آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: کیش 2 :.

 

به نام خدا

ساعت 5 بیدار شدیم و دیگه معطل نکردیم. تا نماز رو خوندیم زدیم بیرون. هوا هنوز تاریک بود و افق تازه داشت رنگ می گرفت.

باجه دوچرخه سواری 24 ساعته بود، ولی پسرک اجاره دهنده، خواب بود. بیدار که شد دوتا موتور ترو تمیز بهمون داد و راهیمون کرد تا بریم.

 

 

برای اولین بار تو عمرم موتور، که نه موتور برقی کوچولو، سوار شدم. راحت بود کاری نداشت. (البته همسر می گه: "من قبلاً موتور سواری کرده بودم ولی تو که بار اولت بود خیلی خوب بودی". یعنی بهم افتخار کرد)

کِیفش بیشتر از دوچرخه بود و خستگی نداشت. موتورچۀ من به سمت چپ کشیده می شد و وقتی می خواستم تو پیچ برم سمت راست به زحمت می افتادم و باز همش با فاصله پشت همسر بودم و ازش جا می موندم. (نگید "عروس بلد نیست برقصه رو" که واقعاً نامردیه)

خیلی زود زمانمون تموم شد. هنوز یه عالمه دلم می خواست. با تأخیر رسیدیم اما پول بیشتری ازمون نگرفت. تشکر کردیم و مثل دیروز رفتیم سمت دریا. این بار جای خلوت تر و با تجهیزات کامل.

زدیم به آب و این بار تا جون داشتیم شنا کردیم. یه دونه عینک شنا هم برده بودیم و نوبتی استفاده می کردیم. همسر کلی عینک داشت گوشماهی و مرجان و صدف از کف دریا صید می کرد و من اگه ساکن می موندم، دور و برم پر می شد از ماهی های کوچولوی مهربون نقره ای که بدون اینکه ازم بترسن دور و برم شنا می کردم. تازه می فهمیدم چرا انقدر این شنا برام آرامش بخشه.

برای همسر راحت تر بود شنا. برای من اصطکاک لباس و دریا نمی گذاشت جلو برم. دو تا دست که می زدم جونم در می رفت. ترجیح می دادم وقتهایی که عینک نداشتم فقط روی آب معلق باشم و آبی آسمون و پرواز هوایپماها و مرغهای دریایی رو نگاه کنم. البته اگه ورجه وورجه های همسر می گذاشت چشم سالم برام بمونه. همش آب شور می پرید تو چشمم و آتیشم می زد.

خلاصه اون روز هم یک ساعتی تو آب شنا و آب تنی کردیم و خیلی سریع و فرز لباس عوض کردیم و رفتیم هتل و باز صبحانه مفصل. بعد که رفتیم تو اتاق، تا وسایل شنا رو تر و تمیز کنم و لباسها رو بشورم و پهن کنم برای فردا (پیر می شدم تا خشک بشن)، وقت رفتن شد.

دیشب که پاساژ ونوس رفته بودیم، دیدم از پارکینگ اونجا تا مجتمع آبی راه خیلی کمی هست. از پاساژ ونوس تا هتل ما هم باز مسیر کوتاهی بود. بنابر این حداکثر زمانی که توی خیابون می موندیم 5 تا 8 دقیقه بود. به همین خاطر لباسم رو با شلوار جینم تنظیم کردم. از در هتل که اومدیم بیرون، همسر از مسیر ویژه ای صحبت کرد و منم که پریشب به مسیر یابیش اعتقاد پیدا کرده بودم، دل رو به دریا زدم و باهاش راهی شدم و از تمام بیابانهای کیش عبور کردیم و بعد از 45 دقیقه به مجتمع آبی رسیدیم. لباسم رو گفتم چی بود. چطوری اون روز سیاه و کبود و پخته شدیم قابل بیان نیست.

وقتی به "کلوپ شایان" رسیدیم، آقاهه قیافه من رو که دید فهمید چه به روزم اومده. منم که تا چند دقیقه قبلش عصبانی بودم، خنده خنده عصبانیتم رو رد کردم و حالا به عنوان یه خاطر جالب ازش یاد می کنم. واقعاً چیزی بود که هیچ کس ممکن نیست تو سفر کیش تجربه اش کنه. و خب جالبه دیگه. از وسط درختهای بیابانی بگذری.

اون روز قصد داشتیم بریم "غواصی". آقایون با تیم آقایون و خانمها هم با تیم خانمها می رفتن. خیلی خوب بود. دوباره از اون لباسها بهم دادن و بعد همسر تا قایق غواصی همراهیم کرد و فیلم گرفت. تا نشستم داخل قایق، لادن، مربی غواصی اصرار پشت اصرار که بگذار امروز که انقدر آب عالی و زلاله ازت عکس بگیرم. با همسر تصمیم گرفته بودیم زیر بار نریم(الآن هر دومون پشیمونیم). و زیر بار نرفتیم و بنابراین لادن نشست و شروع کرد به آموزش.

اول از همه آموزش زبان اشاره زیر آب. چیزهای واجب:

بالا رفتن 

پایین اومدن 

خوبه و ok

مشکل دارم

درد دارم-اشاره به موضع درد (گوش درد)

 

بعد از اون آموزش باز کردن گوش که مهمترین بخش غواصی هست.

مرحله بعد نحوۀ استفاده از وسایلی که بهم می دادن. بایدها و نبایدهاشون. عینک. فین. دستگاه تنفسی.

یه عالمه هم در مورد مشکلاتی که ممکنه تو آب پیش بیاد و روش حل شون برام صحبت کرد.

تنها درخواست کننده غواصی من بودم، و در تمام این مدت که لادن توضیحات رو می داد، قایق ران که مرد بود به سمت سایت غواصی وسط دریا پیش می رفت.

رسیدیم. خانم غواص، رفت داخل آب و آماده شد. لادن فین داد پوشیدم(کفش غواصی)، وزنۀ هم وزنم به کمرم وصل کرد. کلاه غواصی رو به جای روسری سرم کردم. عینک رو به چشمم زد. جلیقه تنفسی و کپسول رو به کولم وصل کرد و ... قبل از اینکه بخوام بترسم، با صورت داخل آب پرتاب شدم.

گوشم گرفت. باید می گرفت. درسهام رو تند و تند اجرا می کردم. غواص ازم با زبون اشاره پرسید خوبی؟ با اشاره گفتم خوبم.

 

 

کلی کیف کردم از حرکتم. رفتیم پایین. عمیق نفس می کشیدم و قل قل آب از زیر گلوم می اومد جلو چشمم و نمی گذاشت زیر آب رو ببینم. هی سعی می کردم جهت صورتم رو یه جوری کنم که قل قله جلو چشمم نیاد.

غواص پشت سرته. جوری که تو خودت رو تنها حس می کنی. کولیت رو می گیره و این ور و اون ور می برتت، خیلی نامحسوس.

به مرجانها نرسیده بودیم که چنان گوش دردی گرفتم که می خواستم داد بزنم. به غواص با اشاره گفتم مشکل دارم تو گوش. با اشاره درسمو یادآوری کرد. انجام می دادم و درست نمی شد. کلی طول کشید تا درستش کنم.

حالا رسیده بودم به مرجانها. خیلی عمق زیادی رو پایین نیومده بودم. نمی بردنم به خاطر فشار آب. برای مبتدی ها خطرناک بود. همینطوریش یه میلیمتر که می برد پایین تر، گوشم فریادش در می اومد. منو چسبوند به مرجان. گرفتمش.

 

 

جنس زبر در عین حال لطیفش جالب بود. بهم غذا داد تا به ماهی هایی که داشتن به طرفم می اومدن، بدم. ماهی هایی که همیشه تو آکواریوم آب شور دیده بودیمشون. ماهی های شبرنگ که با مُد پیش می رفتن. ماهی های نقره ای. دلم می خواست همه شون رو نازی کنم. فرار می کردن.

حسابی که غذا دادم، باز بلندم کرد و یکمی فین زدم تا به مرجانهای پایین تر رسیدم. خوشگل تر بودن. صورتی و قهوه ای و بنفش. بعضی ها هم یشمی و زرد.

یه ماهی زرد و صورمه ای بزرگ اومد سراغم. نمی ترسیدم. نمی ترسید. شانسش رو نداشتم وگرنه لاک پشت و چیزهای بزرگ دیگه هم میان پیش غواصها. (الآن که دارم می نویسم باز گوشم گرفته. عجیبه. بهش فکر می کنم گوشم می گیره. :) )

فکم به خاطر فشار دادن دهنی درد گرفته بود. از تنفس عمیق، حلقم هم خشک شده بود. نمی شد آب دهن غورت بدم، وگرنه عینکم بخار می گرفت. بهش فکر نکردم. فقط لذت بردم و به ماهی ها غذا دادم و اونها هم دورم می رقصیدن.

