبتهاش.

توی صحبتهاش اشاره کرد مسئول صنفی قایق رانها و صیادها و اینها هم هست. براشون سهمیه بنزینهاشون رو بگیره و کارهای اداری شون رو انجام بده و این حرفها. ازش در مورد گشت روی آب پرسیدیم، که رقم بالایی گفت، به خاطر گرونی بنزین. بعد با یکی به عربی تلفنی تماس گرفت و بعدش با یک نفر دیگه که متوجه شدیم پدرش هست، و ایشون اومدن دنبالمون تا راهنماییمون کنن به سمت اسکله. حالا ما هنوز ok نداده بودیم که می ریم یا نه. هیچی تلفن این آقا محمد رو گرفتیم و دل به دریا زدیم و از همه خرجهای احتمالی آینده فاکتور گرفتیم و رفتیم.

 

رسیدیم دم اسکله، قایقهای تفریحی و ماهیگیری پارک شده بودن و منتظر مسافر بودن. یه آقای بلند بالای به شدت سبزه، تقریباً سیاه، اومد سراغمون و به داخل قایق راهنماییمون کرد.

تا این اتفاقات بیفته و من عکس بگیرم، متوجه شدیم این آقای بلند و بالا، احمد آقا هست و برادر آقا محمد و پسر این آقایی که ما رو آورده.

قبل سوار شدن طی کردیم که چقدر می شه؟ گفت "ازتون گرون نمی گیرم راضی می کنیم همو". گفتیم باشه و با فرض مقداری که محمد آقا گفته بود برای یک ساعت قایق سواری، سوار قایق شدیم. و من همش به یاد شادگان بودم و قایق رانی جمیل که تا سر حد مرگ سکته ام داده بود.

خیلی آروم و روون راه افتاد. منم عکاسی می کردم. انقدر آروم و خوب روند که آب تو دلمون تکون نخوره. اوایل بد اخلاق بود. یعنی حرف خاصی نمی زد. گفتیم ببرتمون جنگل حرا، گفت آب پایین نمی تونم. ما بلد نبودیم کی آب بالاس کی پایین.

 راست می گفت تو جنگل ماشنها پارک کرده بودن.

حالا ما اینهمه راه رفته بودیم که تو جنگل حرا قایق سواری کنیم. خلاصه، بردمون جاهای دیگه. یواش یواش خوش اخلاق شد و سر صحبت رو که باز کرد دیدیم عین داداششه. خوش صحبت پر معلومات و دل پاک. متولد 65 بود و دوتا بچه داشت. هجده سالگی ازدواج کرده بود.

مردم اینجا، عربهای اینجا، دوست داشتنی بودن. به جرئت می تونم بگم بین تمام مردم ایران، اینهمه شهر که رفتیم و گشتیم و با مردمش بودیم، هیچ جا مثل بوشهر و این شهرهای کوچیک و بزرگش احساس راحتی و آرامش نداشتیم. چشم پاک بودن، خوش قلب بودن، آروم بودن.

خلاصه، بردمون وسط دریا، پیش ماهی گیرها که تور انداخته بودن و داشتن صید می کردن.

ماهی سرسبز، که عمرش به دنیا نبود.

نه به دست صیادها افتاد و نه وقتی دوباره به آب انداختیمش نجات پیدا کرد...

 بعد بردمون طرف دام خرچنگها که برای صادرات صید می شد.

 بعد بردمون و نحوۀ ماهیگیری سریع رو نشون داد. با سرعت خیلی خیلی زیاد، یک دایره وسط دریا درست می کنن و همزمان تور می اندازن. می گفت بی نهایت کار سختیه.

 

بعد همینطور مارو این طرف و اون طرف می برد و نکته یادمون می داد. می گفت دانشجوهای زیست دریا و چیزهایی تو این مایه، میان سراغش برای گردش دریایی. هم کلی چیز یاد می ده، هم کلی چیز یاد می گیره. و علاوه بر اون دانشمندای خارجی. خیلی خوب بود.

