X
تبلیغات
آبی بی انتها

آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: تولد ؟! :.


به نام خدا

هعی.

اصلاً یادم نبود که امروز تولد 8 سالگی این وبلاگه....

مثل هر سال باز هم احساس می کنم چه خوبه که هست!

تولدت مبارک


چه سن جذابی!



نوشته شده در ساعت 0:22 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: خاطره :.

به نام خدا
...

http://azintraffic.com/App_Images/252/244.jpg

93-2-1

نوشته شده در ساعت 0:16 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: چی بگم والا :.


به نام خدا

یک انسان متشخص انسانی است که:

اگر به عروسی دعوت شد، در آن شرکت کند، و اگر تمایلی به حضور ندارد بلافاصله پس از دعوت چه تلفنی چه اسمسی چه کارتی، حضور یا عدم حضور خویش را به میزبان اعلام نماید. شاید میزبان به علت تعداد نفرات بالای مهمانانش، افراد عزیزی را به خاطر حضور آنها کنسل کرده باشد...




 


پی نوشت:

نه. انگاری دیگه راستی راستی دارم عروس می شم. حداقل احساسش رو که بلاخره پیدا کردم. :)


نوشته شده در ساعت 0:3 قبل از ظهر
لينک ثابت |

به نام خدا



دست خسته بهتر از دل خسته

 



نوشته شده در ساعت 11:30 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: امروز جمعه پایانی خونه باباست... :.







...







نوشته شده در ساعت 5:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: بهترین رفیق :.


به نام خدا

به یه بنده خدایی همین چند روز پیش گفتم: "رفیق فقط خودش"

و گفتم: همش بگو، یا رفیقَ مَن لا رفیقَ لَه" که کس بی کسونه و دوست همیشگی و در همه حال. بعد، چنان نجات بخشت می شه در بی کسیت...

و من، در مقام جبران، هیچ کاری ازم بر نمیاد...


پی نوشت:

کارهای خونه، به تهیۀ وسایل یخچال و فریزر رسید و مامان خیلی بنده خدا زحمت کشید.

جالب اینکه ظرفهای آملم اکثراً توی جهیزیه ام دوباره استفاده شد. همه نو بودن و با رنگ وسایل آشپزخونه م هماهنگ و کلی لذتناک شدم ازین اتفاق و کلی خاطره بازی کردم.

 


نوشته شده در ساعت 1:27 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: آک بند :.


به نام خدا

با یکی از اقوام همسر همسایه ایم که اونها هم تازه عروس و داماد هستن.

در مسائل خونه و وسایل زندگی (با نهایت احترام به حقوق همدیگه) با هم ندار هستیم.

ما، حالا دیگه به تزئینات و مرتب کردن ملزومات آشپزی و ... رسیدیم. به قول شیرازی ها "ماهی به دمش رسیده" و خونه مون داره می شه خونۀ واقعی واقعی.

این بین انقدر هر بار که باید خونه بریم، بار و وسیله داریم که وسایل غذای سر دستی پیک نیکی رو نمی تونیم ببریم. راهمون هم تا خونه طولانیه، بنابر این دیگه به این نتیجه رسیدیم که از وسایل "خونه خودمون" خرد خرد استفاده کنیم، و بی نهایت هم حس این کار جالبه و براش فلسفه داریم.

دفعه قبل سفره و بشقابها و قاشق چنگال، این دفعه قابلمه و قوری کتری و کفگیر و چاقوها و چای ساز رو افتتاح کردیم. و یک چیز عجیب. آبمیوه گیری.


ماجرا اینجوری بود که:

همین فامیل همسر اینها، هویچ گرفته بودن تمیز و حاضر برای آبگیری تا بهمون بستنی آب هویچ(که من خاطرۀ بدی ازش دارم) بدن.

آبمیوه گیری نو رو روشن می کنن، یه تقی صدا می ده و دیگه روشن نمی شه. کلی حال هر چهارتامون گرفته شد. یهو یه جرقه فلسفی تو ذهنم زده شد:

جنسی که خریدی رو اگه وقتی که "لازم" هست و "شاد"ت می کنه، استفاده نکنی،

کی فکر می کنی بدردت بخوره؟

اصلاً فکر می کنی چقدر عمر کنی تا وقت خوبی برسه و ازش استفاده کنی؟

مسئله دیگه ای هم بود،

یکی از دوستهام که از وجود آبمیوه گیری توی جهیزیه ام آگاه شد، کلی دعوام کرد که به دردت نمی خوره و تزئینیه و ... و این ماجرا که پیش اومد فکر کردم، اگه "همین یه بار" که تو آمپاس بودیم نجاتمون بده، ارزش خریدشو داشته.

