آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: بابام والیبالــــــــــــــــــــــــه :.

 

به نام خدا

ما همش تو هفته دو یا بعضی هفته ها (تا قبل ترم جدید دانشگاهها) سه روز از هم دور هستیم. با وجودی که از لحاظ مکانی فاصله زیادی با هم نداریم و اگر کاری باشه می تونم برم و سر بزنم، وضعیت تا یه حدی عادی شده ولی باز هم سختی خودش رو داره.

همش این بچه های والیبال رو که می بینم، مخصوصاً متأهل هاشون رو، دلم براشون می سوزه. و اینجاست که باز به گروه دیگه ای می رسم که به تک تکشون مدیونیم. علاوه بر مشاغل نظامی و امدادی که برامون آرامش و امنیت رو به ارمغان میارن، یه سری آدم دیگه با گذشت و صبوریشون، که خیلی هم سخت هست، باعث پیشرفت و افتخار مملکت و شادی جمعیمون می شن.

ما به گلبو. به ترمه. به سوگول. به همه کسای دیگه ای که اسمی ازشون نیست ولی حس و حالشون با اینها یکیه مدیونیم. خدا برای همه شون بهترین ها رو رقم بزنه.

 

 

 

 

 


پی نوشت:

1- تقریباً شش ماهه تو اردو هستن و این ماجرا تا بعد از بازی های چین ادامه داره...

2- پریشبا تولد گلبو بود... 

 


نوشته شده در ساعت 12:56 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: کواچ 3 - ولاسکو 0 :.

 

به نام خدا


نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: پس از یک سال :.

 

به نام خدا

از صبح که همه رفته بودن حرم، من تو خونه در تقلای کارهای شخصیم بودم. مانتو شلوار و روسری عقدم رو اتو کردم. داداش جانم هم چادر سفیدم رو اتو زد و اذان ظهر گذشته بود که دایی نازنین بدو بدو یه لقمه غذا بهم دادن و به همراه نرجس و دو تا زندائی های دیگه از زیر قرآن ردم کردن و راهی حرم شدم.

تا ساعت 4 که قرارمون با فامیل و دوست و آشنا بود، تو رواق زیبای آرامش بخشم، تنهایی نشستم به خوندن قرآنهایی که برای عقد، از قبل توصیه شده بود، به همراه ذکرها و دعاها و نمازها. وقتی آخرین جمله رو خوندم ساعت شده بود ساعت قرار. و من برخلاف قبل از اون، بی نهایت آروم و مطمئن بودم.

از دور، آقا رو زیارت کردم و خودم و زندگیم رو بهشون سپردم و رفتم سر قرار، "روبروی مزار شیخ حر عاملی"، که تو این ساعت، زیر آفتاب تند و سوزان حرم بود و به همین خاطر در لحظه برنامه عوض شد و همه فامیل و دوست و آشنا که سر قرار جمع شده بودن، رفتیم همون تالار ِ عقدِ پایین. اون جلوی جلو، دور از هر هیاهویی.

 

 

دلم می خواست به اذان مغرب نزدیک تر بشیم. همه چیز دست به دست هم داد و این اتفاق هم افتاد. اینکه عاقد ساداتم رو چطوری پیدا کردیم هم بماند... خطبۀ عقد با یه حال خاص پر از دعا خونده شد.

همیشه وقتی مجرد بودم به این فکر می کردم که تو این لحظات به چی فکر می کنم؟ و همیشه مثل فیلم، کاندیداهام جلو چشمم می اومدن. اما اون لحظه بدون هیچ فکری پر بودم از دعا. دعا. دعا. و آروووم...

 

هیجان انگیزترین بخشش برام اینه که، در این روز "فامیل امام رضا"ی نازنینم شدم.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 


پی نوشت:

 


نوشته شده در ساعت 5:32 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: برای ... :.

به نام خدا

                                               برای:

الف. ب . پ . ت . ث .

ج . چ . ح . خ . د . ذ . ر . ز . ژ .

س . ش . ص . ض .

ط . ظ . ع . غ . ف . ق . ک . گ .

ل . م . ن . و . ه . ی

 

 

نگران منی ...

 

 

 

 

 

 

 

 برای همه ما که گاهی فراموش می کنیم، هست...

 


پی نوشت:

:'|

 


نوشته شده در ساعت 12:21 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: Surprise :.

 

به نام خدا

شخصاً از سورپرایز کردن اطرافیانم به مناسبتهای مختلف بی نهایت لذت می برم. به این وسیله دوست دارم عشقم رو به تک تکشون ابراز کنم.