از این طرف ما دل دل می کردیم. می خواستیم نیم ساعت بگردیم، داشت یک ساعت می شد. پولشو چی کار می کردیم؟؟؟ بعد وسطهای گشتمون، گفتیم برگردیم. اونم گفت باشه. نمی دونست که ما به خاطر پولش می گیم. اگه از پولش دلمون قرص بود، هنوز یه عاااالمه حال و حوصله دریا داشتیم.

رسوندمون دم اسکله. من مشغول عکاسی بودم.

صدفهای چسبیده به صخره

خرچنگ های سیاه که کاری به کار کسی نداشتن

 توتیا. چیزی که تا اون روز فکر می کردیم سمّی هست(کارتون پنگوئنها)

 

مامان و نرجس مشغول دیدن، بابا مشغول التماس به احمد برای اینکه پولی ازمون بگیره... هیچی نگرفت. هیچی... حتی پول بنزینش رو هم نگرفت... بابا حتی با تماس به محمد آقا هم نتونست راضی شون کنه چیزی بگیرن.

با کلی حس نمی دونم چی چی از اسکله دل کندیم و بقیه دریا رو به سمت صخره های مرجانی ادامه دادیم.

 

آب دریا زلال. عین اشک چشم. زیر پامون صخره های عظیم بود که مرجانی بودن. اینها چیزهایی بود که کمتر دیده بودیم. نشستیم به دیدن. فقط همین.

 

خسته شدیم، ظهر هم شده بود، ولی گرما اذیت کننده نبود، باد خوبی از دریا می اومد، تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. توی راه با درخت جالبی مواجه شدیم. فقط تو چنین اقلیمی می شه خدا برای مردم بیافرینتش. یه جور چادر و سایه بان.

 

هدهد! نشانگر آب

برگشتیم خونه. نهار رو خوردیم. ماهیه که صبح سرخ کرده بودیم و مامان بنده خدا کلی زحمتش رو کشیده بودن، آنچنان خوشمزه نبود. مخصوصاً تخم ماهی های سرخ شده که از دیدگاه ما دوتا طعم افتضاحی داشت. استراحت کردیم و عصری از شهر خارج شدیم. قبل از خروج، به منزل عروس همسایه رفتیم که داشتن سن ورود عروس رو تزئین می کردن.

 

بعد هم از شهر خارج شدیم. توی مسیر از جنگل حرا عبور کردیم که هنوز آب پایین بود. رفتیم داخلش. بوی خاصی می داد و برگهای قشنگی داشت.

 

بعد هم از مناطق گازی و نفتی عسلویه گذشتیم و از نخل تقی هم فقط عبور کردیم و غروب شد.

حرکت به سمت جم.

شهری برای خانواده هایی که همسرانشون تو پالایشگاههای عسلویه یا خود جم کار می کنن. شهر پیشرفته و قشنگی بود، ساکنینش هم طبیعتاً از همه ایران با هزار فرهنگ. هوای اینجا سرد بود. فقط به اندازه نماز مغرب موندیم و ادامۀ مسیر دادیم تاااا فیروز آباد.

جادۀ بی نهایت وحشتناک. کور سوی نوری هم نبود. خسته له داغون. هیچ مرکز تفریحی بین راه نبود. تا به پلیس راه برسیم نمی دونم چقدر تو راه بودیم ولی همش یاد اون برگشت وحشتناک از لرستان بودم که مسیر چهار روزه رو یه شبه برگشتیم و با بابا خواب ِخواب رانندگی می کردیم. خدا رسوندمون تهران.

اینجا حالا من خیلی خواب آلود نبودم، ولی جادۀ بدی بود و بابا می ترسید حتی پیاده بشه چه رسد به اینکه من بشینم رانندگی کنم.

رسیدیم پلیس راه. بلافاصله بابا زیر انداز انداختن زمین و دراز کشیدن. خیلی به کمرشون فشار اومد. نسکافه و بیسکوئیت شکلاتی خوردیم که حسابی شارژ بشیم. نگه که داشته بودیم، دیدیم به به، همه ماشینهای توی جاده وضع ما رو داشتن. پیاده می شدن می دوئیدن. راه می رفتن ورزش می کردن و ...

حرکت کردیم. وارد شهر شدیم و با مغازه های عظیم و خوشــــــــــــــــگل تنباکوی اصل و قلیون فروشی مواجه شدیم. زیباترین طرحهای سفال و بلور رو روی قلیون اجرا کرده بودن که مورد انتقاد مامان هم قرار گرفت. ندیده بودیم همچین چیزی تا به حال.