بدو آبمیوه گیری رو از حالت دکوریش در آوردم، ظرفهای مناسب آب هویج بستنی رو هم آماده کردم. تند و تند آب هویجها رو گرفتیم و بی نهایت احساس مثبت داشتم از این کار.   

یه لیوان آب هویچ. یه ظرف آب هویج بستنی، جمع کنندۀ ما دور هم بود و لبخند و شادی رو به لبمون آورد. نگرانیم در مورد سخت کار کردن آبمیوه گیری هم رفع شد و خلاص.

 

زندگی خیلی خیلی ساده تر از اونیه که ما باهاش برخورد می کنیم...



پی نوشت:

تازه شب قبلش مهمون هم داشتیم و از رختخوابهای مهمونمون هم استفاده شد.



نوشته شده در ساعت 2:3 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: به ادامه اخبار ملاحظه فرمایید :.


به نام خدا

چند روز پیش با یکی از دوستهام که از مسائل آرایش و عروس و ... سر در میاره(من به کل در این زمینه های بی سوادم)، پاشدیم رفتیم مظنۀ آرایشگاههای نزدیک خونه که کم هم نیستن رو بگیریم.

اولین چیزی که مورد "توبیخ" مسئولین امر قرار می گرفت، زمان بود و تعللم در انجام این مدل کارها، و این تاااازه باعث شد استرس بگیرم و دو روزی رو مطلقاً نخوابم و یا خواب کامل نداشته باشم. چنان بی خواب، که خاطرات چند دقیقه قبل توی ذهنم وجود نداشته باشه. یا اینکه نتونم تشخیص بدم این مسائلی که یادم میاد، توی ذهنم اتفاق افتاده یا در واقعیت. حال خیلی بدیه.

خلاصــــــــــــه چه عذابتون بدم، وقتی کنار خیابون نگه داشته بودم تا با آرایشگاه دیگه ای که مد نظرمون بود تماس بگیرم چشممون به یک آرایشگاه خورد و برای تکمیل پروسۀ قیمت گیری و دیدن نمونه کارها، به اون هم سر زده بودیم. از لحاظ برخورد به نسبت بقیه بیشتر پسندیدم و کاندیداش کردم. با همسر که تماس گرفتم، گفتن "فلانی" هم هست و اینو هم سر بزن و اگر نشد برگرد اینجا.

یک روز گذشت، "فلانی" که همسر دنبالش می گشت، پیدا نشد و در دسترس نبود. داشتیم زمان رو از دست می دادیم...

***

از این طرف، یک عکاس می شناختم، که چندین سال پیش بعد از دیدن نمونه کارهاش، دلم خواست برای عکس عروسیم پیش اون برم. به تمام بچه های هم تیپ خودمون هم معرفیش کرده بودم.
عکاسم دختری حوزوی هست، هم سن و سال خودمون، که بر اساس نیازِ ِقشر ِمذهبی به عکاس متعهد و قابل اعتماد و متدین و با سلیقه و حرفه ای، وارد این کار شده و درجه کارهاش رو به جرئت می شه "آ" گذاشت. از عکاسی تا چاپ، از فیلمبرداری تا مونتاژ کاملاً زیر نظر خودش و توسط گروه خانمش انجام میشه.

هر چه در این مدت باهاش تماس گرفته بودم؛ ارتباط برقرار نشده بود و این خیلی کلافه ام می کرد، مخصوصاً که کار چندتا آتلیه دیگه رو دیده بودم و ارزش کارشو بیشتر متوجه شده بودم.

بلاخره دیروز تماس حاصل شد و جالب بود و خداخواهی که روز عروسی من سرش خلوت بود. براش ماجرای خودمو تعریف کردم و گفتم هنوز آرایشگاه رزرو نکردم. همون آرایشگاهی که دوست داشتم برم رو به عنوان کار برتر، بهم پیشنهاد داد...

***

و اماااا...

