آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: یلدا اسم شبی بود :.

 

به نام خدا

:(

از یه عالمه وقت پیش نشسته بودم کلی برنامه ریزی کرده بودم که برای شب یلدا مهمونی بدم. همه (فامیل شلوغ و باحال همسر و مامان اینا) جمع بشن خونه ما. مدتها تخم مرغها رو از سرشون سوراخ کرده بودم تا یه شونه پر بشه و بتونم اون دسرهایی که تو فکرم هست رو درست کنم و برای شامش برنامه ریزی می کردم.

حتی یک بار هم به تقویم نگاه نکردم ببینم شیفت همسر هست یا نه؟ تهرانیم یا خونه خودمون؟ وسط هفته است یا آخر هفته؟

 

 

تا اینکه هفته پیش داشتم پوستر مراسم پنج روز آخر صفرمون رو طراحی می کردم، یهو تو بخش زمانش که زدم "از جمعه 28 آذر"، تازه دوزاریم افتاد که "یلدا" وسط مراسممون هست. اونم کی، بین شهادت امام حسن و پیامبر و امام رضا (علیهم السلام).

دلم نمی کشید، چون هر کاری کنی شب یلدا طرب و شادی خاص خودش رو داره. هیچی دیگه، همسر و مامان اینها هم که دیدن خیلی حالم گرفته شده، گفتن خب یه شب یلدا بعد از ماه صفر بگیر.

 


 

پی نوشت:

من با این خانوادۀ موافق واقعاً خوشبختم.

 


نوشته شده در ساعت 4:38 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: شیار 143 :.

 

به نام خدا

همسر رو که رسوندیم، با بابا و نرجس رفتیم.

تقریباً از اول تا آخرش، هی بغض چنگ زد به حلقم و اشک جاری شد از چشمم.

 

 

برقها که روشن شد، دماغهای قرمز در سکوت کامل از مقابل صورتم به سمت خروجی عبور می کردن...

 


 

پی نوشت:

فقط یک روز انتظار کافیه...

چی بگم واقعاً؟؟؟

 


نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: خوب باشیم ! :.

 

به نام خدا

همسر اینها یه درسی دارن به اسم "جامعه شناسی احساس" وقتی من شاکی از برخورد یه نفر پیشش اومدم و درد دل کردم، این مبحثش رو برام باز کرد:

فرهنگ اجتماعی ایران متأسفانه اینطوریه که تو غالب موارد وقتی کارت پیش کسی گیره، یا نه کلاً از یکی یک خدمتی می خوای، وقتی باهاش با احترام، شوخی، مهربونی برخورد کنی، از اون طرف خراب می کنن و سوارت می شن و کارت رو راه نمی اندازن. ولی وقتی با تحکم باهاشون حرف بزنی، به ثانیه نمی رسه کارت انجام شده و بهت احترام هم گذاشته می شه.

 

 

من ابداً این حرف رو قبول نداشتم. می گفتم هر کس برخوردش معرف شخصیت خودشه. من چرا باید خودم رو به خاطر بد رفتاری کس دیگه بد جلوه بدم؟

ولی امروز، وقتی با مواجهه با همون فرد، بهش بی محلی کردم و برای حرف زدن باهاش کلاس گذاشتم و اینها، تأثیرش رو دیدم.

واقعاً چرا باید اینطوری باشه؟

من واقعاً از اون برخوردی که داشتم انجام می دادم راضی نبودم، ولی چاره ای نداشتم و مجبور بودم و با تعجب فراوان دیدم که اثر کرد!!!

 


 

پی نوشت:

چند وقت پیش تو یکی از مقاله های "حس مثبت" و "حس خوب" و این چیزها، خونده بودم که اگر توی اماکن عمومی مثل مترو یا اتوبوس یا مطب پزشک نگاهتون با نگاه یکی تلاقی پیدا کرد، همینطوری رد نشید، یه لبخند تحویلش بدید و بعد نگاهتون رو برگردونید.

من این کار رو هم که انجام دادم، 80% موارد می دیدم که یا دور و برشون رو نگاه می کنن که ببینن لبخندم به کی بوده. یا با یه حالتی که تو دلشون می گن "یارو خُله" روشون رو بر می گردونن. فقط 20% لبخندم رو با لبخند و در بعضی موارد حتی با صحبت، جواب می دن که خب اونها دیگه فوق العاده ن.

یه سری نمی گذارن آدم خوب باشه چه کار کنیم؟

 

 


نوشته شده در ساعت 10:25 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: عملیات 125 :.