رفتیم ستاد اسکان. درد دل کردیم از اسکانها و بی امکاناتی ای که تو این سفر مواجه شده بودیم. اونها از ما ناراضی تر. می گفتن بودجه رو می شه گفت قطع کردن. من موندم اینهمه تلویزیون، فرش، پتو، بالشت و یخچال که اصلاً مارک اسکان فرهنگیان داشت چی شد؟ کجا رفت؟ مگه قرار بود دوباره خریده بشه که بودجه ای بخواد. هعی... دولت امید و آرامش...

درخواست کردیم که جای خوبی بهمون بده. اونام گفتن "بهترین جامونه". رفتیم. مدرسۀ بزرگ. با یک مستخدم بی نهایت عالی. جوان بود. خانمش هم نصف شبی اومد و برای بردن وسایل به اتاق کمکمون کرد.

پرسیدیم "پتو نیست"، گفتن "نه امسال پتو بهمون ندادن". هوا بدجوری سرد شده بود. فقط پالتو و پتو مسافرتی داشتیم.

اقلیمهای جالب ایران رو تو این سفرها می شه متوجه شد. وقتی اینجا برامون بخاری دیواری رو روشن کرد.

حمام رو که بی نهایت تمیز و مرتب بود نشون داد. از اونجا باید می رفتیم شیراز دیدار فامیل، باید تمیز و مرتب می شدیم. من که طاقت نیاوردم و همون شب رفتم حمام. قبل از رفتن، در کلاسمون خورد، پشت در خانم خندان مستخدم بود با یک پتو در دست. گفت "مال خونه خودمونه، گفتم بیارم سردتون نشه. بازم می خواید بیارم؟" گه دیگه مرام کش شده بودیم و نخواستیم.

بعد از حمام داغغغغغغغغغغ از هوای بیرون یخخخخخخخخخخ کردم و با رفتن زیر پتوی مرحمتی خانمه، خودمو گرم کردم. کاملاً بوی تنباکو می داد. نفس گیری می کردم می رفتم زیر پتو. ولی گرم بود.

 


پی نوشت:

دو هفته پیش، محمد آقا برای کارهای اداری به تهران اومد. (مهر ماه). بین تمام دوستان تهرانیش گفت که: "دوست داشتم خونۀ شما بیام."

باز و باز و باز در این دیدار کلی چیز ازش یاد گرفتیم. از طریقه خوردن قهوۀ عربی. و تمام زبان بدن و رسومات مربوط به اون.

و چقدر این مرد خوب است.

شام رو سعی کردم تند درست کنم. چای رو سعی کردم پر رنگ بیارم. غذا رو سعی کردم چرب بیارم. با تمامشون مخالف بود. گفتم تمام آنچه در مورد اعراب تو ذهنمون بود رو دارید تغییر می دید که! گفت اگر قرار باشه همه چیز اعراب رو ببرم که باید چند زن هم داشته باشم. :)

یک دیدار خصوصی تر بود این دیدار. از شکل آشنایی فوق العاده حساب شده و فرهنگیش با خانمش گفت. از ادامه تحصیل و کارهای فرهنگی ای که می کنه. از پنجمین فرزندش که الآن دیگه به دنیا اومده.

من خونه مامان اینها بودم و فرداش که همسر از سر کار اومد، با اون هم آشنا شد و اصرار که حالا دیگه باید خانوادگی بیاید.

عرب سنی شافعی از خطه بوشهر که به مسجد ما اومد و تو نماز جماعتمون شرکت کرد. امامزاده پنج تن لویزان زیارت کرد. و به مناسب عید غدیر پیش پیش چندین کیلو شیرینی تر خرید.

 


نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: p: :.

 

به نام خدا

 

 

 


نوشته شده در ساعت 3:18 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: 23 مهر 93 :.

 

به نام خدا

خوشحالی یعنی، به دنیا اومدن یه نی نی جدید.

خوشحالی یعنی، اضافه شدن یه نی نی به آدمهای زمینی.