امروز اول صبح رفتم آرایشگاه فوق، و با آوردن اسم عکاسم، کلی عزت و احترام برام قائل شدن و به میزان قابل توجهی هم تخفیف دادن.

بعد از اون هم پیش عکاس مورد علاقه م، قرار داد بستیم. عکاس جان، دلم رو برای انجام یک سری کارهای بیشتر به شدت آب کرد، و من فعلاً که گول نخوردم. چه کنم که کارش بی نهایت فوق العاده و حرفه ای بود و دلم رو برده ... هوووم.

***

عصر هم با همسر به سراغ کارتها رفتیم.

کارتهایی که بعد 7-8 بار ایمیل شدن و نهایی شدنِ قالبِ کلی ِمتن توسط خودم، چاپ شده بود. و چقدر عاشق این تکنولوژی هستم. چقدر به نظرم این کار عالی بود که تونستم خودم تأیید نهایی رو برای چاپ بدم. از نتیجه کار 95% راضی هستم. (5% هم بین خودم و خودش به خاطر کاری که نتونست برام انجام بده.)

شکراً لله حالا دیگه همه چیز روی روال است.

 93-1-19


خانم باران، به ایمیلتون سر بزنید!



 پی نوشت:

با سپاس بی نهایت از مادر شوهر عزیزم، حضرت صدیقۀ طاهره، زهرا سلام الله علیها



نوشته شده در ساعت 0:45 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: سر خط خبرها :.


به نام خدا

امروز، شنبه، شانزدهم فروردین یکهزار و سیصد نود و سه.

1-     کارت عروسی تهیه شد.

در زمان مجردی، هر بار از بهارستان عبور می کردم و پشت ویترینِ کارت فروشی ها می ایستادم، غصه ام می گرفت آخه چطوری می شه کارت عروسی رو بین اینهـــــــــــــــــــــــمه کارت انتخاب کرد؟؟؟

دوستهای کلاس خط که همگی گرافیست هستن، خیلی اصرار داشتن کارتم رو خودم طراحی کنم، اما بین اینهمه کار که رو سرم ریخته واقعاً برام سخت و دردسر بود. خلاصه دیشب که برنامه ریختیم کارت رو تهیه کنیم، فقط یه تصویر توی ذهنم برای خودم ساختم و صبح زود هم رفتیم بهارستان.

تو اولین مغازه پیداش کردم. سر قیمت به نتیجه نرسیدیم. مغازه های بعدی و بعدی و بعدی. توی همگی همین طرح "فقط" چشمم رو می گرفت. بلاخره جایی رو پیدا کردیم که از همگی مناسب تر حساب می کرد و بعد هم جملۀ بسیار ساده به عنوان دعوت، و یا علی از تو مدد.

و اینگونه شد که کارت عروسی تهیه شد. خیلی خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو بکنم.

2-     کت و شلوار داماد + کفش خریداری شد.

برای عقد که با همسر کت و شلوار خریدیم، تِم و رنگ کت و شلوار عروسی رو مشخص کردیم. گذشت تا در عروسی یکی از نزدیکان همسر، یکی دیگر از نزدیکان همسر همون چیزی که ما برای عروسی انتخاب کرده بودیم رو تهیه کرد که برای عروسی ما هم قطعاً همون رو خواهد پوشید(مردها که ازین سوسول بازیهای ما خانمها ندارن که لباساشونو هی راه به راه عوض کنن). کلی خورد تو حالمون. از اون گذشته، اون رنگ و طرحی که قبل انتخاب کرده بودیم با لباس بنده که عروس باشم سنخیت نداشت. بنابر این، به کل تغییر رنگ رو در مسیر کارمون قرار دادیم. اما پیر شدیم تا بلاخره پیداش کردیم. خسته له و داغون. کفش رو نه ولی. بعد از پوشیدن دو سه تا مدل پسندیده و انتخاب شد.

ولی دوست داشتنی شد. به همسر خیلی میاد. بنده خدا در مورد هر دو کاملاً انتخابشو به خودم واگذار کرد. قبل از اینکه به مادر پدرهامون هم نشونشون بدیم که حالا به فرض ذوق کنن و این چیزها بهم یه چیز گفتن، گفتن:"خودت خوشت اومده؟ قشنگه تو تنم؟" گفتم: "آره" گفتن: "منم که دوستش دارم، پس اصلاً نگران خوش اومدن و خوش نیومدن بقیه نباش."

