آبی بی انتها
حرفهای کاملاً عمومی

.: شب قدر اول :.

 

به نام خدا

جمعیت موج زننده و ترافیک دیشب دم سحر، دل آدم رو شاد می کنه و شاکر می شه از زندگی کردن کنار این آدمها تو این آب و خاک. یه حس عشق شدید.

الحمدلله رب العالمین.

 

 

 


نوشته شده در ساعت 5:3 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: ایران 3> :.

 

به نام خدا

تمام سالن می گفتن "ایران".

حالا هر پرچمی هم که دستشون بود، رفته بودن برای حمایت تیم "یران" و موفق هم عمل کردن.

این چیزی بود که دوستش داشتم.

 

 


نوشته شده در ساعت 4:58 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: ... و شایِعَت و بایِعَت و تابِعَت ... :.

 

به نام خدا

 

دارم خودمو برای یک روز قدس پر از فریاد آماده می کنم

 

ببینید

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت 4:33 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: ا.ش.ک :.

 

به نام خدا

از بازی فینال بگذریم، تو این جام جهانی مجموع زمانی که سر تلویزیون نشسته باشم و فوتبال دیده باشم، مجموعاً شاید 90 دقیقه هم نبوده. بیشتر هم زمانش، بعد از سوت پایانی بوده و مراسم عزاداری شکست یا حذف یه کشور.

تو دیدارهای فامیلی این روزها، که الحمدلله به برکت ماه رمضان زیاد اتفاق می افته، سر بحث فوتبال، طرفدار تیمی بودم که دیشبش باخته بوده، و علتم هم دل سوزیم برای اشکهای سوزان بازیکنان و طرفدارانشون که از ته ته ته نهادشون جاری بود، هست. حتی به جرئت می تونم بگم برای چند کشور من هم پای تلویزیون پا به پاشون گریستم.

اینها همه در حالی هست که نه خونی این وسط بوده و نه جونی داده شده. یه اشک همدردی بوده برای موفق نشدنشون.

و حالا غزه...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

 

 

ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

نوشته شده در ساعت 2:49 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: 1 :.

به نام خدا


نوشته شده در ساعت 4:30 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: :) :.

 

به نام خدا

آدمهای ضعیف، ضعیفند دیگر، چه می شود کرد.

دنیا جای آدمهای ضعیف هم هست.

:)

 

 


نوشته شده در ساعت 11:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: افطار :.

 

به نام خدا

از خانم خونه بودن در ماه رمضان دارم حسابی لذت می برم.

لذت سحری و افطاری درست کردن و آماده کردن و پهن کردن و جمع کردن و شستن و جابه جا کردن.

بدون هیچ اجباری که بعضی خانمها در این مواقع احساس می کنن.

با یک عالمه عشق به این کار.

 

 


 

پی نوشت:

من هر روز مهمانی برای افطاری دارم، که از خوبان است. الحمدلله.

 


نوشته شده در ساعت 8:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: انتظار :.

 

به نام خدا

تا "منتظر" نباشی، معنی "انتظار" رو نمی فهمی...

 

 

الهم عجل لولیک الفرج

 


نوشته شده در ساعت 2:51 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: اثبات :.

 

به نام خدا

یه وقت به یه جایی می رسی که دیگه نیازی نمی بینی چیزی رو به کسی ثابت کنی.

و اون روز خیلی روز شیرینیه.

 


نوشته شده در ساعت 6:42 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: Kindness :.

 

به نام خدا

خیلی شر و شیطونه.

وقتی گفت تنهایی سحر بیدار می شه، یه حسی بهش پیدا کردم.

داشت برام می گفت به خدا نزدیک نیست مثالش هم اینکه حتی یک سورۀ قرآن نخونده.

گفتم می دونی چقدر داره نازتو می خره واسه روزه تو این روزها؟ به این فکر کنی بهش نزدیک می شی.

تو مترو بودیم.

در ادامۀ حرفم چندین نفر دیگه برگشتن و بهش راهنمایی کردن.

لبخند به لبش نشست.

 


پی نوشت:

خدا خیلی بزرگ تر از اونه که بشه بهش فکر کرد.

خدا بی نهایت مهربون تر از اونه که بشه بهش فکر کرد.

خدا شرمنده کننده ترین روی زمین و آسمونه که آدم از شرم نمی دونه مقابلش چه کار کنه...

با وجود داشتن چنین خدایی، واقعاً داره ایام راحت سپری می شه.

شکر خدای خوبم

 


نوشته شده در ساعت 7:30 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: رمضان مبارک :.

 

به نام خدا

شب اول ماه رمضان.

اولین ماه رمضان با هم بودن.

هیجان انگیزه.

امروز با اینکه تو گرما بودیم و ترافیک، سراسر شوق بودیم برای فردا.

امید داریم به لطف خدا عین هر سال.

خدای خوب و مهربون ممنون که امسال هم توفیق دادی به این ماه وارد بشیم. (البته اگر تا فردا بودیم و دیدیم!)

نعمت و خوبی رو تو این ماه ازمون دریغ نکن، کمک کن ماه رمضان خوبی رو سپری کنیم.

امواتمون رو غریق مهر و لطفت قرار بده.

مخصوصاً عزیز از دست رفته جدیدمون رو که فردا در روز اول "ماه خدا" تدفین و به خاک سپرده می شه...

 

 

 


نوشته شده در ساعت 0:48 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بُنجو – کنگان – سیراف :.

