تبليغاتX
آبی بی انتها

آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: مسیر مطلوب :.

به نام خدا

گاهی آدم لازمه تو زندگی، یه ترمز بزنه و از تو آینه به پشت، به راهی که اومده نگاه کنه و کمی استراحت و فکر کنه. اگه مطلوب بود، بره دنده یک و ادامۀ مسیر بده و اگه نه، به نقشه نگاه کنه ببینه کدوم پیچ رو نپیچیده، کجا می خواسته بره و کجاست و حالا باید چه کار کنه و وقتی فهمید، تو اولین دور برگردون، برگرده.

چه اهمیتی داره که چقدر راه اومدی و چقدر بنزین خرج کردی، مهم اینه که یه مسیر جدید اومدی، مناظر جدید دیدی، و حالا که فهمیدی مسیر رو اشتباه اومدی باید با یه لبخند به مقصد فکر کنی و بهترین(نه کوتاهترین) راه برای بازگشت، رو انتخاب کنی. راهی که ایمن باشه، زیبا باشه و از حرکت داخلش حس خوبی داشته باشی.

اینجوری، یه پایان می تونه یه آغاز باشه.

و من امروز این کار رو کردم.

بسم الله الرحمن الرحیم

آخرین روز اردیبهشت سال 1391

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: تکیه و سراو :.

به نام خدا

شب قبل، تو خریدهامون، یه جعبه نون خرمایی و شیرینی برنجی داغ داغ و تازه خریدیم. فکر کردیم برای مهمونیهای بعد از عید باز هم بهشون اضافه کنیم. بنابر این صبح بعد از صبحانه رفتیم شیرینی پزی.

بسیار هیجان انگیز بود. ما کلاً خانوادگی دیدن "فن" رو دوست داریم. و حالا شیرینی پزی.

یکی خمیر می گرفت

 

این آقاهه تند و تند با همه انگشتهاش انگار که داره تایپ می کنه روی شیرینی ها سیاه دونه می زد

 

و در نهایت یک سینی رو از توی فر در می آورد و یکی دیگه رو می گذاشت داخلش.

 

بعد از خرید و ماجرای مطابق ماجرای قوتو(پارسال گفتم مطمئنم که قوتوئه می مونه و الآن بعد یک سال چند قاشقی ازش مونده، امثال هم اینو می گفتم می مونه و اینکه تا کی بمونه الله اعلم)

بعد راهی شدیم به سمت تکیۀ معاون الملک.

          

وارد که خواستیم بشیم، آقاهه که سه پایه رو روی دوشم دید اومد جلو گفت:

" خانم شما نمی تونین از سه پایه استفاده کنین"

توی ذهنم دنبال دلیل می گشتم. پرسیدم چرا؟

گفت:

"به ما گفتن گیر بدیم. مام این گیر رو به شما دادیم"

مسخره بود. شایدم مسخره می کرد. به هر حال لوس ننر بود.

رفتیم داخل. کاشی کاری داشت در حد لالیگا. پر از نقاشی های جور واجور از وقایع کربلا و همچنین یه عالمه تصاویر مشاهیر افسانه ای و ...

 

 

یه موزه مردم شناسی هم داشت که از بس به موزه علاقه دارم، فقط یه دور، توش زدم و اومدم بیرون.

یکمی نشستیم خستگیمون در بره و بعد به سمت مکان دیدنی ای به نام "سراب نیلوفر" که 20 کیلومتری کرمانشاه بود، حرکت کردیم.

"سراب"، که اونجایی ها "سراو" و "و"اش رو مدل "W" تلفظ می کنن، چشمه ای هست که قد یک دریاچه کوچیک باشه. یا اینجوری هم می شه گفت که دریاچه ای هست که هیچ رودی بهش نمی ریزه.

این سراب رو توی تمام مسیر از وقتی وارد کرمانشاه شدیم دیدیم، تا برگشتیم. قشنگ بود.

  

فضای اطراف سراب نیلوفر، منو یاد زاینده رود می انداخت. تفرج گاه مجهز تمیز و خوبی بود.

چادرمسافرتی برده بودیم. کنار آب، چادر زدیم و نماز خوندیم و من تا نهار آماده بشه از داخل چادر تصویر شکار می کردم و عکس می گرفتم که این عکسهامو بسیار دوست دارم.

 

 

نهار خوردیم و خوااااااااااااب. چادر داشتن حسنش این بود که تو اون باد و سرما، جامون گرم تر از بیرونی ها بود. بعد از ظهر، بعد خوردن یه چایی دبش و تر و تمیز و عکاسی، به سمت کرمانشاه حرکت کردیم.

شب یه دل سیر کلاه قرمزی دیدیم و "آقای همساده" و دل شاد شدیم، وسایل رو جمع کردیم که صبح اتاق رو تحویل بدیم و یواش یواش از کرمانشاه به جای دیگه بریم.

 


نوشته شده در ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: هیجان :.

به نام خدا

سرکار، اومدم ایمیل دفترو باز کنم، صفحه اول یاهو این ویدئوهه برام جلب توجه کرد.

بازش کردم.

ینی تا همین الآن که دارم براتون می نویسم توی دلم خالیه.

من از آب عمیق می ترسم. نه عمیق هم نباشه، از افتادن توش و خیس شدن می ترسم (یا بدم میاد. و دقیقاً نمی دونم کدومشون).

اگه یادتون باشه تو سفر خوزستان وقتی رفته بودیم روی هور نشون دادم که چقدر می ترسم.

و این در صورتیه که همین عنصر آب، اونم روانش، مثل رودخونه ای خروشان ولی با عمقی که بشه توش رفت، وسیله ای برای ایجاد آرامش عمیقمه. چه رفتن توش. چه نشستن کنارش. چه دیدنش از فاصلۀ دور. چه شنیدن صداش. کلاً.

شاید جایی که به ساحل نزدیک باشه و هر وقت حس خطر کردم بتونم بیام تو ساحل، اون بخش ماجرا باشه. نمی دونم.

حالا به هر حال.

صفحه اول یاهو رو باز کردم و این ویدوئو رو دیدم و قلبم هنوز که هنوزه توش خالیه. و این در صورتیه که کامپیوترم اسپیکر نداره و صداش رو نشنیدم. شاید با صداش جور دیگه ای باشه. ولی به نظر من همینی هم که دیدم خیلی هیجان انگیزه. خیلی.

 فیلم

 


نوشته شده در ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.:..*..:.

 به نام خدا

سلام

میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها و روز زن(مادر، دختر، همسر و ...) مبارک.

 

آقا ما امروز مهمون داشتیم، شب جوجۀ خاله اومد پیشمون، داشت با مامان حرف می زد.

پرسید: " مامانت هم بود؟"

مامانم جواب داد: "مامانم فوت کرده."

جوجه: " آخـــــــــــی...]یه عالمه مکث[ بابا چی؟ بابات زنده ان؟"

مامانم: " نه پدرمم فوت کردن "

جوجه:  "آخــــــــــــــــــــی] باز دوباره یه عالمه مکث[ عیب نداره غصه نخور... وقتی مردی می ری پیششون"

من

مامانم

نرجس


نوشته شده در ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: آزادی :.

به نام خدا

صبحانه کماچ همدان خوردیم که از قبل خریده بودیم. طبق معمول هم ظاهر هم طعمش با طعم کماجهای شهرهای دیگه متفاوت بود.

 

بعد بند و بساطمونو جمع کردیم که حرکت کنیم. نهار هم نپختیم چون باز عین پارسال با ورود به هر استان، یه وعده غذا مهمون آموزش پرورش بودیم.

نقشه شهر کرمانشاه روی مغز بود اساسی. پیچ در پیچ و گم راه کننده. کلی از تگزاس و این چیزهای کرمانشاه عبور کردیم و به جاده اصلی به سمت بیستون رسیدیم که یوهو سمت چپمونو نگاه کردیم و یه آن فکر کردیم که توی خارجه به سر می بریم.

 

 

 

ترتیب و زیبایی این قبرستان در کلام و حتی در این تصاویر نمی گنجد. بسیار حال نمودیم. بعدش که به سختی دل کندیم، راهی بیستون یا همون "فرهاد کن" شدیم.

جاده مستقیمی رو باید طی می کردیم، که وقتی به کوه بیستون رسیدیم، از دور، از جاده، فرهاد کن نمایان بود.

 

وارد محوطه شدیم که خب شلوغ بود. هوا خیلی آفتابی بود، اما باد اساسی می وزید.

تقریباً می شه گفت برای گشتن از هم جدا شدیم. بابا و نرجس خیلی با حوصله می ایستادن و دونه دونه از راهنماها سوال میپرسیدن. مامان هم که باز دختر کوچولوش فعال شده بود و دوست داشت شسطونی کنه و زودتر به نا شناخته ها راه پیدا کنه، جلو جلو می رفت، منم که در حال عکاسی بودم. و همش توی این فکر بودم که چقدر آزادی خوبه...

 

به شخصه جزو اون دسته آدمهایی بودم، که اعتقاد داشتم یه سری جاها چادر دست و پا گیره، مثلاً وقت عکاسی یا کوهنوردی. روز عاشورای 88 توی آمل به خودم ثابت شد که چادر برای عکاسی هیچ مانعی به حساب نمیاد و بسیار هم راحته. در این سفر بهم ثابت شد کوهنوردی هم با چادر سخت نیست. تازه من که کیف دوربین و سه پایه و خود دوربین هم به دوش داشتم و ابداً هم وقتی عکاسی، نمی شه توی مسیر عادی ای که مردم می رن بری، و هی برای یافتن سوژه و کادر باید بالا پایین بپری و با تمام این اوصاف راحت بودم. و در این نقطه بسیار حاج آقا(معلم کلاسهای روز یکشنبه) را دعا نمودیم.

خب بعد داشتم می گفتم که بسیار سر خوش و شاد هی می رفتیم و می رفتیم و در هر بخش یک چیزی برای دیدن در دل کوه می یافتیم.

  

 

شکار با یه عالمه زوم: پیرمردی، شاید فرهاد مانند...

 تا بلاخره رسیدیم به فرهاد کن و همون کتیبه ای که از دور قابل رؤیت بود.

و شاید جالب باشه که بگم روی این کتیبه هیــــــــچ نقشی وجود نداشت. و زمینه ساخته شده بوده تا نقوش اضافه بشن و عمر فرمانده و سلطنت و اینها به این کار قد نمی ده. حتی یک  کاخ هم پای کوه می ساختن که نساخته رها شد.

 

و علت فرهاد کن بودن هم چندین افسانه داره و عاقلانه ترینش این بوده که سر کارگر این بخش اسمش فرهاد بوده و این نقش به نام اون قرار بوده تموم بشه. یه نقش و نگاری که می شد گفت یه آقا و خانمن هم بسیار کم رنگ وجود داشت.

اومدیم پیش آقای راهنما. تعریفها کرد. از شکل ساختش که در اطراف راه آب داشته،

که به طرح صدمه نزنه و پله پله هایی که به نقش راه پیدا می کرده و خلاصه خیلی جالب بود. آخرش رفت پی افسانه خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد. بعد از تعریفش یه سری دلشون به حال شیرین سوخت. یه سری خسرو. یه سری هم فرهاد. ولی غالباً دلشون برای فرهاد می سوخت و از خسرو بدشون می اومد و یه خانمه هم که شیرین رو نفرین می کرد و بسیار خنداند مارا.

همه راه آمده را برگشتیم. به هرکول رسیدیم.

سپس از آن منطقه خارج، و به کرمانشاه باز گشتیم.

نهار رو رستوران خوردیم و مهمون آموزش پرورش بودیم. بعد برگشتیم خونه و خواب.

عصر تا جمع کنیم و از خونه بیایم بیرون نزدیک غروب شد. برای نماز مغرب به مسجد جامع رفتیم که خیلی جای خاصی نبود. بعد بازار و یه عالمه نونهای بسیار تازه برنجی خریدیم که انقدر ترد بود نمی شد برشون داریم. و گیوه.

 

فقط محض اطلاع عرض می نمایم که بنده در ردیف گیوه های زنانه از سمت چپ، دومی(نارنجیه) را برای خود برگزیدم.

یکمی هم توی بازار گشت زدیم و از بازار خالی عکس گرفتم.

 

بعد راه افتادیم و توی خیابونهای شهر گشتیم.

زیبایی کرمانشاه، تو نورپردازی شهره. در حد اصفهان. یه شور و نشاط خوشگلی به شهر داده این طرحها هنری و زیبا. توی شهر پر بود از این تزئینات. هر کدوم یک شکل.

 بعد از اینکه به مقدار کافی توی شهر ِخالی قدم زدیم. گفتیم همینجوری بریم شاید طاق بستان که توی خود شهر بود، باز باشه.

باز بود. کلی خوشحال و خندان وارد شدیم. و به گشت و گذار پرداختن و من مشغول عکاسی شدم.

برام خیلی جالبه که مردم به سه پایه حساسن. فکر می کنن با سه پایه، فیلم برداری می کنن. اینو از تو پچ و پچشون بالای سرم می فهمیدم. و خب از اونجایی که شب بود و من قصد تمرین تکنیک HDR داشتم، مجبور به استفاده از سه پایه بودم. خلاصه به قول شاعر"اصاً یه وضی".

بعد رسیدیم به کتیبه اصلیه که هی توی تاریخ هنر خونده بودیم سر کلاس استاد یونسی عزیز و دوست داشتنی و مهربون، که زرتشتیان ساخت کتیبه رو طوری انجام می دادن که به اصلش مرتبط باشه(در اینجا یعنی کوه) و شانۀ داریوش به کوه متصله و ... (اینی که نوشتیم جواب سوال امتحانی ترم یک بود)

همینجوری مشغول عکاسی بودم  که یه نی نی ِ پسر اومد چادرمو کشید و گفت خاله ازم عکس بگیر. منم که به بچه ها حسااااااس. یکی که نه یه عالمه عکس گرفتم. مشکل فقط ورجه وورجه اش بود که با ایزوی 1600 و فلاش 2+ هم جواب نمی داد و همش فلو می شد (این یه تیکه فقط برای کسایی که عکاسی این مدلی بلدن). و به تازگی برا مامنشون ایمیل کردم اون عکسهارو.

بعد از این خاله، یه خانم و آقا اومدن گفتن چقدر طول می کشه که چاپ بشه؟ گفتم چی؟ گفتن عکس. گفتم آها، من برا خودم عکاسی می کنم. و در اونجا بود که فهمیدم بازار کار عکاسی می تونه اینجا بسیار داغ باشه. من بازاریابیش رو کردم بقیه برن اجرا کنن.

انقــــــــــــــدر اونجا موندیم تا خلوت بشه و من عکسهای نهائیمو بگیرم که در نهایت با آقای راهنما از در خارج شدیم.

 در این هنگام آقای راهنما به دستگاهی اشاره کرد که اطلاعات مبسوط در مورد مکان روش چاپ می شه و به مخاطبان ارائه می شه که بسیار دستگاه مفیدی بود.

 

 بعدش همین دیگه. اومدیم بیرون و برگشتیم خونه. نصف شب ساعت ۱۲.

آقای سرایدار مدرسه که مهربان بود بسیار، هر شب نظرمونو می پرسید و از اینکه از اینجا(کرمانشاه) راضی بودیم بسیار خوشحال بود و حسابی باهامون(با بابا و نرجس) رفیق شده بود.

 


پی نوشت:

۱- امروز جای همه سر سبز و خرم نمایشگاه بودیم سه تایی. من و نرجس و عروس گلمون که بسیار مجاورت با ایشان مسرت بخش است.

کلـــــی خرید کردیم. کلی آشنا دیدیم. کلی خندیدم.

و جالب که من قبل از خروج از منزل تصور اینکه چند نفر رو ببینم توی ذهنم اومده بود و این اتفاق افتاد. و در زمان وقوعش دل توی دلم نبود و دست و پام ابداً حس نداشت. برام تعجب بود.

و تمام.