غواص رفت بالا و منو کشوند بالا و بالا و بالاتر. سرم که از آب اومد بیرون، دلم برای عُمق تنگ شد.

نردبون انداخته بودن. بهش وصل شدم. غواص دونه دونه وسایل رو از تنم جدا کرد. اول جلیغه و دهنی. بعد وزنه. بعد فینها.

لادن پرسید چطور بود، گفتم عالی. و به زبان اشاره هم بهش اوکی رو اشاره کردم. خندید.

از پله ها خودم رو کشیدم بالا. تا آقاهه مشغول موتور قایق بود جست زدم تو قایق و لباسام رو مرتب کردم و روسری رو سرم کردم و غواص هم اومد بالا و راه افتادیم. با سرعت فراوان می رفت و من که خیس بودم یخخخخخخخخخخخ می کردم.

رسیدیم اسکله. همسر با دوربین ایستاده بود. دلم براش تنگ شده بود. :) گفت چطور بود؟ گفتم عالی. از لادن و غواص خداحافظی کردم و پریدم پایین.

همسر من رو بخش بانوان گذاشت و وسایلم رو داد و رفت تا خودش به غواصی مردونه اش برسه.

یه دوش عجیب غریب داشت. اندازه یه بشقاب سر دوشیش بود. همینکه آب رو باز می کردی، انقدر شدتش زیاد بود خیس خیس می شدی. با توجه به شن، بهترین گزینه بود. یک حمام عالی.

اذان شده بود. همونجا وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و بدوبدو خودم رو به ساحل رسوندم که نکنه همسر اومده باشه و ازش فیلم نگرفته باشم.

از لحظه ای که روی سکو نشستم تا وقتی اومدن نزدیک یک ساعت طول کشید. در تمام این مدت به دریا نگاه می کردم و خدمات دریایی دیگه ای که داشت مقابلم اتفاق می افتاد. یه سریش از همون دور هم ترسناک بود، یه سری نه. دلت می خواست انجامش بدی. مثل پاراسل.

همسر خوشحال و خندان رسید. تعداد اونها بیشتر بود. کلی بهشون خوش گذشته بود. همسر از چیزهایی که تعریف کرد، متوجه شدم، قبلش بهشون آموزش ندادن.

یکی اینکه وقتی داخل آب انداختنش دهنش پر آب شده. یعنی بهش نحوۀ نگه داشتن دهنی رو یاد ندادن. و بدتر از اون آموزش خروج آب از دهان رو هم یاد ندادن و همسر بنده خدا اول کاری مجبور شده یه عالمه آب شور و تلخ رو که تو دهنش بوده غورت بده. خلاصه اینطوری. ولی برده بودشون کف دریا و اونجا پا زدن و همسر یه مرجان گنده هم با خودش آورده بود. از کف دریا. قرمز و سبز بود.

همسر دوش گرفت و از در که رفتیم بیرون یاد اومدنمون افتادیم و "پیاده روی در بیابانهای جزیره" و حالا که از فاجعه بودنش گذشته بود، هر و هر می خندیدیم.

نهار رو خوردیم و رفتیم تو اتاق. همسر، از تهران خیلی بد سرماخورده بود (اولین مریضیش در طول آشنائیمون). تا تونسته بودم دوا درمونش کرده بودم و وقتی اومده بودیم کیش، گرمای هوا باعث شده بود بهتر بشه. بعد هم یکی از دلایلی که وارد پاساژها نمی شدیم همین تغییر دما و حال جسمی همسر بود.

حالا وقتی از غواصی اومده بود، همون باد سردی که من تجربه کرده بودم بهش خورده بود، این رو به علاوۀ تغییر فشار و اینها بکنید و ببینین با یه مریض سرماخورده چه می کنه.

سر دردی گرفته بود وحشتناک. کلی دلم براش سوخت و هر کار بلد بودم انجام دادم تا یکمی بهتر شد و تونست بخوابه. از خواب که پاشد هنوز خوب نبود. گفتم شاید برای هوای هتله. رفتیم پیاده روی کنار ساحل. هوای بیرون بهترش کرد.

یه عالمه کنار ساحل نشستیم و با شنها بازی کردیم و چیز میز ساختیم. بعد یهو یادمون افتاد شب آخره و هنوز سوغاتی نخریدیم.

این بار لباس گرمتر به همسر داده بودم، اولین پاساژ سر راهمون "پاساژ بزرگ کیش" بود. رفتیم داخلش و اتفاقاً تو اولین مغازه چیزی که می خواستیم رو پیدا کردیم بعد هم بقیه پاساژ رو گشت و گذار نمودیم و هر خریدی که به نظرمون می اومد جالبه و تو تهران پیدا نمی شه رو انجام دادیم و به خودمون برای خرج کردن های الکی هی نهیب زدیم و از پاساژ بیرون اومدیم و قدم زنان رسیدیم هتل.

همسر که حالش خوب شد، حال من بد شد. مقدمات سرماخوردگی نمایان شد و انقدر بد بودم که حتی اشتها به شام نداشتم. شام سوپ خوردم. اتفاقاً چسبید و سر حالم آورد.

بعد از شام، رفتیم جاهای دیگه ای از هتل که ندیده بودیم رو دیدیم و از جاهای دیگه شهر سر در آوردیم. هتلها و فضاهای زیبایی که ساخته بودن.

یه جا از این اتوبوس دو طبقه ها بود به عنوان تزئین قرار داده بودن. دیدیم درش بازه. تر و تمیز و مرتب بود. رفتیم داخلش کلی خاطره بازی کردیم.

بعد هم یه آبشاری پشت هتل بود اونم دیدیم و دیگه از حال داشتیم می رفتیم. فردا روز آخر بود. می خواستیم از صبح زود بریم شنا. باید زودتر می خوابیدیم.

هتل که رسیدیم 1 شب شده بود.


نوشته شده در ساعت 1:43 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: 93/8/8 :.

 

به نام خدا

یهو وحشت زده شدم از اینهمه تاریخ و مناسبت که توی ذهنمه. مثل الآن که روز خاصی فرا می رسه و تمام مناسبتها از مقابل ذهنم به شدت فرو می ریزه، مثل آبشار.

تازگی ها، شاید از بعد ازدواج، دارم اینهمه تاریخ و روز و ساعت و مناسبت رو تو ذهنم، کم و کم و کمرنگ تر می کنم. خیلی سنگینن.

این حال یهو امروز، که 8 آبان هست بهم رو آورد.

هشت آبانی که از سال 88 هر سال اتفاق خاصی توش افتاده و الآن همه شون دوباره سر ریز شدن از ذهنم.

بر عکس قبل، دیگه ازش لذت نمی برم.

 


 

پی نوشت:

به یاد هشت هشت هشتاد و هشت:

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 

 

 


نوشته شده در ساعت 12:23 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: کیش1 :.

 

به نام خدا

سفرمون به کیش ظهر روز جمعه با نیم ساعت تأخیر هواپیمایی آتا، اتفاق افتاد. پرواز یک ساعت و نیم به طول انجامید و وقتی که مهماندار اعلام کرد کمربندها رو ببندیم که در حال فرودیم، خلیج نیلگون فارس از گوشۀ پنجره هواپیما نمایان شد و جلو و جلو تر رفتیم و ارتفاع کم و کمتر شد و قایقها و کشتیهای روی آب بزرگ و بزرگ تر شدن.

نشستیم. هوای تهران، سرد بود. 14 درجه بالای صفر همراه با وزش باد. ما لباسی که تنمون بود، کمی گرم بود، وقتی از در هواپیما خارج شدیم، شرجی و گرما همراه با بوی نا خورد به صورتمون و تااازه فهمیدیم کجا اومدیم. این در حالی بود که خورشید کاملاً زاویه دار می تابید و چیزی تا غروب نمونده بود.

چمدون رو برداشتیم و مینی بوس هتل جلوی در فرودگاه به انتظارمون بود. هتل فلامینگو.

 

 

مراحل تحویل اتاق خیلی زود انجام شد و مارو نجات دادن و به اتاقهامون راهنمایی کردن. اتاق 331، طبقۀ سوم. کلی از امکانات اتاق کیف کردیم و زود اومدیم بیرون تا عکاسی غروب خلیج فارس رو از دست ندیم. دیر رسیدیم، آفتاب به زیر آب رفته بود.