خوشحالی یعنی، اضافه شدن یه سید به سادات روی زمین.

خوشحالی یعنی به دنیا اومدن سید علی.

 

 


 

پی نوشت:

خوشحالی یعنی، برای سومین بار زن عمو بشی.


نوشته شده در ساعت 6:11 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: وبلاگ :.

 

به نام خدا

یکی از خوبی های نداشتن گوشی مدل بالا، فعال موندن وبلاگه.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:26 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بگذر! :.

 

به نام خدا

شادی دنیا فقط تو یه چیزه. اینکه همه سختی ها:

"می گذره"


نوشته شده در ساعت 11:53 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: سیراف - عسلویه - نای بند :.

 

به نام خدا

ادامۀ سفرنامه نوروز 93 بعد از شش ماه (مطالب قبلی در : اینجا )

***

 

صبح بابا نون رو از یکی از خونه های محلی، به کمک یکی از اهالی شهر پیدا کرده بودن. برای بازدیدش بردنمون اونجا. جلو در زده بود ورود آقایان ممنوع. وارد شدیم جوّ زنانه بود. چندین خانم مشغول کار بودن و دو تا آقایی که بودن برادر یا شوهر یکی از اونها بود. نون سنتی رو می پختن. گرم و مهمون نواز بودن.

سیراف گردی رو از کنار دریا، کنار بندر سیراف یا بندر طاهری، شروع کردیم. این بندرگاه جالب بود. ما بهش می گفتیم پارکینگ.(پانوراما)

 

بعد به پارک ساحلی که نمایشگاه موجودات دریایی هم بود رفتیم. یه آکواریوم بزرگ پر از چیز میزهای دریایی که بوی خیلی بدی از داخل بیرون می اومد.

 

هوا تا این زمان خیلی داغ نبود. بعدش آفتاب تند و تیز شد، طوری که حتی ثانیه ای نمی تونستی عینک آفتابی رو از روی چشمت برداری و من که تازه عوارض حالهای بد دیشبم، با خوابیدن زیر کولر بهتر شده بود، باز حالتهای گرمازدگی داشت نمایان می شد.  

به قلعه ناصری که در بالاترین نقطۀ شهر بنا شده بود، رفتیم.

 

از بالا، تمام ساحل زیر پات قرار داشت.

خیلی زیبا بود زیبا. کلاً این شهر با حالت پلکانی خونه ها روی هم و مشرف بودن به ساحل، بی نهایت زیبا بود. مخصوصاً که باد خنک از سمت دریا به شهر سرازیر می شد.

احساس می کردم آخرین لحظات عمرمو دارم سپری می کنم. (یک بار دیگه هم اینطوری شده بودم. یه نماز جمعه ای تو حرم امام وسط خرداد. انقدر حالم بد بود که از اون سر یه خانمه بدوبدو با دوغ به سراغم اومد و دوغ خروند بهم تا از حال نرم.) برای همین تند و تند فقط عکس می گرفتم و کل اطلاعاتم از قلعه در این حد هست.

 

البته نرجس که با راهنمای با صفاش صحبت می کرد فیلم گرفته و من هنوز این فیلم رو ندیدم :) راهنماها از اهالی شهر بودن. یه چندتاشون حتی بچه بودن.

قلعه ناصری هم که دوتا حیاط داشت، یکیش بازسازی شده بود یکیش هنوز نه. حتی راه رفتن روی یه بخشهایی ممنوع بود و خطر ریزش داشت. منم که پر دل و جرئت. می رفتم...

 

بخش بازسازی شده:

آخرین عکس رو که از یکی از پنجره های قلعه گرفتم،

و برای نجات حال خودم پریدم تو ماشین و کولر رو روشن کردم و خوابیدم و تعجب می کنم چرا بین اینهمه شهر، این حال، باید تو این شهر ِباستانی که کلی از درسهامون توش نمایان بود، بروز کنه.

خیلی طول کشید تا مامان اینها هم اومدن. از اونجا رفتیم داخل کوه. اونجا هم اهالی برای راهنمایی ایستاده بودن.