 

به نام خدا

وقتی مجرد بودم، چندین بار سعی کرده بودم این سریال "عملیات 125" رو ببینم، اما وقتی که شروع می شد اون طوری که باید کشش نداشت تا بنشینم پاش.

 

گذشت و دو سری دیگه هم ازش ساخته شد و من همچنان ندیدمش تا اینکه همسر اومد و همسرم شد.

طی این مدت خوشی ها و ناخوشی های شغل آتش نشانی رو دیدم و درک کردم؛ بعد پریشب که شبکۀ نمی دونم چی چی باز پخش همین سریال رو گذاشته بود و با همسر داشتیم می دیدیم و همینطوری تو احساساتی ترین سکانسهاش از شدت باسمه و غیر واقعی بودنش از خنده غش و ریسه می رفتیم.

آدم همش باید با صدای آلن دلون می گفت:

" آه مادر "

 


 

پی نوشت:

آتش نشانها و زندگی باهاشون جور خاصی هست، ولی نه دیگه تا این حد.

والللا

 


نوشته شده در ساعت 9:54 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: موبایل :.

 

به نام خدا

به نظر من بازار موبایل جای خیلی بدیه.

 

 

 

 


 

پی نوشت:

آخی الهی.

سه سال پیش وقتی این گوشی رو خریدم، تو محل کار جزو یکی از بهترین گوشی های لمسی بود.

این بار که دوباره رفتم بازار موبایل، خیلی قدیمی شده بود.

دیگه صفحۀ محافظش پیدا نمی شه برای همین طفلکی ناکام برگشت خونه.

اما پست ربطی به پی نوشت نداره.

 


نوشته شده در ساعت 5:43 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: خاطرات شمال محاله یادم بره :.

 

به نام خدا

بعد از چهار سال، دوباره راه شمال و یادآوری یه عالمه خاطرۀ خوش. این بار با همسر و آشنایان دیگه. راه بلد و راهنماشون من بودم.

 

 

خاطراتی که با یاد آوریش بیش از همیشه خدا رو شکر می کردم.

 

 

اینگونه، شمال پاییزی رو تجربه کردیم و پر شدیم از حسهای خوب و از آب و هوای سخت شهر دور شدیم و شارژ شدیم و برگشتیم.

 

 


 

پی نوشت:

همش یه روز.

 

 


نوشته شده در ساعت 12:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: خانه و کاشانه :.

 

به نام خدا

یه روز سرد پاییزی همینطوری که در به در دنبال یه مغازه ای اطراف خونمون می گشتیم با فروشگاه "خانه و کاشانه" آشنا شدیم.

بر خلاف تصورمون به خاطر ظاهر فروشگاه، قیمت اجناسش خیلی مناسب بود. چندتا وسیله مورد نیازم که کلی وقت بود دنبالش می گشتم رو اینجا پیدا کردم. خیلی خوب و خوشگل و باب میلم هست.

آخرشم همه چیز رو برام بسته بندی کردن و خیلی مؤدب دادن دستم. خیلی خوشم اومد.

 

 

مثل اینکه تا نیمه آذر یه سری اجناسش تخفیف خورده. دوست داشتید و دور و برتون بود، یه سر بهش بزنین.

 


نوشته شده در ساعت 10:53 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: میوه :.

 

به نام خدا

"میوه" یکی از بی اهمیت ترین مسائل در زندگی من بوده. خیلی باید میوه خاص و شرایط عالی می بود تا به خوردنش رضایت بدم.

در متأهلی شرایط کمی متفاوت شد. وقتی قرار شد با میوه "پذیرایی" کنم، باید بهش توجه بیشتری می کردم.

از اونجایی که عاشق تنوع و ترکیب مواد و به دست آوردن چیزهای عجیب غریب هستم، تابستون یه چیزی اختراع کردم (که بعداً فهمیدم اصلاً هم اختراع خودم نیست و قبلاً کشف شده) و اسمش رو "سالاد میوه" گذاشتم. ترکیب میوه های مرتب برش خورده که طعهماشون به هم بخوره. (مثلاً هلو شلیل هلو انجیری و انگور ریز، به همراه آب پرتقال یا اب آناناس یا همینطوری خالی) و بعداً فهمیدم اسم خوشگلش "کوکتل میوه" هست. با یه عالمه رنگ و طعم، داخل ظرفهای خوشگل، اشتها برانگیزه.