شرجی نفسمون رو تنگ کرده بود و حالت لختی بهمون داده بود. همسر که پا به آب زد، گرم بود. کم کم هوا تاریک شد و ما هم قدم زنان نوار ساحلی رو طی می کردیم. از میدونچه ای گذشتیم که رقص آب و نور داشت. بعد هم اولین پاساژ رو وارد شدیم که "پاساژ زیتون" بود. فقط قیمت می کردیم و به اجناس رنگی رنگیش نگاه می انداختیم.

برای برگشت به هتل، خیابونها رو گشتیم. سفر قبلی که همسر به کیش داشت، کلی راه گشا بود در مسیریابی. بلاخره رسیدیم هتل. خسته و گرسنه در حد آه. نمازمون رو خوندیم و رفتیم شام. بین اونهمه غذا که غیر قابل انتخاب بود، خوراک میگو با سیر و روغن زیتون سفارش دادم. وقتی آوردن، تصویرش جالب نبود. فکر می کردم احتمال زیاد دوست نداشته باشم. ولی وقتی شروع به خوردن کردم، جزو چند غذای برتر زندگیم قرار گرفت. واقعاً طعم و عطرش زاید الوصف بود.

شب از زور خستگی خیلی زود خوابیدیم. تو گشت شبانه مون مسیریابی و مظنۀ وسایل تفریحی رو گرفته بودیم و برای صبح فردا قبل از طلوع، دوچرخه سواری رو انتخاب کرده بودیم.

***

صبح خیلی دیر بیدار شدیم. یعنی ساعت 5 و نیم. تا نماز خوندیم و رفتیم بیرون 6 گذشته بود. هوا داشت گرم می شد. رفتیم سراغ باجه دوچرخه. یکیش رو انتخاب و امتحان کردم به نظر خوب اومد و راه افتادیم.

 

 

وای دوچرخه سواری اونم کنار خلیج فارس. تو یه مسیر ویژه که راحت بود و بی خطر. باد خنکی که از دوچرخه سواری ایجاد شده بود، آتیش آفتاب رو بی اثر کرده بود. کلی عکس گرفتیم. با هتل داریوش. با درختها. با گلها.

دوچرخه ام تو سرعت بالا و سرازیری ها دیگه پا نمی زد (مثل وقتی که برعکس پدال رو بچرخونی). زنجیر به پدال گیر نمی کرد که سرعتو بالا ببره. همش از همسر جا می موندم.

یک ساعت تمام تا وسطهای شهر رفتیم و برگشتیم. دیگه از کمر و پا داشتیم می افتادیم که رسیدیم به محل دریافت دوچرخه مون. خیس از عرق و خسته قدم زنان رفتیم تا دریا. هیچ بنی بشری دور و بر نبود. اونم تو محل تفریحی که شب غلغله بود.

همسر پا به آب زد و یواش یواش رفت و رفت و دیگه رسماً مشغول شنا شد. آب زلال، من رو هم قلقلک می داد برای به آب زدن. همسر هم دوبار که تشویق کرد، دیگه دامن از کف دادم و با لباس و مانتوی پلوخوری رفتم داخل آب و لذت دنیا رو بردم.

یه عالمه دوتایی شنا کردیم و فیلم گرفتیم و لذت بردیم.

شنا در آب دریا چیزی بود که 9-10 سالم بود تو دریا خزر تجربه کردم و انقدر آب تلخ خورده بودم که متنفر بودم ازش. اما اون کجا و این کجا. فقط چون عینک شنا نداشتیم کور و سوزان شدیم و خیلی زود خسته شدیم و اومدیم بیرون. همینجوری خیس خیس راه افتادیم به سمت هتل. ناراحتیم این بود که فقط یه چادر همراهم برده بودم و تا به هتل برسم چادرم از خیسی مانتو و روسریم خیس شده بود و ترس داشتم شوره بزنه.

با یه حال عالی رسیدیم هتل. دوش گرفتیم و رفتیم صبحانه. اردور بود و متنوع. از کره مربا تا سوسیس. همه جا صبحانه های هتل ما معروف بود.

بعد از صبحانه، لباس مخصوص برداشتیم و باز زدیم بیرون. رفتیم "مجتمع تفریحات و ورزشهای دریایی".

 

 

خدماتی شامل جت اسکی، غواصی، پاراسل، قایق سواری و ... ارائه می داد. تا قبل از وارد شدن به این محوطه از این چیزها هیچی سر در نمی آوردم. اما بعد از ورود بهش، دنیام عوض شد.

همه این موضوعات روی یک بیلبورد جلوی در ورودی با قیمت و توضیحات نوشته شده بود. خانمها ورودی جدا داشتن که داخلش دوش، رختکن، کمد و ... بود. بعد دوباره تو محوطۀ اصلی مختلط می شد.

یه فضای خیلی شیک و مرتب و سالم. برای ورود به آب هر کلوپ، لباس خاصی داشت که به خانمها می داد تا لباسهای خودشون خیس نشه.

لباسهایی از جنس کاپشن که به تن نمی چسبید. ضخیم بود. آستینش کش داشت. ارتفاع شلوارها بلند بود و جلوی یقه زیپ داشت و زیر زیپ پوشیده بود به علاوه کلاه متصل به لباس. پوشیدگیش کامل بود.به خاطر فرم و رنگ بندیش همه برای چوشیدنش، استقبال می کردن.

ما به "کلوپ شایان" رفتیم که لباسهاش صورتی و فیروزه ای داشت. بین خدماتی که داشت و ما دلمون می خواست، جت اسکی رو انتخاب کردیم.

عنصر آرامش بخش من بین عناصر چهار گانه، آب هست. همین آب تا چند سال پیش در بیشتر مواقع برام وحشت زا بود.(اگر سفرنامه شادگان یادتون باشه متوجه منظورم می شید).

از پارسال که دوباره به شکل حرفه ای شنا رو شروع کردم و سفر عیدمون و قایق تندروی خلیج فارس، تمام ترسهام به لذت بدل شده. طوری که با همسر که بار اولش بود به عنوان راکب، سوار جت اسکی می شد، می خواستم به دل خلیج فارس برم. بدون ترس و استرس.

 


 

اوایلش ترسناک بود. مخصوصاً که لِمِش دست همسر نیومده بود، وقت دور زدن سرعتش بالا بود و می خواستی پرت بشی تو آب. انقدر جیغ و داد کردم که داشت منصرف می شد و بر می گشت ساحل، یکمی که گذشت لم دستش اومد و از اون به بعد دوتایی از شعف جیـــــــــــغ و داااااااااااد می زدیم و پر می شدیم از انرژی مثبت. مخصوصاً وقتهایی که با سرعت، مستقیم پیش می رفت. (هنوز هم همسر از اینکه نمی گذاشتم با سرعت دور بزنه ازم شاکی هست، هنوز هم بهش فکر می کنم، تو دلم خالی می شه.)

آب زیر پامون زلال بود و از زاویه سورمه ای خوشرنگ دیده می شد. فکر می کردی در قیر مواج حرکت می کنی.

زمانش یک ربع بود. واقعاً بیشتر دلت نمی خواست. اومدن سراغمون و زمان رو اعلام کردن و به سمت ساحل رفتیم. تا رسیدیم عکاسشون شروع کرده بود از قبل از رسیدنمون به عکس گرفتن. تیلیک تیلیک. و من توی منو دیده بودم هزینه عکاسی چند هست. ولی با این حال هر ژستی گفت گرفتیم. می گفتن عکسها رو ببینین اگه نخواستید، اصلاً نبرید.

با تخفیف، سی دی رو ازشون گرفتیم. اونجا عکسها رو ندیده بودیم، الآن که می بینیم همش می گیم چه خوب شد عکسها رو گرفتیم. با اینکه خیلی خاص نیست اما یادگاری بودنش خوب بود. (گرون بود انصافاً)

بعد از اسکی، زمان برنامه فردا رو بررسی کردیم و به سمت هتل برگشتیم. شایان ذکر است که فضای راحتی که برای خانمها و حتی آقایون، بعد از استفاده از وسایل وجود داشت با هیچ زبانی قابل تقدیر نیست. عالی بود.

رفتیم هتل. نهار هم خیلی متنوع بود. بین اونهمه غذایی که وجود داشت پاستا داخل فر(مزه لازانیا می داد) رو پسندیدم و ماهـــــــــــــــــی سوخاری. البته یه دسری داشتن که مثل بستنی بود اما بستنی نبود و بی نهایت لذیذ.