 ۲- بیشتر سفر نامه ام تصویری شده. من یه عااااااااالمه سایز عکسهارو کوچیک می کنم که بتونین ببینین ها. امیدوارم موفق باشم در این زمینه.  

 


نوشته شده در ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: خانم کفایی ِ ما :.

به نام خدا

مامانم یه دوستی داشت، که خیلی دوستش داشتم.

دل و زبون و دستش به خیر بود. مهربون بود. خاطرات خاص و ویژه ای ازش دارم. تو خوشی و ناخوشی باهام بود. پرستار بود. معلم بود. محقق بود. مترجم بود. دوست بود.

-       وقتی مامان مشهد بود، اون منو برد آندوسکوپی. یه عالمه هم بعدش زنگ می زد و برام نسخه های مهربونی می پیچید.

-       وقتی می خواستم گواهینامه بگیرم یه عالمه باهام تمرین کرد و چـــیزهـایی یاد داد که معـلم رانندگی خودم بهــم نگـــفته بود. مثلاً دور U و  L

-       اولین خواستگارم که قرار بود  وارد خونمون بشه، به عنوان خاله، اومد کمک مامانم و من چقــــــــــــــــدر ازش خجالت می کشیدم ولی اون اصلاً مسخره ام نمی کرد.

-       تو دوستهای مامان، تنها کسی که گزارشهامو می خوند و پایان نامه ام رو بهش نشون دادم، اون بود. بسـیار دقیق و موشـکافانه نگاه می کرد. به یه زبون خوبی نقد می کرد.

-       هر بار منو می دید، می گفت:

"ماشاء الله هر روز داری خوشگل تر از قبل می شی"

     این جمله اش جملۀ ویژه ای بود برام از طرفش. حتی وقتایی که زشت ترین دختر روی زمین بودم.

-       سیفی­صغیر رو فقط اون حفظ بود...

حالا پنج روز آخر سفر، بدون خانم کفایی .....

***

فرزان...


پی نوشت:

صبح زود عین همیشه، رفته بوده پارک برای ورزش. وقت برگشت... تصادف می کنه. با یک کامیون...

همین امروز صبح...

13 اردیبهشت 91.

و ... پایان...

***

حالم خیلی گرفته اس. خانم کفایی دوست من هم بود...

***

بسن الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین...

 


نوشته شده در ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: شهر عاشقا :.

به نام خدا

ساعت 2:15 رسیدم خونه.

چمدونمو باز کردم. لباسهامو ریختم تو ماشین پریدم حموم بعد نماز خوندم. نهار درست کردم. لباسامو پهن کردم. در حین دیدن کلاه قرمزی و پسر خاله، نهار خوردم. ظرفهامو شستم. چای پر رنگ درست کرده سپس خوردم. آشپزخونه رو مرتب کردم. رفتم سر کامپیوتر و هر چی با رمم ور رفتم درست نشد. وسایل سفر دومم رو جمع کردم. لباس پوشیدم و ساعت 5:15 دقیقه راهی ترمینال غرب شدم.

از خستگی نا نداشتم.  

خیابونها به نسبت عید بودن، شلوغ بود. هوا هم گرم.

به ترمینال رسیدم و ساعت یک ربع به 7 اتوبوس راه افتاد. ساعت یک ربع به 12 می رسیدم همدان.

طی اسمسهایی که با یک دوست قدیمی و آشنا به مسائل دوربین رد و بدل کردیم، متوجه شدم باید فعلاً رم جدید بخرم تا سر فرصت یه بلایی سر اون یکی بیارم.

از زور خواب داشتم می مردم وضو داشتم و نمی خواستم بخوابم باطل شه که دردسر با کوله وضو گرفتن داشته باشم. به هر جون کندنی بود بیدار موندم. خانم مهربونی که بغل دستم نشسته بود هی مامانی و مهربونی می کرد در حقم. جوون بود و به شدت لهجه کردی داشت. بهم مجله داده بود و من سعی می کردم بفهمم که چی توش نوشته. ازین مجله زردها بود.

بلاخره برای نماز نگه داشت. نماز خوندم و یه عااالمه منتظر موندیم تا اتوبوس راه افتاد. از گرسنگی داشتم هلاک می شدم، مغازه خوراکی فروشیش بسته بود. اتوبوس بوق زد و رفتیم سوار شدیم. گویا داشته راه می افتاده خانم مهربونه اتوبوسو برام نگه داشته. :)

حالا خوااااااااااااااااااااااابیدم.

به دروازه همدان که رسیدم به بابا خبر دادم بیان دنبالم.11:30 دقیقه شب.

وقتی داشتم از اتوبوس پیاده می شدم خانمه نگرانم بود که حتماً اومده باشن دنبالم. :)

بعد ِ 12-13 روز به بابا رسیدم. :)

از شهر که رد می شدیم، همش یاد اون سالی بودم که مهمون دوستم بودم همدان. اصلاً تمام دلیل که این سفر اینطوری شد هم همین بود. چون من همدان رو دیده بودم، برنامه سفر نوروزی امسالمونو گذاشتیم کرمانشاه. که تا من نیستم مامان اینها همدان رو بگردن. و من که برگشتم با هم به سمت کرمانشاه حرکت کنیم.

وارد مدرسه هه که شدم، یه بچه فسقلی تر و تمیز از کنارم رد شد، به عادت خودم بهش گفتم "سلام خاله" محل نگذاشت. متعجب بودم از اینهمه تمیزی و لطافت پوست و سردی. :)

شب کنار مامان خوابیدم. بهترین جای دنیا. صبح صبحانۀ خوشمزه رو در جمع خانواده، در آرامش مطلق، با یه عالمه عشق خوردم. :)

وسایل رو جمع کردیم و از خونه زدیم بیرون. اول از همه، تو میدان امام خمینی ره رم دوربین خریدم و راهی شدیم.

تمام مسیر، مسیر کربلا بود. تابلوی کنار جاده ها نوشته بود کربلا ... کیلومتر. یه حالی بودم.

 

خب، از همدان خارج و وارد شهر عاشقا شدیم. کرمانشاه، شهر خسرو و شیرین و فرهاد. شهر داستانهای عجیب و عاشقانۀ شیرین و عاشقاش. نمادهاشون، ماجراهاشون، آخر و عاقبتشون...

اولین جایی که جزو اماکن دیدنی به حساب می اومد، معبد آناهیتا در شهر کنگاور بود.

      

از اینجا وارد تاریخ هنر غرب ایران شدیم. برای آتنا در جواب "کجایی؟" همینو گفتم.

با گروه همراه شدیم و راهنما هر چیزی که به چشمش می اومد رو برامون توضیح می داد.

      

اول از همه اون چیزهایی که روی اون تابلوهه بود رو برای تنبلایی مثل من که حال خوندن نداشتیم گفت، بعد به اینجا رسیدیم و گفت این سنگها مثل پازله و به کمک این شماره ها کنار هم قرار می گیره.

 

اینجوری:

 

از چگونگی ساخت معبد و کاربردش در اعصار مختلف گفت، که محل عبادت بوده و بعد از اسلام یواش یواش همین مردم محلی سنگ فرشهای ورودی رو برای خونه سازی و مصارف شخصی برداشتن و ...

و یه سری علائم نشونمون داد که هر کدوم مال گروه خاصی بودن که قبل از اسلام، سنگها رو به این معبد هدیه می دادن.

 

نماد خورشید

 

نماد هیتلر مانند

 

و نماد عقاب

که از همکار محترم نرجس خانم در خواست می نماییم بگن اینا واسه چی چی بوده(در پرانتز عرض کنم که بنده در این جور مواقع نی که در حال عکاسیم نمی فهمم چی به چی می شه.)

 

اینجاها هم باروهای دوره اسلامیه.

 

معبد آناهیتا صفه صفه است(یعنی طبقه طبقه)(باسوادا بهش می گن زیگورات). اینجایی که ما الآن هستیم بالاترین بخششه.

جای سرسبزی بود. یه عالمه نشستیم و خستگی در کردیم و غیبت عروس و داماد(برادر معظم و خانم محترمشون که در بینمون نبود) کردیم و قاه قاه.

اومدیم پایین، نم­نم بارون شروع شده بود. خوشگل بود بارونش. باد مهربونی هم می وزید. از محوطه که خارج شدیم، یه آقایی رو دیدیم که در حال ساخت ماکت بود. من از بچگی ماکت دوست داشتم. رفتیم پیشش. برامون یه عاااالمه توضیحاتی داد که اون یکی آقاهه داخل نگفته بود. مثلاً جالب ترینش این بود که زیر ستونها یه گلوله های سربی بوده، ستونها هم با یه بسط خاصی که روشون هست و می بینید به هم وصل بوده. اگه زلزله می اومده، گوی می لغزیده و همینطوری هی همگی با هم بالا و پایین می شدن(عین موج مکزیکی)، نمی شکستن و فرو نمی ریختن. " الآن ژاپنی ها در برجهاشون اینو استفاده می کنن مام می گیم به به چقـــــدر خلاقن این ژاپنی ها"، این جمله آقاهه بود. ینی می گفت چرا از اینهمه چیز که داریم به نحو احسنت استفاده نمی کنیم و خودمونو ندید می گیریم. من می گم ما اگه خیلی مال نگه دار بودیم خیلی با فرهنگ بودیمُ روی ستونهای چندین و چند ساله نمی نوشتیم "دوستت دارم فلانی"ُ. تکنولوژی هه...

 

هعیییی...

مردممون که اینن دیگه از بقیه چه انتظاری داشته باشیم که از همین مردمن؟؟؟؟

 

بعدش فهمیدیم آقاهه با عشق و دل خودش اومده اونجا. یه جعبه هم گذاشته بود که"عیدی ما یادت نره" خوب بود. خیلی خوب. آقاهه ها.

سوار ماشین شدیم و به راهمون ادامه دادیم.

بارون خوشگل هی می بارید و قطع می شد. به شهر بعدی رسیدیم. "صحنه". جایی که ابداً اسمشو نشنیده بودم.

آبشاری داشت و گور دخمه ای که گور دخمه خسرو و شیرین بود.

اول آبشار رو رفتیم. فقط چون سرد بود هنوز سرسبز نشده بود. یه ماه دیگه اش غوغاس.

 

 

بسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار جای تمیز و شیک و خوشگلی بود. انقدر که ما به زباله حساسیت داریم اینجا برامون دوست داشتنی بود بسکه بی زباله و با زباله دان بود(برای همینه که من فیلم "نارنجی پوش" رو دوست دارم. شاید کمی فرهنگ ملتمون بره بالا. هعیییی)

بعد از آبشار دوباره اون مسیر سنگ چین خوشگلو اومدیم و رفتیم سمت گور دخمه که بالای کوه بود. بارون نم نمک می بارید. راه سختی بود. مامان خوب می اومد. منم هم دوربین روی دوشم بود هم سه پایه ولی خوب بودم. یه کوچولو مونده بود برسیم که دوتا آقا اومدن گفتن نرید نمی گذارن برید تو. گفت از اون نردبون باید رد بشید تازه برسید به گور دخمه، گفتن برای شرایط جوّی. راست می گفتن بارون تند تر شده بود و حتماً بالابری که بین دو تا کوه بود ما باید از روش رد می شدیم و از درّۀ زیر پامون می گذشتیم، لیز هم بود و خطری. نرفتیم. همونجا یه عکس گرفتیم اونم تند تند که دوربینم خیس نشه. اومدیم پایین. به این فکر می کردم چطوری این دوتا جنازه رو بردن اونجا.

بارون تند و تندتر شد. نمای جاده از اون بالا خوشگل بود. اینجوری:

 

رسیدیم پایین. سریع سوار ماشین شدیم. دوربینم خیس خیس بود. با ضرب و زور خشکش کردم. کیفشم گذاشتم با بخاری خشک بشه. رفتیم به سمت کرمانشاه. من خوابیدم تا رسیدیم به محل اسکانمون. خوابگاه یه دبیرستان پسرونه.

وارد که شدیم دلمون ضعف رفت. بسیار شیک و مرتب و تمیز. زمین موکت شده. گرم. منم که سرفه های خشک سفر جنوب روم مونده بود، از سرما که می اومدم گرما و بلعکس شروع می شد و ول هم نمی کرد. خستۀ خسته به دیوار تکیه دادم و روی زمین نشستم تا اتاقمونو بدن. آقاهه که دیدمون گفت بیاین براتون یه جای خوب دارم. بردمون تو ساختمون مدرسه که ساختمون مقابل بود. در چهار قفله رو برامون باز کرد و بردمون تو. گفت امشب اینجا بمونین تا فردا بهتون اون طرف جای بهتری بدم. اول یه کلاس و بعد کتابخونه بزرگ و پر امکانات مدرسه رو بهمون داد. و ما همونجا خواستیم که موندگار بشیم. یه ساختمون به طور کامل دستمون بود. حمام و دستشویی و آشپزخونه مال خودمون تکی بود. خیلی حال داد. شبا بین یه عااااالمه کتاب می خوابیدیم و تلویزیون می دیدیم و چیز میز می خوردیم.

روی پتوی گلبافت ی محل اسکان خوابیدیم. شب خوب بود.

 


نوشته شده در ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: تو ِنی سون :.

به نام خدا

صبح فردا، اولین شراره های آفتاب که از پشت کوهها بیرون بزنه، من به دنیا میام.

26 سال از عمرم سپری می شه و وارد 27 ُمین بهار زندگیم می شم.

هر وقت هر کس از سی ساله شدن نالید، من بهش نصیحت کردم که:

به این فکر کن سی سال رو خوب گذروندی و راضی بود، (اگه بودی)

و من از بیست و شش سال عمرم به طور کامل راضیم، جز یه بخش خاصیش که عاشقی بوده. اما وقتی به این فکر می کنم که بــــیـــــســــــت و شــــــــــــــــش سال از عمرم گذشته، از وقتی یه نوزاد یه روزه بودم، تعجب می کنم. شکه می شم. کجا رفت؟ چی شد؟ می ترسم از روزی که 50 سال گذشته باشه. یا بیشتر.

نمی دونم، احساس می کنم تحرّکم کم شده. فعالیتم. فعال تر بودم یه روزی.

ئوووووم.

حس امشبم، امشبی که آخرین ساعات بیست و شش سالگیمه، یه چیزی تو مایه های "ترس" هست. نمی دونمم چرا. و شاید حتی بشه گفت"اضطراب".

خلاصه اینکه عجیب غریبم امشب.

بر عکس پارسال که جشن تولد گرفتم و همه دوستهام از دبیرستان تا کاردانی و کارشناسی رو دعوت کردم و همه هم لبیک گفتن، ابداً دلم نخواست که امسال تولد بگیرم. و حتی گوشزد کردم که بهم تبریک هم نگن ]از این مسخره بازیها و اداهای پیر شدن و اینها  [ و ابداً خانواده حرف گوش کنی ندارم الحمدلله.

 

 

شمعها رو به رسم دکتر حسابی، می گذارم آب بشن.
زندگی رو نباید با یه
فووووت به فنا داد. اونم بیست و شیـــــــــــــــــش ســـــــــــــــــــــــــال رو.


پی نوشت:

1-      کاش اگه زنده بودم تو این سه سال تا سی سالگی، فعال تر بشم. مخصوصاً در زمینۀ درسی و هنری. کاش.

2-      از دوستانی هم که پیش دستی نمودن و تبریک گفتن ممنونم. :)

3-      داره بارون می باره.

می رم زیر بارون دعا کنم.

4-      کاش تو بیست و هفت سالگی آقا رو ببینم و تموم شه این انتظار. هر چند که منتظری که باید نبودم...

۵-   هشتم اردیبهشت یادم رفت برای دوربینم تولد بگیرم. تولدش مبارک که انقدر مهربونه.

 


نوشته شده در ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: فاطمیه :.

به نام خدا

السلام علیکِ یا فاطمة الزهرا

السلام علیک یا بنت محمد(صلی الله علیه و آله)

السلام علیک یا قرة عین الرسول

۱- چقدر همین دو سه تا جمله بالا کافی بود برای انجام ندادن اون جنایتها.