من دیگه پیاده نشدم. خوابیدم. نرجس رفت و تا جایی که تونست عکس و اطلاعات آورد. گوردخمه ها. چاهها. چهارتاقی. احتمالاً الآن هم خودش سرو کله اش پیدا می شه و تو کامنتها توضیحاتش رو می ده.

 

بعد از اون، من کمی بهتر بودم. به شهر برگشتیم. ظهر گذشته بود. از جلوی یک مغازه رد شدیم با این عنوان:

که خوب بود. :)

بعد همینجور خیابون اصلی شهر رو طی می کردیم که با تابلوی بازار باستانی سیراف مواجه شدیم.

و بعد مسجد جامع سیراف. چیزهایی که تو کلاس استاد یونسی ترم یک یاد گرفته بودیم. مسجدهای دورۀ اول. شبستانی. های های...

بعد از اون نرجس به موزۀ مشاهیر و شهر سیراف رفت. با همون آقای راهنما که بی نهایت پر اطلاع بود و خوب می تونست مطالب رو ارائه کنه. عکسهایی که آورد هم در این راستا بود.

موزه ای در رابطه با : اطلاعات عمومی شهر از جمله حیواناتی که هستند، غذاهاشون، آدمهایی مشهوری که به اونجا اومدن و اینجا براشون یه قطب فکری قرار گرفته. یافته هاشون از زیر اماکن باستانی و خلاصه یه موزۀ جامع سیراف شناسی بوده.

در مسیر خونه بابا برای یه آقایی بوق زدن و ما از مکالمه شون متوجه شدیم که صبح  این آقا برای تهیه نون به بابا راهنمایی کردن.

تعارف ما تهرانی ها برای مهمون به خونه مون و دعوت برای غذای ساده، یا نون پنیر هست، یا نون و تخم مرغ و نیمرو. اما اینها ما رو به یه "نون ماهی" ِ کلبۀ درویشی شون دعوت کردن. دوسسسسستشون داشتم.

خونه نهار رو خوردیم و خوابیدیم. عصر بعد از چای حالم باز خوب بود. هوا هم دیگه خنک تر شده بود. باید به سمت شهر بعدی که "عسلویه" بود حرکت می کردیم.

خلیج فارس، کوه، دکلهای مناطق نفتی، چیزهایی بود که بین راه می دیدیم. قبل از غروب رسیدیم به ستاد اسکان. مقصد بعد از عسلویه مون قرار بود "نای بند" باشه. از شانس، محلهای اقامت ستاد اسکان تو عسلویه پر شده بود و ما رو به نای بند فرستادن. نای بند آخرین نقطه های شهرستان بوشهر هست و بعد از اون استان هرمزگان هست.

قبل خروج از عسلویه باید رم موبایل نرجس که پر شده بود رو برای ادامه سفر خالی می کردیم. کل شهر رو گشتیم برای یه جا که بتونیم اطلاعاتمون رو روی سی دی بریزیم. برای همین توی شهر زیاد گشتیم و دیدگاهمون نسبت به شهر کلی عوض شد. چیزی که ما تهرانی ها از عسلویه می شناسیم، منطقه نفتی هست و فضای مردونه و کار و بوی گاز و نفت و گرما.

ولی وقتی تو شهر قرار می گیری، با جنبه های بیشتر عسلویه مواجه می شی. اول که این شهر تو جنوب به عنوان شهر تجاری شناخته می شه. حال و هواش عین قشم هست. بازارها و فروشگاهها و حتی فضای روانی و روحیش هم اونطوری هست. اکثریت هم سُنی هستند.

بعد از کلی مکافات و خالی شدن موبایل، از شهر خارج شدیم تا به نای بند بریم، وسایل رو بگذاریم و برگردیم برای خرید. در مسیر خروجی پشت فنسها، با جنگل حرا مواجه شدیم.

همون چیزی که به خاطرش تا اینجا اومدیم. و خرچنگهای سیاه که گوشه و کنار پیدا می شدن. دم غروب بود و راه رو بلد نبودیم و باید زودتر حرکت می کردیم.