 

به نام خدا

صبح باید اتاق رو تحویل می دادیم. زود بلند شدیم و به کارها رسیدیم و وسایل رو بسته بندی کردیم و از مستخدم با صفای مدرسه خداحافظی و تشکر کردیم و از در مدرسه خارج شدیم.

بیرون مدرسه یک درخت تنومندی وجود داشت و مقابلش تعمیرگاهی بود و بابا به خاطر ازدحام و بد قلق بودن حیاط مدرسه، با اجازۀ صاحب تعمیرگاه ماشین رو اونجا پارک می کردن. یعنی بیشتر وقتها محل عبورمون بود.

صاحب تعمیرگاه با توجه به باربند متوجه شد داریم از بوشهر می ریم، به سمت بابا اومد و عذرخواهی کرد و بردش اون طرف و چند دقیقه ای صحبت کردن و بعد دست دادن و با لبهای خندون هر کدوم رفتن سمت کار خودشون. بابا که تو ماشین نشستن همینطوری خنده خنده گفتن چی گفته: من چند روزی که اینجا بودید خانوادۀ شما رو هم مثل خانواده های دیگۀ ساکن مدرسه بررسی می کردم، از شیوۀ برخوردتون و وضع ظاهریتون خوشم اومد و کلی دعای خیر کردم براتون و آرزو کردم برای این عمومی شدن این وضع. همه اینها رو همراهی کرده بود با یه عالمه تشکر ازمون."

همگی برامون عجیب بود. عباراتی که استفاده کرده بود و روش و دید جامعه شناسی ای که یک تعمیرگاه داشت نسبت به مسافران نوروزی شهرش. و اینکه ما جوری هستیم که اگر بی حرمتی به چادرمون و ظاهرمون بشه، خللی تو روشمون ایجاد نمی شه شاید مصمم تر بشیم حتی، اما "حس خوب" ناشی از این الطفاتات رو نمی شه نادیده گرفت. چیزی که حاج آقا همیشه در موردش حرف می زد، و ما چقدر در عمل دوریم. خجالت می کشیم.

خلاصه، چه عذابتون بدم که از بوشهر خارج شدیم به سمت بخش جنوبی استان بوشهر، نوار ساحلی رو طی می کردیم و همینطوری از دیدن آبیِ زیبایِ خلیج فارس قنج می زدیم.

 

تا اینکه دلمون طاقت نیاورد و بلاخره تو یکی از سواحل پیچیدیم. ساحلی در روستایی به نام بُنجو.

انگار که خارج. هم تمیز بود هم آب خلیج فارس عین اشک چشم زلال.

فقط ایستادیم به نگاه کردن. بعد زیر پام رو نگاه کردم همچین بافتی بود.

 

تو زوم ثانویه گوش فیلهایی پیدا کردم که از زیبایی و عظمتش هیچ چیزی نمی تونم بگم.

بعد اون دور ماهیگیرها رو می دیدیم که تورشون رو برای صید آماده می کردن.

 

و چندتا دختر بچه که به سمت ما می اومدن. باهاشون مشغول صحبت شدیم و گل گفتیم و گل شنیدیم. دبستانی بودن اما خیلی خوب و درست صحبت می کردن. بین سوالهامون ازشون پرسیدیم چرا کسی تو آب، آب بازی نمی کنه؟ گفتن سرده سرما می خوریم. و ما مونده بودیم چهار شاخ از سرمای مد نظر اونها، که برای ما داغ بود.

همینطوری که مشغول صحبت بودیم، اینها رو روی زمین دیدیم.

 

توش چیزهایی مثل بچه قورباغه داشتن ورجه وورجه می کردن. از بچه ها پرسیدیم گفتن تخم ماهی هست. گفتیم خب بندازیم تو آب، گفتن باز آب برش می گردونه. و تو طبیعت که بزرگ شده باشی، علت و معلول و سرو سامان همه چیز رو می فهمی نه مثل ما شهرنشینها که دلمون واسه همه چیز می سوزه و با این دلسوزی می خوایم یه سری رو گرسنه نگه می داریم و یه سری رو بی خانمان.

از دور یه خانم و آقا اومدن، فکر کردیم شاید مادر و پدر بچه ها باشن و از اینکه دارن با غریبه ها صحبت می کنن دچار ترس شدن. اومدن و اومدن و با بچه ها کاری نداشتن. اومده بودن مارو ببینن. و دعوت گرم برای رفتن به خونه شون. بابا مشغول صحبت با آقا شد و ما با خانم. خانم برای ما از شغل مردم گفت که ماهیگیریه. چندسالیه که ماهیگیری رو توی خود روستا می تونن داشته باشن. گفتیم چطور؟ گفت اونجا رو ببینین. به خاکریزی که تا اواسط آب رفته بود اشاره کرد.

گفت اینها رو دولت چندسالیه برامون زده و اینطوری می تونن راحت با لنچ برن ماهیگیری. قبل باید به شهرهای دیگه می رفتن. (یه چیزی تو مایه های ضرب المثل، ماهیگیری یاد بده ماهی نگیر). از صدفها گفت که خانمهای با حوصله و هنرمند جمع می کنن و می شورن و باهاش کارهای هنری انجام می دن. کارهایی که ما توی بوشهر دیده بودیمشون که با قیمتهای خیلی بالا فروخته می شد. در نهایت آقا گفت ما از دور شما رو که دیدیم خانم بهم گفتن "اینها ایمانی هستن، بریم پیششون" و ما لبخند زدیم از اصطلاح "ایمانی" ای که گفته بودن خطاب به ما. این شد چندتا؟؟؟

از اونها اصرار و از ما انکار برای اقامت و خوردن نهار و بعد حرکت. وقت کمی داشتیم برای بقیۀ سفر. درکمون کردن و با هزار دل ناراحتی راهیمون کردن بریم. البته تلفن ها رد و بدل شد و همچنان در ماه چهارم سال نود و سه هر دو طرف با هم در ارتباط هستیم. مثل ناخدا منصور و راضیه دختر شیف.