کور دل بودند.

خدایا پناه بر تو...

***

۲- یه اسمس این چند روز به دستم رسید که از همه اسمسای مناسبتی بیشتر دوستش داشتم:

فاطميه فصل بيعت با علی است                  جرم زهرا گفتن يک يا علی است

یا علی مدد

***

۳- اینم، بخونین:

حتی برادر کوچک من هم می داند، "فاطمیه" اسم زمان است و "مهدیه" اسم مکان. اما من در انتظار روزی هستم که "فاطمیه" اسم مکان باشد و "مهدیه" اسم زمان.

الهم عجل لولیک الفرج

 


نوشته شده در ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: خداحافظی :.

به نام خدا

صبح آخرین روز بود. فاطمه به طور مداوم اعلام می کرد که چقدر خوشحالم این سفر به پایان رسیده. و من با بخش جدا شدن از گروهش موافق بودم، ولی جدا شدن از بچه ها...

بچه ها این چند روزه، هر بار که تو کوچه و روستا دیدنم، ازم پرسیدن خاله کی می ری. خاله می خوای بری؟ خاله نمی شه نری. یه بار که فهیمه، با اون زبون شیرین و روحیۀ خاصش و با نگاه غمگین، ازم این سوالهارو پرسید، وایسادم و کامل بهش جواب دادم. گفت خاله می خوای بری؟ گفتم آره خاله. گفت کجا می ری؟ گفتم تهران، خونمون. گفت نمی شه نری؟ گفتم نه خاله، خونه و زندگیم اونجاس. دلم برا مامانم تنگ شده. گفت مگه مامان داری؟ گفتم آره. پرسید اسمش چیه. گفتم. یه عاااالمه پرسید و با اینکه راضی نشد، ولی فهمید که رفتنم قطعیه. دستمو گرفت، قبلش داشت مسیر مخالفم می رفت، باهام تا آشپزخونه اومد. الآن که یادم می افته دلم آتیش می گیره...

وسایلو جمع کردیم. پتوهارو دسته کردیم و نشستیم سر صبحانه. مثل بیشتر روزهای دیگه صبحانۀ ریحانه، با من بود، یکی از کارهای لذت بخش دنیا، این بار به همراه کلیپ مانا مانا، که بیشتر و بهتر غذا خورد شکر خدا. من که مشغول بچه داری بودم، اومدن گفتن یه نیسان داره می ره 4 نفر باهاش برن. که به همین مناسبت، شاملشون نمی شدم الحمدلله.

یه عالمه صبحانه خوردیم و جمع کردیم. برادرا اومدن پتوهارو دسته کردن و پتوهای پنجره ها که با مکافات نصبشون کرده بودیم رو برداشتن و یه عالمه نور پاشیده شد تو خونه.

نشسته بودیم وحرف می زدیم. بچه های روستا اومده بودن تو و مارو نگاه می کردن. هیچ کار خاصی نمی کردن.

 

(دیشب، یه اتفاق جالب توجه توی روستا افتاد. ملت همه بچه های زیر 9 سال رو حنا بسته بودن. جویا شدیم، فهمیدیم ماجرا آل و این حرفهاست. مام گفتیم به ریحانه حنا نزدیم و الآن صحیح و سالم اینجا نشسته. کاری که باید بچه ها تو اردوهای بعدی روش کار کنن، مبارزه با خرافات.)

اهالی که دیشب برای خداحافظی به دیدارمون اومده بودن، به رسم همیشه، برامون هدیه آورده بودن. برای یه سری صنایع دستی، برای یه سری "لِیسی" که روسریهاشون به حساب میاد. صبح همچنان که نشسته بودیم، هدیه ها و دید و بازدیدها ادامه داشت.

 

خیلی طول کشید که فرمان حرکت دادن. یهو افسانه گفت وقت جایزه دادن، هیچی به کلثوم نداده. براش یه بازی فکری کنار گذاشته بودم. لایقش بود. هم مدیر بود هم مهربون و با بچه ها بازی می کرد. اومده بود بدرقه ام. بهش دادم. انگار دنیا رو بهش دادن. قبلش هم لبخند کاملش روی صورتش بود، انگار نه انگار که جایزه نگرفته، ولی بعد دادن هدیه شادی عجیبی توی چشمهاش دیدم.

دوربین به دست از محل اسکانمون خارج شدم و پیش پیش می رفتم و از بدرقه گرم اهالی عکس می گرفتم.

 

در همین حین یکی از دخترهای روستا بهم یه هدیه داد. اصلاً چهره اش یادم نیست. حیف.

زهرا و بچه ها رو سریع وایسوندم و عکس دسته جمعی گرفتن، رئیس گوشزد کرد عجله کنم، و زهرا از من و بچه ها عکس گرفت و با دعوای رئیس ِ اردو سوار ماشین شدیم.

بچه هام روی تپه ایستاده بودن. صدام می زدن. فقط نگاه می خواستن. معصومه... معصومه...

               

و من آمنه ندیده از روستا خارج شدم..........................................

حرکت کردیم. عکس می گرفتم.

 

..................

 

تا آنتن بود، زنگ زدم به مامانم و ساعت خروجمونو اعلام کردم و از اونجا تا سندرک موسیقی گوش دادم و با خودم بودم...

اذان ظهر گذشته بود که رسیدیم سندرک. همش یاد ملیحه بودم. چه خوب بود که بود. چقدر دوستش داشتم. چه زود رفت...

کولر گازی رو روشن کردیم نماز خوندیم و بعدش نشستیم سر سفره. الویه داشتیم. یه الویه فوق العاده خوشمزه و بلاخره بعد عمری یه نوشابه یا بهتر بگم یک مایع سرد، از گلومون پایین می رفت.

ظرف غذای من و ارسیان با هم بود. من نون لواش می دادم و اون می خورد. اطراف نون لواش که فوق خمیر و غیر خوردنی بود(چون خیلی حساسم روی اسراف، الکی چیزی رو نمی گذارم کنار) می گذاشتم روی در غذا. بعد هی نگاه می کردم می دیدم اضافه نونا نیست و نابود می شه. یه بار خمیر نون رو گذاشتم و دست نگه داشتم ببینم چی می شه. دیدم ارسیان بر می داره لقمه می کنه می خوره. انقــــــــــــــــــــدر خندیدم که نگو. شده بود کَهَر(بز به زبان جنوبی). به خودش گفتم، خودشم ضعف کرد از خنده. بعد توضیح داد که ما گفتیم جهادیه هر چی نون دادن بخوریم، صدامونم در نیاد.

بعد نهار، زهرا گفت رم دوربینتو بده عکسهارو منتقل کنم رو لب تاب که تو تهران برای انتقال اطلاعات مشکل نداشته باشیم. من روی رمم، روی دوربینم، خیلی حساسم. خیلی. و زیر بار این کار نمی رفتم. خیلی اصرار کرد تا راضی شدم. منتقل کرد. منم از روی لب تاب یه سری عکسهای خانوادگی + یه سری عکسهای شخصیم که تو این سفر گرفته بود رو دلیت کردم و رمو گذاشتم تو دوربینم و تمام.

خانم شفیعی اومد. نه با ما اومده بودن نه با ما بر می گشتن. الآن هم برای نهار خونه رئیس پاسگاه که چند روز دیگه عروسیش بود دعوت بودن. رفته بودن هدایای عروس رو بسته بندی کرده بودن و برای ما تعریف می کرد که سه تا چمدون شلوار بندری هدیه دادن. رسمشونه. حساب کردیم دورو بر 4-5 میلیون. البته برای اونا هزینه آنچنانی ای نداره. کار دست خودشونه. بعدشم که خنک شدن، زود راه افتادن و رفتن و اون آخرین دیدارمون بود.

بعد غذا و تنقلات و دیدن اولین قسمت کلاه قرمزی در نوروز 91، و یک خواب کوچک، اتوبوس ساعت 3 رسید و عازم تهران شدیم.

اتوبوس ِناراحتی بود. هم فاصله صندلی ها کم بود هم کوچیک. تا تهران بیست و خرده ای ساعت راه بود...

گرم بود. گرم بود. من سرخ سرخ بودم. خیلی حالم بد بود خیلی. جام هم راحت نبود. ابداً. خیلی بهم سخت گذشت. اتوبوس هم هر دو متر یه بار نگه می داشت. یه بار رئیس می رفت پول بگیره، یه بار برن اینو بخرن. اونو بخرن. راه نمیرفت که. دیوانه شدم. خیلی طول کشید تا بلاخره یه بستنی خریدن دادنمون و کمی از گرمام کم شد.

نماز مغرب رو خوندیم و توی اتوبوس بهمون شام دادن. مِنو داشتیم. تخم مرغ آب پز یا تن ماهی. هر دو بو دار. من و فاطمه تن ماهی خوردیم. خیلی هم خوردیم. تعجب بود بعد اینهمه روز چطوری انقدر اشتهامون وا شده اونم تو اون وضع وحشتناک که روغنش ولو می شد رو هیکلمونو ...

شب دوربینمو روشن کردم که چندتا عکسو به فاطمه نشون بدم، نخوند. کلاً رمو نخوند. انقدر ناراحت بودم انقدر ناراحت بودم که نگو. عکسهای خانوادگی مهم نبود. عکسهایی که شخصی گرفته بودم و پاک کرده بودم... میشه گفت به کل با زهرا سرسنگین شدم. چون می دونست حساسم و من اصرار داشتم که کپی نکنم... امید بستم به کامپیوتر. که برم تهران و رم رو درستش کنم...

آخر شب، مرضیه از همه مون حلالیت طلبید و کرمان، سیرجان، ازمون جدا شد. خب معلومه که حلالش کردم، اما این سفر خیلی راهها رو با توجه به رفتارهایی که باهام داشت، برام بست و خیلی راههای دیگه رو برام باز کرد... بتول گریه می کرد. من کاملاً بی حس بودم. کاملاً.

شب با هر مصیبتی بود خوابیدیم. نماز صبح میبد بودیم. سه بار نماز صبح خوندیم. به جماعت. دوبارش قبل از اذان بود. خنده بازاری شد.

بعد از نماز به پیشنهاد فاطمه من داخل خوابیدم فاطمه سر. تااازه خوابم برد. فاطمه هم.

صبح شد. 9 بود که بیدار شدیم. پشتم به کل درد گرفته بود. دلم نمی خواست دیگه بشینم. بیدار که شدیم، مسئول آماد، پسر گلم شهاب، برامون صبحانه تدارک دید، کیک و ساندیس که ساندیس مطبوع منو نداشتن و با یه دونه تی تاپ جزئی خودمو سیر کردم. مام که ساندیس خور

صبح همه قربون هم می رفتن. من عادی بودم. چه با کسی که خوشم می اومد ازش، چه با بقیه. حلال کردنها از اردستان، شروع شد. همه رو حلال کردم، اما هم توی نظر سنجی نوشتم هم یقین داشتم که دیگه نمی خوام با این گروه همکاری کنم. با ارسیان، فاطمه و افسانه قرار گذاشتیم بعد سفر از هم بی خبر نباشیم. با ملیحه هم که ارتباط داشتم.

نظر سنجی کردن کیا ترمینال پیاده می شن کیا بهارستان، یه تعداد گفتیم ترمینال، زهرا رفت و برگشت گفت می ریم بهارستان. نظر سنجی چه معنا داشت نمی دونم؟؟؟ بارم زیاد بود. چمدون، کوله، ساک دستی، سه پایه. مونده بودم از بهارستان چطور برم خونه. از ترمینال ماشینهای مستقیم به سمت خونه مون بود، ولی بهارستان یه جای دور افتاده بود برام. خیلی حرص خوردم. با فاطمه آخرش تصمیم گرفتیم آزانس بگیریم. تنها راه ممکن.

ساعت 1 رسیدیم تهران. زود از بچه ها جدا شدیم. به یکی از مغازه های اطراف رفتیم و شماره یه آژانس رو گرفتیم و منتظر موندیم. آژانس اومد سوار شدیم و زهرا زنگ زد که کجائین می خواستیم براتون آژانس بگیریم...

2:15 عصر خونه بودم.

سفرم تموم شده بود. سفری که دوستش داشتم. با تمام سختی هایی که بهم گرفتن. اذیتهایی که شدم. حرفهایی که شنیدم... طوری که همون روزها، همون روز، به کل از جهادی رفتن منصرف شدم...

بعد مدتها، با اون فردی که بهم این گروه رو معرفی کرده بود خاطرات سفر رو مرور کردم. خیلی چیزها گفت که برام خوب بود. و دقیقاً حرفم همین ها بود. ولی یه بار گفت، همه فکر می کنن که جهادی آسونه ولی نیست.

من اما اعتقاد دارم، جهادی، اگه برنامه داشته باشی و مطالعه و روحیه انتقال، ابداً سخت نیست، اگه فقط همون بخشش باشه که تو با مردم طرف باشی، قرار باشه یه کمکی کنی، هر چقدر سخت، هرچقدر ترسناک یا مواجهه با گروه و انجام کارهای گروهی عادی، اونم سخت نیست، اگه یه رئیس باشه، که بدونه چرا رئیسه که کارتهای ریاستشو الکی نسوزونه، اونم سر چیزهای بیخودی، سر زور گفتن و چشم گرفتن از یه عده که نظامی نیستن که "بله چشم" گو باشن و اگه نگن تخطی باشه و خطر برای خودشونو و گروهشون بوجود بیاد. سر احکامی که تو این یه سالی که سر کلاس یک روحانی می رم که خارج فقه می خونه و خودش می تونه مرجع باشه و بایدها و نبایدهای دین رو خیلی روشن و صریح برامون اعلام می کنه، مواجه نشدم با وجودی که کلاس مختلطه و همه اجازه و حق آدم مسلمان بودن دارن تو اون جمع.

خلاصه، من اعتقاد دارم جهادی مبارکه. عزیزه. خیلی فایده داشته، چه جهاد فرهنگیش(شامل بهداشت، فرهنگ و آموزش دین) و چه عمرانیش. گروههای زیادی برای این کار وجود دارن. نمی شه بهانه گروه رو آورد. نمی تونم بی تفاوت باشم. اگه ادعا می کنم عاشق ایرانم. اگه راهپیمایی می رم، اگه رأی می دم. اگه همش فکر و تلاشم اینه که کشورم رو خودم با دستهای خودم آباد کنم، نمی تونم نرم جهادی. اگه به چندین نفر برای خروج از ایران پاسخ منفی دادم که توی این آب و خاک رشد کنم و نفس بکشم، نمی تونم از جهادی بگذرم.

اینو هم بگم ها. جهادی فقط و صرفاً تو اون نقاط نیست ها. منِ طراح گرافیک سر کارمم باید جهاد کنم. من ِدانشجو. منِ دختر مسلمان و شیعۀ ایرانی.

جهادی حتماً کلنگ زدن نیست. جهاد حتماً نوازش و آموزش به بچه هایی با سطح زندگی پایین تو روستاهای دور افتاده نیست، جهادی اینه که وقتی همه دارن از کارشون می زنن، تو نزنی، تمام ساعت اداریتو کار کنی و خوب کار کنی که یکی بعد تو تازه نیاد خراب کاریهاتو درست کنه. من دانشجو اگه خوب درس بخونم خوووب ها نه فقط برای نمره، و کلی مخم پر باشه، و دلم برای جهاد کردن برای ایران آباد تر بتپه، از یه جا شروع می کنم و قد خودم یواش یواش سعی می کنم دورو برمو تمیز و مرتب کنم. چهار نفرو با سواد کنم، چهارتا بار رو حتی شده مجانی، از زمین بر دارم.

من دختر شیعه مسلمان، کاری نکنم که با تمسخر بگــن شیعه اینه هاااا . با احترام و تقدیر بگــن:

                                                           "شیعه اینه هاااا"

به شیعه بودنم به مسلمون بودنم عشق بورزم. اینها هم جهاده، جهادی همپایه اون جهاد و مکمل هم. از همینجاها شروع کنیم.