توی نای بند، که شهر کوچیکی هست، همش دو سه تا مدرسه بیشتر نبود، که ما به سمت مدرسۀ دبستان، راهنمایی شدیم. مدرسۀ جالبی بود. یک U رو در نظر بگیرید. دور تا دور کلاس بود و وسط و اطراف حیاط. کلاسها از دو طرف دید داشت. پرده های قرص و محکمی هم نداشت. یه قفل بهمون دادن که از بیرون بسته می شد و از تو باید نیمکت می گذاشتیم پشت در. اصاً وضی.

وسایل رو گذاشتیم و چهار قل خوندیم و رفتیم سمت عسلویه که دیگه شب شده بود. با توجه به اینکه جاده رو نا آشنا بودیم و پیچ در پیچ بود و نور کافی هم نداشت، نیم ساعتی تا اونجا راه بود.

وقتی به بازار رسیدیم تقریباً دیگه مغازه ها داشت بسته می شد.

دنبال چیزهای خاص بودم برای جهیزیه ام و توقعم هم این بود که قیمتها مناسب تر از تهران باشه. نبود. خاص هم نبودن. فقط یکی دو تا سوغاتی برای همسر و عروس خانم گلمون گرفتیم و تمام.

همینجور می گشتیم که یکی از این فروشگاههای خوراکی خارجی بهمون چشمک زد. کلی چیز میزهای خوشمزه خریدیم + آدامس Trident که طعم اوکالیپتوسش رو تو تهران ندیده بودم. و این آدامس رو هم برای اولین بار خریدم ببینم انقدر تعریف می کنن ازش، اصلاً چی هست.

خلاصه خسته و خرد از گشتن و البته جو بد بازارها (جو سنگین نمی دونم ناشی از چی) بلاخره سوار ماشین شدیم و رفتیم مدرسه نای بند.

شب هم کلی لباس گرم پوشیدیم چون کولرش کُند نمی شد و اگر خاموش هم می گذاشتیمش مگس و پشه های پدرمادر دارش کَنده کاریمون می کردن.


نوشته شده در ساعت 1:50 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: درد :.

 

به نام خدا

شاید مسخره به نظر بیاد، اما من عاشق درد عضلانی بعد از ورزش شدیدم.

 

 


 

پی نوشت:

آخ


نوشته شده در ساعت 8:43 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مسئولیت یه زندگی :.

 

به نام خدا

بند و بساط و خرد و خوراک همسر رو طبق معمول آماده کردم و توی کوله اش گذاشتم و اون هم هول و ولا برای رسیدن به کارهاش که از اتوبوسش جا نمونه. دیرش شده بود و مجبور شدم میز شامی که چیده بودم رو تو دو تا لقمه خلاصه کنم و راهیش کنم بره.

فللّه خیر حافظاً خوندم و فووووت کردم بهش و در رو بست و رفت، منم تنهایی نشستم پشت میز و مشغول شام شدم و نمی دونم چرا غرق این فکر که:

وای آدمها چطوری می تونن مسئولیت "یه زندگی" رو به عهده بگیرن؟!

 و کاملاً از این فضا که پنج ماه و نیمه از حفظ و بدون هیچ سختی ای مشغولشم، دور بودم. یعنی اصلاً حواسم نبود که ازدواج کردم و مسئولیت بخش زنانه زندگیمون رو بدون اینکه بهش فکر کنم یا برنامه ریزی کنم به عهده گرفتم.

 و در ثانیه عجیــــــــــــــــــــب ترسیدم!

فکر کردن به "پذیرش مسئولیت یه زندگی" سخت و ترسناکه اما انجامش راحته. اسمش خیلی غلمبه سلمبه است ولی واقعیتش اینطور نیست. مثل خیلی چیزهای دیگه که ما تو ذهنمون بزرگشون می کنیم و واقعیتشون اینطور نیست.

و اینجاست که حکمت امام علی علیه السلام رو متوجه می شیم:

وقتی از کاری می ترسید خودتون رو داخل اون کار بندازید.

 


پی نوشت:

من که از فسقل سالگی عاشق کار خونه و رسیدگی به همسر و این چیزها بودم و یه جورایی ترسی نداشتم از این پذیرش، اما همین من، الآن یوهو ترسیدم و همین من اعتراف می کنم که راحته.

 

 

نترس، درست می شه.

فقط همین.

 

 


نوشته شده در ساعت 9:15 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مامان جووون :.