بین خودم و همسر مناسبتهای بیشتری وجود داره تا براشون جشن بگیرم و ایدۀ جشن گرفتنهای ساده با دلایل خاص، زمان دانشجویی به ذهنم رسید، تو شهر کتاب آمل. جایی که کارتهای تبریک بسیار شیک با مناسبتهای با شکوه و خاص رو دیدم. مثل:

دیدن یه روز دیگه

یا

لبخند آفتاب

یا

بارش بارون

سورپرایز کردن در زمان جشن تولد که "باید" بزرگتر از بقیه جشنها برگزار بشه، اگر گروهی داره اتفاق می افته، بسیار خلاقیت نیاز داره. باید از تکنیکهایی استفاده کنی که در تولد بقیۀ افراد گروه انجام نداده باشی و هیچ وقت هم انجام ندی و از یک قاعدۀ خاص پیروی نکنی و متنوع باشی.


پی نوشت:

و به این نحو سورپرایز شدن، کار سختی می شه...

 

 


نوشته شده در ساعت 8:21 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: آفتاب و آب :.

 

به نام خدا

رقص نور آفتاب و آب.

ورجه وورجه عین ماهی.

بازی و خوشــحالی کودکانه.

 

 

:)

 


نوشته شده در ساعت 2:3 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: Trident :.

 

به نام خدا

هنوز وقت نکردم سفرنامه بوشهر رو ادامه بدم که برسم به عسلویه و اتفاق مهمش رو بنویسم. اما چند روز پیش که با همسر به خرید رفته بودیم، تو یکی از سوپرهای محله مون، دیدن این محصول مجابم کرد که اطلاع رسانی کنم.

حتماً وقتی سوار مترو می شید، با بسته های خوشگل و جذاب "آدامس تریدنت" مواجه شدید..

 

 

این آدامس دو نوع بسته بندی داره، یک نوع روسی هست که تو مترو می فروشن و خیلی دیده شده که تاریخ مصرفش گذشته، یکی نوع هم بسته اش کمی متفاوته و آمریکائیه و همین عنوان رو داره.

به مواد اولیه بسته بندی نوع متفاوتش که نگاه بیندازید، نکتۀ جالبی وجود داره با عنوان : Suger Alcohol که 1gr هست. و این یعنی نجسی در آدامس. و همونطور که می دونید یک هزارl گرم هم در محصولی الکل وجود داشته باشه، از دیدگاه مذهب ما رد هست و نجس و حرام.

حالا ربطش به عسلویه چی بود؟ ما تو بازار عسلویه می گشتیم و تو یکی از مغازه های خوراکی فروشی ِ خارجیش، آدامس اوکالیپتوس تریدنت که تو تهران ندیده بودم رو دیدم و خریدم.

وقتی رسیدیم خونه، با نهایت تعجب و خداخواهی، من که هیچ وقت برام مواد تشکیل دهنده هیچ محصولی مهم نبود، مواد اولیه اش رو خوندم و با دیدن این "شکر الکلی"، کلی حالم گرفته شد و این آدامس به عنوان یه یادگاری تلخ، تو کمدم باقی موند.

خیلی ناراحتم که وقتی عسلویه بودیم، به فروشنده این رو نگفتم، و این بار که تو یه مغازه تو شهر خودمون دیدم با کلی دل دل کردن، به فروشنده اعلام کردم که :

"از حالا که می دونی،  اگر معتقدی که نفروش، چون پول حلال و طیب تو جیبت نمی ره،

اگر معتقد نیستی، که به افرادی مثل من بگو که این آدامس مناسب حالشون نیست."

لازم دونستم اینجا هم برای کسایی مثل خودم که این مسائل براشون مهمه این رو مطرح کنم.

اصلاً چه کاریه محصولات خوراکی خارجی بخریم؟؟؟؟ یا اگر می خریم به این چیزهاش توجه کنیم.

 


نوشته شده در ساعت 2:3 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: Zip Kip :.

به نام خدا

معرفی می کنم، یکی از بهترین یاران من در آشپزخانه و خانه داری:

 

 

در زندگی من، که کمتر خونه هستم و هر چیزی که میخرم و داخل یخچال می گذارم باید بیش از یک هفته تازه بمونه، آشنا شدن با این محصول مثل یک معجزه بود.

به طرز غیر قابل تصوری سبزیجات و میوه داخلش تازه می مونه. با بسته شدن دربش، هوا داخل کیسه نمی شه و سبزیجات ِلطیف مثل سبزی خوردن که تو هر شکلی بیش از دو سه روز تر و تازه نمی مونه، حتی تا ده روز هم تازۀ تازه مونده.

رنگ بندی بسته هاش معرف سایز و تعداد متفاوتش هست. سایزهای کوچیکتر تعداد بیشتری دارن و برعکس. اما قیمت همگی با هم یکی هستن.

خلاصه توصیه می شود. :)

 

 


نوشته شده در ساعت 1:39 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: :) :.

 

به نام خدا

خیلی جالبه که هیچ حرف خاصی برای اینجا ندارم.

