.: دیشب :.
به نام مهربان
دیشب شب خیلی بدی بود. سر شام که مستند فمینیسم شبکه دو رو دیدم و به حال دست و پا زدن و تقلا کردن جنینی که توسط مکنده داشت خارج می شد و نمی خواست که خارج بشه و به بالاترین جای رحم خودش رو می چسبوند، های های گریه کردم و به جمله "باَیِ ذنبٍ قُتِلَت" فکر کردم. بعدشم درست وقتی ته انرژی بودم به خاطر ردیف شدن کارهام، اون SMS بهم رسید و تمام انرژیم صفر شد. هر چی تو اینترنت دنبال بچه ها گشتم کسی نبود. این جور موقعها حرف زدن با یکی که هم دردته آرامش بخشه. علیرضا هم که گفت حالش خوب نیست و قطع کرد. تا ساعت 2 یه بند تو خونه راه رفتم. بعد هم رفتم بخوابم. تا 3 این دنده اون دنده شدم. از بغض داشتم خفه می شدم. اشکم نمی اومد. اگه یه قطره اشک می ریختم راحت می شدم. قلبم سیصد هزارتا در ثانیه می زد و من وضوح صداش رو می شنیدم. به تنها دوستیم که ممکن بود اون موقع شب بیدار باشه، زنگ زدم و گفتم چی شده، گفت "خوب شد مرد، می دونی این آرزوی منه؟". و این حالم رو بدتر کرد. از دوستم بدم اومد............ همش صداش، شیطنتهاش، حرفهاش، خاطراتم باهاش، می اومدن و می رفتن. شخصیت جانبی بازی شیخ جعفر، دارآباد، شنبلیله. چشمهای درشتش وقتی بهت زل می زد. حالهای شاعری مانندش. شب شعر دور آتیش کنار کاروانسرا مرنجاب. تنهایی من تو جمع و هوا داشتن اون. یه بار هم داشت رو پشت بوم فرش پهن می کرد، از پشت بوم افتاد ولی هیچیش نشد. عمرش به دنیا بود. آخرشم، جوون 25 ساله با سکته مرد. آدم مهربونی بود. تمام دیشب به خواهرش فکر می کردم. به مادرش. خوابم هم که برد تا صبح تو اون بلوز و شلوار سفیدش می دیدیمش که تو سرد خونه بیمارستان ویلون و سرگردونه. تو یه ساعتی که خوابیدم، ده دوازده بار بیدار شدم و نشستم. اذان صبح رو که گفتن تازه تونستم گریه کنم. به امشبش فکر می کردم. به لحظاتی که داشت سپری می کرد. به گذشته خوبی که داشت و "خوب بودنش". ساعت 9 بیدار شدم و خودم رو تصور کردم تو جمع تشییع کننده هاش. تحملشو نداشتم. باقر زیر خاک.... تا ظهر خودم رو نگه داشتم و ظهر زنگ زدم نرجس. شکه شد. باهاش که حرف می زدم اشکم می ریخت. سبکتر شدم. اون می گفت. من می گفتم........ به مامان هم که گفتم خیلی حالش گرفته شد. "خیلی" کلمه کمیه واسه حالِ صدای مامان وقتی خبرش رو شنید. غروب که شد. دلم مالش می رفت. شب اول قبر برای باقر... تصور اینکه تمام این اتفاقات داره واسه اون می افته، تو مخیله ام نمی گنجید. باقر یکی بود عین من. عین تو. عین همه مون. خدایا این سیلی هایی که تو گوشمون می زنی که باور کنیم نزدیکه رو باعث روشن شدنمون و آدم شدنمون قرار بده. مرگ باقر سیلی خیلی محکمی بود برای من. دیشب خیلی شب بدی بود.
فاتحه و صلوات بی زحمت...
پی نوشت:
باور کنیم که مرگ نزدیک است.
باور کنیم که مرگ خیلی نزدیک است.
باور کنیم که زندگی کوتاه است.
آدم باشیم!
نوشته شده در ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مریم
لینک ثابت |