حرکت کردیم. از کشتی سازی و لنچ سازی گذشتیم.


از دریا و کوه با حالتهای فرسایش بادی و آبی گذشتیم و درست سر ظهر، به "دَیِــر" رسیدیم.

تو پارک ساحلی غلغله بود. سایه هم نبود. هوا از روزهای دیگه گرم تر و سوزان تر شده بود. آفتاب تیز، بدون حتی کمترین هوووی باد.

گشتیم و گشتیم و گشتیم و نشد کنار ساحل جایی پیدا کنیم. دنبال مسجد بودیم، که در روز جمعه با محل برگزاری نماز جمعه مواجه شدیم. کلی ذوق کنون رفتیم داخل. مصلی در حال ساخت بود و دستشویی و وضو خونه اش که بین زمین و آسمون بود وضع خوبی نداشت. وضو گرفتیم و به خطبه ها که در مورد سال "فرهنگ و اقتصاد" بود گوش دادیم. داشتن از "فرهنگ" می گفتن و ما دلسوخته گوش می دادیم. بین اونهمه محلی حضور ما توی چشم بود. در تریبون نماز جمعه به ما چهار نفر خیر مقدم گفتن. جالب بود.

نماز رو خوندیم. پنکه ها جوابگوی گرما نبود. از حال داشتم می رفتم. گرسنگی هم اضافه شده بود و واویلا. بعد از نماز تا به ماشین برسیم کباب شدیم. داخل ماشین مغز پخت و تا کولر بیاد خنک کنه یه تیکه چمن برای استراحت پیدا کردیم زیر تیغ آفتاب. انقدر این نهار و استراحت اجباری بعدش به خاطر شدت خستگی به من بد گذشت که "دیر" توی ذهنم به شکل کابوس ثبت شده.

آفتاب که یکم زاویه گرفت، تحملش راحت تر شد. از دیر به بعد شهرها، شهرهای خرید می شن. بازارهای خوبی دارن و قیمتها مناسب(البته نه ایام نوروز). برای جهیزیه ام تو تهران دنبال چند چیز می گشتم، یا پیدا نکردم یا از تهران گرون تر و بی تنوع تر بود. آخرش یکی از مغازه دارها گفت خانم من اینو از تهران آوردم شما اومدی اینجا خرید؟ خندم گرفت. هیچی خرید نکردم.

از دیر به سمت شهر بعدی که شهر باستانی "سیراف" بود حرکت کردیم.

غروب آتشین رو در حوالی کنگان و منطقه نفتی پارس که همش تو تبلیغهای تلویزیون برای خرید سهامهاش اسمش رو شنیده بودیم، عکاسی کردیم.

 

رسیدیم سیراف. شهر باستانی سیراف. نه هلال احمر. نه ستاد اسکان. هیچ چیز. دل آشوبه گرفتیم. شب بود و نمی شد به شهر دیگه بریم. خسته و من هم گرما زده و عصبی بودم شدید. تو گشت و گذارمون توی شهر یه پلاکارد دیدیم که محل مدرسه ای برای اسکان رو نشون می داد. شمارۀ تماس داشت. با آدرسی که داد چیزی دستگیرمون نشد. بین راه یک ایستگاه آتش نشانی بود و یکی از آتش نشانهاش بیرون ایستگاه ایستاده بود. از اون آدرس رو پرسیدیم. گفت اگر پیدا نکردید خودم میام بهتون نشون می دم. بعد از خداحافظی غم دنیا رو ریختن توی دلم و برای همسر دل تنگ شدم. حال جسمی م خوب نبود حال روحی م هم خراب شد و به مدرسه رسیدیم.

آقا و خانم جوانی سرایدار بودن. بهمون اتاق دادن و کلی اصرار که ما بهتون اعتماد کردیم و به ظاهرتون نمیاد خرابکار باشید و اینها امانت هست مواظبشون باشید. اتاق مشاوره رو با یه عالمه کار دستی دادن دست ما. پر از رنگ و فرم و شکل و هنر و خلاقیت. کلی وقتمون رو پر کرد و سرمون رو گرم.

کولر گازی اساسیش رو زدیم و شام تند تندی خوردیم و خوابیدیم.

 

 


نوشته شده در ساعت 5:29 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: دو ماهگی :.

 

به نام خدا

آخر هفته ها من می شوم "بی بی" و او می شود "مجید".

من کوله بارش را پر می کنم از گردو و کشمش و وسایل مورد نیاز:

"بیا اینــم توشــۀ رات"

و

آخرهای هفته نوستالژیک باران می شویم ما.

و

یک لبخند!

که چه خوب "کلمات" بار معنایی خاص دارند برایمان.

می رویم به عالم خاطراتِ خوب و ملس کودکی.

تلخی، شیرین می شود اینطور.

 


نوشته شده در ساعت 2:59 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: الحمدلله علی کل حال :.

 

به نام خدا

وقتی که:

خودکارتون از دستتون می افته زمین و از زمین برش می دارید.

کشوی سفت رو با یکم زور باز می کنین.

روی صندلی ساعتها پای کامپیوتر می نشینین.

رکوع و سجده می رید.

از کابینت پایین آشپزخونه کاسه بر می دارید.