بعد از نهار، هتل برنامه گشت داشت. وقت نداشتیم، فقط می تونستیم وسایلو جمع کنیم. برگشتیم پایین و تو محوطه از شترمرغ و بزغاله و مرغ و اردکهای هتل دیدن فرمودیم. موجوداتی که غذای اضافه هتل رو تناول می فرمودن و پروار می شدن. بی نهایت خوشم اومد.

سوار مینی بوس هتل شدیم و راننده ها که همگی لباس فرم داشتن و بسیار شیک و خوشرو بودن سوار شدن و حرکت کردیم.

به سمت تنها روستای کیش، "روستای باغو" می رفتیم. بین راه کنار مسیر فرودگاه چند آهو دیدیم. توی حرکت ازشون عکس گرفتم. راننده در مورد هر چیزی که می دید، هر اطلاعی داشت داخل میکروفون مینی بوس صحبت می کرد. کلی هم سر خرید رفتن خانمها مسخره بازی در آورد و کلی همه مون رو شاد کرد و خندوند.

به درختهای انجیر معابد رسیدیم. درختی که برای من بیش از یک درخته. به یاد احمد محمود و این کتابش و ماجراهاش.

تریشه های رنگی هنوز هم به این درخت بسته می شه. باور عربهای منطقه نسبت به مقدس بودن این درخت.

عکاسی غروب رو در کنار "کشتی یونانی" که نماد کیش محسوب می شه، انجام دادیم و کلی کیف کردیم.

در راه برگشت یکی از پاساژها به اسم "پدیده" نگه داشت که اجناس خوشگل با قیمتهای خیلی خوب داخلش یافت می شد. اما چیزهایی که ما نیاز داشتیم رو نداشت. ما فقط یک جنس می خواستیم که برای تمام خانوادۀ همسر که الحمدلله یکی و دوتا نیستن و خانوادۀ کوچک من، سوغاتی ببریم و در این فروشگاه پیدا نکردیم. دو سه تا ظرف و یه تی شرت و دو تا بطری آب یخ تنها خریدمون از این مجموعه بود.

بعد از اون مقصد "کاریز" بود و ما خسته بودیم و همراه گروه نرفتیم و بعد هم هتل. اونم له و خسته در حد آ.

یکمی استراحت کردیم و چای خوردیم و برای خرید سوغاتی باز به یکی از پاساژهای نزدیک هتلمون رفتیم.

"پاساژ ونوس" که به شکل جالبی قیمتهاش مناسب بود. هم قیمت تهران، اما خب جنسهاش خوشگل تر بودن. یکی دوتا خرید کوچیک هم انجام دادیم و رفتیم هتل. شام سفارش دادیم. من خوراک چینی با گوشت و همسر شنیسل گوشت. غذا به من نچسبید. دوست نداشتم. شاید به خاطر اینکه سیر بودم. یه ساندویچ کوچیک با خودمون برای گشت برده بودیم و با همون سیر شده بودم.

جالب بود، شام هتل تا ساعت 11 و نیم بود. چون پاساژها تا 11 شب باز بودن. :D

ساعت رو برای فردا زودتر کوک کردیم.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:7 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: Honymoon :.

 

به نام خدا

بعد از ازدواجمون، به خاطر کار همسر و مسئله تحصیلشون و نیاز به نگهداری مرخصی ها، فرصت برای سفر برامون ایجاد نشده بود.

دوم آبان ماه 1393 بلاخره یه سری مسائل حل شد و یه سری مسائل رو حل کردیم و صبرمون نتیجه داد و تونستیم برنامۀ یه سفر به عنوان "ماه عسل" رو در شش ماهگی ازدواج ترتیب بدیم.

سفری به جزیره ای رویای. جزیرۀ آرزوها. جزیرۀ زیبای کیش.

 

 

چهار شب و سه روز کیش بودیم و صفحه ها حرف برای گفتن دارم. تا چه اندازه اش رو بنویسم نمی دونم. تمام هدفم هم برای اینکه سفرنامه بوشهر رو بلاخره به پایان رسوندم، همین سفرنامه ویژه بود.

 


نوشته شده در ساعت 0:58 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: فیروزآباد - شیراز - تهران :.

 

به نام خدا

صبح بعد از صبحانه، به کل تر و تمیز و مرتب شدیم برای دیدار فامیل در شیراز. این کارها، تا ظهر طول کشید.

فیروزآباد شهر عبوری بود و ملت همه فقط برای اقامت شب می موندن. خالی شدن مدرسه از سکنه این رو بهمون می فهموند.

بارون نم نم شروع شده بود و زمانی که می خواستیم باربند ببندیم، تبدیل به رگبار شد.

مرد جوان سرایدار، برای چیدن بارها به کمک بابا اومد. چیزی که توی هیچ شهری ندیدیم. خانم جوان و خنده رو هم پیش ما برگۀ نظر سنجی داد و صحبتش باهامون گرم گرفته بود. همۀ نکات نظر سنجی رو عالی زدیم.

بعدش هم با خوش خلقی هر چه تمام تر، با اینکه کلی وقتشون رو گرفته بودیم، راهیمون کردن و وقتی از در مدرسه رفتیم بیرون، بارون قطع شد و آفتاب در اومد.

مسیر خروجی به سمت شیراز رو می رفتیم که با یک بنای باستانی مواجه شدیم. قشنگ بود. آتشکدۀ فیروز آباد. حصار داشت و از نزدیک نمی شد دیدش، از بیرون عکس گرفتیم.

 

کنار این بنا، نمایشگاه عشایری بود.

اولین غرفه، ماکت عشایر بود. می خواستم عکس بگیرم که صاحبش گفت باید بلیط تهیه کنید.  اولش یکمی دل دل کردم. بعد رفتم بیرون و ماجرا رو به مامان اینها گفتم. برامون مبلغی که برای یه تیکه ماکت می گفت زیاد بود. ولی انگار کنین که مخاطب نداشته باشه، یه مخاطب که دیده بود می خواست جلبش کنه گفت پول یه نفر رو بدید.

رفتیم داخل. شروع کرد به صحبت. یه پسر از عشایر قشقایی بود و تمام آنچه مقابلمون بود رو با دستهای خودش ساخته بود.

 

گله داری و پشم زنی

شکار

عروسی

آغول احشام

کلاس درس و چادر مدرسه

نماز و عبادت

رام کردن اسب

رقص و موسیقی

 

حرفهایی می زد و نکاتی می گفت و چیزهایی به نمایش گذاشته بود که متعجب می موندی از فرهنگ غنی این قوم.

وسط عکاسیم یکهو شارژ دوربینم تمام شد و بقیه ماجرا رو فیلم گرفتیم. صحبتهاش که تموم شد، تمام مبلغی که گفته بود رو پرداختیم و اومدیم بیرون. واقعاً ارزشش بیش از اون مبلغ بود.

بعد بقیۀ غرفه ها صنایع دستی و خوراکی های عشایر بود. رفتیم کشک بخریم، گفتیم توش آرد قاطی نداره؟ گفت خانم اگر باشه که غش در معامله اس حرومه. کشکهای خشکی داشت که لذت خوردش با هزاران چیپس قابل قیاس نیست.

بعد گشتیم وگشتیم و تو یه غرفه، کیف و کفش سنتی خریدیم. از سرش یه سرمه دان تزئینی بهمون هدیه داد. قیمتش دو هزار تومن بود. ما هم پول رو حساب کردیم و اومدیم بقیۀ غرفه ها رو نگاه کردیم و مامان اینها یه جای دیگه رفتن و من برای اینکه بیش از اون یخ نکنم! رفتم داخل ماشین. فاصلۀ ماشین تا غرفه ها بیش از صد قدم بود. یهو آقای کفش فروش اومد سمت ماشین. تعجب کردم. حتی یکمی نگران هم شدم.

ازم پرسید شما همون مسافرهای تهرانی هستید که کفش و کیف خریدید و من بهتون یه سرمه دان هدیه دادم؟ گفتم آره. دو هزار تومن داد دستم و گفت پول سرمه دان رو حساب کرده بودید، اون هدیۀ من بود بهتون. و رفت. و من هاج و واج مونده بودم..................................................

اینطوری بهتون بگم، ایل قشقایی رو آدم های درست واقعی یافتیم. با فرهنگ. با کلاس. با شخصیت. دین دار واقعی. اصلاً از اون به بعد با یه ابهت خاصی اسمشون رو بیان می کنیم.

"ایل قشقایی"

وقت اذان شد، تو همون شهر رفتیم برای نماز. انتخای یه کوچۀ باریک ماشین رو با راهنمایی اهالی پارک کردیم و رفتیم مسجدشون. وقتی اومدیم بیرون پلاکارد سر در رو که نگاه کردیم یه چیز قشنگ دیدیم.