خیلی حرفش به دلم نشست. چیزی که همیشه سعی می کنم تو زندگی انجامش بدم، کار آرامش بخشیه. توصیه اش می نمایم.


پی نوشت:

همه این کارهارو کردیم اون وقت هنوز با هیچ آرایشگاهی برای خودم صحبت نکردم.

خوابم داره تعبیر می شه.

همگی بگین واویلا...

:))

 

نوشته شده در ساعت 10:56 بعد از ظهر
لينک ثابت |


به نام خدا





پی نوشت:

امسال شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، برام معنی و مفهومش بسیار متفاوت بود با سالهای پیش.
حالا امسال احساس خویش و قومی هم دارم، و به خاطر محبتی که دائم بهم دارن، دلم رو سنگین تر می کرد این غم...

 


نوشته شده در ساعت 7:46 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: اسم ندارد :.


به نام خدا

از شب اول سال تا سیزده فروردین 93 مسافرت بودیم. این بار بوشهر.

سخت ترین مسافرتی که توی زندگیم رفتم. به اجبار همسر و مامان اینها، به خاطر شیفتهای همسر، "مجبور" به سفر شدم، در حالی که کمتر از یک ماه تا عروسیه(انشاءالله) و من هنوز کار برام خیلی مونده. به قول نرجس، عروسها هر چقدر که وقت و زمان داشته باشن، به همون اندازه کار هم دارن.

تیتر وار شهرهای رفته رو می نویسم تا بعد از این روزها، سر فرصت سفرنامه رو که مصمم هستم برای نوشتنش انشاءالله، بنویسم.

***

از تهران به سمت قم حرکت کردیم و روز اول رو اونجا بودیم. همسر تا قم همراهیمون کرد و بعدش از ما جدا شد، ما به سمت اصفهان حرکت کردیم و شب به خاطر تصورات قبلمون، که شهرهای اصفهان و شیراز پر از جمعیت هست و جا پیدا نمیشه، "شاهین شهر" اتاق گرفتیم و فرداش به سمت شیراز حرکت کردیم. شبها رو حتماً مستقر می شدیم و استراحت می کردیم تا مثل سالهای پیش بهمون فشار نیاد.

شیراز که رسیدیم شب رو چراغ خاموش(که بقیۀ فامیل از حضورمون تو شیراز با خبر نشن) منزل یکی از اقوام مهمان شدیم و فردا به راهمون ادامه دادیم.

از اینجا به بعد جاده ها برامون جدید بودن ولی بافت گیاهی و طبیعیشون نه، اما بی نهایت زیبا.

عبور از تنگ ها، و رسیدن به بوشهر و آفتاب تیز و گرم جنوب.

برای دیدن نقاط ِ کمتر از 150 کیلومتری اطراف بوشهر، "بوشهر" مستقر شدیم. به "دلوار" رفتیم و "اهرم" و "ریشِهر"، "جزیرۀ شیف" و سفر آبی روی خلیج فارس با لنج. به نیروگاه اتمی رفتیم و بعد از اون از بوشهر خارج شدیم.

نوار ساحلی رو طی کردیم و چندجایی مثل ساحل زیبای "بُنجو" کمی استراحت و بعد به راهمون ادامه دادیم.

روز جمعه به "دَیِر" رسیدیم و بعد از نماز جمعه و نهار در هوای بی نهایت گرم و سوزان و کلافه کننده، به سمت "سیراف" شهر سند باد، حرکت کردیم. شب رو اونجا موندیم و فردا بعد از گشت و گذار در این شهر باستانی فوق العاده، به "عسلویه" و منطقۀ "پارس جنوبی" رسیدیم. برای اسکان به روستایی به اسم "هاله" که به "نای بند" محلی که انتهای سفر مارو تعیین می کرد نزدیک بود، مستقر شدیم.

بعد از "نای بند"، مسیر رو باید به سمت شیراز بر می گشتیم. به "نخل تقی" و بعد "جم" رفتیم و بعد از اون، بعد از سپری کردن یک راه بی نهایت خطرناک و سخت و خسته کننده در شب و تاریکی، به "فیروز آباد" رسیدیم. شب بعد از استقرار و استراحت و یخ کردن و دو هوا شدن و گشت و گذار مفصل در شهر، به سمت شیراز حرکت کردیم.  