از کابینت بالای بالای آشپزخونه لیوان بر می دارید.

روی مبل می نشینین بدون اینکه توجه کنین سفت هست یا نرم.

از پله ها شلنگ تخته اندازون بالا و پایین می رید.

عطسه و سرفه می کنین.

قلقلکتون می دن و فقط قلقلکتون میاد همین.

سوار ماشین می شید و ازش پیاده می شید

و ...

خدا رو شاکر باشید.

چون ممکنه با یه اتفاق انجام هر کدوم از این کارها خارج از توانتون بشه.

 

 


نوشته شده در ساعت 0:13 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بال پرواز :.

 

به نام خدا

گاهی لازم است بالت بشکند،

اینطور،

روزهای پرواز را بیشتر قدر می دانی ...

 

 

برگرفته از زهرا


نوشته شده در ساعت 8:39 بعد از ظهر
لينک ثابت |

به نام خدا

خدا خواست باشم، هستم.


نوشته شده در ساعت 9:50 بعد از ظهر
لينک ثابت |

.: مهدی زهرا بیا :.

 

به نام خدا

نیمۀ شعبان امسال، میلاد حضرت حجت امسال، یه حالیه واسه خودش.

هنوز لایق حضور نیستیم و اوضاع هر روز نابسامان تر می شه.

 

این عکس رو که بر می داشتم، دوتا حس داشتم.

یکی اینکه، عالم داره حول محور ولایت این حضرت می گرده و می چرخه.

دومین حسم حال ِدل مونه، دگرگونیمون از وضع و حال اخیر.

خدایا یک کلام خسته شدیم.

ما را به جبر هم که شده سر به راه کن

خیری ندیده ایم از این اختیارها

 

 


 

پی نوشت:

 اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ

فی هذِهِ السّاعَةِ

وَفی کُلِّ ساعَةٍ

وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً

حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً

وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

 


نوشته شده در ساعت 5:39 بعد از ظهر
لينک ثابت |

به نام خدا

گذشتن و گذشتن و گذشتن و حالا عراق...

اخبار عراق، حالمون رو دگرگون کرده.

"داعش" برام مثل غولهای بی شاخ و دم خون آشامی هستند که فقط تو قصه های بچگی پیدا می شد. همش دارم فکر می کنم چی می شه "انسان" به این درجه و مقام کثیف می رسه.

سورۀ مبارکۀ حشر، سورۀ مبارکۀ فتح رو به نیت پیروزی و غلبۀ مسلمین خوندیم.

سورۀ مبارکۀ فیل هم مشکل گشاست.

خدایا نصرت عطا بفرما...

 


پی نوشت:

دهه مهدویت. اتفاقات عجیب که همش آدم رو به یاد آخر الزمان می اندازه و یا صاحب الزمان عجل علی ظهورک رو به زبونش میاره. خدایا چه کنیم؟؟؟

 

 

 


نوشته شده در ساعت 1:5 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بوشهر- شیف - نیروگاه :.

 

به نام خدا

ناخدا منصور تماس گرفته بود که چه ساعتی به لنچ برسیم خوبه و جای خوب گیرمون میاد. زودتر از موعد مقرر از خونه بیرون زدیم تا چند محلۀ دیگه ای که از بوشهر مونده بود رو بازدید کنیم.

به پارکی رفتیم که زیرش نیروهای مهاجم انگلیسی(هندو) دفن بودن. پیرمرد نازنینی اونجا نشسته بود و برامون کل مطلب رو تعریف کرد. حتی ادای هندوها رو هنگام تسلیم شدن، برامون در آورد.

 

روی سنگهای این پارک که قدم می زدم، محکم و استوار، به شهدا فکر می کردم، تمام کسایی که نخواستن ما مستعمره جایی باشیم و برای خودمون آقایی کنیم. و باز دلم می گرفت از حرفهایی که در این روزها و این سالها می شنوم... به آرامش و آزادی و امنیتمون فکر می کردم... و این پسر که راحت و رها تو پارک روی مقبره مهاجمهامون دوچرخه سواری می کرد.

 

 کلی با پیر مرد مهربان حرف زدیم و بعد به سمت اسکله حرکت کردیم.

ناخدا تا دیدمون راهیمون کرد داخل لنچ و از این لحظه دیگه عملاً با اون کاری نداشتیم. خودش با لنچ نمی اومد.

داخل لنچ، آهنگهای عزیز بوشهری نواخته می شد و من با گشتن تو بوشهر و همصحبتی با مردمش جواب سؤالم که چرا همیشه یک سوز عجیب تو آهنگهای بوشهر موج می زنه رو، یافتم.

 

تا لنچ پر از جمعیت بشه، این طرف و اون طرف می پریدم و عکس می گرفتم. یه زمان طولانی ای سپری شد چون ساعات اولیۀ صبح به خاطر گرما، طرفدار زیادی برای دریا گردی نداشت.

تو کابین ناخدا، قطب نمایی دیدم که روی درش این نوشته شده بود.

 

و عکسهای ائمه که متوسل بهش می شدن.

 

لنچ که می خواست از کنار اسکله حرکت کنه، نوازندگان ِپایین، شعر "یا الله یا خدا" رو خوندن و برامون جالب بود. تکانهای اولیۀ حرکت دلمون رو ریختوند. یکی دو نفر جلیقه نجات پوشیده بودن و یه گوشه نشستن سرشونو بردن سمت آب که اگر طوریشون شد کسی نبینه.