به نظر من، یکی مثل مهرجویی الآن یه جهاد فرهنگی انجام داده، با این فیلم"نارنجی پوش"ی که ساخته. آدمو نسبت به آشغال و آشغال ریختن حساس می کنه. نسبت به پوست تخمه. که بندازیم سطل آشغال نه روی زمین. که کشورمون بشه مثل خارج.

                                 "بدون اینکه جریمه بشیم، آشغال روی زمین نریزیم".

کار کنیم. ادعا نکنیم، همش حرف نزنیم ایراد نگیریم.

 

داشتم می گفتم، گروههایی هم هستن که معتدل باشن. که آرامش داشته باشی. که خیالت راحت باشه می تونی یه هدیه خوب به اونی که دوستش داری مثلاً حضرت عباس(علیه السلام) بدی. و متأسفم از هدیۀ این بارم. باید سعی کنم که این کادوی بدون بسته بندی و در بعضی نقاط لب­پَر شدگی رو ترمیم کنم و یه چیز بهتر تقدیمشون کنم.

 

پایان سفر جنوب و بشاگرد و جهادی

و این پایان تعطیلات و سفرنامه نوروز ۹۱ نیست

:D

 


نوشته شده در ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: دل :.

به نام خدا

دیروز...

چنان غرق کتاب بودم و توی دلم از ته دل می خندم، که وقتی سرمو از روی کتاب برداشتم، دیدم سه تا ایستگاه رو رد کردم.

با وجودی که زودتر از همیشه راه افتاده بودم و می شد یه عالمه زودتر برسم، نیم ساعت دیرتر از معمول به دفتر رسیدم.

امروز...

توی کتابم غرقم. بغض گلومو می فشاره و کاری نداره که نمی خوام زار بزنم و خودش خودجوش از زیر عینک آفتابیم، جاری می شه...

همون کتاب دیروزه...

قلبم، تیر می کشه.

به مزار شهدا می رسم... برای شهیدمون، شهدامون، از صدر اسلام تا امروز، فاتحه می خونم و راهمو به سمت دفتر کج می کنم...

یادگاران-حسین خرازی

 


پی نوشت:

۱- این چند وقته چندین یادگاران، خوندم. یکی از یکی زیباتر.

۲- از بسکه زیاد می نویسم، وقت نمی کنم بقیه سفرنامه رو بنویسم که هنوووز خیلی ازش مونده.

می نویسم ان شاء الله.


نوشته شده در ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: اردیبهشت، ماه عاشقی :.

 

به نام خدا

تو مظلومی.

تو دیگه خیلی مظلومی.

انقدر که همین الآن یادم افتاد امشب شب تولدته و فردا وارد شش سالگی می شی.

اگر یک بچه بودی، باید می بردمت آمادگی.

شش ســـــــال...

...

خوشحالم که هستی.

خوشحالم جایی هستی که می شه کم و بیش حرفهام رو توش بنویسم.

خوشحالم به خاطر بودنت.

و هیچ وقت فکر نمی کردم روزی، شش سالگیت رو ببینم.

 

برای من آرامش بخش بمان


پی نوشت:

سال گَشت و شکر خدا امسال هم ماه عاشقی، آغاز شد.

 


نوشته شده در ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: للالیون :.

به نام خدا

قرار بود برم کلالیون.

از روز اول دلم میخواست روستاهای مختلف بگردم و برای عکاسی برم که مقدّر نشد. تا روز آخر.

مربیشون فاطمه بود و تشخیص داده بود که مربی کودک نیاز ندارن مخصوصاً برای تدریس و من صرفاً برای تنها نبودن سکینه و خالی نبودن عریضه می رفتم.

صبحگاه شرکت کردم. زینو خانم برامون یه میش بزرگ کشت و برنامه غذایی که چند روز بود مسئولین اردو برنامه ریزیش رو می کردن رو به هم ریخت.

راننده بچه های گارامون رو اول برد و من و سکینه برگشتیم خونه. بهاره وسایلشو جمع کرده بود و داشت می رفت. خیلی راحت. نه اون دل بست نه ما. نه اون فرصتشو داشت نه ما. تا ماشین بیاد خوابیدیم.

این نکته رو باید خدمتتون عرض کنم که ولع برای خوابمون به علت کم خوابی بود. بعد از نماز صبح بیدار میشدیم و شب هم دیر وقت می خوابیدیم. عصر خوابیدنمونم خلاصه میشد تو نیم ساعت حداکثر سه ربع (البته همه به غیر از من. چون هم زود خوابم می برد هم راحت و از فرصتهای کوچیک هم برای خواب نمی گذشتم.)

قبل از اینکه سوار ماشین بشم هندزفری گذاشتم موسیقی گوش دادم. از پر چونگی و نمکدون بودن راننده زیاد شنیده بودم. شکر خدا به درد هم خورد.

توی راه، که راه کوهستانی و سنگلاخی و پر پیچ و خم و شیبدار بود، یه جاهایی یوهو چندتا درخت ِنخل ِسر برافراشته می دیدی.

 

یا، درخت صبور و مهربون کُنار. هر چه می رفتیم، اطراف سرسبزتر می شد بر خلاف تصور.

 

از پیچ جاده که گذشتیم، اون دور، کلالیون معلوم بود.

 

جلوی مسجد نگه داشت و پیاده که شدیم بچه ها با ساک دستی ای که خودمون بهشون داده بودیم دورمونو گرفتن و حاضر بودن بیان سر کلاس. رفتیم داخل. سفره هفت سینهاشون هنوز به دیوار بود. دونه دونه برشون داشتم و نگاه کردم. خوب بود.

نشستم، سکینه هم کلاسشو تشکیل داد و می خواست امتحان بگیره. آروم با بچه ها حرف می زدم. اینجا هم بچه ها بهم چسبیده بودن و کنار نمی رفتن. یواش یواش اسمهاشونو پرسیدم و سعی کردم بشناسمشون و به خاطر بسپارم. کاردستی هاشونو نشون می دادم و یکی از درسهایی که یاد گرفته بودن رو ازشون می پرسیدم که همه عالی جواب می دادن، من هم بهشون جایزه می دادم. ماجرای جایزه دادن که تموم شد، فرشته خواهر کوچیک ترش رو آورد که فکر کنم چهار سالش بود. اصرار که خاله حمد رو بخونه بهش جایزه بدی. گفتم بخونه. و خواهر نمی خوندن و فرشته می خوند. گفتم نه اینجوری نشد برو تا عصری یادش بده، بیاد بخونه بهش جایزه بدم. وقت اذان بود. کلاس رو تعطیل کردم و رفتم برای وضو و نماز.

نمی فهمیدم چرا انقدر دستشویی بوی بز می ده. گذشتم.

هنوز بچه های سکینه داشتن امتحان می دادن. سکینه یکی از سختکوش ترین جهادگرا بود. واقعاً برای کلاس داری اومده بود و توی سال هم برای عیدش و جهادیش دنبال کسب علم و برنامه ریزی بود و واقعاً توی این دوره ده روزه کلاس منسجم و مرتبی داشت و در آخر هم که امتحان گرفت، جدی و سختگیرانه بهش پرداخت.

نماز خوندم و مسجد رو خالی کردن که نهار بخوریم و بخوابیم. یکی از اهالی برامون ستاره پلو آورد(کنسرو لوبیا رو که با برنج بپزی می شه ستاره پلو. اگه تندش کنی مزه اش معرکه می شه) با ترشی انبه و دوغ بز.

ستاره پلو رو خوردیم. یکی دیگه از اهالی هم غذامونو گرم کرد و آورد و یک بشقاب از اونو هم خوردیم و ترشی و دوغ و بشقاب دیگه غذا رو به برادرا دادیم و تندی خوابیدیم و هنوز نخوابیده، بچه ها اومدن و کلاس سکینه شروع شد. بچه های منم کم کمک اومدن. فرشته خواهرشو آورد، بهش گفت بخونه. حمد رو برام خوند. محشر بود این اتفاق. تو یه ساعت برده بود و خواهرش رو آموزش داده بود. سخت کوشی، استعداد، علاقه. لذت بردم. یه چیزی بهش دادم که فکر می کردم روسری بچگونه اس، باز کرد دیدم جورابه که براش بزرگ بود. چیز دیگه ای که به دردش بخوره برام نمونده بود.

به محدثه و فرشته گفتم بمونن به بقیه گفتم برن بازی. به آنتن موبایل رسیده بودم و تازه داشتم به اسمسهایی که بهم رسیده بود پاسخ می دادم. فرشته خسته شد، گفت خاله، بازی کنیم؟

گروه برای همه گروه های سنی، یه سری بازی فکری آورده بود که برای کودکانش رو نپسندیدم بسکه حرص در آر بود، ولی گویا بازی های نوجوانانه اش سخت و جذاب بوده. تعجب کردم. اونها 9 ساله بودن، چطور از پس اون بازی ها بر اومدن؟ و به یاد حرف همه بچه هایی که کلالیون اومده بودن افتادم که "فرشته" نخبۀ کلالیونه.

بازی رو ولو کردم و اونها اصرار کردن منم بازی کنم و من دیدم هر چی بازی کنم احتمال باختم زیاده و ضایع می شم، ولش کردم، شدم داور که داشت نیاز می شد.

محدثه هم باهوش بود. اما فرشته فرق داشت. محدثه صبور نبود. عصبی بود. فرشته آروم و ملیح بود. حتی وقتی باخته بود هم انگار نه انگار. ولی محدثه به شدت بر می آشفت. همت و تلاش فرشته بیشتر بود.

 

عشق من، فرشته.

نخبه کلالیون و آینده ساز این مملکت.(انشاء الله)

یه عالمه "تیز بین" و "ترافیک" که فوق العاده بود بازی کردیم. بچه های کوچولو هم دو رو برمون می رفتن و می اومدن. و حلیمه، حلیمه، حلیمه واقعاً بچه پر انرژی ای بود و انرژیش به سمت منفی می رفت. در حد بیش فعال. واویلا.

محدثه، بعد زهرا، و بعد فرشته رو بردم و ازشون مصاحبه گرفتم که در این راه محدثه خیلی جر زنی می نمود. بعد آزادشون گذاشتم. رفتن مسجد و به بازیشون ادامه دادن.

با نرگس، یکی از بچه های سکینه که کلاسش تموم شده بود، رفتیم روستا رو گشتیم.

کلالیون کوچک و زیبا بود. شنیده بودم گارامون از اینجا زیباتره. سر سبز تره. بعدش کلالیون، علیا و سفلا داشت. این عکس از کلالیون علیا گرفته شده و کلالیون سفلا رو نشون می ده.

 

بعد این عکس باطری دوربینم تموم شد.

به باغ نرگس اینها رفتیم. انجیر، انار، خرما، کُنار و سیب، درختهای باغشون بود. رفتیم مسجد که باطریم رو شارژ کنم. وقتی می اومدم بیرون، فرشته هم اومد. راه می رفتیم و حرف می زدیم. انگار نه انگار که 9 سالشه. کلی سوال ازش می پرسیدم و خوب جوابمو می داد. توی اسپند حرف زدنهای عجیب غریب حدیثه رو به خاطر رفتن به شهر می دونستم، اما این چی؟ ماشاءالله.

رسیدیم به خانمی که بعد فهمیدم مامان حلیمه اس. باهاش از بزها، که زیاد داشت، حرف زدیم. گفت هر کدوم این بزها 150 تومنن. همه شون هم بیمه هستن. برای بیمه کردنشون زنگ می زنیم میان بیمه می کننشون. یه گوشواره فلزی داشتن که دفترچه بیمه شون بود مثلاً. اگه تلف می شدن، پول نصف+1 ش رو بیمه می پرداخت.

اینجا بیشتر از کپر، خونه داشتن. متریالش هم سنگ بود. سنگهای کوه که در دسترس بود. از مامان حلیمه پرسیدم کپر بهتره یا خونه، گفت کپر. خونه اینجا فقط برای زمستون خوبه. گرما جوابش فقط کپر بوده گویا. هم کلالیون اینو فهمیدم هم اسپند هم دهیچ. این سوال رو از فرشته هم پرسیدم. گفت کپر. دلیلش جالب بود.

"چون اگه زلزله بیاد، کپر چیزیش نمی شه اما خونه خراب می شه و آوار رو سرمون می ریزه"

همینجوری که داشتیم حرف می زدیم، محل قرار گیریمون تقریباً جلوی در دستشویی بود، یوهو یه بز کله کرد رفت تو دستشویی. خنده ام گرفت که بزاشون چه با ادبن. بعد یوهو دیدم از بشکه آبی که برای طهارت داخل دستشویی بود، آب می خوره، به حکمت بوی بز در دستشویی پی بردم.

یه خصوصیت دیگه ای که کلالیون داره، بسیار غریب پذیره، مخصوصاً در زمینه ازدواج. پسرهاشون بیشتریا تهران، کیش و بندر توی رستوران کار می کنن و اونها اینو یه پوئن مثبت می دونن که یکی از بچه های جهادی رو هم که شده برای پسرهاشون و یا دخترهاشون، برگزینند.

صبح قبل حرکت، ارسیان، انگشتر داد گفت" دستت کن که به دردت می خوره" و با صحبت کردن با مامان حلیمه به دردم خورد... 8 تا پسر داشت... ینی لگد به بختم زدم.

داشت غروب می شد و عجیب سرد بود. باورم نمی شد انقدر برام فرشته دل انگیز باشه.

رفتیم تو مسجد و یه ساعتی منتظر ماشین موندیم. می گفتیم و می خندیدیم و بچه ها، زهرا مخصوصاً، دعا می کرد که ماشین نیاد و شب بمونیم. محدثه تو دار بود خیلی. فرشته هم از کنارم تکون نمی خورد. حلیمه هم به یه پام چسبیده بود و راه که می رفتم با پام بلند می شد و می اومد پایین.

همزمان با اذان مغرب، بارون شروع شد. بارون. برای اون غبار(که تو عکسها شاهدش هستین) عالی بود. دیگه نا امید شدیم و داشتیم می رفتیم وضو بگیریم که نور ماشین از پایین کوه معلوم شد و بلاخره اومد. وای. لحظه خداحافظی بود.

وقتی به صورت فرشته دست کشیدم و گفتم "خوب درس بخون" صدام دو رگه شده بود. کلی پلک زدم که اشکم ام سرازیر نشه. ولی اون گریه کرد. بچه های سکینه، که سکینه بهشون اجازه نمی داد گریه کنن، توی بغل من یه فس گریه کردن. یه جوریم بود. انگار ده روز رو پیش اینها بودم...

دم ماشین هر چی گشتم فرشته رو ندیدم. رفته بود خونه...

ماشین راه افتاد. به کلالیون سفلا که رسیدیم ملت بدو بدو خودشونو به ماشین رسوندن و ما رو غرق بوسه و اشک کردن. شکه بودم. سکینه رفت پایین، راننده داشت جا می گذاشتش که همه عصبانی شدیم.

خیلی حالم گرفته بود. کلی گریه داشتم و باید بی صدا گریه می کردم که این راننده نمکدون شروع نکنه به حرف زدن. وضعیت سختی بود.

رفتیم و رفتیم تا به "در شهر" رسیدیم. بعد از کلالیون بود.

وارد حیاط حسینه شدیم تا اون برادری که مال این بخش بود رو برداریم، و پنچرگیری کنیم. بیش از یه ساعت اونجا معطل شدیم. مردم با چای اومدن و ازمون پذیرایی کردن. مام نماز خوندیم و سکینه برای اونها هم کلاس بحث گذاشت که خوب بود. اونها هم یه نخبه دیگه داشتن. دختری که بسیار سنگین و موقر حرف می زدم و تجربی می خوند و قصد ادامه تحصیل در رشته پزشکی داشت.