 

همون محمد حسین طباطبایی نازنین که حافظ قرآن بود.

بعد از نماز، از کوچه که اومدیم بیرون تو اولین چهارراه، تنها مغازۀ باز، مغازه ای بود که اتفاقاً همش چشم می گردوندیم تا پیداش کنیم. مغازۀ "صنایع دستی ایل قشقایی". فرش.

جای شما خالی. هر چه از زیباییشون بگم کم گفتم. و قیمتها بالاااا.

یه کیف خورجینی طرح شمع و گل خریدیم، یه جاجیم کاموا و یه جاجیم مرینوس.

 

  

قبل و بعد از حاشیه زدن به دست خودم

(انجام دادنش یک روز تمام طول کشید)

 

دوتای دومی برای جهیزیۀ من بود. همرنگ دکوراسیون اتاقهام و بی نهایت زیبا و دلربا. من رو به هدفم که: "صنایع دستی توی خونه ام باشه"، رسونده بود.

از شهر بلاخره خارج شدیم. رفتیم و رفتیم تا به شیراز رسیدیم. به همسر تماس گرفتم و خبر دادم شیرازیم. وقتی از نزدیک شدن به مرحلۀ پایانی سفر با خبر شده بود، دل تو دلش نبود. این دل تو دل نبودن رو به من هم انتقال داده بود. دو سه روز باقی مونده رو به چه زحمتی سپری کردم خدا می دونه. و چه زحمتی به مامان اینها دادم.

حالا همه اینها به کنار. سالگرد آقاجون، هفت فروردین بود. به دلایلی، قرار شده بود شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بگیرن. یعنی سیزده به در. و ما فکر می کردیم روز شهادت قرار هست بگیرن که شب جمعه هم هست. یعنی چهاردهم. خوش خیالی.

اینکه چطور سیزدهم فروردین بار و بندیل رو بستیم و وسایل رو جمع آوری کردیم و رانندگی کردیم و خودمون رو ساعت 8 شب به تهران و محل برگزاری مراسم رسوندیم بماند. با چه ریخت و قیافه و وضع ظاهری ای تو مراسم سالگرد پدربزرگمون شرکت کردیم هم بماند...

و بماند که من و همسر بعد از 13 روز که در تمام نامزدی مون بی سابقه بود، هم رو دیدیم، بین اونهمه جمیعت......

و این بود پایان سفرنامۀ بوشهر زیبا.

و معلوم نیست سفر بعدیمون به این سبک کی و کجا باشه.

"مون" منظورم من و همسر هست با این شغل و سختی های خاص خودش... :)

 


پی نوشت:

اصل سفر به شیراز برای عیادت از بزرگترهای فامیل بود و صلۀ رحم و دعوت برای عروسی من.

بلافاصله که به تهران رسیدیم، عمۀ بابا که به عیادتشون رفته بودیم به رحمت خدا رفتن. برای همین کلی از مهمانها اینطوری کنسل شد. و بعد و بعد و بعد کسان دیگر...تا ثانیه نهایی...

برای من که خیلی خط کشی شده و چرتکه انداخته شده مهمانهام رو دعوت کرده بودم، نیامدن حتی یک نفر از شیراز، ناراحت کننده بود. و همیشه خواهد ماند. مخصوصاً افراد خاص...

اما در عوض یک مهمان از امریکا داشتم. :)

 

 


نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: نای بند - جم - فیروز آباد :.

 

به نام خدا

صبح که از خواب پاشدیم، دیدیم مامان و بابا که بعد از نماز صبح رفتن بیرون، با ماهی تازه رسیدن. داشتن از فردی که براشون ماهی رو فروخته بود می گفتن. که ماهی رو داده گفته برید بعداً پولش رو بیارید.

رفته بودن دم اسکله. اهالی و فروشنده های ماهی می رن اونجا و هر کی هرچی قسمتش باشه بهش می رسه. ما بهمون "شیر ماهی" نرسید. قسمتمون نبود. ماهی فروش گفته بود این ماهی تو این منطقه پر طرفداره و ما تا به حال ندیده بودیمش. ماهیه استخونی بود. یه تیکه گوشت کامل با پولکهای خیلی خیلی ریز.

 تا ما بساط صبحانه رو آماده کنیم، مامان مشغول پاک کردن ماهی شدن و هر دو سه دقیقه یه بار می گفتن اوف آخ و این چیزها. روی بدنش خارهای بدی داشت و هی تو دست و بالشون می رفت. همه ماهی ها ماده بودن و شکمهاشون پر از تخم ماهی. من و نرجس از این اتفاق ناراضی بودیم؛ به خاطر بویی که داشت.

صبحانه رو خوردیم و ماهی رو سرخ کردیم(که خیلی وقت گرفت) برنج رو هم جدا پختیم و گذاشتیم داخل کلاس و تو این بین که این کارها انجام می شد نرجس و بابا با یک گروه دیگه از مسافرها که چندتا با جناق بودن و اهل شیراز، دوست شده بودن و کلی روابط حسنه و انرژی مثبت جاری شده بود تو فضا.

این منطقه و کلاً بوشهر، منطقۀ گردشگری شیرازی ها و استان فارسی ها محسوب می شه.

وسایل رو جمع کردیم و رفتیم اول پول ماهی ها رو به آقای صیاد که یه دکه تو ورودی روستا داشت بپردازیم. آقای صیاد، آقا محمد نام داشت. عرب و سنی بود و توی اون دکه اش وسایل ماهیگیری می فروخت. بعلاوۀ کارهای هنری که با موجودات دریایی انجام می داد.

 

چیزهای جالبی تو مغازه اش دیدیم.

آدم خوش صحبتی بود. از عروسی ای که دیشب تو حوالی مدرسه بود ازش پرسیدیم و کامل و عالی جوابمون داد و از رسم و رسومات اعراب منطقه گفت و ما فیلم می گرفتیم. من که رسماً از زور گرما چادر سفید سرم بود، اما اصلاً خسته نمی شدم تو اووووون گرما از صحبتهاش.

توی صحبتهاش اشاره کرد مسئول صنفی قایق رانها و صیادها و اینها هم هست. براشون سهمیه بنزینهاشون رو بگیره و کارهای اداری شون رو انجام بده و این حرفها. ازش در مورد گشت روی آب پرسیدیم، که رقم بالایی گفت، به خاطر گرونی بنزین. بعد با یکی به عربی تلفنی تماس گرفت و بعدش با یک نفر دیگه که متوجه شدیم پدرش هست، و ایشون اومدن دنبالمون تا راهنماییمون کنن به سمت اسکله. حالا ما هنوز ok نداده بودیم که می ریم یا نه. هیچی تلفن این آقا محمد رو گرفتیم و دل به دریا زدیم و از همه خرجهای احتمالی آینده فاکتور گرفتیم و رفتیم.

 

رسیدیم دم اسکله، قایقهای تفریحی و ماهیگیری پارک شده بودن و منتظر مسافر بودن. یه آقای بلند بالای به شدت سبزه، تقریباً سیاه، اومد سراغمون و به داخل قایق راهنماییمون کرد.

تا این اتفاقات بیفته و من عکس بگیرم، متوجه شدیم این آقای بلند و بالا، احمد آقا هست و برادر آقا محمد و پسر این آقایی که ما رو آورده.

قبل سوار شدن طی کردیم که چقدر می شه؟ گفت "ازتون گرون نمی گیرم راضی می کنیم همو". گفتیم باشه و با فرض مقداری که محمد آقا گفته بود برای یک ساعت قایق سواری، سوار قایق شدیم. و من همش به یاد شادگان بودم و قایق رانی جمیل که تا سر حد مرگ سکته ام داده بود.

خیلی آروم و روون راه افتاد. منم عکاسی می کردم. انقدر آروم و خوب روند که آب تو دلمون تکون نخوره. اوایل بد اخلاق بود. یعنی حرف خاصی نمی زد. گفتیم ببرتمون جنگل حرا، گفت آب پایین نمی تونم. ما بلد نبودیم کی آب بالاس کی پایین.

 راست می گفت تو جنگل ماشنها پارک کرده بودن.

حالا ما اینهمه راه رفته بودیم که تو جنگل حرا قایق سواری کنیم. خلاصه، بردمون جاهای دیگه. یواش یواش خوش اخلاق شد و سر صحبت رو که باز کرد دیدیم عین داداششه. خوش صحبت پر معلومات و دل پاک. متولد 65 بود و دوتا بچه داشت. هجده سالگی ازدواج کرده بود.

