آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: عید فطر مبارک :.

 

به نام خدا

عید فطر ، یعنی یک سال از دوتایی شدنمون گذشته.

اولین سال.

فک کن.

یک ســــــــــــــــــــــــال.

چه زود.


نوشته شده در ساعت 6:32 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: الهم غَشِّنی ... :.

 

به نام خدا

چند روز پیش یه بنده خدایی داشت از نشانه های نظم در یکی از کشورهای مسلمان اینطور می گفت که:

از دو هفته پیش برنامه عید فطرشون روشنه و مردم رو ویلون و سرگردون نکردن.

راست گفتن "دوشنبه عیده " و ملت رو راحت کردن.

خیلی هم ادعای فضل داشت. بعد اگه فقط یک بار یک گذر سرسری به یکی از کلاسها یا کارگاهها یا همایشهای روئت هلال داشت می فهمید چی به چی و کی به کیه...

بماند...

امروز روز بیست و نهم ماه رمضان هست. و با توجه به همون روئیت هلال و ... فردا آخرین روز ماه رمضان هست. همش یک روز مونده. و من که به فیلم اولین افطاری با هم بودنمون نگاه می کنم، باورم نمیشه این زود گذشتن. و خجالت زدم از بهره نبردن کافی از این ماه ... هر بار هم که می گفتم انشاءالله سال دیگه جبران می کنم، به خودم نهیب می زدم که از کجا معلوم باشی...

همین.

 

 


نوشته شده در ساعت 5:0 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: روز قدس 93 :.

 

به نام خدا

به لطف خدا، یک راهپیمایی عالی.

از مسیر جدید و بهتر تر از قبل.

با هوای گرم اما قابل تحمل.

به همراه ِ همراه ِ مطلوب.

و همراهان مطلوب.

 


نوشته شده در ساعت 5:43 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: شب قدر اول :.

 

به نام خدا

جمعیت موج زننده و ترافیک دیشب دم سحر، دل آدم رو شاد می کنه و شاکر می شه از زندگی کردن کنار این آدمها تو این آب و خاک. یه حس عشق شدید.

الحمدلله رب العالمین.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 5:3 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: ایران 3> :.

 

به نام خدا

تمام سالن می گفتن "ایران".

حالا هر پرچمی هم که دستشون بود، رفته بودن برای حمایت تیم "یران" و موفق هم عمل کردن.

این چیزی بود که دوستش داشتم.

 

 


نوشته شده در ساعت 4:58 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: ... و شایِعَت و بایِعَت و تابِعَت ... :.

 

به نام خدا

 

دارم خودمو برای یک روز قدس پر از فریاد آماده می کنم

 

ببینید

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:33 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: ا.ش.ک :.

 

به نام خدا

از بازی فینال بگذریم، تو این جام جهانی مجموع زمانی که سر تلویزیون نشسته باشم و فوتبال دیده باشم، مجموعاً شاید 90 دقیقه هم نبوده. بیشتر هم زمانش، بعد از سوت پایانی بوده و مراسم عزاداری شکست یا حذف یه کشور.

تو دیدارهای فامیلی این روزها، که الحمدلله به برکت ماه رمضان زیاد اتفاق می افته، سر بحث فوتبال، طرفدار تیمی بودم که دیشبش باخته بوده، و علتم هم دل سوزیم برای اشکهای سوزان بازیکنان و طرفدارانشون که از ته ته ته نهادشون جاری بود، هست. حتی به جرئت می تونم بگم برای چند کشور من هم پای تلویزیون پا به پاشون گریستم.

اینها همه در حالی هست که نه خونی این وسط بوده و نه جونی داده شده. یه اشک همدردی بوده برای موفق نشدنشون.

و حالا غزه...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

 

 

ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 2:49 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: 1 :.

به نام خدا


نوشته شده در ساعت 4:30 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: :) :.

 

به نام خدا

آدمهای ضعیف، ضعیفند دیگر، چه می شود کرد.

دنیا جای آدمهای ضعیف هم هست.

:)

 

 


نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: افطار :.