بعدِ رمز "یا علی" به نشان سوار شدن ماشین، با در شهری ها هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم. هنوز خیلی نرفته بودیم که نور یه ماشین دیگه رو از روبرو نزدیک شد. پیاده شد، رئیس اردو بود. با سرگروه ما دعوا کرد که چرا دیر داریم می ریم، و علت خبر ندادن رو جویا شد. نگران شده بود. به پسرهای پشت، پتو داد و نیسان دور زد و خاک کرد و رفت.

به خونه که رسیدیم، 9 شب بود. لِهِ له. خانم شفیعی با گوشت قربونی صبح، برامون خوراک درست کرده بود. خوشمزه بود. نشسته بودیم و با ولع می خوردیم. اهالی اومده بودن برای خداحافظی و تو اتاق عمومی ما نشسته بودن و سکینه براشون کلاس گذاشته بود و ما که تو اتاق مهمات غذا می خوردیم جیک می زدیم، سکینه بهمون چشم غره می رفت.

خلاصه یه وضی.

بعد شام، چمدونم رو بستم. خیلی هم دلم می خواست کمک کنم و توی جمع آوری نهایی که کار طاقت فرسایی بود یه دستی داشته باشم. اما یه سری از بچه ها رو می دیدم که از روز اول هیچ کاری نکرده بودن و نشسته بودن و خوش بودن، خوابیدم بلکه نفر کم باشه و کمی به غیرتشون بربخوره. صبح فهمیدم همه رو بتول خود مرضیه جمع کردن.

آخرین شبی بود که با هم بودیم.


پی نوشت:

تیتر که نوشتم للالیون، به یاد فاطمه و با لفظ کودکانۀ اونه. به کلالیون می گفت للالیون.


نوشته شده در ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: بانوی آشپزخانه :.

به نام خدا

صبح اعلام شد که باید برم آشپزخانه.

خوشحال بودم. خیلی.

خانم شفیعی هم دیرتر رفت آشپزخونه و با آرامش باهامون صبحانه خورد. سفره رو که جمع می کردیم، بحث گروه و مشکلات پیش اومده مطرح شد. بچه ها رو به خانم شفیعی طوری که من مخاطب بودم، چیزی گفتن که یعنی "مریم چرا اینجوری شده."

منم وسایل سفره رو برداشتم و همینجوری که می رفتم توی حیاط گفتم: من از گروه ناراحتم، از حرفهایی که پیش میاد ناراحتم، از اتفاقات اخیر ناراحتم، چطوری باید اعلام کنم؟

فاطمه و ارسیان هم بودن. هم­رأی بودیم و هر سه برای شرکت نکردن توی بحث اومده بودیم بیرون. چند دقیقه بعد زهرا اومد و اصرار که بیاین حرف بزنین خب. مشکلاتتون رو بگید. با شناختی که از تک تک بچه ها داشتم، می دونستم که حرف زدن در این مکان و زمان و مبحث، هیچ سودی نخواهد داشت، نرفتیم. معصومه ظرف می شست و من و فاطمه هم با هم حرفهای غیر گروهی و شخصی می زدیم. یه عالمه گذشت، حرفها که تموم شد رفتیم تو.

قرار بود صبح رو داخل روستا بگردیم و دیدار خونه به خونه داشته باشیم.

تقسیم شدیم. من و مینو و خانم شفیعی با هم. زهرا و ارسیان و عاطفه هم با هم. فاطمه هم رفت سر کلاس بچه های کودک دهیچ.

دو سه تا خونه رو رفته بودیم و مجله ای که تهران همگی توش همکاری داشتیم و برای بچه های روستا آماده کرده بودیم رو به همراه تقویم روستا، بهشون اهدا می کردیم که مامانم زنگ زد.

رفتم تو بیابون خدا(اگه مرضیه بود باز جزو تخطی هام منظور می کرد) و یه عالمه باهاشون حرف زدم. برام جالب بود که هر وقت به مامانم نیاز داشتم بهم زنگ می زد. من هر چی گله می کردم، مامانم هی راهنمایی به صبر می کرد و اشاره به آیات قرآن و دیگه داشتم کُفری می شدم :))))))

ماشین بچه های گارامون اومد و مینو و عاطفه و ارسیان رفتن.

من و خانم شفیعی تنها شدیم و یه عالمه تو خونه ها نشستیم و هیچ جا به تجربه بچه هایی که روز عید، عید دیدنی رفته بودن، چای و شربت نخوردیم. همه جا گفتیم معده مون مشکل داره، که داشت.

انقدر که با آغوش باز و صمیمیت ازمون پذیرایی می کردن، ابداً حس غریبی نمی کردیم. هر جا رفتیم، کپر یا خونه، مرتب و تمیز بود. و در بعضی موارد شیک. تعداد خونه هایی هم که رفتیم سر زدیم و داخل کپر نشستیم زیاد بود. یعنی خونه داشتن، اما داخل کپر که تو حیاط خونه بود، ازمون پذیرایی کردن. (اینها با وجود خونه، به کپر اُخت دارن.)

بعد از چندتا خونه، خانم شفیعی سر صحبت رو باز کردن. مورد به موردی که بچه ها مطرح کرده بودن رو ازم پرسیدن. بنده خدا از روزی که اومده بودن داخل آشپزخونه بودن و در جریان هیچی نبودن. مورد به مورد توضیح دادم.. گفتم اینو گفتن این کارو کردن و گویا هر دو گروه صداقت رو به خرج داده بودیم و کلمات رو دقیق بیان کرده بودیم و خانم شفیعی کاملاً مطابق هم می کرد. یه موردی که مرضیه اشاره کرده بود این بود که من دیروز از مریم به خاطر اینکه تنهایی رفته بود تو روستا ناراحت بودم. و جالب بود که این ناراحتی تا شب بروز نداشت و شب یوهو. و تازه این دستور خودش بود...

آخرش، گفتم حالا، شما، بزرگتر، عاقل تر، مامان تر، دنیا دیده تر، سرد و گرم چشیده تر، بگید کجاشو اشتباه اومدم؟ کجاشو نباید می گفتم؟ کجاشو نباید انجام میدادم؟

بهم حق دادن. برای همه موارد. گفتن باید بگذری تا این روزها تموم بشه. انگار مامان باهاشون هماهنگ کرده باشن، درست حرفهای مامانمو زدن. در اصل من هم داشتم همون کارو می کردم، به یه نحو دیگه. ولی با گفته خانم شفیعی روشمو عوض کردم. و در ضمن گفتن جلسۀ دیشب با مرضیه، یکی از مسائلش سر رفتارش با تو بوده. گویا خبرا به رئیس اردو رسیده و کلی آقای مسئول و آقای شفیعی باهاش بحث کردن که کاراش اشتباهه، و اون هم یه لنگه یه پا وایساده و گفته حرف من درسته و لا غیر. آقای شفیعی ای که همه به نامش قسم می خوردن...

ظهر شد و رسیدیم خونه. ما قسمت بالا برره رو دیده بودیم و زهرا یکمی بالا برره و بقیه پایین برره. {ماجرا خان و غلامی صد سال پیش هنوز اینجا حاکمه. توی ظاهر و اینها چیزی متوجه نمی شید. اما یه تعصبات خاصی دارن که من چیزی از تعصباتشون رو متوجه نشدم. :) }

زهرا می گفت بین قسمت خان و غلام که ما اونجا "خ" و "غ" بیان می کردیم، تفاوت در پذیرایی بود و نظافت منزل. "غ" ها پاکیزه تر و صمیمی تر و خوشگل تر بودن. بعدتر توی رفتار بچه هام هم که نگاه می کردم، "غ" ها صمیمی تر و دوست داشتنی تر، تر بودن. معصومۀ با استعدادم، آمنۀ نفسم از "غ" ها بودن.

توی دیدار از روستا، من اعلام کرده بودم، امروز ساعت 2 جشنواره غذا داریم، زهرا اعلام کرده بود 3. نهار رو هنوز نخورده بودیم که بچه ها اومدن که خاله ها غذاها سرد شد پس چرا نمیاین؟ ساعت 2 بود. خانم شفیعی مونده بود چه کار کنه شام شب رو. باید بزی رو که توی اسپند این بار برای خانم شفیعی کشته بودن، می پختیم.

قرار گذاشتیم، من برم آشپزخونه و مقدماتش رو فراهم کنم، زهرا هم با خانم شفیعی که داور بود، بره و عکاسی رو هم با دوربین من انجام بده.

گفتیم یه چای بخوریم و بریم و همه اینها در بدو بدوی کامل بود. یهویی آقای رئیس اردو اومد دم در که خانمها مهمون دارین. کی؟ خانم و بچه های فرماندار.

مارو می گی.... دیگه با چه وضعی خونه رو مرتب کردیم بماند.

با چای سرد و شکلات و چیزمیزهای باقیمونده از عید بچه ها، ازشون پذیرایی کردیم. مجله و تقویم گروه رو هم به بچه هاشون دادیم و اونها با اشتیاق ورق زدن و صفحه های جالبشو بهمون نشون دادن. ولی رفتارشون شبیه یکی که خیلی آدم مهمیه بود، بچه ها رو می گما. که خنده ام گرفت...

خانم شفیعی و خانم فرماندار به عنوان داورهای جشنواره آشپزی راهی مسجد شدن. منم رفتم آشپزخونه. بین راه خانم شفیعی به شهاب سفارش کرد که حرفهای منو گوش بده. آقا شهاب که فامیلیشو یادم رفته، مسئول آماد بود. یعنی مسئول تدارکات. سنی نداشت بنده خدا و بچه خیلی خوبی بود و حرف گوش کن و تمیــــــــــــز.

برام گوشتها رو آورد و من نشستم پای منبع و د بشووور. پر بود از موی بز. ببعی هایی که دو رو برم بودن هی دوست داشتن غیبت کنن. گوشت برادر مرده خودشونو بخورن. منم مانعشون می شدم. دیگه انقدر به این گناه کبیره اصرار ورزیدن خسته شدم. بیست بار تا می شستم یکیشون کله اش رو می کرد تو سبد و از اول. اه.

یوهو، یکی از همسایه های آشپزخونه رو دیدم، که بدو بدو داره به سمت من میاد. گفتم اومده ببی ها رو کیش کنه. ولی تند و سریع و فرز، سبد رو گذاشت کنار و خودش نشست کنار منبع و دوتایی گوشتها رو شستیم. کاملاً بندری حرف می زد، یعنی سواد نداشت و من متوجه حرفهاش نمی شدم. به یک آقایی یه چیزی گفت که فهمیدم ینی ببی ها رو ببر آغل. دورمون خلوت شد و کارو انجام دادیم. از کمر و زانو و پا افتادم. آخر کار، بچۀ خانمه بیدار شد و رفت سراغش و با هم اومدن. من برای بار سوم گوشتها رو بررسی کردم. یه عالمه جاش رو بهم راهنمایی کرد که بریزم دور و خلاصه فک کنم بعد یه ساعت، یه دونه بز رو به طور کامل شستم. شستیم.

به شهاب گفتم پیاز بیاره. آورد. چاقو هم آورد. کُند بود. به یه پسر دیگه که اومده بود اونجا، ببخشید، به یکی دیگه از برادرا که اومده بود اونجا و این چند روز در حال عکاسی و فیلمبرداری دیده بودمش، چاقو رو دادم و اون با کشیدنش به سنگ تیزش کرد. یادم افتاد به حضرت ابراهیم. خیلی تیز شد. ازش گرفتم و اومدم با کفگیر بزرگ بشورمش که دستمو برید. شهاب بالا سرم بود. چسب زخم نداشت. رفتم توی خونه که چسب بزنم و برگردم، دیدم نشسته سر پیازا و خردشون می کنه. یه همچین بچه ای بود این بچه.

گوشت رو ریختم تو قابله و آب رو برام پر کرد این برادر معظم و زیرشو زیاد کردم که جوش بیاد. بعد هم مشغول شستن 120 لیوان برنج شدم که دیدم جمعیت از مسجد سرازیر شدن و این نوید اومدن خانم شفیعی رو می داد.

خانم شفیعی اومد و شهاب رو نجات داد. پیازها رو می ریختیم توی غذاساز و سه سوت خرد کردیم. ماجرا حل شد.

خیلی از جشنواره تعریف کرد. خیلی راضی بود. هم از استقبال هم از غذاها.

 

دیگه پخت و پز به طور رسمی شروع شد. قبل از غروب بود. سه تایی هی کار کردیم و کار کردیم و کار کردیم که با اینکه خسته کننده بود، اما در کنار خانم شفیعی لذت بخش بود. جداً.

برای بچه ها چای درست کردم. برا برادرا هم آبجوش گذاشتم و رفتم استراحتگاه. بچه ها اومده بودن. مثل روزهای اول شدم. متعجب بودن. اونام عادی برخورد کردن. حتی در بعضی موارد و اشخاص، صمیمت ملموسی قابل مشاهده بود. با فاطمه مشغول حرف زدن شدم، از کلاس امروز خیلی راضی بود. دلم برای بچه هام تنگ شده بود. چند باری هم که امروز دیدمشون بهم باز ابراز محبت می کردن و من هم. دلم می خواست بغلشون کنم و دیگه ولشون نکنم. ولی این یکی از نبایدهای سفر بود. ما ده روز اونجا بودیم و ... تا سال بعد کی زنده کی مرده...

چون جشنواره غذا تو تمام روستاها مشترک بود، کسایی که غذا تست کرده بودن همگی حالشون بد بود. همه از چای استقبال کردن به همراه عرق نعنای فاطمه که رو به تموم شدن بود و نبات. غذاها اکثراً چرب بود. چندتاییش رو که برای ما آوردن خوشمزه بود. یکیش نون روغنی بود. یکیش یه چیزی بود که مزه رنگینک مامان جونمو می داد. یکیش هم که کیک خودمون بود با کاکائو. کیک اسفنجی.

مرضیه اومد. ابداً نگاهم نمی کرد.

نماز رو خوندم و دوباره رفتم کمک. به خانم شفیعی گفتم رفتارها رو. گفت بگذار فکر کنن من باهات حرف زدم و تو نادم و پشیمانی. بگذار تو دلشون ذوق کنن. به مامان زنگ زدم که از نگرانی ای که منکرش می شد، درش بیارم. گفت به خانم شفیعی بگو دعاش می کنم. :) این مامانا، این مامانااااا.

بعد از نماز و جشن امام رضاعلیه السلام(مثل همونی که توی روستای اسپند خودم توش حضور داشتم) مرضیه و عاطفه اومدن اونجا. مرضیه هی بهم به شکلهای مختلف گفت بیا بریم که کار داریم. به خانم شفیعی چشم ابرو می اومدم که نمی خوام برم. اونم می گفت من هنوز باهاش کار دارم. خیلی خوب و هماهنگ بود. تا آخر شب اونجا بودم. تا ساعت 10.

به همراه آقای شفیعی و زهرا که با بیچارگی تونستیم از مرضیه رضایت بگیریم بیاد و برادرا و البته مسئول اردو که همیشه بهمون می گفتن :

"باهامون برخورد می کنه اگه خانمها اطراف آشپزخونه باشن. "

غذاها رو کشیدیم و در آشپزخونه رو بستیم و رفتیم خونه.

شام رو خورده نخورده می خواستم بخوابم. خیلی له شده بودم. {و خستگی تن بهتر از خستگی دل بود.} ناگهان که حضرت مرضیه خانم فرمودن شب جلسه داریم.... کجا؟ اتاق کنار آشپزخونه. تا آخر شام معلوم شد که مسئول اردو و یه آقای دیگه که معاونش بود، میان پیش ما.

خانم شفیعی ریحانه رو پیش ما خوابوند، خودش و بهاره رفتن اتاق چمدونها و خوابیدن. منم به پتوها که روی هم گذاشته بودیم و یه ملافه روشون پهن کرده بودیم تکیه دادم و ملافه اش رو هم روی سرم کشیدم و مچاله خوابیدم و یک جمله هم از حرفهای زده شده نخواستم بشنوم و نشنیدم. تا جائیش که بیدار بودم می گفتن انتقاد کنین، و به من خیره می شدن و من هم انگار نه انگار تکیه داده بودم و چشمام داشت روی هم می رفت.