 

به نام خدا

هفته دفاع مقدس، "بوسیدن روی ماه" رو دوباره از تلویزیون پخش کرد.

این فیلم رو تو سینما دیده بودم و حظ کرده بودم و حالا دوباره می دیدم.

آخرِ فیلم به دختره حسودیم شد. بیشتر اونجائیش که کلی با مادربزرگهاش خوش گذروند.

 

 

تو اولین فرصت که همسر نبود، شال و کلاه کردم و سرزده یه روز کامل رفتم خونه مامان جون و کیــف کردم.

 


پی نوشت:

دوسِت دارم تنها بزرگترِ دوست داشتنــــــــــــــی ِفامیل.

 


نوشته شده در ساعت 5:6 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: یازدهم مهر :.

 

به نام خدا

و صدای خوبش آمد، باران.

 

 


نوشته شده در ساعت 10:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: وعدۀ صبح :.

 

به نام خدا

می خوایش اما نیست...

 

 

تا صبــــــــــــــح صبر کن!

 


نوشته شده در ساعت 10:30 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مدال طلای آسیا :.

 

به نام خدا

 

این حال من بود تا اینکه "بلاخره" بردیم...

امروز روز وحشتناکی بود.

از صبح...

 خدایا شکرت به هر حال ...

 

 


نوشته شده در ساعت 4:15 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: حس ذوق عمیق داخلی و خارجی :.

 

به نام خدا

همینجوری تق و توق می بریم و میایم بالا. اصلاً انگار نه انگار که یه روزی چه لرزشی به جونمون می افتاد برای مبارزه با کره و چین و ژاپن.

الحمدلله.

بچه ها دیگه تو قالب آسیا نمی گنجن. خیلی خیلی خیلی براشون کم و کوچیکه.

 

 

 


پی نوشت:

و چقــــــدر ذوق می کنم از دیدن خانواده هاشون، و آرامشی که حالا دارن و می تونن بعد از بازی بچه هاشون رو در آغوش بگیرن.

 

 

ممنون فدراسیون.

ممنون گل گل گل گلرنگ.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:12 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: Fare Play :.

 

به نام خدا

 

 

حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالم از بازی های اینچئون داره به هم می خوره.

کره ایها مدالهاشون بوی گنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد می ده.

 

 

 

 

 


پی نوشت:

ببخشید اینطوری صحبت کردم ته ته حسم بود...


نوشته شده در ساعت 9:59 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: آتش نشان من :.

 

به نام خدا

باید جای من باشی و در حالت کلی و عادی "لباس همسر"، جزو یکی از مهمترین مسائل رسیدگی به همسر برات باشه، بعد همسرت لباس فرم پوش باشه و با توجه به شغلش تقریباً هر شیفت مجبور باشی لباسهاش رو بشوری و اتو کنی، این مقوله دو چندان برات اهمیت پیدا می کنه.

وقت اتو با دقت و وسواس خط اتو رو وسط نشان سازمان می اندازم و بعد از تموم شدن اتو، درجه ها رو نصب و پلاک رو بالای جیب سنجاق می کنم و روی چوب لباسی مرتب و آویزونش می کنم، در تمام این مدت یه جـــــوری م.

امروز روز همسر بود. و لباس مراسم امروزشون رو یه جور دیگه ای اتو زدم و آماده کردم. با یه حس یه جوری تر دیگه... :’|

 

درسته با این شغل خیلی چیزها رو نمی تونیم داشته باشیم و برای خیلی چیزهای دیگه محدودیت داریم و سختی هایی رو برامون به وجود میاره، اما همیشه از اینکه همسر یک آتش نشانم حس خوبی دارم. خیلی خوب. 

آتش نشانِ من و زندگیم، افتخارم، روزت میارک

 

 


نوشته شده در ساعت 11:51 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: سورپرایزی دیگر :.

 

به نام خدا

تا حالا واسه مادر شوهرتون سر خود تولد گرفتین؟

من گرفتم.

امسال سال دوم بود و مفصــــــــــــل تر از پارسال.

دوستش دارم. 3>

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:51 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بابام والیبالــــــــــــــــــــــــه :.