خلاصه. حرکت کردیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم و از کنار منطقۀ تجاری عبور کردیم که یا بار می زدن یا بار تخلیه می کردن. یه عالمه ماشین 0 در حال ترخیص، بخش جلب ماجرا بود. و کشتی های کوچیک و بزرگ ایرانی و خارجی.

 

یواش یواش که از اسکله دور شدیم، آهنگها حالت عادیشون رو به حالتهای غیر عادی تغییر دادن و گروهی که ناراضی بودیم خون خوردیم و حرف نزدیم... همش به این فکر می کردم که چه جالبه که ایام فاطمیه تو یه سری نقاط ایران برای یه سری از ملت(منظورم به گروهی از مسافران بود که در تمام سفر با این وضع دیدیمشون، و میزبانهامون همگی ازشون شاکی بودن...) کوچکترین اهمیتی بهش داده نمی شه...

http://s5.picofile.com/file/8125932918/IMG_8880_copy.jpg

یه لنچ دیگه شبیه لنچ تفریحی ما

گشت یک ساعته بود. نیم ساعت رفتیم و نیم ساعت برگشتیم و من هی عین این ندید بدیدها از کشتی های مختلف و علامات روشون و مناظر اطراف عکس می گرفتم.

 

تا به حال از اینهمه نزدیک کشتی و لنگر ندیده بودم

گشت تموم شد و ما آروم آروم ازش لنچ خارج شدیم و باهاش عکس گرفتیم و آفتاب که داشت سوزان می شد مارو به سوی سایه راهنمایی کرد. توی سایۀ کارکنان اسکله از حال و روز گشت دریای ازمون پرس و جو کردن، که بی نهایت تعریف کردیم، بدون صدای زمینه البته.

قرار بود نهار رو به روستای شیف بریم. روستایی در سه کیلومتری بوشهر وسط دریا. که دو سال پیش به سمتش جاده ای کشیده شده به اسم جادۀ وحدت. و ما طی سفرهامون متوجه شده بودیم مکانی اگر به نام "وحدت" نامگذاری می شه، حتماً دو مذهب شیعه و سنی در کنار هم زندگی می کنن.

جادۀ قشنگی بود. با سرعت می رفتیم و حیوانات جالبی دیدیم. تو دور دست هاله ای از شیف تو هرم گرمای جاده می رقصید.

بخش دور دست شیف

 نزدیک و نزدیکتر شدیم و مسجدهای تک مناره ای اول از همه خودنمایی کردن و بعد یکی دو تا مسجد شیعه.

سر اذان ظهر رسیدیم. به اولین مسجد شیعه رفتیم و وضو گرفتیم و از میزان تمیزیش لذت بردیم. داخل مسجد فقط یک دختر خانم بود که بی نهایت خوش صحبت بود و ته لهجۀ عربی داشت، ازون شکل دلرباش.

نماز رو خوندیم و بعد از نماز نشست و باهامون کلی صحبت کرد. هم سن من بود و از لحاظ فکری بی نهایت باز. جویا که شدیم متوجه شدیم از سنین دبیرستان دائم در راه بوشهر و شیف بوده و در مواجهه با آدمهای بیشتر، سطح فکریش هم رشد کرده. کارش خیاطی بود. هر چیزی که فکرش رو بکنین. قیمتهایی که می گفت باور پذیر نبود. بی نهایت ارزون. در قبال مثلاً لباس + سنگ دوزی خاصِ اونجا.

از وضعیت شیعه و سنی گفت. که سنی های شافعی ساکنش بودن و همه چیز بینشون عالی بود. طوری که تو عزاداری های محرم کلی از نذری ها برای سنی ها بوده و خودشون تکیه داشتن و ... و گفت چقدر از لحاظ فکری به هم نزدیک بودن و بعد، با حضور افرادی که تحت نظر وهابیت بودن، یواش یواش چهره شهر عوض شد. دیگه خبری از نذری و کمک و رفاقت نبود هیچ، مخالفتهای بدی هم باهاشون می شد.

می گفت بچه های شیعه تنبلی می کنن و به فکر ادامه تحصیل نیستن، ولی سنی ها همزمان با دبیرستان، دروس حوزوی اهل سنت (البته با مشتقات شدید وهابیت) می خونن. حقوق هم می گیرن...

می گفت اگر این پاسگاه که کنار مسجد شیعیان هست نبود، وضع اینجا کاملاً قمر در عقرب می شد.

می گفت از وقتی که دولت این جاده رو کشیده وضع سواد و فرهنگ رو به رشد می ره. چون مجبورن. مثلاً اینها از لحاظ مادی مشکلی ندارن اما فرهنگ اشغال ریختن توی سطل زباله رو ندارن و با رفت و آمد گردشگر مجبور می شن اینطور باشن. شما حتماً فکر کردین اینجا محرومه، ولی نیست. خرج این چیزها نمی کنن. فرهنگش رو ندارن.

خیلی حرص شیعیان رو می خورد. که نمی جنبن. که یه جا نشستن و بی خودی ول می گردن. مقایسه که می کرد دلت می خواست توی تهران همش بدوئی... و چقدر ما کم کاری می کنیم..............................

از شغلشون گفت که اکثراً ماهیگیر هستن.

ازش پرسیدیم چرا پس قایقها و ... نرفتن. گفت هوای وسط دریا و مرز ِآبی خوب نیست، طوفانی میشه. و البته ماهیگیرها تازه برگشتن. مثلاً یک ماه می رن یه هفته تو شیف هستن. دوباره یکی دو ماه می رن. بحث که به اینجا رسید برای نهار اصرار کرد. گفت ماهی داریم بیاید بریم. و اینجاهای حرف بودیم که گفت بیشتر هفته ماهی می خورن. یکی دو روز استراحتشون ماکارونی. باباش که ماهیگیره حتی صبحانه هم بهش ماهی بدی دوست داره. ولی خودش خیلی نه. کلی خندیدیم که چقدر از قلیه ماهی بدش میاد.

