آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: اوس مریم حلیم پز :.

 

به نام خدا

حلیم و کله پاچه، صبحانه مورد علاقۀ تهرانی هاست وقتی همه جمع هستند و دوست دارن حسابی کیف کنند. یا صبحانه خاص روزهای جمعه.

می گم تهرانی ها، چون تو این شهرهایی که رفتیم تجربه کردم، انواع آش یا خوراکهای دیگه محبوبیت بیشتری داره، و البته کیفیت بهتر. مثل آش آبودانی خرمشهر، یا آش سبزی شیراز. اونجاها هیچ وقت حلیم رو به خوشمزگی تهران نخوردم.

حالا اینهمه از حلیمهای تهران تعریف کردم، بگذارید داستانی رو بگم:

ماه اول ازدواجمون، با همسر وسایل صبحانه عاشقانه رو برداشتیم و رفتیم به یکی از پارکهای طرف خونه مامانهامون که یک حلیم فروشی فوق العاده هم نزدیکهاش هست که ماه رمضون و صبحهای جمعه از این سر تا اون سر واسش صف می بندن. خوشگل و شیک هم هست.

ما وسط هفته رفته بودیم و ماه خرداد بود و تو گرما هم که اونچنان حلیم نمی چسبه. برا همین خلوت بود.

خریدیم و توی پارک وسایل رو پهن کردیم و خوردیم و خوردیم و بح بح کُنان کیفور شدیم.

قاشق آخر رو از دور و بر کاسه جمع کردم و اومدم داخل دهان مبارک بگذارم که دیدم یه ریشه گوشت بسیار ضخیم داخل قاشقم هست. زوم چشمهام رو چندین برابر کردم و دیدم، پای مبارک سوسک نگون بختی تو قاشقم جا خوش کرده.

لب و لوچه ام آویزون شد (چون خوشمزه ترین بخش غذا، آخرشه و اینطوری از اون محروم می شدم) و به همسر نشون دادم و بنده خدا کاسۀ نصفۀ حلیمش رو تو سطل زبالۀ بغل دستمون انداخت و با قاشق ِپایِ سوسکی به حلیم فروشی رفت و ... برگشت...

هیچی فقط من نگران اون بنده خدایی بودم که بالهای این سوسک نصیبش شده بود. و تا مدتها می خندیدیم که حلیم فروشیه به خاطر پروتئین حیوانی واقعی ای که تو حلیمهاش داشت، اینقدر پر طرفدار بود.

رفتیم خونه و از اون به بعد حتی کلامی در مورد صبحانۀ بیرون از خونه با هم حرفی به میون نیاوردیم (مگه گوجه خیار و پنیر چشه؟) ........

تا اینکه من با "مطبخ رویا" آشنا شدم که مدتهاست لینکش این کنار هست، و در داخل غذاها و ترکیبات و عکسهای فوق العاده اش دستور "حلیم" رو تند و تند یادداشت کردم.

روزی که سه ساعت توی ترافیک موندیم و ساعت 6 شب به خونه رسیدیم، با همون مانتو و روسری وارد آشپزخونه شدم و مقدماتش رو فراهم کردم، و از اونجایی که وقت نداشتم بگذارم گندمهام خیس بخوره، بعد از تفت دادن دو بسته گوشت خورشتی، گندمهام و آب رو اضافه کردم و روی شعلۀ کمی که گفته بود گذاشتم و تا قبل از خواب مواظب بودم که آبش تموم نشه و قبل از خواب آب جوش بهش اضافه کردم.

بعد از نماز صبح، گوشتهاش رو جدا کردم و ساعت رو برای 8 کوک کردم و خوابیدم.

بیدار که شدم مابقی فرآیند رو انجام دادم. (اگر گندمها خیس خورده بود 5 ساعت طول پختش بود، برای من 12 ساعت)

 

 

و ساعت 9 با یه کاسه حلیم بالای سر همسر حاضر شدم و گفتم:

"بیا و ببین اوس مریم ِحلیم پز چه ها کرده! "

یه کاسه به همسایه پایینی ها دادم:

 

 

و بعدش خودمون نشستیم به خوردن و نقد کردن. (همیشه با همسر وقتی غذاهای عجیب می پزم این جلسۀ مشاوره رو برای بهبود عملکرد داریم.)