 

به نام خدا

از خانم خونه بودن در ماه رمضان دارم حسابی لذت می برم.

لذت سحری و افطاری درست کردن و آماده کردن و پهن کردن و جمع کردن و شستن و جابه جا کردن.

بدون هیچ اجباری که بعضی خانمها در این مواقع احساس می کنن.

با یک عالمه عشق به این کار.

 

 


 

پی نوشت:

من هر روز مهمانی برای افطاری دارم، که از خوبان است. الحمدلله.

 


نوشته شده در ساعت 8:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: انتظار :.

 

به نام خدا

تا "منتظر" نباشی، معنی "انتظار" رو نمی فهمی...

 

 

الهم عجل لولیک الفرج

 


نوشته شده در ساعت 2:51 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: اثبات :.

 

به نام خدا

یه وقت به یه جایی می رسی که دیگه نیازی نمی بینی چیزی رو به کسی ثابت کنی.

و اون روز خیلی روز شیرینیه.

 


نوشته شده در ساعت 6:42 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: Kindness :.

 

به نام خدا

خیلی شر و شیطونه.

وقتی گفت تنهایی سحر بیدار می شه، یه حسی بهش پیدا کردم.

داشت برام می گفت به خدا نزدیک نیست مثالش هم اینکه حتی یک سورۀ قرآن نخونده.

گفتم می دونی چقدر داره نازتو می خره واسه روزه تو این روزها؟ به این فکر کنی بهش نزدیک می شی.

تو مترو بودیم.

در ادامۀ حرفم چندین نفر دیگه برگشتن و بهش راهنمایی کردن.

لبخند به لبش نشست.

 


پی نوشت:

خدا خیلی بزرگ تر از اونه که بشه بهش فکر کرد.

خدا بی نهایت مهربون تر از اونه که بشه بهش فکر کرد.

خدا شرمنده کننده ترین روی زمین و آسمونه که آدم از شرم نمی دونه مقابلش چه کار کنه...

با وجود داشتن چنین خدایی، واقعاً داره ایام راحت سپری می شه.

شکر خدای خوبم

 


نوشته شده در ساعت 7:30 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: رمضان مبارک :.

 

به نام خدا

شب اول ماه رمضان.

اولین ماه رمضان با هم بودن.

هیجان انگیزه.

امروز با اینکه تو گرما بودیم و ترافیک، سراسر شوق بودیم برای فردا.

امید داریم به لطف خدا عین هر سال.

خدای خوب و مهربون ممنون که امسال هم توفیق دادی به این ماه وارد بشیم. (البته اگر تا فردا بودیم و دیدیم!)

نعمت و خوبی رو تو این ماه ازمون دریغ نکن، کمک کن ماه رمضان خوبی رو سپری کنیم.

امواتمون رو غریق مهر و لطفت قرار بده.

مخصوصاً عزیز از دست رفته جدیدمون رو که فردا در روز اول "ماه خدا" تدفین و به خاک سپرده می شه...

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:48 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بُنجو – کنگان – سیراف :.

 

به نام خدا

صبح باید اتاق رو تحویل می دادیم. زود بلند شدیم و به کارها رسیدیم و وسایل رو بسته بندی کردیم و از مستخدم با صفای مدرسه خداحافظی و تشکر کردیم و از در مدرسه خارج شدیم.

بیرون مدرسه یک درخت تنومندی وجود داشت و مقابلش تعمیرگاهی بود و بابا به خاطر ازدحام و بد قلق بودن حیاط مدرسه، با اجازۀ صاحب تعمیرگاه ماشین رو اونجا پارک می کردن. یعنی بیشتر وقتها محل عبورمون بود.