مردم اینجا، عربهای اینجا، دوست داشتنی بودن. به جرئت می تونم بگم بین تمام مردم ایران، اینهمه شهر که رفتیم و گشتیم و با مردمش بودیم، هیچ جا مثل بوشهر و این شهرهای کوچیک و بزرگش احساس راحتی و آرامش نداشتیم. چشم پاک بودن، خوش قلب بودن، آروم بودن.

خلاصه، بردمون وسط دریا، پیش ماهی گیرها که تور انداخته بودن و داشتن صید می کردن.

ماهی سرسبز، که عمرش به دنیا نبود.

نه به دست صیادها افتاد و نه وقتی دوباره به آب انداختیمش نجات پیدا کرد...

 بعد بردمون طرف دام خرچنگها که برای صادرات صید می شد.

 بعد بردمون و نحوۀ ماهیگیری سریع رو نشون داد. با سرعت خیلی خیلی زیاد، یک دایره وسط دریا درست می کنن و همزمان تور می اندازن. می گفت بی نهایت کار سختیه.

 

بعد همینطور مارو این طرف و اون طرف می برد و نکته یادمون می داد. می گفت دانشجوهای زیست دریا و چیزهایی تو این مایه، میان سراغش برای گردش دریایی. هم کلی چیز یاد می ده، هم کلی چیز یاد می گیره. و علاوه بر اون دانشمندای خارجی. خیلی خوب بود.

از این طرف ما دل دل می کردیم. می خواستیم نیم ساعت بگردیم، داشت یک ساعت می شد. پولشو چی کار می کردیم؟؟؟ بعد وسطهای گشتمون، گفتیم برگردیم. اونم گفت باشه. نمی دونست که ما به خاطر پولش می گیم. اگه از پولش دلمون قرص بود، هنوز یه عاااالمه حال و حوصله دریا داشتیم.

رسوندمون دم اسکله. من مشغول عکاسی بودم.

صدفهای چسبیده به صخره

خرچنگ های سیاه که کاری به کار کسی نداشتن

 توتیا. چیزی که تا اون روز فکر می کردیم سمّی هست(کارتون پنگوئنها)

 

مامان و نرجس مشغول دیدن، بابا مشغول التماس به احمد برای اینکه پولی ازمون بگیره... هیچی نگرفت. هیچی... حتی پول بنزینش رو هم نگرفت... بابا حتی با تماس به محمد آقا هم نتونست راضی شون کنه چیزی بگیرن.

با کلی حس نمی دونم چی چی از اسکله دل کندیم و بقیه دریا رو به سمت صخره های مرجانی ادامه دادیم.

 

آب دریا زلال. عین اشک چشم. زیر پامون صخره های عظیم بود که مرجانی بودن. اینها چیزهایی بود که کمتر دیده بودیم. نشستیم به دیدن. فقط همین.

 

خسته شدیم، ظهر هم شده بود، ولی گرما اذیت کننده نبود، باد خوبی از دریا می اومد، تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. توی راه با درخت جالبی مواجه شدیم. فقط تو چنین اقلیمی می شه خدا برای مردم بیافرینتش. یه جور چادر و سایه بان.

 

هدهد! نشانگر آب

برگشتیم خونه. نهار رو خوردیم. ماهیه که صبح سرخ کرده بودیم و مامان بنده خدا کلی زحمتش رو کشیده بودن، آنچنان خوشمزه نبود. مخصوصاً تخم ماهی های سرخ شده که از دیدگاه ما دوتا طعم افتضاحی داشت. استراحت کردیم و عصری از شهر خارج شدیم. قبل از خروج، به منزل عروس همسایه رفتیم که داشتن سن ورود عروس رو تزئین می کردن.

 

بعد هم از شهر خارج شدیم. توی مسیر از جنگل حرا عبور کردیم که هنوز آب پایین بود. رفتیم داخلش. بوی خاصی می داد و برگهای قشنگی داشت.

 

بعد هم از مناطق گازی و نفتی عسلویه گذشتیم و از نخل تقی هم فقط عبور کردیم و غروب شد.

حرکت به سمت جم.

شهری برای خانواده هایی که همسرانشون تو پالایشگاههای عسلویه یا خود جم کار می کنن. شهر پیشرفته و قشنگی بود، ساکنینش هم طبیعتاً از همه ایران با هزار فرهنگ. هوای اینجا سرد بود. فقط به اندازه نماز مغرب موندیم و ادامۀ مسیر دادیم تاااا فیروز آباد.

جادۀ بی نهایت وحشتناک. کور سوی نوری هم نبود. خسته له داغون. هیچ مرکز تفریحی بین راه نبود. تا به پلیس راه برسیم نمی دونم چقدر تو راه بودیم ولی همش یاد اون برگشت وحشتناک از لرستان بودم که مسیر چهار روزه رو یه شبه برگشتیم و با بابا خواب ِخواب رانندگی می کردیم. خدا رسوندمون تهران.

اینجا حالا من خیلی خواب آلود نبودم، ولی جادۀ بدی بود و بابا می ترسید حتی پیاده بشه چه رسد به اینکه من بشینم رانندگی کنم.

رسیدیم پلیس راه. بلافاصله بابا زیر انداز انداختن زمین و دراز کشیدن. خیلی به کمرشون فشار اومد. نسکافه و بیسکوئیت شکلاتی خوردیم که حسابی شارژ بشیم. نگه که داشته بودیم، دیدیم به به، همه ماشینهای توی جاده وضع ما رو داشتن. پیاده می شدن می دوئیدن. راه می رفتن ورزش می کردن و ...

حرکت کردیم. وارد شهر شدیم و با مغازه های عظیم و خوشــــــــــــــــگل تنباکوی اصل و قلیون فروشی مواجه شدیم. زیباترین طرحهای سفال و بلور رو روی قلیون اجرا کرده بودن که مورد انتقاد مامان هم قرار گرفت. ندیده بودیم همچین چیزی تا به حال.

رفتیم ستاد اسکان. درد دل کردیم از اسکانها و بی امکاناتی ای که تو این سفر مواجه شده بودیم. اونها از ما ناراضی تر. می گفتن بودجه رو می شه گفت قطع کردن. من موندم اینهمه تلویزیون، فرش، پتو، بالشت و یخچال که اصلاً مارک اسکان فرهنگیان داشت چی شد؟ کجا رفت؟ مگه قرار بود دوباره خریده بشه که بودجه ای بخواد. هعی... دولت امید و آرامش...

درخواست کردیم که جای خوبی بهمون بده. اونام گفتن "بهترین جامونه". رفتیم. مدرسۀ بزرگ. با یک مستخدم بی نهایت عالی. جوان بود. خانمش هم نصف شبی اومد و برای بردن وسایل به اتاق کمکمون کرد.

پرسیدیم "پتو نیست"، گفتن "نه امسال پتو بهمون ندادن". هوا بدجوری سرد شده بود. فقط پالتو و پتو مسافرتی داشتیم.

اقلیمهای جالب ایران رو تو این سفرها می شه متوجه شد. وقتی اینجا برامون بخاری دیواری رو روشن کرد.

حمام رو که بی نهایت تمیز و مرتب بود نشون داد. از اونجا باید می رفتیم شیراز دیدار فامیل، باید تمیز و مرتب می شدیم. من که طاقت نیاوردم و همون شب رفتم حمام. قبل از رفتن، در کلاسمون خورد، پشت در خانم خندان مستخدم بود با یک پتو در دست. گفت "مال خونه خودمونه، گفتم بیارم سردتون نشه. بازم می خواید بیارم؟" گه دیگه مرام کش شده بودیم و نخواستیم.

بعد از حمام داغغغغغغغغغغ از هوای بیرون یخخخخخخخخخخ کردم و با رفتن زیر پتوی مرحمتی خانمه، خودمو گرم کردم. کاملاً بوی تنباکو می داد. نفس گیری می کردم می رفتم زیر پتو. ولی گرم بود.

 


پی نوشت:

دو هفته پیش، محمد آقا برای کارهای اداری به تهران اومد. (مهر ماه). بین تمام دوستان تهرانیش گفت که: "دوست داشتم خونۀ شما بیام."

باز و باز و باز در این دیدار کلی چیز ازش یاد گرفتیم. از طریقه خوردن قهوۀ عربی. و تمام زبان بدن و رسومات مربوط به اون.

و چقدر این مرد خوب است.

شام رو سعی کردم تند درست کنم. چای رو سعی کردم پر رنگ بیارم. غذا رو سعی کردم چرب بیارم. با تمامشون مخالف بود. گفتم تمام آنچه در مورد اعراب تو ذهنمون بود رو دارید تغییر می دید که! گفت اگر قرار باشه همه چیز اعراب رو ببرم که باید چند زن هم داشته باشم. :)

یک دیدار خصوصی تر بود این دیدار. از شکل آشنایی فوق العاده حساب شده و فرهنگیش با خانمش گفت. از ادامه تحصیل و کارهای فرهنگی ای که می کنه. از پنجمین فرزندش که الآن دیگه به دنیا اومده.