باهاش حال کردیم. شماره رد و بدل کردیم به امید مداومت تماس. ازش پرسیدیم کجا بریم بگردیم گفت اینجا فقط دریا داره. چی دوست دارید؟ مامان گفت صدف. گفت اوه اومدین مرکزش. آدرس کوره راهی داد که با رفتن به اونجا کلی صدف جمع کنیم.

دلمون نمی اومد ازش جدا بشیم. ولی چه می شد کرد...

رفتیم به جایی که گفته بود. ماشین رو باید لب جاده پارک می کردیم. من و مامان رفتیم ببینیم جای مناسبی هست، و بود. وسایل رو از ماشین تا اونجا که راه زیادی توی شن بود طی کردیم. از بس که این "نقی معمولی" و خود اهالی از نبردن ماشین کنار دریا و جز و مد و ... گفته بودن.

وای عالی بود. بکر و دنج. پر بود از هر جور صدفی که فکرش رو بکنین. می شد پا به آب زد بدون اینکه نامحرمی باشه و اینها لطف خود خود خود خدا بود تا چیزی که تو لنچ اذیتمون می کرد رو از دلمون در بیاره. چادر در آوردیم و زدیم به آب. و من تا تونستم صدف جمع کردم و انگار که با هر صدف ِخاص که با حرکت موج از دل شنها می اومد بیرون، شهاب سنگی تو آسمون دیده باشم، دلم ریخت. و اشکم در اومد.

مامان و بابا و نرجس با مصیبت کنار دریا ماهی سرخ کردن. ماهی ای به اسم تیلاپیلا که اول بار اونجا خوردیم و با اینکه گرون بود نافرم مریدش شدیم. و اینکه تو اون باد کنار دریا و شن و ... چطوری ماهی سرخ کردن، ماجرایی هست که خودش یه پست طول می کشه و من چون توش نقشی نداشتم بهش نمی پردازم.

نهار خوردیم و خوابیدیم و بیدار شدیم و چای خوردیم و جون گرفتیم و حال کردیم و صفا کردیم و عشق کردیم و وسایل رو جمع کردیم و راهو ادامه دادیم. به یه منطقۀ دیگه رسیدیم که داشتن شهرک مانندی می ساختن. کلی دلمون سوخت برای اون فضا.

جاده رو به سمت بوشهر طی کردیم.

یک ساعتی تا پایان ساعت بازدید نیروگاه اتمی باقی مونده بود. این رو از بیلبوردی که شانسی سر راهمون قرار گرفت فهمیدیم. راه رو به اون سمت ادامه دادیم.

مسیر همه اش حفاظت شده بود و وسایل نظامی حفاظتی خوبی دور و کنار دیده می شد. یادم به "تنهای تنهای تنها" می افتاد همش. به نظر یکی از مناطر دیدنی حتی همین ها بود.

رسیدیم به محوطه و با یک ظرف خوشگل پر از شکلات(یاد شاهگوش افتادیم:) )، هدایت شدیم به داخل سالن کنفرانس که فیلمی از روند کار نیروگاه نشون می داد با یه آهنگی که حس غرور بهت می داد و بعد وقتی به سالهای پلمپ رسید موسیقیش ته ته ته جانت رو می سوزوند و دوباره فک پلمپ و حس خوب و ... و پایان.

خانمی به شکل بی نهایت خوب، تک تک قسمتهای نیروگاه رو توضیح داد. مثلاً گنبدش. که چه خصوصیاتی داره. و چرا گنبد. و چرا داخل دریا. و خیلی حرفهایی که شما به عنوان شایعه می شنیدین و این خانم علمی بهشون پاسخ می داد. خیلی خوب هم جمعیت رو داخل بحث وارد می کرد و جلسۀ علمی با نشاطی بود. بعد از جلسه و پاورپوینت جالبش به نمایشگاه که ماکتها و وسایل نیروگاه توش وجود داشت هدایت شدیم. بعضی هاش اشکت رو در می آورد. مخصوصاً با این مذاکرات اخیر...

 

از در سالن اجتماعات اومدیم بیرون و سربازهای خوش تیپ نیروگاه که اولش با شکلات ازمون پذیرایی کرده بودن هدایتمون می کردن به سمت در خروجی. ساعت کار تموم شده بود. اومدم عکاسی کنم با یک ادب خیلی خیلی ویژه ای بهم گوشزد کرد که عکاسی ممنوعه. و راهنمایی کرد برای عکاسی به کدوم روستا می تونم برم و مجاز هستم. روستای هلیله. عالی بود برخوردش.

اومدیم بیرون. باز و باز و باز اون حسه اومد به سراغمون. وقتی بوشهر بودیم متوجه نبودم، ولی حالا که می نویسم می فهمم که چقدر این حسِ ما، تو این شهر قلقلک داده شد. حس "وطن پرستی" و "دلسوزی" براش. حس "غصه خوردن برای وطن". حس... "غم" حتی...

غروب که شد، جادۀ جالبی قرار گرفتیم که تونستم خورشید رو از بین گنبدهای نیروگاه شکار کنم. چندتا ضد نور خوب هم حاصلش شد و حرکت سریع به سمت بوشهر.