صاحب تعمیرگاه با توجه به باربند متوجه شد داریم از بوشهر می ریم، به سمت بابا اومد و عذرخواهی کرد و بردش اون طرف و چند دقیقه ای صحبت کردن و بعد دست دادن و با لبهای خندون هر کدوم رفتن سمت کار خودشون. بابا که تو ماشین نشستن همینطوری خنده خنده گفتن چی گفته: من چند روزی که اینجا بودید خانوادۀ شما رو هم مثل خانواده های دیگۀ ساکن مدرسه بررسی می کردم، از شیوۀ برخوردتون و وضع ظاهریتون خوشم اومد و کلی دعای خیر کردم براتون و آرزو کردم برای این عمومی شدن این وضع. همه اینها رو همراهی کرده بود با یه عالمه تشکر ازمون."

همگی برامون عجیب بود. عباراتی که استفاده کرده بود و روش و دید جامعه شناسی ای که یک تعمیرگاه داشت نسبت به مسافران نوروزی شهرش. و اینکه ما جوری هستیم که اگر بی حرمتی به چادرمون و ظاهرمون بشه، خللی تو روشمون ایجاد نمی شه شاید مصمم تر بشیم حتی، اما "حس خوب" ناشی از این الطفاتات رو نمی شه نادیده گرفت. چیزی که حاج آقا همیشه در موردش حرف می زد، و ما چقدر در عمل دوریم. خجالت می کشیم.

خلاصه، چه عذابتون بدم که از بوشهر خارج شدیم به سمت بخش جنوبی استان بوشهر، نوار ساحلی رو طی می کردیم و همینطوری از دیدن آبیِ زیبایِ خلیج فارس قنج می زدیم.

 

تا اینکه دلمون طاقت نیاورد و بلاخره تو یکی از سواحل پیچیدیم. ساحلی در روستایی به نام بُنجو.

انگار که خارج. هم تمیز بود هم آب خلیج فارس عین اشک چشم زلال.

فقط ایستادیم به نگاه کردن. بعد زیر پام رو نگاه کردم همچین بافتی بود.

 

تو زوم ثانویه گوش فیلهایی پیدا کردم که از زیبایی و عظمتش هیچ چیزی نمی تونم بگم.

بعد اون دور ماهیگیرها رو می دیدیم که تورشون رو برای صید آماده می کردن.

 

و چندتا دختر بچه که به سمت ما می اومدن. باهاشون مشغول صحبت شدیم و گل گفتیم و گل شنیدیم. دبستانی بودن اما خیلی خوب و درست صحبت می کردن. بین سوالهامون ازشون پرسیدیم چرا کسی تو آب، آب بازی نمی کنه؟ گفتن سرده سرما می خوریم. و ما مونده بودیم چهار شاخ از سرمای مد نظر اونها، که برای ما داغ بود.

همینطوری که مشغول صحبت بودیم، اینها رو روی زمین دیدیم.

 

توش چیزهایی مثل بچه قورباغه داشتن ورجه وورجه می کردن. از بچه ها پرسیدیم گفتن تخم ماهی هست. گفتیم خب بندازیم تو آب، گفتن باز آب برش می گردونه. و تو طبیعت که بزرگ شده باشی، علت و معلول و سرو سامان همه چیز رو می فهمی نه مثل ما شهرنشینها که دلمون واسه همه چیز می سوزه و با این دلسوزی می خوایم یه سری رو گرسنه نگه می داریم و یه سری رو بی خانمان.

از دور یه خانم و آقا اومدن، فکر کردیم شاید مادر و پدر بچه ها باشن و از اینکه دارن با غریبه ها صحبت می کنن دچار ترس شدن. اومدن و اومدن و با بچه ها کاری نداشتن. اومده بودن مارو ببینن. و دعوت گرم برای رفتن به خونه شون. بابا مشغول صحبت با آقا شد و ما با خانم. خانم برای ما از شغل مردم گفت که ماهیگیریه. چندسالیه که ماهیگیری رو توی خود روستا می تونن داشته باشن. گفتیم چطور؟ گفت اونجا رو ببینین. به خاکریزی که تا اواسط آب رفته بود اشاره کرد.