من خونه مامان اینها بودم و فرداش که همسر از سر کار اومد، با اون هم آشنا شد و اصرار که حالا دیگه باید خانوادگی بیاید.

عرب سنی شافعی از خطه بوشهر که به مسجد ما اومد و تو نماز جماعتمون شرکت کرد. امامزاده پنج تن لویزان زیارت کرد. و به مناسب عید غدیر پیش پیش چندین کیلو شیرینی تر خرید.

 


نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: p: :.

 

به نام خدا

 

 

 


نوشته شده در ساعت 3:18 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: 23 مهر 93 :.

 

به نام خدا

خوشحالی یعنی، به دنیا اومدن یه نی نی جدید.

خوشحالی یعنی، اضافه شدن یه نی نی به آدمهای زمینی.

خوشحالی یعنی، اضافه شدن یه سید به سادات روی زمین.

خوشحالی یعنی به دنیا اومدن سید علی.

 

 


 

پی نوشت:

خوشحالی یعنی، برای سومین بار زن عمو بشی.


نوشته شده در ساعت 6:11 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: وبلاگ :.

 

به نام خدا

یکی از خوبی های نداشتن گوشی مدل بالا، فعال موندن وبلاگه.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:26 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بگذر! :.

 

به نام خدا

شادی دنیا فقط تو یه چیزه. اینکه همه سختی ها:

"می گذره"


نوشته شده در ساعت 11:53 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: سیراف - عسلویه - نای بند :.

 

به نام خدا

ادامۀ سفرنامه نوروز 93 بعد از شش ماه (مطالب قبلی در : اینجا )

***

 

صبح بابا نون رو از یکی از خونه های محلی، به کمک یکی از اهالی شهر پیدا کرده بودن. برای بازدیدش بردنمون اونجا. جلو در زده بود ورود آقایان ممنوع. وارد شدیم جوّ زنانه بود. چندین خانم مشغول کار بودن و دو تا آقایی که بودن برادر یا شوهر یکی از اونها بود. نون سنتی رو می پختن. گرم و مهمون نواز بودن.

سیراف گردی رو از کنار دریا، کنار بندر سیراف یا بندر طاهری، شروع کردیم. این بندرگاه جالب بود. ما بهش می گفتیم پارکینگ.(پانوراما)

 

بعد به پارک ساحلی که نمایشگاه موجودات دریایی هم بود رفتیم. یه آکواریوم بزرگ پر از چیز میزهای دریایی که بوی خیلی بدی از داخل بیرون می اومد.

 

هوا تا این زمان خیلی داغ نبود. بعدش آفتاب تند و تیز شد، طوری که حتی ثانیه ای نمی تونستی عینک آفتابی رو از روی چشمت برداری و من که تازه عوارض حالهای بد دیشبم، با خوابیدن زیر کولر بهتر شده بود، باز حالتهای گرمازدگی داشت نمایان می شد.  

به قلعه ناصری که در بالاترین نقطۀ شهر بنا شده بود، رفتیم.

 

از بالا، تمام ساحل زیر پات قرار داشت.

خیلی زیبا بود زیبا. کلاً این شهر با حالت پلکانی خونه ها روی هم و مشرف بودن به ساحل، بی نهایت زیبا بود. مخصوصاً که باد خنک از سمت دریا به شهر سرازیر می شد.

احساس می کردم آخرین لحظات عمرمو دارم سپری می کنم. (یک بار دیگه هم اینطوری شده بودم. یه نماز جمعه ای تو حرم امام وسط خرداد. انقدر حالم بد بود که از اون سر یه خانمه بدوبدو با دوغ به سراغم اومد و دوغ خروند بهم تا از حال نرم.) برای همین تند و تند فقط عکس می گرفتم و کل اطلاعاتم از قلعه در این حد هست.

 

البته نرجس که با راهنمای با صفاش صحبت می کرد فیلم گرفته و من هنوز این فیلم رو ندیدم :) راهنماها از اهالی شهر بودن. یه چندتاشون حتی بچه بودن.

قلعه ناصری هم که دوتا حیاط داشت، یکیش بازسازی شده بود یکیش هنوز نه. حتی راه رفتن روی یه بخشهایی ممنوع بود و خطر ریزش داشت. منم که پر دل و جرئت. می رفتم...

 

بخش بازسازی شده:

آخرین عکس رو که از یکی از پنجره های قلعه گرفتم،

و برای نجات حال خودم پریدم تو ماشین و کولر رو روشن کردم و خوابیدم و تعجب می کنم چرا بین اینهمه شهر، این حال، باید تو این شهر ِباستانی که کلی از درسهامون توش نمایان بود، بروز کنه.

خیلی طول کشید تا مامان اینها هم اومدن. از اونجا رفتیم داخل کوه. اونجا هم اهالی برای راهنمایی ایستاده بودن.

من دیگه پیاده نشدم. خوابیدم. نرجس رفت و تا جایی که تونست عکس و اطلاعات آورد. گوردخمه ها. چاهها. چهارتاقی. احتمالاً الآن هم خودش سرو کله اش پیدا می شه و تو کامنتها توضیحاتش رو می ده.

 

بعد از اون، من کمی بهتر بودم. به شهر برگشتیم. ظهر گذشته بود. از جلوی یک مغازه رد شدیم با این عنوان:

که خوب بود. :)

بعد همینجور خیابون اصلی شهر رو طی می کردیم که با تابلوی بازار باستانی سیراف مواجه شدیم.

و بعد مسجد جامع سیراف. چیزهایی که تو کلاس استاد یونسی ترم یک یاد گرفته بودیم. مسجدهای دورۀ اول. شبستانی. های های...

بعد از اون نرجس به موزۀ مشاهیر و شهر سیراف رفت. با همون آقای راهنما که بی نهایت پر اطلاع بود و خوب می تونست مطالب رو ارائه کنه. عکسهایی که آورد هم در این راستا بود.

موزه ای در رابطه با : اطلاعات عمومی شهر از جمله حیواناتی که هستند، غذاهاشون، آدمهایی مشهوری که به اونجا اومدن و اینجا براشون یه قطب فکری قرار گرفته. یافته هاشون از زیر اماکن باستانی و خلاصه یه موزۀ جامع سیراف شناسی بوده.

در مسیر خونه بابا برای یه آقایی بوق زدن و ما از مکالمه شون متوجه شدیم که صبح  این آقا برای تهیه نون به بابا راهنمایی کردن.

تعارف ما تهرانی ها برای مهمون به خونه مون و دعوت برای غذای ساده، یا نون پنیر هست، یا نون و تخم مرغ و نیمرو. اما اینها ما رو به یه "نون ماهی" ِ کلبۀ درویشی شون دعوت کردن. دوسسسسستشون داشتم.

خونه نهار رو خوردیم و خوابیدیم. عصر بعد از چای حالم باز خوب بود. هوا هم دیگه خنک تر شده بود. باید به سمت شهر بعدی که "عسلویه" بود حرکت می کردیم.

خلیج فارس، کوه، دکلهای مناطق نفتی، چیزهایی بود که بین راه می دیدیم. قبل از غروب رسیدیم به ستاد اسکان. مقصد بعد از عسلویه مون قرار بود "نای بند" باشه. از شانس، محلهای اقامت ستاد اسکان تو عسلویه پر شده بود و ما رو به نای بند فرستادن. نای بند آخرین نقطه های شهرستان بوشهر هست و بعد از اون استان هرمزگان هست.

قبل خروج از عسلویه باید رم موبایل نرجس که پر شده بود رو برای ادامه سفر خالی می کردیم. کل شهر رو گشتیم برای یه جا که بتونیم اطلاعاتمون رو روی سی دی بریزیم. برای همین توی شهر زیاد گشتیم و دیدگاهمون نسبت به شهر کلی عوض شد. چیزی که ما تهرانی ها از عسلویه می شناسیم، منطقه نفتی هست و فضای مردونه و کار و بوی گاز و نفت و گرما.

ولی وقتی تو شهر قرار می گیری، با جنبه های بیشتر عسلویه مواجه می شی. اول که این شهر تو جنوب به عنوان شهر تجاری شناخته می شه. حال و هواش عین قشم هست. بازارها و فروشگاهها و حتی فضای روانی و روحیش هم اونطوری هست. اکثریت هم سُنی هستند.