بی نهایت این روز روز خاصی بود. بی نهایت شکرگزار بودیم.

 


نوشته شده در ساعت 0:52 قبل از ظهر
لينک ثابت |

.: بوشهر گردی :.

 

به نام خدا

هوا از دور روز قبل، آفتابی تر و بالطبع گرم تر بود. ابزار حراستی حمایتی سرو صورت رو استفاده کردیم و برای گردش به طرف یکی از محله های قدیمی شهر رفتیم.

 محله های قدیمی همه در نوار ساحلی قرار داشتن. نوار ساحلی یعنی خنکای باد که از خلیج فارس میاد و با معماری جالب توجه جنوب ترکیب می شه و روح رو داخل خونه نوازش می ده.

محله ای که واردش شدیم ظاهراً محلۀ اشراف و بزرگان و خارجی ها بود. از تزئینات خاص منازل این رو می شد فهمید. بابا و نرجس پیش یکی از پیر مردهای محل که مغازه کوچکی داشت رفتن و پرس و جو کردن. یکی خونۀ هندی بود. یکی خونه انگلیسی و ....

من هم به شوق اومده بودم و عکس می گرفتم.

تزئینات حاشیۀ بخش خارجی پنجره

کلی دور تا دور این محدوده رو گشتیم. تو بازارچه "لیان"ِ خیابان لیان که اسم قدیم بوشهر بوده، هم قدم زدیم، قیمت اجناسی که تهران خبر ازش داشتم، اینجا بالاتر بود.

دنبال مدرسۀ سعادت می گشتیم. مدرسه ای که بزرگان بوشهر از داخل اون سر در آوردن. مدرسه ای که سالهای اول تأسیسش طبق عکسی که تو بروشور هلال احمر اهرم دیدیم، غالب مُدرسینش روحانی بودن. و نفوذ و قدرت روحانیت رو تو این شهر نشون می داد. نفوذی که باعث رشد بود، مثلاً در زمینه تعلیم دروس انگلیسی که مردم از آموختنش اجتناب می کردن، از علما استفتاء کردن و اونها به این امر تشویق کردن و ... (با دیدن عکسه بلافاصله یاد یه تحقیقی افتادم که چندین وقت پیش خونده بودم. یافته بود بیشتر چیزهایی که تو ایران، اتحاد و یکرنگی رو بین مردم از بین می برد، ردپای "انگلیس" توش وجود داشت. از جمله جکهای قبیله ای و بعدتر بی حرمت کردن روحانیت. ابر قدرت... چون از اتحاد مردم ایران می ترسید. از قدرت روحانیت می ترسید. و حالا هم از اتحاد شیعه و سنی می ترسه که در این رابطه بعدتر می نویسم، همه رو به هم می ریزه... عاقل باشیم...)

مدرسه باز نبود. رفتیم و رفتیم و از طرف دیگه شهر سر در آوردیم. حین گشت و گذار هم من از مناظر جالب توجهم عکس می گرفتم. مثلاً این فلافلیِ اصل اصل.

خیلی دنبال چیزی شبیه به موزه، موزه مردم شناسی، یا یه خونه قدیمی که بشه داخلش گشت می گشتیم. یهو به شورای شهر رسیدیم که فرمانداری سابق بوده. اینجا هم بسته بود. ما روز جمعه در بوشهر به گشت و گذار پرداخته بودیم و فکر نمی کردیم اینطوری بشه.

همینطوری بیرونش مشغول بودیم و عکس می گرفتیم.

یهو در باز شد و یکی اومد بیرون و بابا بلافاصله با رایزنی با آقای نگهبان اجازه گرفت بریم داخل و عکاسی کنیم.

 

دلم می خواست اسم هر کدوم بخشهای خونه رو می دونستم. قبلاً تو تحقیقاتم می دونستم که طبقۀ بالای مناطق ساحلی جنوبی اتاقی شش دری، هفت دری تا شانزده دری هست که با گردش بادی که ایجاد می کنه باعث خنکا می شه.

اصلاً چند طبقه بودنش هم به این دلیله که اتاقها در مسیر باد قرار بگیرن.

اما بقیه بخشهارو نمی شناختم. کسی برای این کار اونجا نبود. در اصل ما وارد یک اداره در روز تعطیل شده بودیم نه یک موزه. بیشتر سعی می کردیم حس کنیم هر چی به چه کاری میاد. مثلاً من حسم رو نسبت به این پنجره های نیم دایره ای می نویسم، که شبیه خورشیدی در افق بود که از دریا سر در می آورد.

 از راهرو که به سمت دریا می رفتیم همچین منظره ای رو شاهد بودیم جیغ در آر.

http://s5.picofile.com/file/8125607400/IMG_0926_copy.jpg

http://s5.picofile.com/file/8125607392/IMG_0925_copy.jpg

 

تشنه بودیم خیلی. از نگهبان آبسرد کن طلب کردیم، شیشه آب معدنی یخ یخ یخ بهمون داد که سنگ کوبمون می کرد. مهربونی تا چه حد آخه.

حسابی که گشتیم و عکس گرفتیم تشکر کردیم و رفتیم سمت ماشین که مقابل ماشین مقابل مسجد شیخ سعدون پارک شده بود. تا رسیدیم اذان شد. رفتیم داخل مسجد.