با صدای صلوات بچه ها بیدار شدم. برادر مسئول فرمودن،

"از خواهرایی هم که تو  آشپزخونه کمک خانم شفیعی کردن تشکر می کنیم."

این در کنار گفتۀ دوستان در مورد برخورد مسئولین، ضدیّت داشت. کلاً جوری شده بود که هیچ نوع حنای مرضیه برام رنگی نداشت. و این تا روز آخر که فردا باشه، همچنان بر قوت خودش باقی مونده بود.

رختخوابمو برداشتم و رفتم پیش خانم شفیعی خوابیدم. دستم بوی بز می داد ولی لبخند روی لبم بود.

روز عالی ای رو سپری کردم و دلم شاد بود. خیلی.


نوشته شده در ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: خبرنگار :.

به نام خدا

دیروز قبل از ماجرای پیش اومده و دلگیریم از بچه ها، طبق معمول که از روزم تعریف کردم، مشکل رو برا بچه ها بیان کردم و معلم پارسال برام راهکار می داد که خوشایندم نبود.

و در نهایت بر طبق نظر جمع قرار شد به عنوان یک شُک، معلمشون عوض بشه. فاطمه و زهرا، یک روز در میون کلالیون و دهیچ بودن. اون روز نوبت فاطمه بود. با توضیحات شنیده، و با توجه به سابقه کاری که داشت، با اعتماد به نفس کامل برای کلاس اماده شد. منم قرار بود دهیچ بمونم و کمک فاطمه وایسم (اگه نیاز داشت).

صبح، بعد نماز، خیز برداشتم تو رختخوابم و با اینکه بیدار بودم، زیر پتو موندم. همه برای صبحانه صدام کردن و لبیک نگفتم. دوست داشتم توی تنهایی و سکوت به تعادل برسم. هنوز دلگیر بودم. زیاد.

بعد صبحگاه، مرضیه اومد بالای سرم، پتو رو از روی صورتم مهربون برداشت و باهام حرف زد. برنامه اون روزمو گفت که "خبرنگار" روستا باشم و به لفظ خودش امروز رو توی روستا "وِل" بگردم.

صبحانه رو که می خوردم، فاطمه باهام کلی حرف زد. جزو چند نفری که توی گروه، هم­رأی و هم­عقیده­ام بودن. اون هم چند روز قبل پَرِش به پَرشون گیر کرده بود و من نمی دونستم. ولی ماجرا من فرق داشت، عمومی بود. جور بدی بود.

مشغول حرف زدن با فاطمه بودم که یکی از بچه ها، با هول و ولا اومد که:

خانم شفیعی کجاس؟ زهرا حالش خوب نیست گفته بهش خبر بدم.

فاطمه رفت سر کلاس. گفت:  اگه دوست داشتی بیا، از نظر من منعی نداره.

یواش یواش داشتم آماده می شدم که افسانه که رفته بود اسپند، به همراه زهرا که رفته بود کلالیون با یه بغل آمپول و سرم اومدن.(دکترها با آمبولانس به روستاهای آخر(جنگل و گارانی) رفته بودن و کسی تو درمانگاه نبود.)

موندم کمک افسانه کردم کردم کارهای سرم زدن و این چیزهای زهرا انجام بشه. ماجرا دیوار بتنی اینجا بود که مهم شد. دیروز هم یک سِرُمی ِدیگه داشتیم، بتول. ولی سرمشو یه جای خوب وصل کردیم ماجرا حل شد، برای زهرا باید میخ می زدم به دیوار، دیوار بتونی.

میخ طویله کج میشد، دیوار بتونی سوراخ نمی شد. پدرمون در اومد تا یه میخ محکم وصل کردیم. هیچی دیگه اون روز افسانه هم موند به پرستاری کردن.

مرضیه، می رفت و می اومد که منو از خونه بیرون کنه. بلاخره رفتم.

نمی دونستم که از کجا شروع کنم. هر چی گشتم، بچه های نوجوون که قرار بود مورد گزارشم قرار بگیرن رو پیدا نکردم. باید مسجد می بودن.

رفتم تا مسجد، از قسمت مردونه وارد شدم که کسی نبود. از پشت پرده به کلاس گوش دادم. فاطمه خیلی خوب کلاسو دستش گرفته بود و جیک بچه ها در نمی اومد و به درس که داستان سوره فیل بود گوش می دادن. برگشتم. 

به گفتۀ مرضیه، ول گشتم توی روستا و عکس گرفتم. بعد دو تا از بچه هامو دیدم. معصومه و صغری، که توی کلاس پدر هم دیگرو در می آوردن. نرفته بودن مسجد. اومدن دستمو گرفتن و بردنم توی روستا گردوندن.

 

خونه همه بچه ها رو بهم نشون  دادن، آخرشم من رفتم بالای این تپه هه تا از دور نمای روستا هم عکس بگیرم. بالای بالا نه. همین سر.

 

غبار مانع دیده شدن روستای اسپنده. همین روبرو، روستای اسپنده

خیلی ناز بود صحنۀ راهنمای روستا بودنشون. آخرشم وایسوندمشون گفتم دست همو بگیرین، این کارو کردن و ازشون عکس گرفتم. کلاً ینی دوتا آدم دیگه بودن تو این لحظه و این مکان.

 

(صغری اونیه که روسری سرش نیست، معصومه اون یکیه)

اون دیوار آبیه، مدرسه اس. پسرهای گروه، رنگ و نقاشیش کردن.

بعد گشت زنی، خسته و خرد و له و گرما زده، اومدم برم خونه که مرضیه از در خارج شد و همراه افسانه کشوندمون و بردمون مسجد. گفت که نباید کسی تو استراحتگاه باشه. با بی میلی، باهاش همراهی کردم. براش تعریف کردم چی شد. که کجا رفتم و با کی بودم و اینها. به ماجرای بالای تپه رسیدم که گوشاش تیز شد و چند بار خواست جمله ام رو تکرار کنم. ولی حرکت خاصی انجام نداد.

رسیدیم مسجد. دو تا از بچه ها که می دونستم نخبه هستن رو بردم و گزارشمو گرفتم. بعدش فاطمه گفت برم سر کلاس. بچه ها ازم معذرت خواهی کردن و اینها. گویا فاطمه بهشون گفته که خاله مریم از دستتون ناراحت شده و نیومده. قول دادن بچه های خوبی بشن و بمونن.

چند دقیقه بعد داشتن" این توپ توپ شیطون، تو دست هر کی بمونه، از بازی بیرون می مونه" بازی می کردن که دوباره تخطی کردن و فاطمه به طور جدی چادرشو پوشید و به سمت خونه حرکت کرد. بچه ها دهناشون باز مونده بود.

منم مونده بودم معطل که الآن چی کار کنم. فاطمه گفت بیا. راه افتادم. حس موسی و خضر رو داشتم. رفتیم خونه برام گفت که بی نظمی عادتشون شده. با اینکه این کار اثرش موقته، ولی وقت و انرژی مارو که برای کمک بهشون اومدیم با این زمان کم، هدر نمی ده.

نشستیم تو اتاق مهمات، که جلوی در بود و چای می خوردیم. بچه ها هر کدوم می اومدن عذر خواهی. از همه خوشگل تر، دل کننده تر، مهربانانه تر، یکی از بچه ها، فاطمه رو صدا زد، رفت دم در، بهش سه تا شاخه گل پلاستیکی که احتمالاً تزئین خونه شون بوده رو داد، گفت

خاله ببخشید، اینو مامانم داده بدم برای عذر خواهی.

ینی فاطمه که اومد تو، انقدر خودمونو زدیم که نگو. غنج واقعی.

دیگه تو رفت و آمدهامون به بیرون و داخل خونه، هی عذر خواهی پشت عذر خواهی. بهشون گفته بودیم که کلاس عصر تشکیل نمیشه( چون فاطمه عصر کلاس آموزش خیاطی داشت)، افسرده شده بودن. داشتم می مردم براشون.

نهار رو گرم و صمیمی خوردیم. کلی با هم گفتیم و خندیدیم، مخصوصاً با مرضیه. این رو به خاطر داشته باشید. عصر کلاس رو مرضیه تشکیل داد. دیر تشکیل داد، زود هم برگشت.

من هم بعد از ظهر، ریحانۀ خانم شفیعی رو بردم حمام و خودمم حمام کردم و اون حالت موهای وحشتناک، شسته شد و از بین رفت.

فهمیدم آشپزخونه به کمک احتیاج دارن.

برای ساپورت عصرگاهی بچه هامون، هی می رفتم آشپزخونه و بر می گشتم. بچه های گروهمون سعی داشتن از دلم در بیارن. من قهر نبودم باهاشو. عادی حرفمو می زدم. دلگیر بودم.(شد چندبار ؟)

خانم شفیعی و افسانه که چای رو آماده کردن، دادن دستم ببرم استراحتگاه، گفتن: برو برگشتنی برامون موبایلمونو بیار و زود بیا که کلی کار داریم. منم برگشتم خونه و یکمی نشستم خستگیم در بره و چای بخورم که اذان شد. تند و تند چایم رو تموم کردم که نماز بخونم برم آشپزخونه. دوباره مرضیه ویرش گرفت گیر بده. جلو اون همه آدم گیر که الا و لابد باید بیای بریم مسجد. نمی خواستم برم. بی محلی کردم. با نهایت آرامش گفت:

تا روز آخر توی خوابگاه می مونی و اجازه خروج نداری.

خوشم نیومد. پیش خودم گفتم ولش کن. لجبازی که نمی خوام بکنم. لباسامو پوشیدم، مرضیه گفت:

الآن بیای، دیگه فرقی نمی کنه. تخفیفی توی تنبیهت منظور نمی شه.

موبایلها رو برداشتم و رفتم بیرون. سر راه، گوشی ها رو به خانم شفیعی دادم و گفتم نمی تونم بیام، و راهی مسجد شدم. بعد نمازم تندی برگشتم خونه. تنهایی. یعنی یک تخلف بسیار عظیم. بین راه هم همه برادرا دیدنم و بعدش گزارشی اعلام نشد. از جلو خانم شفیعی رد شدم و اصرار کرد ماجرا رو براش بگم و نگفتم. بعداً از زهرا پرسید.

شب، موسیقیمو گذاشته بودم توی گوشم و متنمو می نوشتم. به زور می خواستن منو از تنهائیم بکشن بیرون. این "زور" کردنهاشون برام دردناک بود. خیلی.

شام رسید. عدس پلوی خوشمزه ای که برای تهیه اش به کمک نیاز داشتن و کمکی نکرده بودم.

بعد شام، مرضیه رو مسئول اردو صدا زد. جلسه داشتن.

بلافاصله بعد از شام خوابیدم.

 


نوشته شده در ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: شکاف :.

به نام خدا

صبح با یه حاالی از خواب پاشدم. سرمو از پتو بیرون کردم و به ملیحه نگاه کردم که خواب خواب بود.

دلم نمی خواست بره. حس تنهایی می کردم بعد از اون. از نگاهم پاشد، نه از سرو صدای کله سحر روزانۀ بچه ها و تقلاهای قبل از اعزامشون.  همچنان قرار شد دهیچ بمونم.

بچه ها که رفتن، صبحانه مفصل که خوردیم، شروع کردیم به عکس گرفتن با ملیحه قبل از رفتنش. به هم یادگاری دادیم. اون تسبیح، من نامه. خیلی زور می زدم اشکم سرازیر نشه.

تا درمانگاه باهاش رفتم. دلم می خواست تنهایی بریم، که زهرا هم اومد. یه ساعت دیگه می رفت و من باید می رفتم سر کلاس.

برگشتیم خونه.

یادم نیست برای چی صبح تنهایی رفتم و کلاس رو تنهایی شروع کردم.

وقتی در مسجد رو باز کردم بچه ها یه 5 دقیقه ای "در وا شد و گل آمد... " برام خوندن که کلی ذوق زده شده بودم از اونهمه مهربونیاشون. بهشونم همینو گفتم.

به درخواست خودشون با بازی فکریه کلاس رو شروع کردیم. باز دعوا شد و رفتیم سر نقاشی. کلاً بازیه رو تنهایی هم که با ریحانه دختر آقای شفیعی بازی کردم، متوجه شدم بازی اعصاب خرد کن و حرص دربیاریه. نمی دونمم چرا. همش حس باخت به آدم می ده یا چی؟؟؟؟

زهرا اومد و سوره فلق رو شروع کردیم.

اصلاً آروم نمی نشستن. از هر تکنیکی استفاده کردیم نشد. آخرش بلندشون کردیم و با حرکت تند دست و پا سعی کردیم به قول خودمون "وول وولک" هاشون رو بریزیم که باز موفقیت آمیز آنچنانی نبود.

باز با نقاشی آروم شدن.

اون روز با اون آغاز و اون پایاین روز عجیب و البته خسته کننده ای بود. خیلی. حتی نشد سوره فلق رو تموم کنیم. فقط دو آیه. خیلی عجیب بود.

اووووفففففف. اومدیم خونه. هر دو له شده بودیم.

وسایل نهارو آماده کردیم که "بهاره" پرستار جدید اومد.

با ملیحه متفاوت بود. ملیحه خیلی ناز نازی بود، این نه، بندر عباسی هم بود. سبزه و رفتارهاش پخته و سنگین بود. صمیمی تر بود اگه بهش رو می انداختیم. ساده بود و بی آلایش.

دور هم اولین نهارو خوردیم. و بعدش افقی شدیم به معنی واقعی کلمه که کلاس عصرم دیر شد. با افسانه بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم بیرون. تازه یادم اومد زهرا مونده خونه، هر چه کردم بیدار نشد. کلی غصه خوردم که حالا با توجه به حرف گوش نکن شدن بچه ها، چی کار کنم.

تمام عذابم این بود که باید سر کلاسشون یه کاری می کردم، وگرنه می شد ساعتها باهاشون بود و نگاهشون کرد و لذت برد. و خب من می دونستم و حالا به یقین رسیده بودم که توانایی گردوندن "کلاس" رو ندارم. من فقط می تونم "خاله" بچه ها بشم. خاله همه بچه های روی زمین.

چاره ای نبود. بازی کردیم. انگشترم انگشتر، انگشت کی هستی، انگشت یه دختر، اسمش چیه اون دختر...

زود کلاسو تعطیل کردم. وقت خداحافظی من بودم و بچه ها و بوسهای آبداری که به دستم می زدن. با تمام وجود بغلم می کردن. نمی فهمیدم. ابداً.

زهرا هنوز خواب بود. گویا به قول افسانه که اون هم پرستار بود، فشار مِشار یُخدی. یکمی به سرو وضع خونه و خودم رسیدم و چادرم رو شستم و چای آماده کردم تا بچه های گروهمون رسیدن.

بعد حلقۀ چای و نماز، موسیقی گذاشته بودیم، خواجه امیری، و هر کسی کاری انجام می داد، اکثراً نوشتنی. سر موسیقی و اختلاف سلیقه ها، یه بحثی پیش اومد، که خوب ادامه پیدا نکرد. من از گروه ناراحت، و ازشون جدا شدم و بعد از این روزها، اولین بار بود.

رفتم بیرون، کنار منبع آب نشستم، مامان به موقع تماس گرفت، یکمی حرف زدیم بهم عیدی دادن و تمام. بعدشم نشستم متنی که می نوشتم رو ادامه دادم.

تو این فاصله همه کسایی که ناراحتم کرده بودن اومدن عذرخواهی کردن ولی ... حرف سر بخشیدن نبود، حرف سر دلگیری بود. دلم گرفته بود از رفتارشون.

شام، ماکارونی خوشمزه خانم شفیعی، درست شد و رسید. شام خوردم و زود وسایلمو جمع کردم و آماده برای خواب شدم. بچه ها تو اتاق عمومی نشسته بودن و قصد خواب نداشتن، رختخوابمو برداشتم و رفتم توی اتاق چمدونها جام رو انداختم و خوابیدم.