گفت اینها رو دولت چندسالیه برامون زده و اینطوری می تونن راحت با لنچ برن ماهیگیری. قبل باید به شهرهای دیگه می رفتن. (یه چیزی تو مایه های ضرب المثل، ماهیگیری یاد بده ماهی نگیر). از صدفها گفت که خانمهای با حوصله و هنرمند جمع می کنن و می شورن و باهاش کارهای هنری انجام می دن. کارهایی که ما توی بوشهر دیده بودیمشون که با قیمتهای خیلی بالا فروخته می شد. در نهایت آقا گفت ما از دور شما رو که دیدیم خانم بهم گفتن "اینها ایمانی هستن، بریم پیششون" و ما لبخند زدیم از اصطلاح "ایمانی" ای که گفته بودن خطاب به ما. این شد چندتا؟؟؟

از اونها اصرار و از ما انکار برای اقامت و خوردن نهار و بعد حرکت. وقت کمی داشتیم برای بقیۀ سفر. درکمون کردن و با هزار دل ناراحتی راهیمون کردن بریم. البته تلفن ها رد و بدل شد و همچنان در ماه چهارم سال نود و سه هر دو طرف با هم در ارتباط هستیم. مثل ناخدا منصور و راضیه دختر شیف.

حرکت کردیم. از کشتی سازی و لنچ سازی گذشتیم.


از دریا و کوه با حالتهای فرسایش بادی و آبی گذشتیم و درست سر ظهر، به "دَیِــر" رسیدیم.

تو پارک ساحلی غلغله بود. سایه هم نبود. هوا از روزهای دیگه گرم تر و سوزان تر شده بود. آفتاب تیز، بدون حتی کمترین هوووی باد.

گشتیم و گشتیم و گشتیم و نشد کنار ساحل جایی پیدا کنیم. دنبال مسجد بودیم، که در روز جمعه با محل برگزاری نماز جمعه مواجه شدیم. کلی ذوق کنون رفتیم داخل. مصلی در حال ساخت بود و دستشویی و وضو خونه اش که بین زمین و آسمون بود وضع خوبی نداشت. وضو گرفتیم و به خطبه ها که در مورد سال "فرهنگ و اقتصاد" بود گوش دادیم. داشتن از "فرهنگ" می گفتن و ما دلسوخته گوش می دادیم. بین اونهمه محلی حضور ما توی چشم بود. در تریبون نماز جمعه به ما چهار نفر خیر مقدم گفتن. جالب بود.

نماز رو خوندیم. پنکه ها جوابگوی گرما نبود. از حال داشتم می رفتم. گرسنگی هم اضافه شده بود و واویلا. بعد از نماز تا به ماشین برسیم کباب شدیم. داخل ماشین مغز پخت و تا کولر بیاد خنک کنه یه تیکه چمن برای استراحت پیدا کردیم زیر تیغ آفتاب. انقدر این نهار و استراحت اجباری بعدش به خاطر شدت خستگی به من بد گذشت که "دیر" توی ذهنم به شکل کابوس ثبت شده.

آفتاب که یکم زاویه گرفت، تحملش راحت تر شد. از دیر به بعد شهرها، شهرهای خرید می شن. بازارهای خوبی دارن و قیمتها مناسب(البته نه ایام نوروز). برای جهیزیه ام تو تهران دنبال چند چیز می گشتم، یا پیدا نکردم یا از تهران گرون تر و بی تنوع تر بود. آخرش یکی از مغازه دارها گفت خانم من اینو از تهران آوردم شما اومدی اینجا خرید؟ خندم گرفت. هیچی خرید نکردم.

از دیر به سمت شهر بعدی که شهر باستانی "سیراف" بود حرکت کردیم.

غروب آتشین رو در حوالی کنگان و منطقه نفتی پارس که همش تو تبلیغهای تلویزیون برای خرید سهامهاش اسمش رو شنیده بودیم، عکاسی کردیم.