 

به نام خدا

ما همش تو هفته دو یا بعضی هفته ها (تا قبل ترم جدید دانشگاهها) سه روز از هم دور هستیم. با وجودی که از لحاظ مکانی فاصله زیادی با هم نداریم و اگر کاری باشه می تونم برم و سر بزنم، وضعیت تا یه حدی عادی شده ولی باز هم سختی خودش رو داره.

همش این بچه های والیبال رو که می بینم، مخصوصاً متأهل هاشون رو، دلم براشون می سوزه. و اینجاست که باز به گروه دیگه ای می رسم که به تک تکشون مدیونیم. علاوه بر مشاغل نظامی و امدادی که برامون آرامش و امنیت رو به ارمغان میارن، یه سری آدم دیگه با گذشت و صبوریشون، که خیلی هم سخت هست، باعث پیشرفت و افتخار مملکت و شادی جمعیمون می شن.

ما به گلبو. به ترمه. به سوگند. به همه کسای دیگه ای که اسمی ازشون نیست ولی حس و حالشون با اینها یکیه مدیونیم. خدا برای همه شون بهترین ها رو رقم بزنه.

 

 

 

 

 


پی نوشت:

1- تقریباً شش ماهه تو اردو هستن و این ماجرا تا بعد از بازی های اینچئون ادامه داره...

2- پریشبا تولد گلبو بود... 

 


نوشته شده در ساعت 12:56 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: کواچ 3 - ولاسکو 0 :.

 

به نام خدا


نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: پس از یک سال :.

 

به نام خدا

از صبح که همه رفته بودن حرم، من تو خونه در تقلای کارهای شخصیم بودم. مانتو شلوار و روسری عقدم رو اتو کردم. داداش جانم هم چادر سفیدم رو اتو زد و اذان ظهر گذشته بود که دایی نازنین بدو بدو یه لقمه غذا بهم دادن و به همراه نرجس و دو تا زندائی های دیگه از زیر قرآن ردم کردن و راهی حرم شدم.

تا ساعت 4 که قرارمون با فامیل و دوست و آشنا بود، تو رواق زیبای آرامش بخشم، تنهایی نشستم به خوندن قرآنهایی که برای عقد، از قبل توصیه شده بود، به همراه ذکرها و دعاها و نمازها. وقتی آخرین جمله رو خوندم ساعت شده بود ساعت قرار. و من برخلاف قبل از اون، بی نهایت آروم و مطمئن بودم.

از دور، آقا رو زیارت کردم و خودم و زندگیم رو بهشون سپردم و رفتم سر قرار، "روبروی مزار شیخ حر عاملی"، که تو این ساعت، زیر آفتاب تند و سوزان حرم بود و به همین خاطر در لحظه برنامه عوض شد و همه فامیل و دوست و آشنا که سر قرار جمع شده بودن، رفتیم همون تالار ِ عقدِ پایین. اون جلوی جلو، دور از هر هیاهویی.

 

 

دلم می خواست به اذان مغرب نزدیک تر بشیم. همه چیز دست به دست هم داد و این اتفاق هم افتاد. اینکه عاقد ساداتم رو چطوری پیدا کردیم هم بماند... خطبۀ عقد با یه حال خاص پر از دعا خونده شد.

همیشه وقتی مجرد بودم به این فکر می کردم که تو این لحظات به چی فکر می کنم؟ و همیشه مثل فیلم، کاندیداهام جلو چشمم می اومدن. اما اون لحظه بدون هیچ فکری پر بودم از دعا. دعا. دعا. و آروووم...

 

هیجان انگیزترین بخشش برام اینه که، در این روز "فامیل امام رضا"ی نازنینم شدم.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 


پی نوشت:

 


نوشته شده در ساعت 5:32 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: برای ... :.

به نام خدا

                                               برای:

الف. ب . پ . ت . ث .

ج . چ . ح . خ . د . ذ . ر . ز . ژ .

س . ش . ص . ض .

ط . ظ . ع . غ . ف . ق . ک . گ .

ل . م . ن . و . ه . ی

 

 

نگران منی ...

 

 

 

 

 

 

 

 برای همه ما که گاهی فراموش می کنیم، هست...

 


پی نوشت:

:'|

 


نوشته شده در ساعت 12:21 بعد از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