 

 

به نظرمون اومد اندازۀ برابر گوشت و گندم جالب نیست. گوشت باید نصف این مقدار می بود. و اندازۀ نمکی که گفته بودن، کم بود، ما 3 برابر اون چیزی که گفته بودن (برای چهار نفر)، اضافه کردیم تا یکمی شیرینی مشخص بشه و مطبوع بشه. و اینکه چیزی که من اصلاً بهش توجه نکرده بودم، "کش دار" بودن یا نبودنه. فکر نمی کردم امر مهمی باشه، نکتۀ ایراد گرفته شده از طرف پایینی ها بود.

حالا اومدم تو دستورش می خونم که وقتی گوشت رو اضافه کردید، نیم ساعت باید هم بزنید تا کشدار بشه. من همینطوری گذاشته بودمش کنار تا نیم ساعت قل بخوره.

 

 

 


پی نوشت:

خلاصه طعمش خیلی خوب شد، سری بعد که این نکته ها رو رعایت کنم قطعاً عالی می شه و با ذائقه مون هماهنگ تر و خاطرۀ اون پای نامبارک در قاشق مبارکمون رو از یادمون خواهد برد.


نوشته شده در ساعت ۱۲:۵ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: خونه باید سبز باشه، سبز، و همیشه سبز :.

 

به نام خدا

چند وقت پیش، با یک مسئلۀ مردونه ای تو زندگی مواجه شده بودم، که نمی دونستم چه باید بکنم تا "به خوبی" از پسش بر بیام. تو کلاسهایی هم که رفته بودم و چیزهایی که خونده بودم هم راهکاری براش پیدا نکرده بودم.

بعد همینطوری که فکری بودم، یاد یه قسمتی از "خانۀ سبز" افتاده بودم که چقدر روانشناسانه و شاید بشه گفت پدرانه، مشفقانه، مردانه، و حتی زنانه، مسائل رو مطرح می کرد، و فقط صرف یه سرگرمی نمی شد بهش نگاه کرد.

بعد دیدم، اِ جواب سوالم تو فلان قسمتش بود. (این رو من می گم، که در زمان پخشش 9-10 ساله بودم. اینطوری جا خوش کرده بود داخل ذهنم، تا امروز که وقتش هست، بهم کمک کنه). و به همون شکل کار کردم و جواب داد. و خوب هم جواب داد. و کلی به روح رفتگان و زندگانش دعا کردم.

 

 

پریروزها که دیدم شبکه دو دوباره داره از اول پخشش می کنه، (چقدر ذوق کردم) دیگه به عنوان کلاس درس پاش می شینم.

 

 


پی نوشت:

خدا خیر دنیا و آخرت بهشون بده.


نوشته شده در ساعت ۲۰:۲۱ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: تأثیر فیلم بر زندگی انسان :.

 

به نام خدا

کم پیش میاد غذای خوشمزه ای درست کنم که دلم نخواد تموم بشه.

بلاخره آدم سیر می شه دیگه، بعد دلش می خواد غذا تموم بشه. ولی این غذا اینی که الآن می نویسم یه جور خوبی بود که دلت نمی خواست تموم بشه. من در آوردی و یهویی هم بود.

1- یک دونه سیب زمینی بزرگ رو مکعب های یک اندازه خرد کردم و سرخ کردم گذاشتم کنار.

2- یک دونه هویج بزرگ رو مکعب های یک اندازه خرد کردم و سرخ کردم گذاشتم کنار.

3- یه بسته گوشت چرخ کرده اندازه خودمون رو از فریزر در آوردم و مکعب های یک اندازه خرد کردم و با دو سه تا سیر ریز شده سرخ کردم و قارچ خرد شده هم اضافه شد و بعد انواع ادویه(پودر سیر، دارچین، کاری، دارچین، نمک، فلفل، زرد چوبه، فلفل نامرد) رو بهش اضافه کردم و در ِماهیتابه رو گذاشتم تا با شعله کم خوب بپزه.