 

رسیدیم سیراف. شهر باستانی سیراف. نه هلال احمر. نه ستاد اسکان. هیچ چیز. دل آشوبه گرفتیم. شب بود و نمی شد به شهر دیگه بریم. خسته و من هم گرما زده و عصبی بودم شدید. تو گشت و گذارمون توی شهر یه پلاکارد دیدیم که محل مدرسه ای برای اسکان رو نشون می داد. شمارۀ تماس داشت. با آدرسی که داد چیزی دستگیرمون نشد. بین راه یک ایستگاه آتش نشانی بود و یکی از آتش نشانهاش بیرون ایستگاه ایستاده بود. از اون آدرس رو پرسیدیم. گفت اگر پیدا نکردید خودم میام بهتون نشون می دم. بعد از خداحافظی غم دنیا رو ریختن توی دلم و برای همسر دل تنگ شدم. حال جسمی م خوب نبود حال روحی م هم خراب شد و به مدرسه رسیدیم.

آقا و خانم جوانی سرایدار بودن. بهمون اتاق دادن و کلی اصرار که ما بهتون اعتماد کردیم و به ظاهرتون نمیاد خرابکار باشید و اینها امانت هست مواظبشون باشید. اتاق مشاوره رو با یه عالمه کار دستی دادن دست ما. پر از رنگ و فرم و شکل و هنر و خلاقیت. کلی وقتمون رو پر کرد و سرمون رو گرم.

کولر گازی اساسیش رو زدیم و شام تند تندی خوردیم و خوابیدیم.

 

 


نوشته شده در ساعت 5:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: دو ماهگی :.

 

به نام خدا

آخر هفته ها من می شوم "بی بی" و او می شود "مجید".

من کوله بارش را پر می کنم از گردو و کشمش و وسایل مورد نیاز:

"بیا اینــم توشــۀ رات"

و

آخرهای هفته نوستالژیک باران می شویم ما.

و

یک لبخند!

که چه خوب "کلمات" بار معنایی خاص دارند برایمان.

می رویم به عالم خاطراتِ خوب و ملس کودکی.

تلخی، شیرین می شود اینطور.

 


نوشته شده در ساعت 2:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: الحمدلله علی کل حال :.

 

به نام خدا

وقتی که:

خودکارتون از دستتون می افته زمین و از زمین برش می دارید.

کشوی سفت رو با یکم زور باز می کنین.

روی صندلی ساعتها پای کامپیوتر می نشینین.

رکوع و سجده می رید.

از کابینت پایین آشپزخونه کاسه بر می دارید.

از کابینت بالای بالای آشپزخونه لیوان بر می دارید.

روی مبل می نشینین بدون اینکه توجه کنین سفت هست یا نرم.

از پله ها شلنگ تخته اندازون بالا و پایین می رید.

عطسه و سرفه می کنین.

قلقلکتون می دن و فقط قلقلکتون میاد همین.

سوار ماشین می شید و ازش پیاده می شید

و ...

خدا رو شاکر باشید.

چون ممکنه با یه اتفاق انجام هر کدوم از این کارها خارج از توانتون بشه.

 

 


نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بال پرواز :.

 

به نام خدا

گاهی لازم است بالت بشکند،

اینطور،

روزهای پرواز را بیشتر قدر می دانی ...

 

 

برگرفته از زهرا


نوشته شده در ساعت 8:39 بعد از ظهر
لينک ثابت |

به نام خدا

خدا خواست باشم، هستم.


نوشته شده در ساعت 9:50 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مهدی زهرا بیا :.

 

به نام خدا

نیمۀ شعبان امسال، میلاد حضرت حجت امسال، یه حالیه واسه خودش.

هنوز لایق حضور نیستیم و اوضاع هر روز نابسامان تر می شه.

 

این عکس رو که بر می داشتم، دوتا حس داشتم.

یکی اینکه، عالم داره حول محور ولایت این حضرت می گرده و می چرخه.

دومین حسم حال ِدل مونه، دگرگونیمون از وضع و حال اخیر.

خدایا یک کلام خسته شدیم.

ما را به جبر هم که شده سر به راه کن

خیری ندیده ایم از این اختیارها

 

 


 

پی نوشت:

 اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ

فی هذِهِ السّاعَةِ

وَفی کُلِّ ساعَةٍ

وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً

حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً

وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

 


نوشته شده در ساعت 5:39 بعد از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