نهار رو در "کوار" خوردیم و به شیراز که رسیدیم فقط مهمونی رفتیم تا دو روز. بعد هم یک روزه(14 ساعته) برای شرکت در مراسم سال بابا بزرگ، با سرعت بی نهایت، به تهران رسیدیم.



پی نوشت:

خیلی حرف دارم برای هر کدوم از این اسمهایی که توی کروشه گذاشتم.

وقتمو الآن نمی تونم صرف نوشتن کنم.

دعا کنین به همه کارهام به بهترین شکل برسم.

متشکرم.

 

 


نوشته شده در ساعت 11:23 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: نوروز 93 :.


به نام خدا

http://s5.picofile.com/file/8117493400/93.jpg

به امید فرج


نوشته شده در ساعت 1:26 قبل از ظهر
لينک ثابت |

به نام خدا

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله

شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله شکراً لله



نوشته شده در ساعت 8:36 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: چهارشنبه سوزی :.


به نام خدا

تاق توق. تق توق. خب، به به، امسال هم جنگ چهارشنبه سوری فرا رسید و کلی آدم رو ویلون و سرگردون کرد.

آتش نشانهای هر سه شیفت همگی تو ایستگاهها و مناطق تعیین شده مستقر هستند و با تجهیزات سبک و سنگین گوش به انتظار حادثه ن.

شیفتهای آتش نشانی به گروه 1و2و3 تقسیم می شه. هر روز که شیفت 25 ساعته شون رو بگذرونن، دو روز استراحت دارن. یعنی اگر الآن و این لحظه (هفت شب) روز استراحتشون باشه هم از ساعت 3 عصر تا 12 شب باید سر خدمت و آماده باش، باشن.

هیچی دیگه. همین. همسر ما هم با وجود روز استراحت، الآن سر شیفتن. و فردا هم شیفت خودشونه....

 


پی نوشت:

از بعد از آشنائیم با همسر و شناخت این شغل، هر بار از جلوی ایستگاهها رد می شم و درهای کرکره ای ایستگاه رو پایین می بینم، دعا می کنم هیچ وقت این کرکره ها بالا کشیده نشه.

 

خدایا همه رو از بلایای آتش سوزی دور کن

همه رو از بلایای سوختگی و خسارت دور کن

خدایا آتش نشانهای همه دنیا رو خیلی مواظبت کن

 

 

 


نوشته شده در ساعت 7:50 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: خط پایان :.


به نام خدا

در مورد چیدن خونه قبلاً نوشته بودم.

اینکه یه روز که همسر شیفت بود، ماشین رو ازش گرفتم و وسایل آشپزخونه که یه عالمه کارتن و جعبه بود رو تو ماشین خودمون و ماشین بابا اینها پر کردیم و بردیم خونه. فرداش با مامان بعد از بشور و بساب خانمانه، وسایل رو دوتایی چیدیم و دو سه ساعته همه کارها تموم شد.

بعد هم که نوشته بودم بارهای سنگین هم که رفت و مسئله نگرانیم از انبار آقایون رفع شد، تا بابای مهربونم کارهای فنی رو به اتمام برسونن، اتاقهارو چیدم و بقیۀ کارها رو گذاشتیم موند تا با خیال راحت و سر فرصت با همسر انجام بدیم.

.: گام سیزدهم : چیدمان :.

در ششمین ماهگرد تأهل، فضای اصلی خونه که "پذیرایی" هست رو به شکل خارق العاده ای چیدیم.

گفته بودم که تمام ریز به ریز خونه رو سانت زده بودیم و تو نرم افزار کورل چیدمان مَد نظرمون رو اعمال کرده بودیم، و همچنین وقت سفارش اجناس، به آقایون روی "میلیمتر" تأکید کرده بودم، اما حین چیدن یکی از وسایل اصلی تو جایگاه مشخص شده ش، دیدم اصلاً جا نمی شه.