4- سیب زمینی و هویج که قبلاً سرخ کردم رو دوباره به ماهیتابه برگردوندم و یک چیز خارق العاده که رو در فریزر یافتم و به نظرم اومد به ترکیبم میاد:

نارگیل مکعبی خرد شده

اون رو هم به مواد اضافه کردم و در ظرف رو گذاشتم تا روی شعله ملایم، طعمها با هم یکنواخت بشه.

 

 

در نهایت طعمی فوق تصوّر عالی بدست اومد.

شیرینی نارگیل و هویج کنار ادویه ها و مزه و عطر خوب گوشت و سیب زمینی و قارچ، عالی بود عالی.

 

 


پی نوشت:

ما نارگیل رو مکعبی خرد می کنیم بعدش یا خشک می کنیم و به صورت آجیلی مصرف می کنیم (که شیرین تر به نظر میاد ولی سفت تره) یا همونطوری می گذاریم فریزر که وقتی درش بیاریم و یکمی تو هوای آزاد بمونه مثل تازه می شه و خوبه. حالا هم که تو این غذا ریختم و حالی به هولی و (این ایده هم وقتی به ذهنم رسید که یک فیلم عصر حجری دیدیم و خانم خونه با نارگیل غذا درست می کرد.)

 


نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۰ قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: شأن ما اجل این حرفهاست D: :.

 

به نام خدا

یه سری عنوان روی ما آدمها هست.

مثلاً دختر دایی و خاله و عمه و عمو. مثلاً عروس. مثلاً دوست دورۀ کاردانی و کارشناسی و کلاس خطی و کلاس مجردهایی و ...

*

بعد بعضی مهمونی ها و دور همی هایی هست، که می بینی "تمام" افراد با اون عنوان خاصی که تو داری حضور داشتن جز "تو".

شاید بعدش ناراحت بشی. اما من اصلاً ناراحت نشدم.

از اینکه من رو "قاطی" خودشون ندونستن خیلی احساس خوبی پیدا کردم. خیلی خداروشکر کردم.

شاید عنوان من هم با اونها یکی بود، اما شأنم نبود. تجربه بهم ثابت کرد هم شأن نیستیم.

و اونها این رو می دونستن و من قاطی اونها نیستم و نخواهم شد.

این رو خیلی زود به حمدالله متوجه شدم.

 

 

 


نوشته شده در ساعت ۲۱:۵۸ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: FireWoman :.

 

به نام خدا

دیروز که مشغول شستشوی لباسهای حریق همسر بودیم و این شستشو و خشک شدن 28-29 ساعت به طول انجامید، فکری بودم و یاد خاطرات دبستان. پنجم دبستان فکر کنم تو کتاب علوم، درسی داشتیم در مورد آتش نشانها و لباسهای ضد حریقشون.

و اون موقع چه می دونستم سرنوشت زندگی باعث می شه من کنار یکی از این آتش نشانها قرار بگیرم و لباسهای حریقشون رو به مکافات بشوریم و خشک کنـیم. (چون چند لایه هستن و سنگین. برای خشک شدنشون از گرما نمی شه استفاده کرد. عایق گرما هستن. فقط با جریان هوا.)

*

بعد که امروز لباسهای نیمه خشک رو به تن کردم و داشتم زیپ کاپشن حریق رو می بستم، یه آن خودم رو آتش نشان فرض کردم و تو لحظه ای قرار گرفتم که زیپ کاپشن حریق رو می بندن.

"زنگ خورده. داخل ماشینی و چند ثانیه تا رسیدن به حادثه فرصت داری. آدرنالین تو خون ت به شدت بالا رفته و قراره سرعت عمل ت رو داخل این لباسهای بی نهایت سنگین، بالا ببره. تو حادثه چی می بینی، بعدش چی می شه هم معلوم نیست."

