آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: 5 اردیبهشت :.

 

به نام خدا

سلام. برگشتیم.

دو روز خواب و برگشت به زندگی شهری.

 

 

***

امروز سالگرد ازدواجمون هست.

به همین زودی یک سال گذشت.

 

 

همسر شیفت هست و زندگی جاریست.

و من شاکر از زمین تا آسمانها.

:)

 

 

***

تو این چند روز تولد وبلاگم هم بود که نبودم تا بهش تبریک بگم و اون نه ساله شد و ازونجایی که دخمل هست، امسال به سن تکلیف می رسه.

 

 

 

***

شاید حال و حوصله داشتم و از سفرم نوشتم. ولی خیلی تو قید و بندش نیستم. همین.

:)

 


نوشته شده در ساعت ۱۱:۹ قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: ... :.

 

به نام خدا

پست من را از مدینه النبی میخوانید.

خیلی حرف برای گفتن دارم. وقت و امکانات ندارم. نایب الزیاره همگی هستم.

حج دانشجویی هست و فضای خوب.

و اما زیارت...

همش با مادر همسر هستم. مادر آسمانی همسر که کل سفر رو مدیونشونم. 

اگر عمری باقی بود و برگشتم انشاالله مینویسم.


نوشته شده در ساعت ۱۵:۸ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: رٌند :.

 

به نام خدا

انقده خوشم میاد، همه چیز کنار هم چیده می شه و به خوبی و خوشی پیش می ره و به برنامه ریزی تو نیاز چندانی نداره!

همه چیز در چند ساعت انجام شد. چیزی که فکر می کردم یک ماهی درگیرمون کنه.

 

 الهی شکر


نوشته شده در ساعت ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: پایان خوش تعطیلات :.

 

به نام خدا

از ده فروردین که یواش یواش اسمس ها اومد و قرارها گذاشته شد و وسایل آماده، یکمی داره تو دلم هول و ولا ایجاد میشه. هی دارم اطلاعات در میارم و کارهامون رو انجام می دم. و خداروشکر که بلاخره این تعطیلات تموم شد تا ما کارهای مونده مون رو بتونیم انجام بدیم.

 خدایا تو خود دانی...

 

 


نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: 8 فروردین :.

 

به نام خدا

دیروز سالگرد آقاجون بود و وقت نکردیم بریم دیدنشون، به جاش امروز عید دیدنی با اموات داشتیم.

علاوه بر بزرگترهای فامیل خودم و همسر، سر مزار شهدای آتش نشان هم رفتیم.

حال عجیبی بود.

 

 


نوشته شده در ساعت ۲۱:۳۲ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: 11 ماه زیر یک سقف :.

 

به نام خدا

مثل مثال "هندونه"، همیشه از عبارت "زیر یک سقف" می ترسوندنم که قراره با یه هیولا مواجه بشم که اسمش همسره. یه موجود خوش خط و خال که تونسته سرم رو گول بماله و اغفالم کنه تا زنش بشم و بعد پوستۀ ظاهریش رو برداره و اون بشه تناردیه و من کوزت.

 

 


پی نوشت:

همش یه ماه مونده تا یک ساله بشیم.

الحمدلله رب العالمین

الحمدلله رب العالمین

الحمدلله رب العالمین

الحمدلله رب العالمین

...


نوشته شده در ساعت ۱۶:۱۷ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: روزهای آخر 93 :.

 

به نام خدا

ادامۀ مطلب همان رمز قبلی.


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت ۱۵:۱۷ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: 1394 :.

 

به نام خدا

سال 94 آغاز شد، خیلی آروم و بی سرو صدا.

دیروز که خونه خودمون بودیم، برای رفتن به پارک که فاصلۀ خیلی کمی باهامون داشت، کلی تو ترافیک موندیم و همونجا تصمیم گرفتیم تعداد روز بیشتری رو اینجا (خونه مامان اینها) بمونیم. و الآن همسر ایستگاه هست، خانوادۀ من سفر به استان گیلان رو امسال جزو برنامه شون داشتن، و محمد اینها هم بجنورد. همسایه بالایی ها هم که تو حالت عادیش زیاد خونه نبودن و حالا هم همچنین. و این گونه تجدید خاطره ای دارم، از زندگیم در آمل. یه نفره غذا پختن و یک نفره خوش بودن. و اینم یه نوروز متفاوت.

 

 


نوشته شده در ساعت ۱۲:۴ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: آدم باید آماده باشه :.

 

به نام خدا

یکی از آرزوهای زمان مجردیم این بود که حداقل یک روز قبل از سال تحویل، هیچ کاری تو خونه باقی نمونه. این خواسته رو برای جشن عروسیمون هم داشتم.

از الکی دویدن های بیخود دَم هر چیزی بدم میاد. آدم باید آماده باشه.

برای عروسیم که شد، از یک هفته قبل و حتی بیشتر، کارها تموم شده بود و هفتۀ آخر به استراحت و خوشگذرونی گذشت.

و اولین عید متأهلی و خونه خودم هم همینطور شد. الآن دو روزه که کارهای خونه از تزئینات و پخت و پزها و شست و شو به کل تموم شده و میشینیم سر تلویزیون و یا می ریم گردش و به شور و شوق مردم برای عید، با آرامـــــش نگاه می کنیم.

و اما...

تو سالی که گذشت، روزهای زیادی، شیفت همسر با روزهای خوب دوتائیمون تلاقی پیدا کرد، و برای سال آینده، از لحظۀ اول سال آغاز میشه، از سال تحویل و بنده خونه مامانم اینها هستم، ولی سفره هفت سین خونمون رو چیدم و اومدم. :)

سالی که گذشت، از سختی های موفقیت آمیزش که بگذریم، سال خیلی خوبی بود. از اون سالهایی بود که باید توی عمرم حساب بشه، من امسال رو واقعاً زندگی کردم و شاد بودم و خیلی خیلی خیلی خدا رو بابت ثانیه هاش شاکرم.

الهی که سال آینده هم همینطور باشه. سرشار از موفیقت و شادی برای شما و عزیزانتون و عزیزانم و من.

سر سال تحویل اگر بیدار بودید، مارو از دعای خیرتون فراموش نکنین.

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 


نوشته شده در ساعت ۹:۵۵ قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: 3 شنبه آخر سال :.

 

به نام خدا

آتیش بازیِ خدا و صاعقه­ های لرزاننده و بارون شدید پاک کنندۀ زیباااا، حسن ختام چهارشنبه سوزی امسال بود. خداروشکر طرف ما که آرامش خوبی برقرار بود و مثل همیشه آسمونمون از دود قرمز نشد و دلمون تکون نخورد از بمباران.

تمام خوشحالی این چند هفته ام هم این بود که، روز شیفت همسر هست و لازم نیست اضافه بر سازمان تو محل کار بمونه (روز چهارشنبه سوری، همه سه شیفت باید از عصر سرکار باشن و مرخصی ای هم داده نمی شه).

و یک غصه دارم، در مورد اولین سال تحویل منزل متأهلی...

***

از خونه تکونی بگم که هفتۀ پیش تموم شد و با همسر به شدت مشغول کارهای فوق برنامه هستیم. ساختنی و پختنی.

امروز محمد اومد و خونه مامانم رو هم تکوندیم عین خانه سبز.

و زندگی جاریست، مثل خون در رگها...

 

 


نوشته شده در ساعت ۲۳:۲۶ بعد از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