کلی لب و لوچه ام آویزون شد، تا اینکه همسرِ مدیریت بحران بلد و با سلیقه، ایده ای داد که تمام درهای بسته به روم باز شد و دکور پذیرایی بر اساس فکر ایشون چیده شد که بسیار به دلم نشست. با این اوصاف، رنگ پذیرایی که بر اساس علاقۀ ایشون تعیین شده بود، چیدمانش هم که اینطوری شد، در نتیجه اتاق پذیرایی، اتاق همسر به حساب میاد. :)

یه سری کارها رو برا اینکه مزه "خونه نو" برام بمونه، تا یه هفته به عروسی فکرش رو هم نکردم. اونم آویزون کردن و نصب تابلوها و وسایل تزئینیه.

هیچی دیگه، همین. به این وسیله چیدن منزل متأهلیم با همکاری "مادر و پدر وهمسر" مهربان به پایان رسید.

آخرشم عین این فیلمها وقتی طرف می خواد بره خارج، روی تمام آنچه چیده بودیم ملافه کشیدیم و در رو قفل زدیم و اومدیم خونه هامون.


تو این مدت، از مهرماه تا حالا خیلی از دوستهای نازنین و اقوام لطف داشتن تا تو این روند کمکمون کنن. اما با تقدیر و تشکر از همگی اونها باید اعلام کنم به حدی این شکل انجام کار به دلم نشسته که فقط خدا می دونه. تمام آنچه هست به سلیقه و خواست خودمون دوتا اتفاق افتاده، حتی اگر اشتباه، حتی اگر بی کلاس، ولی چون فکر خودمون بوده، لذت بخشه.



 


نوشته شده در ساعت 7:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مسئولین مملکت :.


به نام خدا

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

در رابطه با مسائل سیاسی و اقتصادی و مذهبی و فرهنگی و خارجی مملکت، همینجوری نشستم ببینم آخرش چی می شه.

واقعاً داریم کجا می ریم؟

............................................................

............................................................

............................................................

............................................................


////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////




نوشته شده در ساعت 1:45 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: جانم ... :.


به نام خدای عزیز

در رفتن جان از بدن

گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن

دیدم که جانم می رود


ختم مادر استاد - 24 اسفند 92


نوشته شده در ساعت 10:8 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: الامان :.


به نام خدا

رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: 

نِعمتانِ مجهولتان الصِحةِ و الاَمان

دو نعمت است كه قدرشان شناخته نميشود: صحت بدن و ايمني



نوشته شده در ساعت 2:49 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: غلاغه به خونه اش رسید :.


به نام خدا

اسباب کشی، بسیار راحت تر از آنچه در مخیلۀ خودم و مادر و پدرم و همسرم و خانوادۀ همسرم بگنجه انجام شد.

.: گام سیزدهم: جهازبرون :.

مسئولیت کار رو سه تا کارگر با ادب و با شخصیت کُرد، که فرز و چشم پاک، با تخصص فراوان و دقت بی نظیر بودن، به عهده داشتن. رانندۀ گروه هم بسیار دقیق بود. روابط بین گروهی شون عالی بود. با هم با ادب صحبت می کردن و همدیگرو آقا x و x  جان خطاب می کردن و ...

7 صبح مبلمان و صندلی ها بار شد.

7 و نیم بقیۀ چوبی ها (که یک آخر شبی، به درخواست چوب فروشم، دونه دونه با همسر و بابا، با ماشینهامون آوردیمشون خونه) + رختخوابها + چمدونهایی که پر بود از وسیله + برقی های بزرگ، رو بار زدن.

8 و نیم تخت و کمد.

10 و نیم رسیدیم خونه.

تا 11 همۀ وسایل با وجود اینکه آسانسور خراب شده بود، به طبقۀ دوم منتقل شد.

منم برای تشکر از جنابان، چای رو داخل فنجون نوی جهیزیه ام سرو کردم. کلی ذوق زده شدن.

کلی هم دعای خیر برام کردن و خیلی زود هم رفتن.

:)

تا بابا به کارهای خونه برسن، همینجوری الکی الکی اتاقها رو چیدم و کلی کارم الکی الکی تموم شد و موند پذیرایی که گذاشتم قشنگ سر فرصت.

 


نوشته شده در ساعت 11:38 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: شاید امروز پیدا شه! :.


به نام خدا

من این ترانه رو خیـــــــلی دوست دارم


ینی صب شده؟؟؟


آرزوم برای توی نازنین



نوشته شده در ساعت 9:2 قبل از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