قلبم تند تند می زد. یه جوری شدم.

" ژست بگیر"

پرتاب شدم بیرون:

 

 


نوشته شده در ساعت ۲۰:۵۸ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: روز عشق :.

 

به نام خدا

امروز ذهنم خیلی درگیر امروز (29 بهمن) بود.

پیش خودم می گفتم، درسته، هر بهانه ای رو برای هدیه دادن و عشق ورزیدن گرامی بداریم، اما فکر کنم، همه زوجها، یک روز خاص برای خودشون داشته باشن که اسمش "روز عشق" باشه. روزی که به این نتیجه می رسی:

" آره، این دیگه خودشه "

 

و قفل دلت رو به روش باز می کنی


 

پی نوشت:

امروز که به امروز خیلی فکر می کردم، رفته بودم به "روز عشق" خودمون.

و برای من فقط اون روز، روز عشقه واقعیه.

و فیروزه ایه.


نوشته شده در ساعت ۲۰:۳۱ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: داغ داغ :.

 

به نام خدا

بعضی وقتها، شنیدن خبر موفقیت شریک زندگیت، می تونه یه هدیۀ با ارزش باشه.

اینم یه هدیه از طرف من. اصلاً در روز سپندارمزدگان. خوبه؟

مبارک باشه. هم خبر، هم هدیه.

 

 

ادامۀ مطلب:

فرمت هدیه ای


پی نوشت:

ترکیب بندی و اجرا کلاً یک ساعت!


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت ۲۰:۰ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: نوجوانی :.

 

به نام خدا

فرصت این رو دارم که گاهی با نوجوانها، هم کلام بشم.

امروز که از مادرهاشون پیشم درد دل می کردند، به خودم لرزیدم.

غصه و ناراحتیشون فاصلۀ سنی ای بود که با هم داشتن. 30 تا 32 سال.

فکر کردم، بچه های نسل بعدی، دهه 90 ی ها، بچه های ما، اکثراً دچار هستند به این معضل.

شاید تا اون موقع، مادر پدرها که ماها باشیم، و اونها که بچه های ما هستند، راهی پیدا کنیم که تو این سنین حساس همدیگرو بهتر درک کنیم............

هفته های قبل، از تنهایی هاشون می گفتن. درد دل و حتی گریه می کردن.

به خاطر فاصله سنی های 10-11 ساله با خواهر و برادرهای کوچکتر یا بزرگترشون.

که نمی تونن بهشون تو کارهای عملی کمک کنن. یا رفاقت کنن. یا درد دلی گوش بدن، یا بازی، یا شیطنت، یا های دیگه ای که ما خیلی تجربه می کردیم + فامیل و بچه های فامیل که زیاد بودیم و پر رفت و آمد.

 

 


پی نوشت:

امروز، خودم رو می دیدم در کالبد نسترن. و چقدر وقتی که گفت "بغض توی دلم دارم" می فهمیدمش.

چقدر سنین نوجوانی حساس و خاص و بد هست.

و کاش همگی بچه های ما، به سلامت از این سنین عبور کنند.

 


نوشته شده در ساعت ۲۳:۵۳ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: 22 بهمن 1393 :.

 

به نام خدا

 

 


پی نوشت:

با توجه به شرایطی که بود، راضیم.

خداروشکر واقعاً.

و این آغاز مسیر بعدی بود.


نوشته شده در ساعت ۲۱:۳۱ بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: عیدانه :.

 

به نام خدا

بوها، هوا، شکل خیابونها، فضا، همه چیز عیدانه شده.

امروز یه ماشین رو دیدم که موکت نوی رول شده بالای باربند ماشینش بود.

خودمون دیروز رفتیم یه عالمه خرید عید کردیم. از تنقلات بگیر تا شوینده و پاک کننده.

از عطسه ها و آبریزش بینی ها و خارشها هم که بگذریم...

ولی هنوز 5 روز مونده تا اسفند. این هول و ولا مال نیمه اسفند به بعده.

 

 

خدایا ما را چه می شود؟


نوشته شده در ساعت ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