جالب بود که همگی از هم می پرسیدن: مریم چِش شده؟؟؟

اتاق چمدونها اتاق سردی بود، بین خواب و بیداری متوجه شدم یه پتوی دیگه توی اون کمبود پتوها، به روم اضافه شد. هنوز که هنوزه دلم می خواد بدونم اون فرد کی بود.

 


نوشته شده در ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: امام رئوف :.

به نام خدا

آقا یه آنتراکت بین سفرنامه.

***

بليط ماندن است مانده روي دست هاي من

در اين هــــمه مســافر حرم نبود جاي مــن؟

رفــــيق ِ عــازم سـفر فــقط "ســـــلام" را ببر

ســــفارش مــــريــض ِحـضـــرت امـــام را بـبر

"ســـــلام نسخه" را ببر ببين دوا نمي دهد؟

از او بپــــرس اين مريض را شــفا نمي دهد؟

چقـــدر تا تو با قــطارها سـفر کــــــند دلش؟

چقـــدر بگــذرنـــد زائــــــرانت از مـــقابلــش؟

چقـــدر بادهـــاي دوري ات مــچاله اش کـنند

و دوســــتان به روزهاي­خوش حـواله­اش کنند

...

به بادهاي آشناي شرق بوسه مي دهد

به آتـــــش ارادت تو افــــتخار مـــــي کند

به اين امــــيد ضـــامـن رئوف تا ببينـدت

هي آهـــوان بچه ­دار، شـکار مـــي کــند

هــــــــزار تا غروب در مسير ايســتاده ام

به هـر که آمده به پابوس نامـــــه داده ام

...

قـــطار هاي عازم شــــمال شــرق مـي روند

دقــيقه هاي بي تو مثل باد و برق مــي روند

بليط ماندن است مانده روي دست هاي من

در اين هــمه مســـافر حــرم نبود جـــاي من

...

 

 

مهدي فرجي

 

 


 

 

فقط جاهایی رو نوشتم که

مال حال ِ خودم است

با تشکر از نجمۀ عزیز


نوشته شده در ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: روز عید :.

به نام خدا

بیدار که شدیم دیدیم تو اتاق مهمات، سفره هفت سین انداختن.

          

من قرار بود دهیچ بمونم، اما بچه هایی که اعزام می شدن، صبحانه نخورده و بعد نماز راهی شدن.

به خاطر کمبود ماشین، و ساعت سال تحویل، قرار شد یه گروه امروز به روستاشون نرن. ماها فرصت داشتیم با آرامش صبحانه بخوریم و لباس تمیز و مرتب بپوشیم.

موهای با صابون مراغه ای شسته شدم، شده بود عین موهای جودی آبوت، خط افق رو پی گرفته بود و می رفت. حس بسیار بدی بود.

با فاطمه، مرضیه، افسانه، ملیحه، عاطفه، محبوبه و خانم شفیعی، رفتیم مسجد.

جمعیت زیادی تو مسجد جمع شده بودن. (البته در عکس شما جمعیت قبل سال تحویل رو می بینین-یواش یواش اضافه شدن)

 

بچه هام هی با "خاله مریم"ی که می گفتن، نگاه رو ازم طلب می کردن و وقتی به خواسته شون می رسیدن سرخ می شدن و می خندیدن و سرشونو می انداختن پایین. قربونشون بشه خاله، تقریباً همه شون حمام رفته بودن و لباس نو به تن داشتن.

 

برادرا، مراسم قوی ای برای سال تحویل نداشتیم. یه دعای خوب، یه سکوت خوب، یه کار باحال. هیچی. آخرشم با اون صداهای کلفت؛ جیغ زدن که یعنی سال تحویل شد.

اولین بار بود که تونستم توی جمع، فرد باشم. تونستم برم تو حال خودم و برای تمام کسایی که بهم گفته بودن دعاشون کنم، دعا کردم. اشکم در اومده بود و بچه هام نگاهم می کردن. خندیدم که فکر نکن غم دارم. خندیدن. صفایی داشت خنده های نازشون.

مراسم تموم شد و رفتیم سر سفره هفت سین و با گروه خودمون و بچه های روستا، عکس گرفتیم. هر آنچه خوردنی در سفره هفت سین بود تا آخر عکاسیمون به طور کامل، خورده شد.

تو مسجد بودم که برای تبریک سال نو به مامان اینها زنگ زدم، که نشد حرف بزنیم. قطع می شد و ترافیک زیاد بود و این حرفها. نشد بفهمیم چه سالیه.

همگی برگشتیم خونه، ملیحه هم کارو تعطیل کرد و نرفت درمانگاه و دور هم بودیم و چیز میزامونو آورده بودیم می خوردیم.

ظرفهای صبحانه رو گذاشته بودیم رفته بودیم، وقتی داشتم ظرف می شستم مرضیه اومد و سر صحبت رو باز کرد که : "من خیلی بد اخلاقم؟"

گفتم:"بد اخلاق نه، اما گاهی خیلی خیلی غیر منطقی می شی"

کلی حرف زد و منطق تراشید که هیچ کدوم رو قبول نداشتم و بحث رو هم بی فایده می دیدم. بقیه روز خوب بودیم. گفتیم و خندیدیم.

تو گروه ما، مرضیه و عاطفه رفتن عید دیدنی تو روستا. مام به صحبتهامون ادامه می دادیم.

نهار آبگوشت بز داشتیم. بز رو توی اسپند برای آقای شفیعی کشته بودن که رفته بودن ملاقاتشون.

بچه هام اومده بودن جلو در که "خاله بیا کلاس". نمی تونستن ببین کلاس تعطیله. گفتیم بابا برید بگذارید سر جدتون یه روز بعد نهار درست بخوابیم. چون همیشه از بعد از نهار خوردنشون می اومدن جلوی در، حالا در بزن کی در نزن، تا کلاسشون شروع بشه و ما رو ببرن. چند دقیقه که می خواستیم بخوابیم، نفله می شدیم.

بعد نهار تا جون داشتیم خوابیدیم.

عصر بچه های گروه که از روستاها اومدن کلی ذوق زده بودن.

براشون تلویزیون گذاشته بودن و حرفهای آقا رو کامل شنیده بودن، اونجا تازه فهمیدیم سال چیه:

 

دوباره دور فلاسک(فلاکس) نجات بخش خانم شفیعی نشسته بودیم و بچه ها با ذوق و شوق از روزشون می گفتن و  از عید دیدنی هاشون تعریف می کردن و عذاب خوردن شربت تو همه خونه ها و ............

کلی خندیدیم.

برای نماز مغرب رفتیم مسجد. بعد نماز با ملیحه رفتیم درمانگاه ببینیم فردا کِی باید حرکت کنه.

 

{ رفتن ملیحه برام سخت بود. خیلی بهش عادت کرده بودم. اون هم با اینکه به خواست خودش نیومده بود، ولی بهش بد نگذشت. فردا مأموریتش تموم می شد و یه پرستار دیگه جایگزینش می شد. }

 

رفتیم خونه دیدیم به به، خانم شفیعی برامون آلوچه پخته. از همینهایی که تو کیسه هست کثیفه، می خوریم توش همه چیای کثیفه. خانم شفیعی برامون تمیزشو درست کرده بودن. نشستیم سر قابله و ولش نکردیم. ینی تا نفس داشتیم خوردیم. اشتهامونم تازه باز شده بود و شام رو هم اساسی خوردیم.

بعد شام، کارمون در اومد. یه سره نعناع داغ و نبات خوردیم و تقریباً همگی تا 2 بیدار موندیم...

 


نوشته شده در ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: شب عید :.

به نام خدا

صبح، مرضیه گفت برم اسپند.

فکر می کردم، یه روز درمیون دهیچم و اون روز که روز آخر سال بود پیش بچه هام هستم و کارهای عید رو انجام می دیم. تجربه روز قبل و حس بد به درد نخور بودن، باعث شد هی باهاش بحث کنم که نفرستتم اسپند.

اون دیگه حرفمو نمی شنید. رفتم با زهرا که معاونش بود حرف زدم. دلایلمو گفتم. درکم کرد. و گفت اینجا باشی کلی هم کار داریم. و این که به گوش مرضیه رسید، روی رفتنم سماجت بیشتری به خرج داد.

خیلی حرص خوردم. وسایلمو برداشتم و صبحگاه هم رفتم. آخرین تیرم رو زدم و برای نرفتن مُصِر بودم. رضایت نداد. گفت هر کار دوست داری بکن.

خون خونمو می خورد.

نرفتم.

کسایی که دهیچ می موندن، کارهای بیشتری رو موظف بودن انجام بدن. کارهای شخصی ِ گروه. مشکلی نبود. من قرارم کار کردن بود. مهم نبود چی. کارهای خونه رو انجام دادیم و به جای خواب، با زهرا و افسانه و محبوبه رفتیم توی روستا قدم زدیم.

داشتن نون می پختن. همه مون نشستیم و تجربه کردیم. محبوبه که بلد بود، کار هم نکرد. ولی بین من و زهرا و افسانه خانم نون پزها، کار منو پذیرفتن. زهرا آروم کار کرد. افسانه هم نونشو وقتی داشت می زد تو تنور نچسبوند و خمیرش ریخت. مال من خوب شد ولی.

این خانمه که روبنده داره، اینجا برای غبار زده.

مورد مصرفش چند چیزه. مانع برای غبار-مانعی برای نور خورشید- و مشخص کردن وضعیت تأهل

کسایی که روبنده شون قرمزه باشه، یعنی متأهلن. حالا از نامزد بگیر تا زن بچه دار 

***

اون جاروهه جاروی مرسوم اینجائیهاست. خونه و مسجد رو هم با این جارو می زدن

آخرشم نون بهمون دادن و رفتیم خونه. چون به خمیر نونهاشون استراحت نمی دن، خیلی سفته. بلافاصله که سرد بشه دندون شکن می شه.

غبار و باد وحشتناکی شروع شده بود. حالت سرفه ام بدتر شد. ملیحه به هممون ماسک داد اما فایده ای نداشت. حال زهرا خوب نبود. موند خونه و خوابید، من رفتم سر کلاس.

هر بار می گفتم خب بچه ها چی کار کنیم؟؟ دو تا کار می گفتن. یکی نقاشی، یکی بازی این توپ توپ شیطونه.

با خودم بازی فکری بردم، با بچه ها شروع کردیم به بازی. ولی خب چون تعدادشون زیاد بود، کنترلشون برای تقلب نکردن و آروم بودن و ... سخت بود. معضل کلاسمم این بود که کی پیشم بشینه. ینی در حد گیس و گیس کشی. کلثوم خیلی خیلی تو این زمینه کمکم می کرد. خیلی مدیر بود. 9 سالش بود. بچه ها هم حرفشو گوش می دادن. هی دعاش می کردم بچمو.

بازی با اینکه همش قرعه کشی بود و قانون مکتوب گذاشته بودیم، هر چند دقیقه یه بار هم یکیشون قانونهارو بلند می خوند و ... ، داشت اعصاب خرد کن می شد. از مزه افتاده بود.

تندی بهشون گفتم دفتر در بیارید نقاشی کنیم و همه شاد و شنگول شدن. تا اذان ظهر موندن. بعدش فرشتۀ مهربون خاله، که 5 سالش بیشتر نبود، شروع کرد به جارو زدن با اون جاروهایی که زیر عکس قبل نوشتم. اینها حرفه ای جارو می زدن که نگو. منم ازشون یاد گرفته بودم. دیگه همیشه بعد کلاس دو سه نفری کل مسجدو جارو می زدیم و تحویل نمازگزارا می دادیم. همین موقعها زهرا هم اومد.

از در مسجد اومدیم بیرون، دیدیم باد دمپایی بچه ها رو برداشته این ور و اون ور برده. ینی در اصل اونایی که دمپایی نیکتا داشتن، دمپایی هاشونو باد برده بود اونایی که صندل پاشون بود مونده بود. با زهرا رفتیم در جستجوی دمپایی و براشون آوردیم. اصاً یه وضی.

بین راه تا خونه، با زهرا تصمیم گرفتیم بریم حمام. با توجه به اینکه شب عید بود و تعداد بچه ها زیاد، احتمال اینکه شب بتوینم بریم، کم بود. و حُسنی که ظهر رفتنمون داشتن این بود که می تونستیم از حمام آقایون که همه اعزام شده بودن روستاهای دیگه، و دوش و شیر آب گرم و سرد داشت استفاده کنیم و حال ببریم.

این نکته رو متذکر بشم که این بین یه خانمی به ما اضافه شد که بچه های قدیمی بسیــــــــــــار دوستش داشتن و قبولش داشتن. مامانمون بودن یه جورایی. خانم شفیعی، بسیار صمیمی متشخص و با کلاس بود. با همسر و دختر خوشگل و نازشون ریحانه که 5 سالش بود، اومده بودن اردو تا برامون غذا درست کنن. چیزی که پارسال توی اردو متوجه شدن نیازه(همۀ بچه ها ِبلا استثنا برای بد بودن غذا ضعیف شدن و زیر سرم رفتن). و یه جورایی هم حامی منافع ما، پیش آقایون بودن.

خانم شفیعی نگهبانی دادن و من و زهرا بشمر 3 قرار شد بریم و برگردیم.

افسانه بهمون صابون مراغه داد، گفت با این برید موهاتونو بشورید که اگه شپش دارید پاک بشه. شیر ِدوش رو باز کردم خبری نشد. آب اندازه شیر سماور می اومد. ولش کردم. با یه والذاریاتی از شیر اب پایین استفاده کردم و کلۀ مبارک رو با صابون مراغه.........................

کل حمامم و لباس پوشیدنم شد 10 دقیقه. نوبت زهرا شد. آب منبع تموم شد، سرد شد و هر بلایی بگید سر بدبخت اومد. رفتیم براش آب گرم کردیم، کل کف دست خانم شفیعی سوخت و خلاصه ماجراها داشت...

ینی حمومه کوفت هر دوتامون شد. (تک خوری این دردها رو هم داشت دیگه.)

به خونه که رسیدیم، دیدیم افسانه و ملیحه خوابن. افسانه پاشد برامون نهارو چید و باز خوابید. نهارو خوردیم و تازه دورو برمونو نگاه کردیم و دیدیم چه افتضاحی شده.

بر اثر طوفان و باد، یه وجب خاک رو همه چیز نشسته، پتوی پنجره یکی از اتاقها افتاده، زندگی به فنا رفته، اونم کِی؟ درست شب عید. از خواب عصر و بعد از حمام که بسیار می چسبید گذشتیم و شروع کردیم به تکوندن خونه.

زهرا نشست اتاق مهمات(جایی که وسایل آموزشی و خورد و خوراک و استراحتمون بود) رو مرتب و جابه جا کرد و بالای هر کدوم از جعبه ها هم موضوع و چیزهایی که توی جعبه ها بود رو نوشت و تأکید کرد نامرتب کردنش"مدیونی داره".کار خیلی سختی بود

 

افسانه بیدار شد شروع کرد به کمک کردن به زهرا. منم با این جاروها که کف دست جا می گیره با کشیدن رو زمین حرکت چپ و راست آشغالارو جمع می کنه، اتاقِ کیف و چمدونا رو جارو زدم و تو اتاق خواب و عمومی هم پتو ها رو باز کردم و مرتب چیدم و یه چیز هم کشیدم روشون. پر خاک شده بودن.

بعد نوبت رسید به تکوندن پتو های کف که ملیحه هم بیدار شد. با زهرا پتو ها رو تکوندیم که خیلی بعدش راه رفتن روشون حس خوبی داشت. یه چایی خوردیم و بقیه درزو دورزهای خونه رو گرفتیم. از جمله در آهنی و بی شیشه رو با کیسه و چسب ِپانسمان ملیحه، چهار نفری بستیم و هوای خونه گرم شد و باد کم. همه این کارها رو با موهای خیس و لباس تمیز انجام داده بودیم. همش یاد بابا می افتادم و خاطره ای که از جبهه می گفت.