تو پاییز، وقتی کنسرو آناناس خونمون یه عالمه وقت بود درش باز مونده بود و یه پرتقال سبز تامسون (که بی نهایت ترش و عالی بود) هم تو جامیوه چشمک می زد، یه ایده به ذهنم رسید و آناناس ها رو مکعب های یک اندازه (به نظر من این خیلی مهمه)خرد کردم، پرهای پرتقالها رو هم از پشت برش زدم و بدون پوستشون کردم و به اندازۀ آناناس ها خرد کردم و اینها رو با هم توی یه ظرف مخلوط کردم و بستنی وانیلی (که همیشه و در همه فصل و همه حال تو فریزرمون پیدا می شه) رو برشهای مکعبی کوچیک زدم و لایه لایه توی کاسۀ پذیرایی یک نفره ریختم و روش رو با سس شکلات تزئین کردم (اگه ژله مناسب هم داشتیم، از حالت درش میاریم و هم می زنیم و لابه لای بستنی و میوه ها می ریزیم-من ژلۀ نعناع و لیمو رو امتحان کردم عالی شد)و به یه ترکیب فوق العاده چه از لحاظ طعم چه از لحاظ ظاهر رسیدم. 

***

بعد از اون این کار رو با هر میوه ای که تو یخچال داشتیم و به این ترکیب می خورد امتحان کردم و تقریباً همه اش جواب داد. مثل:

ترکیب بستنی + انار + شکلات.

ترکیب بستنی + دارچین + گردو + کنجد + موز + شکلات.

بعداً دیدیم تو هتل کیش، ترکیب موز + آناناس + سیب هم با یه دسری که مزه بستنی می داد وجود داشت که برای همسر خیلی مطلوب بود.

 


پی نوشت:

- تمام اینها رو نوشتم که بگم تجربه کنید و لذذذذذذذذذت دنیا رو از این طعمهای فوق العاده ببرید.

- میوه رو حالا یه جور دیگه دوست دارم.

 


نوشته شده در ساعت 11:42 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: موفقیت :.

 

به نام خدا

تو این هفته، دو تا اتفاق برام افتاد و من رو به وادی حرفه ای ها پرتاب کرد.

قدمهای اولشم.

خیلی خوب. خیلی خوب. خدایا خیلی شکرت.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 2:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: امواج متعدد :.

 

به نام خدا

همش به یاد حال اون روزم می افتم، که چقدر بد بودم، و فراموشکار شده بودم، که یهو از ضبط ماشین بغلی صداش پیچید توی ماشین ما. و چه حالی شدم بعدش. و چقدر نادم و پشیمون شدم بعدش.

 

*

و چقدر وقتهای خاص هی دوباره سرک کشید به حال و احوالم بیت بیت این شعر. مخصوصاً وقتهایی که دیگه همسر هم پیشم نبود و تنهای تنهای تنها بودم... من بودم و دوباره خدا... همونی که همیشه پیشم بود و گاهی که اطرافم شلوغ می شد فراموشش می کردم...

***

به نظر من که کسی اگر کاری بکنه که با اون کار آدم رو هی یاد خالقش، مهربونش، همه کس و همه چیزش بندازه "لایق" دوست داشتنه. کاری کنه دلت برای خدای نازنینت ضعف بره و بخوای همیشه و همواره به یادش باشی و به یادت باشه.

اعتقادم اینه که این آهنگ خیلی رو روند محبوبتش تأثیر داشته. مخصوصاً احساسی که توی بیت به بیت و کلمه به کلمۀ شعرش هست.

یه جوریه که هیچکی نمی تونه بگه : "نه، من این احساس رو هیچ وقت تجربه نکردم" حتی لائیک ترین آدمها. مخصوصاً وقتی به بن بست می رسیم.

***

یکمی کمتر حسودی کنیم. غبطه بخوریم ولی. و به جاش از اون طرف فکر کنیم چه کار کنیم که وقتی نبودیم و مُردیم چهار تا آدم بیشتر برامون فاتحه بخونن و طلب مغفرت کنن.

دل داشته باش که مردم ِبیشتری رو دوست داشته باشی. دل داشته باش که به غیر تو آدمهای دیگه محبوب باشن. همه اینها تو رو هم بالا می بره.

و خدا، جوری آدم رو بالا می بره که پایین آوردنی نیست.

 


 

پی نوشت:

الهی همه گی مون آخر و عاقبت به خیر بشیم.

 


نوشته شده در ساعت 2:17 بعد از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