 

اصلاً کلاً جاهایی که اثری از حرمت نگه داشتن دهه فاطمیه وجود داشت عالی بود و کلی خوش گذشت. مثل اینجا. یه مسجد کوچیک و قدیمی و زیبا. با یه عالمه آدم محلی با صفا. من بوشهری ها رو بی نهایت دوست داشتنی یافتم. به خاطر آرامش عمیـــــــــــــقی که به آدم می دن و مهربونی شدیدشون. خوزستانی ها رو هم دوست دارم. بی نهایت. از جنبۀ دیگه. اونها رو به خاطر شور و هیجانشون دوست دارم. به خاطر آروم و قرار نداشتنشون. آتیش بودنشون.

یه وضوی خوب تو وضوخونه باحالش که داخل مسجد بود گرفتم و خنــــــــــک شدم اساسی. نماز خوش و راحت هم خوندیم و همونجا ولو شدیم کمی استراحت کردیم. بعد از نماز بابا و نرجس رو تو بخش روبروی مسجد پیدا کردم. تو حسینیه. گفت بیا عکس بگیر. رفتم داخل و این رو دیدم.

 

حسینیه ای برای عزاداری گِرد مشهور این خطه. آقایی هم داشت برای نرجس اینها رو توضیح می داد و حتی مداحی هم کرد. گفت چهاردهم بیاید که مراسم داریم. کلی منتظر هم ایستاد عکاسی من تموم بشن و بعد در رو بست و ما هم به سمت بازار حرکت کردیم.

بازار تقریباً بسته بود. بازار ماهی فروشها باز بود. توی مسجد خانمی که با مامان گرم صحبت شده بود گفت الآن ماهی به خاطر مسافر خیلی گرونه. وقتهای دیگه ارزونتره. فقط رفتیم سیاحت.

 

از بازار که اومدیم بیرون دلمون ماهی پلو خواست. پرسو جو کردیم و یکی از بهترین ماهی فروشی ها رو تو بازار پیدا کردیم. اونجا خاطرۀ بدی برامون رقم خورد. خاطرۀ بد بد بد... و همونجا بود که اهالی شهر که از کنارشون رد می شدیم بهمون می گفتن شما زن اینها هم زن. شما اینجور اینها اون جور... چطور می شه؟! و تا ساعتها و بعدتر روزها به یادمون می افتاد و دلمون می گرفت...

چهارتا تیکه ماهی خریدیم خیلییییی گرون.

 

بردیم کنار دریا و زیرانداز انداختیم و شروع به خوردن کردیم که بی نهایت خوشمزه بود. جاتون خالی. بعد از نهار خوابیدیم. زیر درخت نخل بودیم. عطر گس درخت نخل رو دوست داشتم. تااااا کلی از مسیر سفر همچنان این بو همراهمون بود. با پس زمینۀ این عطر خوابمون برد. بیدار شدیم و چای خوردیم و حرکت کردیم به سمت بخش دیگه شهر. رفتیم آمار بگیریم که برای گشت دریایی چه کار کنیم بهتر هست. باز مردم یاری رسوندن و آدرس دادن و رفتیم به اون سمت.

دم دمای غروب بود. به محوطۀ گشت رسیدیم دیدیم اوووووه چه صف طویلی. دلمون می خواست سر فرصت و تو روز روشن رو خلیج فارس بگردیم.

جلوتر رفتیم، یه خانم خوشرو اومد و با من حال و احوال کرد. گفت سوار نمی شید؟ گفتیم الآن وقتش نیست. سر صحبت که باز شد کلی برامون حرف زد. از اهالی خوزستان بود. عروس این شهر شده بود. همسرش ناخدا بود. ناخدا منصور. لنچ شون رو تو عید می دادن برای تفریح روی آب. لنچ قبلیه که از اسکله رفته بود، مال اونها بود و آخرین لنچ اون شب بود. گفت فردا خودم میام با هم بریم، بعد یهو گفت نه مهمون دارم اما به همسرم می سپارمتون. همسرش اومد یه آقای عرب با کلاس. مارو بهش معرفی کرد که فردا با لنچش ببرتمون و بگردونه و جای خوب هم برامون کنار بگذاره. بعد ناخدا منصور با بابا گرم گرفت و خانمش برامون از جزیرۀ سنی نشینی صحبت کرد که دیدنی هست. خونه های قدیمی داره و به دوربین من اشاره کرد که برای عکاسی جای خوبیه. نقطۀ قابل توجهش اینه که وسط دریاست و دو سه سالی هست که به سمتش جاده کشیدن ولی هنوز مردم شناختی روش ندارن. جایی کوچکتر از قشم اما با اون خصوصیات. برامون جالب شد. آدرس گرفتیم تا حتماً بریم. روستایی یا شایدم جزیره ای به اسم "شیف".

صحبتها که تموم شد، عکس گرفتیم و بعد دعوتمون کرد به خونه ش و چادر کشون داشت می بردمون که مقاومت کردیم. ولی تحدید کرد که از این به بعد اگر اومدیم بوشهر حق نداریم هتل بریم. شماره تلفن ها رد و بدل شد و کلی کیفور و سر حال برگشتیم.

اذان مغرب شد و تو مسجد محلۀ قدیمی دیگه ای نماز مغرب رو خوندیم و خسته و له و داغون به خونه برگشتیم. اون شب هم سمبوسه نخوردیم...


نوشته شده در ساعت 3:9 قبل از ظهر
لينک ثابت |

درباره وبلاگ

  • اگر با آمدن ” آفتاب“، از ” خواب” بیدار شوی … دیگر نمازت ”قضا“ست …

فهرست

موضوعات

برچسب‌ها

پيوندها

آرشيو

جستجو

  • جستجوي پيشرفته در كل مطالب و آرشيو وبلاگ

اطلاعات

مترجم

قالب وبلاگ