"بعد یه عالمه وقت می رفتیم حموم، از در حموم می اومدیم بیرون یه موتور با سرعت از کنارمون رد می شد، می شدیم همون که بودیم..."

برا بچه ها هم تعریف کردم کلی خندیدیم.

خونه شد عین دستۀ گل. بچه هام یه ساعتی پشت در موندن تا باهاشون بریم مسجد. یه ساعت دیرتر کلاسشونو شروع کردیم.

قرار شد سفره هفت سینی که چند روز بود شروع کرده بودیم  رو تموم کنیم تا شب بتونیم به دیوار مسجد بچسبونیم. بنابر این من باز معلم تکی بچه های کودک شدم. زهرا نوجوان و افسانه هم نیمه بزرگسال، دبیرستان.

دو تا پسر به اسمهای امیر علی و محمد هم خواستن توی کلاس شرکت کنن. برای اونها هم همه چیز رو آموزش دادم. اینکه کلاس جذبشون کرده بود برام خیلی جالب بود.  سرعت رو برده بودم رو صد کیلومتر. بچه ها می خواستن سنجد بیشتری درست کنن وقت نداشتم. دیگه نزدیک نماز شده بود و از غروب گذشته بود که زهرا اومد به کمک، سیرهارو اون درست کرد چون وقت گیر بود نمی شد بهشون یاد بدیم. اونم چسبوندن و رسماً کار سفره هفت سینشون تموم شد. بچه هایی که زودتر تموم می کردن به دوستاشون کمک می کردن و خلاصه با توجه به اون هول هولی ای که داشتیم، نتیجه اش بد از آب در نیومد.

برگشتیم خونه.

بچه ها اومده بودن و حلقه زده بودن و با فلاکس نجات بخش خانم شفیعی چای می خوردن. مرضیه سر سنگین بود. کلی هم با زهرا بد تا کرده بود و زهرا کلی دلخور بود و با من درد دل می کرد. اما بچه های دیگه کلی تشکر کردن. به خاطر دو چیز بیش از همه. کیسۀ در و چسبوندن پتوهای پنجره. (وقت اومدن به اردو، مرضیه بهم گفته بود اونجا هوا گرمه ولی محض احتیاط با خودت یه سویشرت سبک بیار. و من برده بودم. و اگه نبرده بودم در شب گذشته، اون روز و اون شب از سرما می مردم.)

رفتیم مسجد و بعد از نماز با زهرا و عاطفه موندیم. به بچه های روستا، کوچیک و بزرگ، گفتیم کسری هامونو بیارن و شروع کردیم به چیدن سفره هفت سین.

شور و شوق بچه ها و همکاری های خودشونو خانواده هاشون واقعاً قابل توجه بود. سیر رو رفتن از باغچه شون کندن. ماهی رو از سر سفره های خودشون آوردن. سبزه مون برگ یه گیاه خاص بود که چیده بودنش و عین سبزه های واقعی درش آورده بودن و بسیار هنرمندانه بود. ظرفها و ... خلاصه همه چیز در نهایت عالی ای پیش رفت.

از این طرف هم یه گروه برای ریسه کردن نقاشی ها و نصبشون به من کمک کردن و خلاصه کار به خیر و خوشی تموم شد.

بالای سفره هفت سین اسم پنج تن + حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رو نوشته بودیم. به بچه ها گفتم پس حضرت عباس چی؟؟(این سفر هدیه ما بود بهشون دیگه) اوناهم از نداشت این اسم بین بقیه اسمها ناراحت شدن، قرار شد شب بنویسیم و فردا بیاریم بچسبونیم. حالا من اومدم عکس بگیرم. حالت قائم به دوربین دادم و...

 

کتیبۀ بالای سفره هفت سین ...

کلی ذوق کردیم با بچه ها.

شب خاطره انگیزی می تونست باشه. خسته و له و لورده، برگشتیم خونه. یعنی حتی حال شام خوردن نداشتم. بچه های دیگه هم که تو روستاهای دیگه سفره انداخته بودن عکسهاشونو آورده بودن و با هم مقایسه می کردیم. قشنگ شده بود کلاً.

تنم درد می کرد. حس می کردم دارم سرما می خورم. سرد بود واقعاً. شام رو خوردیم. کتلت ِخوشمزه.

هر حرفی با مرضیه می زدم بهم بی محلی می کرد. کج افتاده بود ناجور. بعد شام گفت باید بریم مسجد... فکر اینکه بتونم تا مسجد برسم اصلاً تو مخیله ام نمی گنجید. هم باد بود هم راه زیاد. ولی جوری با تحکم اینو گفت که کسی جرئت نکرد مخالفت کنه... فقط ملیحه استثناء بود و خوابید و بهش غبطه خوردم.

همگی پتو دورمون پیچیدیم و رفتیم. من تا رسیدم، به دیوار مسجد تکیه دادم و خوابیدم. و بیدارم که کردن برنامه تموم شده بود. یه مراسمی گرفته بودن. نمی دونم چی.

و حالا برگشت............

می خواستم سریعتر برگردم، بچه ها مس مس می کردن. زود راه افتادم جلو. مرضیه یکی رو فرستاد و مانعم شد. اصاً یه وضی. شب خیلی بدی شد آخر شب. پاهام مال خودم نبود. کمرم. تمام بدنم از درد مور مور می شد. درد سرماخوردگی و سرما. دو سه تا قرص جور واجور خوردم و خوابیدم.

 


پی نوشت:

شب عید، تو مسجد، به هم می گفتیم که اگه الآن خونه بودیم چی کار می کردیم.

هر سه تامون کسایی بودیم که سفره هفت سین خونه و تزئیناتش همیشه رو دوشمون بوده. دلم اون شب برای خونه تنگ شد.

حضور و شور و شوق بچه هام و بپر بپراشون دور و برم، مانع خوبی بود...

 


نوشته شده در ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

.: اسپند دونه دونه :.

به نام خدا

تو تقسیم، من اعزام می شدم اسپند.

روستای اسپند رو از دهیچ می شد دید. پیاده نیم ساعت راه بود. وقتایی که تعداد خانمهای اعزامی به اسپند دو نفر بود، پیاده می رفتن، و اگه مثل اون روز چهار نفر بود، دو نفر پیاده و دو نفر با ماشین.

من و بتول رو که از وقتی اومدیم شدید مریض و سرماخورده بود، با ماشین فرستادن. مرضیه و شیرین هم  پیاده با یکی از آقایون که جلو جلو می رفت راهی شدن.

برای رسیدن به اسپند، چند دقیقه تو راه بودیم. تمام روستا رو قدم زدیم و به مسجد نو ساز و جهادی ساز ِ خوشگل و شیک رسیدیم. کلاس ساعت 9 شروع می شد و ما یه عالمه وقت داشتیم بخوابیم.

بتول مربی کودک بود، شیرین مربی نوجوان و بزرگسال، مرضیه هم که رئیس بود و منم برای عکاسی رفته بودم. بچه های ما که رسیدن، اهالی ِکلاسها هم داخل اومدن و خواب تمام شد.

تعداد بچه های بتول کم بود. همش پنج شش تا. آروم و ساکت هم بودن.  بتول هم تمایل نداشت توی کلاسش بمونیم. رفتیم سر کلاس شیرین توی حسینه قدیمی اما تمیز و مرتب. چندتا از فعالیتهاش عکس گرفتم، بعد یکی از شاگردهای قدیمی مرضیه اومد و باهاش شروع کرد به حرف زدن. از فعالیتهای این روزهاش تعریف می کرد. که کلاس ایروبیک می ره، کلاس زبان رو تازه شروع کرده، دوره آی سی دی ال کامپیوترش تکمیل شده، دانشگاه هم قبول شده و با عروسیش همزمان شده و نرفته و خلاصه بسیار دختر فعال و سر زنده و نازی بود. و هر چه شاخ در عالم بود روی سرم سبز شده بود، و چشمهام از زور تعجب از کاسه داشت در می اومد. (بعدش مرضیه برام تعریف کرد که دفعه قبل اینجوری نبود. دچار روزمرگی شده بود. و در ضمن الان بیشتر اوقات به خاطر کار شوهرش میناب بود.)

بعد از این مصاحبت، با مرضیه به گشت زنی توی روستا پرداختیم. از بین کپرها و خونه ها می گذشتیم و به خونه همه سر می زدیم، و دست می بوسیدیم و هنرنمایی هاشونو نگاه می کردیم و برای کلاسهای اون روز و روزهای بعد به مسجد دعوتشون می کردیم. این بین من هم به شدت عکاسی می نمودم.

 

تلی بافی

جلو در خونه هاشون نشسته بودن تَلی می بافتن

اگه ازشون بپرسی خـــب، چه می کنین؟؟ می گن هیچی. بیکاریم. و این ترجمه اش اینه که مشغول شست و شو و پخت و پز و نگهداری از بچه ها هستیم.

از بین تمام زنهای روستا که در حال کار بودن، فقط دو نفرشون جواب این سوالمونو درست دادن. یکی که داشت تلی می بافت گفت اینا رو می بافم برای فروش و کامل توضیح داد. یکی هم داشت به شوهرش برای ساخت خونه کمک می کرد، گفت دارم به شوهرم کمک می کنم.

آها. اگه سواد نداشته باشن، ابداً نمی فهمید که چی می گن. و من فقط یاد گرفتم که "آئیم" یعنی "می آییم، همون میایم خودمون" برای ترجمه از بچه های روستا کمک می گرفتیم.

خسته و خرد اومدیم تو کلاس شیرین. هر دو کنار حلقۀ کلاس شیرین که داشت تجوید آموزش می داد و درس می پرسید خوابمون برد.

      

با صدای مرضیه و تکونهای چند ریشتری که بهم وارد کرد، از خواب پریدم. وقتی بلاخره پاشدم و نشستم، کل بچه های شیرین بنا کردن به خندیدن. یه ساعت بوده از هر تکنیکی استفاده کردن که بیدارم کنن، نتونسته بودن. کلاً خواب من توی گروه مَثَل شده بود. زود و عمیق، و حتی در بین شلوغی راحت خوابم می برد.

بیدار شدم، رفتیم خونه یکی از اهالی دستشویی که شلنگ داشت و آبش لوله کشی بود. به مرضیه می گم: ببین بیا برو دستشویی بعد بیا وضو بگیر دوباره برو دستشویی دوباره بیا وضو بگیر، از این امکانات اون ور پیدا نمیشه هااا. کلی می خندیدیم. بعد که وضو گرفتیم اومدیم دیدیم یه دستشویی مجهز کنار مسجد بود. اصاً یه وضی.

نماز جماعت رو خوندیم.

برادرا بهمون نهارمون رو که تو یَقلَبیYaghlabi  بود دادن، رفتیم حسینیه و شروع کردیم به خوردن. ماکارونی سرد و کم نمک و کم رنگ. دست پخت محبوبه و افسانه بود و اونها ناوارد به پخت غذایی مثل ماکارونی برای این جمعیت. انقدر گرسنه بودیم که نگو. بی سرو صدا خوردیم. آخرشم بهمون کمپوت هلو دادن که گویا خوشمزه بوده من که بخشیدم به دوستان. و تندی اومدیم چُرت بزنیم که بُز در زد و توپ خورد به در و این اومد و اون رفت و خلاصه نتونستیم عصر بخوابیم و ساعت جشن رسید و رفتیم مسجد.

جشن امام رضا(علیه السلام) داشتن.

تابستون پارسال، تو این روستاها یه تعدادی از اهالی رو قرعه کشی می کنن و می برنشون مشهد. این جشن برای یادآوری خاطرات بود.

فیلم تدوین شدۀ قشنگی رو از سفر پخش کردن.

     

بعد اونایی که بودن خاطره سفرو برای بقیه تعریف کردن و خلاصه یه جو باحالی شد. آخرشم عکسهای یادگاری ای که گرفته و بچه های جهاد شاسیش کرده بودن رو بهشون اهدا کردن و مراسم تموم شد.

توی مراسم به جز اهالی، بَبَیی ها هم شرکت کردن.

      

 

باید منتظر ماشینی می موندیم که بچه های کلالیون رو برده بود، برگرده. تو این زمان یه عالمه با حدیثه که دوم دبیرستان بود صحبت کردیم. میناب درس می خوند. اون از تعجب صبحم، اینم از شگفتی عصرم.

استفاده از کلماتش، جملاتش، فکرهاش و موضوعاتی که در موردش حرف می زد، انقدر جالب بود که باورم نمی شد این دختر برای چنین روستائی باشه. به خود خدا اگه همینها درسشونو تموم کنن و برگردن به روستاهاشون، می تونن این روستاها رو به بهشت تبدیل کنن. ئوووووففف.

یکی از خانمهای اهالی، وارد مسجد شد و کنارمون نشست، حدیثه بحثشو کات کرد. بعد از اینکه با خانمه حرف زدیم، بهش گفتم نمی خواستی حرفاتو ادامه بدی؟ بتول بهم اشاره کرد که موقعیت رو درک کن. و این بود که حرفامون با حدیثه نصفه و نیمه رها شد.

تو بیسیم گفتن که بیاین دم در که ماشین رسید.

تند و تند وسایلو جمع کردیم، اومدیم جلو در. اما ماشین رفته بود. از صحبتهای بیسیم متوجه شدیم باید فعلاً منتظر بمونیم.

دیگه داخل نرفتیم. روی صُفۀ مسجد نشستیم و با دختر خاله های حدیثه به ببئی های ویلون و سرگردون نگاه می کردیم و براشون دیالوگ می گفتیم.

خالۀ حدیثه برامون چای آورد که خیلی چسبید. من هم دچار سرفه های خشک شده بودم که امونم نمی داد. حدیثه پرسون پرسون، رفت برام یه داروی گیاهی پیدا کرد و آورد. آویشن بود و نمی دونم چی چی. اونجا آویشن زنده زنده دیدم. خیلی جالب بود.

مشغول بودیم که یوهو، از پایین روستا گله بزغاله و بره ها رو دیدیم که دارن می دوئن، از بالای روستا هم صدای گوسفند و بز شنیدیم که اونام داشتن می دوئیدن.

گله مامانا از راه رسید و به بچه ها که می رسیدن هر دو بع بع می کردن و همو پیدا می کردن. بعدشم نی نی ها جانانه شیر میل می کردن که دل و رودمون ضعف می رفت از دیدن این صحنه پر از عشق.

    

این بین، یه بره هه هر چی بع بع کرد، اونم دلخراش، کسی نبود که جوابشو بده. من و مرضیه وایساده بودیم پیشش و منتظر بودیم مامانش برسه. دختر خاله کوچیکه گفت مامانش فردا میاد. مارو میگی........ مرضیه که رسماً وایساد به گریه کردن. منم بغلش کرده بودم و سعی می کردم به خودم مسلط باشم.........

    

                                                         همین بره سفید دهن مشکیه است اون بره بی مادر

...

دیگه داشت غروب می شد. دستور رسید پیاده برگردیم. با همون آقاهه که صبح با بچه ها اومده بود، و فامیلیش چیزی شبیه حاجی بادوم بود، و بسیار آدم متشخصی بود، راه افتادیم به سمت خونه. اون جلو جلو می رفت مام پشتش. کلی شیطونی کردیم و خندیدیم و از وقایع روز گفتیم تا رسیدیم خونه. این شد که اصلاً زمان و راه برامون نگذشت.

بعدشم آماده شدیم برای نماز و مسجد.


اسپند جای باحال تری بود، مخصوصاً برای لوله کشی بودن آبش. اما دهیچ رو، بچه هام رو، بیشتر دوست داشتم. همین چند ساعته، دلم براشون تنگ شده بود.

و از این هم ناراحت بودم که روزم اونقدر که باید فایده نداشت. تمام روز به استراحت گذشت. اصلاً قرار بود عکاسی ۳*۴ روستای اسپند رو من انجام بدم که نشد و نفهمیدم چرا؟؟؟؟

حس به درد نخور بودن می کردم اون روز.

 


نوشته شده در ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط مریم
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