بعد از کلی مکافات و خالی شدن موبایل، از شهر خارج شدیم تا به نای بند بریم، وسایل رو بگذاریم و برگردیم برای خرید. در مسیر خروجی پشت فنسها، با جنگل حرا مواجه شدیم.

همون چیزی که به خاطرش تا اینجا اومدیم. و خرچنگهای سیاه که گوشه و کنار پیدا می شدن. دم غروب بود و راه رو بلد نبودیم و باید زودتر حرکت می کردیم.

توی نای بند، که شهر کوچیکی هست، همش دو سه تا مدرسه بیشتر نبود، که ما به سمت مدرسۀ دبستان، راهنمایی شدیم. مدرسۀ جالبی بود. یک U رو در نظر بگیرید. دور تا دور کلاس بود و وسط و اطراف حیاط. کلاسها از دو طرف دید داشت. پرده های قرص و محکمی هم نداشت. یه قفل بهمون دادن که از بیرون بسته می شد و از تو باید نیمکت می گذاشتیم پشت در. اصاً وضی.

وسایل رو گذاشتیم و چهار قل خوندیم و رفتیم سمت عسلویه که دیگه شب شده بود. با توجه به اینکه جاده رو نا آشنا بودیم و پیچ در پیچ بود و نور کافی هم نداشت، نیم ساعتی تا اونجا راه بود.

وقتی به بازار رسیدیم تقریباً دیگه مغازه ها داشت بسته می شد.

دنبال چیزهای خاص بودم برای جهیزیه ام و توقعم هم این بود که قیمتها مناسب تر از تهران باشه. نبود. خاص هم نبودن. فقط یکی دو تا سوغاتی برای همسر و عروس خانم گلمون گرفتیم و تمام.

همینجور می گشتیم که یکی از این فروشگاههای خوراکی خارجی بهمون چشمک زد. کلی چیز میزهای خوشمزه خریدیم + آدامس Trident که طعم اوکالیپتوسش رو تو تهران ندیده بودم. و این آدامس رو هم برای اولین بار خریدم ببینم انقدر تعریف می کنن ازش، اصلاً چی هست.

خلاصه خسته و خرد از گشتن و البته جو بد بازارها (جو سنگین نمی دونم ناشی از چی) بلاخره سوار ماشین شدیم و رفتیم مدرسه نای بند.

شب هم کلی لباس گرم پوشیدیم چون کولرش کُند نمی شد و اگر خاموش هم می گذاشتیمش مگس و پشه های پدرمادر دارش کَنده کاریمون می کردن.


نوشته شده در ساعت 1:50 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: درد :.

 

به نام خدا

شاید مسخره به نظر بیاد، اما من عاشق درد عضلانی بعد از ورزش شدیدم.

 

 


 

پی نوشت:

آخ


نوشته شده در ساعت 8:43 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مسئولیت یه زندگی :.

 

به نام خدا

بند و بساط و خرد و خوراک همسر رو طبق معمول آماده کردم و توی کوله اش گذاشتم و اون هم هول و ولا برای رسیدن به کارهاش که از اتوبوسش جا نمونه. دیرش شده بود و مجبور شدم میز شامی که چیده بودم رو تو دو تا لقمه خلاصه کنم و راهیش کنم بره.

فللّه خیر حافظاً خوندم و فووووت کردم بهش و در رو بست و رفت، منم تنهایی نشستم پشت میز و مشغول شام شدم و نمی دونم چرا غرق این فکر که:

وای آدمها چطوری می تونن مسئولیت "یه زندگی" رو به عهده بگیرن؟!

 و کاملاً از این فضا که پنج ماه و نیمه از حفظ و بدون هیچ سختی ای مشغولشم، دور بودم. یعنی اصلاً حواسم نبود که ازدواج کردم و مسئولیت بخش زنانه زندگیمون رو بدون اینکه بهش فکر کنم یا برنامه ریزی کنم به عهده گرفتم.

 و در ثانیه عجیــــــــــــــــــــب ترسیدم!

فکر کردن به "پذیرش مسئولیت یه زندگی" سخت و ترسناکه اما انجامش راحته. اسمش خیلی غلمبه سلمبه است ولی واقعیتش اینطور نیست. مثل خیلی چیزهای دیگه که ما تو ذهنمون بزرگشون می کنیم و واقعیتشون اینطور نیست.

و اینجاست که حکمت امام علی علیه السلام رو متوجه می شیم:

وقتی از کاری می ترسید خودتون رو داخل اون کار بندازید.

 


پی نوشت:

من که از فسقل سالگی عاشق کار خونه و رسیدگی به همسر و این چیزها بودم و یه جورایی ترسی نداشتم از این پذیرش، اما همین من، الآن یوهو ترسیدم و همین من اعتراف می کنم که راحته.

 

 

نترس، درست می شه.

فقط همین.

 

 


نوشته شده در ساعت 9:15 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مامان جووون :.

 

به نام خدا

هفته دفاع مقدس، "بوسیدن روی ماه" رو دوباره از تلویزیون پخش کرد.

این فیلم رو تو سینما دیده بودم و حظ کرده بودم و حالا دوباره می دیدم.

آخرِ فیلم به دختره حسودیم شد. بیشتر اونجائیش که کلی با مادربزرگهاش خوش گذروند.

 

 

تو اولین فرصت که همسر نبود، شال و کلاه کردم و سرزده یه روز کامل رفتم خونه مامان جون و کیــف کردم.

 


پی نوشت:

دوسِت دارم تنها بزرگترِ دوست داشتنــــــــــــــی ِفامیل.

 


نوشته شده در ساعت 5:6 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: یازدهم مهر :.

 

به نام خدا

و صدای خوبش آمد، باران.

 

 


نوشته شده در ساعت 10:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: وعدۀ صبح :.

 

به نام خدا

می خوایش اما نیست...

 

 

تا صبــــــــــــــح صبر کن!

 


نوشته شده در ساعت 10:30 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مدال طلای آسیا :.

 

به نام خدا

 

این حال من بود تا اینکه "بلاخره" بردیم...

امروز روز وحشتناکی بود.

از صبح...

 خدایا شکرت به هر حال ...

 

 


نوشته شده در ساعت 4:15 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: حس ذوق عمیق داخلی و خارجی :.

 

به نام خدا

همینجوری تق و توق می بریم و میایم بالا. اصلاً انگار نه انگار که یه روزی چه لرزشی به جونمون می افتاد برای مبارزه با کره و چین و ژاپن.

الحمدلله.

بچه ها دیگه تو قالب آسیا نمی گنجن. خیلی خیلی خیلی براشون کم و کوچیکه.

 

 

 


پی نوشت:

و چقــــــدر ذوق می کنم از دیدن خانواده هاشون، و آرامشی که حالا دارن و می تونن بعد از بازی بچه هاشون رو در آغوش بگیرن.

 

 

ممنون فدراسیون.

ممنون گل گل گل گلرنگ.

 

 


نوشته شده در ساعت 1:12 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: Fare Play :.

 

به نام خدا

 

 

حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالم از بازی های اینچئون داره به هم می خوره.

کره ایها مدالهاشون بوی گنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد می ده.

 

 

 

 

 


پی نوشت:

ببخشید اینطوری صحبت کردم ته ته حسم بود...


نوشته شده در ساعت 9:59 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: آتش نشان من :.

 

به نام خدا

باید جای من باشی و در حالت کلی و عادی "لباس همسر"، جزو یکی از مهمترین مسائل رسیدگی به همسر برات باشه، بعد همسرت لباس فرم پوش باشه و با توجه به شغلش تقریباً هر شیفت مجبور باشی لباسهاش رو بشوری و اتو کنی، این مقوله دو چندان برات اهمیت پیدا می کنه.

وقت اتو با دقت و وسواس خط اتو رو وسط نشان سازمان می اندازم و بعد از تموم شدن اتو، درجه ها رو نصب و پلاک رو بالای جیب سنجاق می کنم و روی چوب لباسی مرتب و آویزونش می کنم، در تمام این مدت یه جـــــوری م.

امروز روز همسر بود. و لباس مراسم امروزشون رو یه جور دیگه ای اتو زدم و آماده کردم. با یه حس یه جوری تر دیگه... :’|

 

درسته با این شغل خیلی چیزها رو نمی تونیم داشته باشیم و برای خیلی چیزهای دیگه محدودیت داریم و سختی هایی رو برامون به وجود میاره، اما همیشه از اینکه همسر یک آتش نشانم حس خوبی دارم. خیلی خوب. 

آتش نشانِ من و زندگیم، افتخارم، روزت میارک

 

 


نوشته شده در ساعت 11:51 قبل از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