 


نوشته شده در ساعت 10:24 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: حس خوب :.

 

به نام خدا

کِی فکر می کردم، که وقتی ایمیلم رو بعد کلی وقت باز می کنم و می بینم توش هیچ خبری نیست، احساس خوبی داشته باشم؟ صرفاً چون "منتظر" نیستم.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:7 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: اصطلاح :.

 

به نام خدا

 

تنم می خاره


نوشته شده در ساعت 11:54 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: قلبم ... :.

 

به نام خدا

نا آرومم. همینجور هی اتفاقات ناگوار و خبرهای بد میان و می رن و هنوز دردشون نرفته یکی دیگه.

امروز هم که هنوز تلخی غزه به جانمون هست، حسین معدنی هم به رحمت خدا رفت...

نمی دونم چی بگم...

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 10:53 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: پارک :.

 

به نام خدا

فکر کن!

همچین صحنه ای حالا برای ما مرثیه شده...

 

خبر


نوشته شده در ساعت 2:35 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: عید فطر مبارک :.

 

به نام خدا

عید فطر، یعنی یک سال از دوتایی شدنمون گذشته.

اولین سال. فک کن... یک ســــــــــــــــــــــــال.

چه زود.


نوشته شده در ساعت 6:32 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: الهم غَشِّنی ... :.

 

به نام خدا

چند روز پیش یه بنده خدایی داشت از نشانه های نظم در یکی از کشورهای مسلمان اینطور می گفت که:

از دو هفته پیش برنامه عید فطرشون روشنه و مردم رو ویلون و سرگردون نکردن.

راست گفتن "دوشنبه عیده " و ملت رو راحت کردن.

خیلی هم ادعای فضل داشت. بعد اگه فقط یک بار یک گذر سرسری به یکی از کلاسها یا کارگاهها یا همایشهای روئت هلال داشت می فهمید چی به چی و کی به کیه...

بماند...

امروز روز بیست و نهم ماه رمضان هست. و با توجه به همون روئیت هلال و ... فردا آخرین روز ماه رمضان هست. همش یک روز مونده. و من که به فیلم اولین افطاری با هم بودنمون نگاه می کنم، باورم نمیشه این زود گذشتن. و خجالت زدم از بهره نبردن کافی از این ماه ... هر بار هم که می گفتم انشاءالله سال دیگه جبران می کنم، به خودم نهیب می زدم که از کجا معلوم باشی...

همین.

 

 


نوشته شده در ساعت 5:0 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: روز قدس 93 :.

 

به نام خدا

به لطف خدا، یک راهپیمایی عالی.

از مسیر جدید و بهتر تر از قبل.

با هوای گرم اما قابل تحمل.

به همراه ِ همراه ِ مطلوب.

و همراهان مطلوب.

 


نوشته شده در ساعت 5:43 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: شب قدر اول :.

 

به نام خدا

جمعیت موج زننده و ترافیک دیشب دم سحر، دل آدم رو شاد می کنه و شاکر می شه از زندگی کردن کنار این آدمها تو این آب و خاک. یه حس عشق شدید.

الحمدلله رب العالمین.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 5:3 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: ایران 3> :.

 

به نام خدا

تمام سالن می گفتن "ایران".

حالا هر پرچمی هم که دستشون بود، رفته بودن برای حمایت تیم "ایران" و موفق هم عمل کردن.

این چیزی بود که دوستش داشتم.

 

 


نوشته شده در ساعت 4:58 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: ... و شایِعَت و بایِعَت و تابِعَت ... :.

 

به نام خدا

 

دارم خودمو برای یک روز قدس پر از فریاد آماده می کنم

 

ببینید

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:33 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: ا.ش.ک :.

 

به نام خدا

از بازی فینال بگذریم، تو این جام جهانی مجموع زمانی که سر تلویزیون نشسته باشم و فوتبال دیده باشم، مجموعاً شاید 90 دقیقه هم نبوده. بیشتر هم زمانش، بعد از سوت پایانی بوده و مراسم عزاداری شکست یا حذف یه کشور.

تو دیدارهای فامیلی این روزها، که الحمدلله به برکت ماه رمضان زیاد اتفاق می افته، سر بحث فوتبال، طرفدار تیمی بودم که دیشبش باخته بوده، و علتم هم دل سوزیم برای اشکهای سوزان بازیکنان و طرفدارانشون که از ته ته ته نهادشون جاری بود، هست. حتی به جرئت می تونم بگم برای چند کشور من هم پای تلویزیون پا به پاشون گریستم.

اینها همه در حالی هست که نه خونی این وسط بوده و نه جونی داده شده. یه اشک همدردی بوده برای موفق نشدنشون.

و حالا غزه...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

 

 

ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 2:49 قبل از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